این دو نفر


تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی

شنبه ۱۳٩٥/٩/٦

این روزها هوا کم‌کم دیگه زود تاریک می‌شه و حال و هوای کریسمس داره همه جا رو پر می‌کنه. خیلی منتظر این حال و هوا بودم. جنب و جوشی جریان می‌گیره از جنس روزهای آخر اسفند در ایران. حتی فکر کردن بهش دوست‌داشتنیه. دو سه سال پیشا بود، اول دسامبر اومدم درسدن و اول ژانویه برگشتم تهران. اون سال، تمام ماه دسامبر تا وقتی که «بازار کریسمس» درسدن برقرار بود هر شب دو نفری (یا گهگاه با دوستان) می‌رفتیم بیرون. واقعاً هر شب! تصویر کریسمس اون سال برام شده سیبیل یخ‌زده‌ی محبوب آذری و اسنک‌هایی که توی بازار می‌خوردیم و قطار شماره‌ی سه که ما رو شب برمی‌گردوند خونه. اون روزها تحت فشار بودم. این رو از حال و هوای نوشته‌های قدیمیم می‌تونم بفهمم. اما اون فشار هیچ جای این تصویر نیست. تصویر توی ذهنم شبیه به این تبلیغات تلویزیونی کریسمسیه که یه خانواده‌ی خوشحال رو نشون می‌ده توی یه خونه‌ی گرم و برف درشت می‌باره پشت پنجره و همه چی آرومه، ما چقدر خوشبختیم و اینا. راستش وقتی فکر می‌کنم می‌بینم من از دوره‌های دیگه‌ی زندگیم هم تصویرهای اغلب مثبتی توی خاطرم دارم. اما یه نگرانی تازگی‌ها در من به وجود اومده که داره اذیتم می‌کنه. اونم اینه که حس می‌کنم مدتیه این تصویرسازیه متوقف شده. مدتی هست که حال و هوای زندگیم گنگ شده انگار. رنگ و بوش کم شده یه جورایی. خودم یه حدس‌هایی در مورد دلیلش می‌تونم بزنم البته. می‌خوام بندازم تقصیر این «گوشی هوشمند»م! البته نه تقصیر همش، فقط اون بخشی که روابط اجتماعی رو مثلاً می‌خواد بسازه. مستقیم بگم آقا جان! همون «تلگرام» و خلاص! من شخصاً از همون اوایل ورودم به دنیای مجازی در عنفوان جوانی، نمی‌دونم چرا یه تقدسی برای وبلاگ و ای‌میل قائل بودم که برای سایر ارکان دنیای مجازی مخصوصاً در زمینه‌ی شبکه‌های اجتماعی مطلقاً اون حس رو نداشتم. الان ولی دارم می‌فهمم چرا. چون اینا ماندگارند و بقیه باد هوان. هنوزم با خوندن یه یادداشت می‌تونم برگردم به ده پونزده سال پیش و تصویرهای خوب (یا بد) گذشته‌ام رو به راحتی با جزییات به خاطر بیارم. حال و هوا کاملاً برام زنده می‌شه. آیا تلگرام می‌تونه ده سال دیگه چنین نقشی برام داشته باشه؟ خب همین الانشم نداره. همه چیز توی تلگرام در لحظه تمام می‌شه. جوک‌هایی که می‌خندونندم و بعد یادم می‌ره. عکس‌هایی که می‌بینم ولی اکثرشون برام هیچ جذابیتی ندارند. مطالبی که می‌خونم اما اغلب به نصفه نرسیده رهاشون می‌کنم چون قابل اعتماد نیستند و مردم فقط به منظور اثبات خون پاک آریایی که در رگ‌هاشون قل‌قل می‌زنه بازنشر و اطلاع‌رسانی می‌کنند. پس چی می‌مونه؟ یه ارتباط زودگذر با دوستان و خانواده. که چی بشه؟ یادمه چندین سال پیش که هنوز چندان خبری از این مدل ارتباط نبود، من با زحمت و مشقت فراوان دونه دونه همکلاسی‌های دوران مدرسه‌ام رو از روش‌های سنتی چاپار و تلفن و ای‌میل پیدا کردم و یه گروه ای‌میلی ساختم. اوایلش خیلی خوب بود. همه‌مون هیجان‌زده بودیم. حرف‌های جالب می‌زدیم. هنوز هم سر زدن به آرشیو ای‌میل‌های اون گروه برام خیلی جذابه. حتی به اندازه‌ی سر زدن به آرشیو این‌دونفر. اما از وقتی پامون به تلگرام (در واقع به «وایبر» که قبل از تلگرام مد شده بود) باز شد، گروه ای‌میلی از رونق افتاد و نوع ارتباط‌مون عوض شد. حالا دیگه هیچ آرشیوی وجود نداره. گاهی حتی دلم برای بعضی بحث‌های جالب‌مون تنگ می‌شه اما دیگه دسترسی بهشون نیست. گهگاه حال و هواش رو به یاد میارم اما خیلی کمرنگ و زودگذر. همونم به زودی فراموش می‌کنم قطعا. قبلاً حتی آهنگ‌هایی بود که تبدیل به حال و هوا می‌شدند برام. مثلاً آلبوم «و اما عشق» آریان من رو پرتاب می‌کنه به واحد ۱۱۷ بلوک یازده خوابگاه طرشت دو. چون واحد روبه‌رویی‌مون یه تعدادی از بچه‌های باحال هم‌ورودی‌مون بودند که هر روز «پنجره رو باز می‌کردند و عشق رو صدا می‌کردند» و ما همسایگان هم مستفیض می‌شدیم. آلبوم «ناجی» معین می‌شه خود فیزیک هالیدی و کلکولس (کی بود نویسنده‌اش؟ همون جلد صورتی ستاره‌ای خوشگله!). آلبوم «یادگاری» سیاوس قمیشی می‌شه نمودار ۷ تا ۱۱ این مقاله! آلبوم‌های پالت و «خونه‌ی ما»ی مرجان فرساد هم به نوبه‌ی خودشون تصویرهایی از دوره‌های مختلف سال‌های اخیر رو برام ساختند. اما حالا چی؟ نگرانم از این بی‌تصویری! حتی راستش یه مقدار نگرانم که نکنه مشکل از خودم باشه! تجربه‌ام می‌گه که من از دوره‌های یکنواخت در زندگیم، هر چقدر هم که در اون دوران تحت فشار بودم، اما تصویرهای «همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم»ی می‌ساختم بعدها، ولی نمی‌دونم چرا این دوره‌ی یکنواخت برام بی‌صدا و بی‌تصویر شده انگار! دغدغه‌های تازه‌ی زیادی توی ذهنم میاد اما ثبت نشده از بین می‌رن و همین از بین رفتن‌شونه که حس و حال رو هم با خودش نابود می‌کنه. حیف از روزهای عمر که فراموش بشن. به فکر افتادم که روتین‌های جدید برای خودم بسازم. تلگرام رو دور نمی‌اندازم چون استفاده‌های خوبی ازش می‌برم اما باید تدبیری بیاندیشم که این کم‌عمق شدن لحظاتم به تصویر این روزهام کم‌تر خدشه وارد کنه. نگرانم که زیبایی پاییز امسال رو فراموش کنم و داغی تابستون گذشته رو. ولی نمی‌خوام بذارم این زمستون از دستم در بره دیگه. از همین لحظه تصویرش رو آغاز می‌کنم با لیوان چای داغ و سیاهی شب‌های پشت پنجره و جمعه‌های انتظار...
بعدنوشت: این یادداشت رو که هوا کردم متوجه شدم درست یک سال از هوا کردن آخرین مطلب می‌گذره. یکسانی تاریخ‌ها برام جالب بود!

فلاش‌بک

جمعه ۱۳٩٤/٩/٦

هوا امروز خاکستریه و من طبق معمول هر روزِ کاری هفته، پشت میزم نشستم و با مداد مشغول کشیدن دایره و خط و نوشتن اعداد هستم. نوک مداد پهن شده. خط‌ها رو کلفت می‌کشه. از بچگی به پهن بودن نوک مداد حساسیت داشتم. خط‌های کلفت به نظرم زیادی کثیف و خشن بودند. وقتی دبستان می‌رفتم همیشه باید با مداد نوک‌تیز مشق‌هام رو می‌نوشتم. مدادهام رو تند تند می‌تراشیدم. اون قدیما، دهه‌ی شصت، جنس مدادها و مدادتراش‌ها هم مثل کاغذهای کاهی و تیره‌ی دفترها، بد و بی‌کیفیت بود. موقع تراشیدن‌شون تا نوکش می‌خواست یه کم تیز بشه، یه هو از بیخ می‌شکست. تحمل مداد قدکوتاه هم نداشتم. دوست داشتم مدادم بلند باشه. از نصف که کوتاه‌تر می‌شد دلم می‌خواست مداد جدید بردارم. وقتی مداد کوتاه می‌شد تندتر و تندتر می‌تراشیدمش. حتی از شکستن نوکش خوشحال هم می‌شدم فکر کنم. برادرم به پهنی نوک و قدکوتاهی مدادش توجهی نمی‌کرد. دفتر مشقش همیشه به نظر من سیاه میومد. ولی ظاهراً اهمیتی نداشت، چون همیشه نمره‌های خوب می‌گرفت. یادمه کلاس اول دبستان بودم. زمستون بود. نهایت زمستون توی اندیمشک یه بارون مفصل بود و بعدشم سیل و آب‌گرفتگی خیابون‌ها و پیاده‌روها و جوب‌ها! اون روز آسمون سیاه بود، سیاه‌تر از آسمون امروز اشتوتگارت. شیفت بعد از ظهر بودم، روز پنج‌شنبه، زنگ آخر. زنگ آخرمون طولانی‌تر بود همیشه. یک ساعت و نیم بود که وسطش یه تک‌زنگ می‌زدند یعنی الان وسط زنگه، ولی زنگ تفریحی در کار نبود. یک ساعت و نیم رو یه کله باید پشت میز، روی نیمکت می‌نشستیم. گاهی وقتا از معلم اجازه می‌گرفتیم و مقنعه‌هامون رو بالا می‌زدیم. احساس پرنسس شدن داشتیم در اون حالت. زنگ آخری نه معلم حال و حوصله داشت و نه ما بچه‌ها. همه منتظر بودیم زنگ بخوره و بریم خونه و آخر هفته‌مون رو شروع کنیم. رعد و برق و بارون شدیدی بود. تو اون هوای تاریک و گرفته، یه هو آسمون با نور شدید برق روشن می‌شد و بعد از چند ثانیه صدای انفجار رعد! معلم داشت دیکته‌های اون روز رو که توی دفتر دیکته‌هامون نوشته بودیم صحیح می‌کرد و دفترها رو دونه دونه بهمون پس می‌داد. یه سرمشقی هم داده بود به ما شامل ده پونزده تا کلمه که از هر کدوم باید یک خط می‌نوشتیم تا ما هم سرمون گرم باشه. من بی‌حوصله بودم و مدادم قدکوتاه و نوک‌پهن! کلمه‌ها رو اون قدر درشت نوشتم که توی هر خط فقط سه تا کلمه جا شده بود. خواهرم کلاس پنجمی بود. یادم نیست چرا اون زنگ معلم نداشتند و یادم نیست چرا ما اون زنگ به جای کلاس، توی سالن راهروی مدرسه نشسته بودیم و مشق می‌نوشتیم. به هر حال، من مشقم رو تموم کرده بودم و بی‌صبرانه منتظر تموم شدن مدرسه بودم که خواهرم دفتر مشقم رو دید. احتمالاً توی دلش خجالت کشید که خواهر کوچیک‌ترش انقدر بدخط و کثیف مشق نوشته. پاک‌کنم رو برداشت و تمام مشقم رو پاک کرد. مدادم رو تراشید و بهم گفت که باید دوباره بنویسم. یادم نمیاد از این کارش ناراحت شده باشم. انگار خودمم می‌دونستم این مشقی که نوشتم در خور من نیست! دوباره نوشتم. با مداد نوک‌تیز. این بار توی هر خط پنج شیش کلمه جا شد. رد سیاه پاک‌کن بی‌کیفیت دهه‌ی شصتی روی پس‌زمینه‌ی مشقم مونده بود. ولی من تلاشم رو کردم تا اون ننگ خرچنگ قورباغه‌ای رو جبران کنم. بعدها مداد نوکی اومد بازار. رؤیایی باورنکردنی بود برای من. هر چند مغزهای مداد نوکی‌ها هم مثل همه‌ی بقیه‌ی چیزهای اون زمان بی‌کیفیت بودند و گاهی حس می‌کردم دارم با سوزن روی کاغذ فشار می‌دم، گاهی هم فشار ناشی از عصبانیتم کاغذ رو تا آستانه‌ی پاره کردن می‌خراشید.

حالا روی میزم یک دسته مداد دارم با کیفیت مرغوب اصل ساخت آلمان. یه مداد تراش خوب هم دارم که هر از گاهی برش می‌دارم و نوک مدادهای استفاده‌شده رو باهاش تیز می‌کنم. نوک این مدادها معمولاً دیگه از بیخ نمی‌شکنه. یه دور از روی گوشت مداد تراشیده می‌شه و سر کربنی مداد هم تیز می‌شه. رییسم اولین بارهایی که دست‌خطم رو می‌دید بهم گفت که تو چون حروف فارسی رو مثل نقاشی رسم می‌کنی تسلط خوبی روی مداد داری. واسه همینه که انقدر حروف انگلیسی رو هم قشنگ می‌تونی بنویسی. من لبخند زدم. خبر نداره که برای این دست‌خط چقدر دود چراغ خوردم و چقدر مداد تراشیدم و مشق نوشتم. هفته‌ی پیش با یکی از همکارام (همون مسافری از هند که چی‌توز موتوری دوست داره) تصمیم گرفتیم یه پند اخلاقی روی تخته‌سفید آشپزخونه‌ی محل کار بنویسیم خطاب به اون دسته از همکاران که ظرف‌های نشسته‌شون رو توی آشپزخونه رها می‌کنند و منتظرن ظرف‌ها خود به خود شسته بشن و برن توی کابینت‌ها سر جاهاشون بشینن. متن رو همکارم انتخاب کرد و من هم زحمت نوشتنش رو بر عهده گرفتم. مخفیانه این کار رو کردیم و کسی نمی‌دونست که کی اون پیام رو نوشته. فقط این روزها وقتی توی آشپزخونه‌ام می‌بینم که همکاران میان و نوشته رو می‌بینند و از دست‌خط نویسنده تعریف می‌کنند. توی دلم خوشحال می‌شم و به خط خودم می‌بالم. حس می‌کنم در این سال‌های اخیر، تایپ کر‌دن‌ها مجال بروز رو از انگشتان هنرمند من ربوده و این توانایی من به حاشیه رونده شده. رییسم خودش خیلی بدخطه. در این حد که یه وقتایی متن‌های من رو با دست تصحیح می‌کنه و به من می‌ده که اصلاحات رو وارد کنم، اما گاهی که ازش می‌پرسم چی نوشته خودشم نمی‌تونه بخونه! باید دوباره فکر کنه تا یادش بیاد چی می‌خواسته بنویسه. اما هنر رو دوست داره و خیلی هم اهل بازدید از نمایشگاه‌های هنریه حتی! چند وقت پیش به من می‌گفت تو می‌تونی با کاغذهای چرک‌نویست یه گالری بزنی. من لبخند زدم. عکس ذرات کروی غوطه‌ور در سیال نیوتنیم رو با یه نرم‌افزاری رسم کردم، پرینتش کردم و زدم به دیوار پشت میزم. خیلی تمیز و قشنگه، ولی من هنوز شکل‌هایی که خودم روی کاغذ می‌کشم رو بیش‌تر دوست دارم. حتی اگر نوک مدادم پهن باشه...

مرسدس، یک قصه‌ی واقعی

چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳

در حدود صد و شصت سال پیش، مردی به نام امیل جِلی‌نِک در شهر لایپزیگ آلمان به دنیا اومد و در حدود صد سال پیش (در سن شصت و چهار سالگی) از دنیا رفت! این مرد که صنعت‌گر و خودروساز بود در سن سی و شش سالگی صاحب فرزند دختری شد و اسمش رو گذاشتند «مرسدس» به معنی هدیه و موهبت. (مترجم گوگل می‌گه که در زبان اسپانیایی merced یعنی جایزه.)
در سال ۱۹۰۰ میلادی وقتی که مرسدس دختری تقریباً ده ساله بود، کارخونه‌ی ماشین‌سازی این آقا با کارخونه‌ی موتورسازی آقای دیگه‌ای به نام دایملر ادغام می‌شه. (این آقای دایملر هم اتفاقاً متولد یه جایی همین اطراف اشتوتگارت بوده و همین حوالی هم فوت کرده.) حاصل این شراکت ماشین خیلی خفنی هست که درست صد و پونزده سال پیش در اشتوتگارت تولید و روانه‌ی بازار می‌شه. اسم این ماشین رو هم می‌ذارن «مرسدس ۳۵ اسب‌بخار» که نشون‌دهنده‌ی علاقه‌ی این پدر به دخترش و همچنین قدرت موتور ماشین هست. این ماشین موفقیت خیلی بالایی به دست میاره و به این ترتیب ثروت هنگفتی نصیب خانواده‌ی مرسدس می‌شه. سه سال بعدش باباهه رسماً کلمه‌ی «مرسدس» رو به ادامه‌ی فامیلش اضافه می‌کنه و ادعا می‌شه که احتمالاً این اولین بار هست که یک پدر اسم دخترش رو می‌ذاره روی خودش! مرسدس که حالا دیگه دختر ِ یک پدر ِ بی‌اندازه ثروتمند هست، در سن بیست سالگی با یک شاهزاده‌ای طی یک مراسم خیلی مجللی در یکی از سواحل بسیار زیبای جنوب فرانسه ازدواج می‌کنه و دو تا هم بچه میاره. اما کم‌تر از ده سال بعد از این ازدواج باشکوه، جنگ جهانی اول این خانواده رو به شدت فرومی‌پاشونه، به طوری که پدر مرسدس در همون موقع از دنیا می‌ره و مرسدس فقیر و بیچاره مجبور بوده توی خیابون‌ها غذا گدایی کنه، در این حد یعنی! توی اون شرایط البته مرسدس شوهر و بچه‌ها رو هم ول می‌کنه و با مرد مجسمه‌ساز خیلی فقیری ازدواج می‌کنه و ده سال بعد هم سرطان می‌گیره و (در سن سی و نه سالگی) به رحمت خدا می‌ره. شرکت ماشین‌سازی‌ای که «مرسدس ۳۵ اسب‌بخار» رو تولید کرده بود هم یه هفت هشت ده سال بعد از فوت پدر مرسدس (زمانی که خود مرسدس هنوز زنده بوده و سه سال بعدش فوت می‌کنه در واقع) با شرکت ماشین‌سازی آقای بنز (کسی که موتور بنزین‌سوز رو اختراع کرده بوده) ادغام می‌شه و ماشین‌های خفن تولیدی‌شون رو از اون به بعد به نام «مرسدس-بنز» نام‌گذاری می‌کنند که دیگه معرف حضورتون هست.
حالا انگیزه‌ام از نوشتن این داستان این بود که راستش چند وقت پیش یه عکس از یه دختربچه به دستم رسید و زیرش هم نوشته بود این دختر اسمش مرسدس هست و دختر آقای بنز هست و همونیه که اسمش روی ماشین‌ها تا به امروز مونده. منم از اون‌جایی که می‌دونم نود و نه درصد پیام‌های این‌چنینی که دریافت می‌کنم ساختگی هستند مجبور شدم برم ویکی‌پدیا بخونم ببینم داستان از چه قرار بوده. بعدش گفتم نتایجم رو بدین وسیله در اختیار بقیه هم بذارم دیگه. الانم اگرچه مطمئن هستم که کسی این داستان رو نمی‌بره توی وایبر و واتس‌اپ و تلگرام و غیره واسه بقیه فوروارد کنه اما خب وجدان من راحت هست که اطلاعات غلطی که به دستم رسیده بود رو تصحیح کرده و انتشار می‌دم. از همین تریبون هم از تمامی این پیامک‌های وایبری که وقت و شعور خواننده رو هدف گرفتند اعلام انزجار می‌کنم، همچنین از پخش‌کننده‌هایی که یه لحظه هم شک نمی‌کنند این چرندیات ممکنه به کل دروغی باشه! حالا باز خوبه عکس اون دختربچه عکس خود مرسدس بود و فقط داستانش یه مقدار انحراف داشت! اما متاسفانه خیلی وقت‌ها پیام‌هایی دریافت می‌کنم که فاجعه‌ی مطلق هستند! یه مثالش که الان توی ذهنم هست ماجرای فلفل‌دلمه‌ای نر و ماده است! به قول یه بزرگی که این جور وقتا می‌گفت: «من دیگه حرفی ندارم.»

چی‌توز موتوری

جمعه ۱۳٩۳/۱٢/۱

دیروز غروب با هم رفته بودیم فروشگاه افغان. یه فروشگاه کوچیکه که بوی بقالی‌های ایران رو می‌ده. من رو یاد سوپر حجت می‌ندازه که قدیما روبه‌روی خوابگاه طرشت دو بود. عین همونه، همه چیز داره و از هر چیز، بهترینش رو. من رو بُرد کنار جعبه‌ی چی‌توز موتوری، بهم گفت من نمی‌تونم فارسی بخونم. تاریخ انقضای این رو پیدا کن و بگو گذشته یا نه. چی‌توز موتوری خیلی دوست داره. بهش گفتم همه تو ایران عاشق این پفک هستند. یک ساعت و خورده‌ای توی اون دو وجب مغازه چرخیدیم و حرف زدیم. لابه‌لای هر جمله هم به نوبت من می‌گفتم: «تو باید یه روزی بیای ایران رو ببینیاونم می‌گفت: «تو باید یه روزی بیای هندوستان رو ببینیاز مزرعه‌های روستا برام قصه گفت، قصه‌های زیاد، قصه‌های شیرین، از چیزهایی که می‌کارند و از فصل برداشت محصول.

این‌جا در آلمان، وقتی یه میوه‌ای گرون باشه، قیمتش رو برای هر صد گرم می‌نویسند. (در ایران هم البته!) «لیچی» از اون میوه‌هاست. ولی این وقتی می‌خواد لیچی بخره کیلویی می‌خره! می‌گه توی هندوستان لیچی رو دونه دونه نمی‌خوریم که! اون رو مثل کوه می‌ریزیم وسط و هر کسی از یه طرف شروع می‌کنه به پوست کندن و خوردن، تا زمانی که خسته بشه یا سیر بشه. ادعا می‌کنه لیچی‌های آلمان ریز هستند و طعم ندارند، مثل انبه‌ها و پاپایاها و مثل تمام انواع خوراکی‌های دیگه! دیروز داشت می‌گفت یه انبه خریده و گذاشته توی آشپزخونه تا ببینه بعد از گذشت یه چند روز آیا رسیده می‌شه یا نه. این روش برای کیوی کار می‌کنه. توی آلمان کیوی‌های سوپرمارکت عین سنگ هستند و بدجوری هم اسیدی‌اند، با خوردنش لب و دهن آدم زخم و زیلی می‌شه! ولی بعد از یه هفته ده روز کم‌کم نرم و شیرین می‌شن.

از فروشگاه افغان که اومدیم بیرون، هوا تاریک بود. دو بسته چی‌توز موتوری خرید. گفت یکی برای الان و یکی رو هم توی برلین باز می‌کنیم. ایستادیم یه گوشه توی پیاده‌رو و یه بسته‌اش رو باز کردیم. بهش گفتم: «زندگی این‌جا دیگه به سختی اون اوایل نیست. کم‌کم داریم راه رو پیدا می‌کنیمبا بی‌تفاوتی خندید و گفت: «ما راه خودمون رو می‌ریم. ببین این‌جا داریم اسنک ایرانی می‌خوریم و در مورد رسیده شدن انبه‌ی کال حرف می‌زنیمعاشق همین بی‌تفاوتیش هستم. وگرنه با این حجم خاطرات و تعلق خاطری که به سرزمینش داره، من به جاش بودم یک لحظه نمی‌تونستم هوای زیر صفر این‌جا رو تحمل کنم. اما هر وقت باهاش حرف می‌زنم ایمان میارم به این جمله که زیبایی و خوشبختی در نحوه‌ی نگاه آدم‌هاست به زندگی، نه در داشته‌ها و نداشته‌ها و شرایط سخت یا آسون زندگی.

پاکت چی‌توز که تموم شد انگشت‌های پفکی رو لیسیدیم و خداحافظی کردیم. هفته‌ی بعد پاکت بعدی رو توی برلین باز می‌کنیم و من خوشحالم از این حادثه! خوشحالم که هنوز یک بسته پفک من رو شاد می‌کنه. خوشحالم که از این خوشبختی‌های کوچیک لذت می‌برم هنوز. کاشکی همه‌ی آدم‌ها این حقیقت رو باور داشتند که خوشبختی خیلی ساده است، ساده در حد خوردن چی‌توز موتوری با انگشت‌های یخ‌زده از سرما در کنار دوستی که اون هم باور داره خوشبختی همین‌قدر ساده است...

گُلِ نازِ من

دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥

دیروز برای اولین بار باهاش حرف زدم. نزدیک به سه سال هست که می‌شناسمش. دختری که امسال کلاس سوم دبیرستانه و مادرش تقریباً هم‌سن منه. سه ساله که هزینه‌ی تحصیلش رو تقبل کردم و ماهیانه مبلغ ناچیزی براش می‌فرستم. توی کارنامه‌ی پارسالش دیدم که نمره‌ی فیزیکش کم شده در حالی که نمره‌ی ریاضی‌ش خیلی بالاست. توی گزارش هزینه‌هاش نوشته بودند که فیزیکش ضعیفه و به کلاس تقویتی احتیاج داره. دیروز برای اولین بار بهش زنگ زدم که بگم من چهارده ساله که دانش‌جو، معلم، محقق فیزیک بودم و هستم و چه حیف که پیشش نیستم تا خودم بهش فیزیک یاد بدم.
اما دیروز فهمیدم که چقدر بیش‌تر از نیازی که اون به من داره، من به اون نیاز دارم.
بهش گفتم عکست رو کنار دار قالی دیدم و می‌دونم که توی قالیبافی به مامانت کمک می‌کردی. گفت که ما خیلی اصرار کردیم که بتونیم از «بنیاد کودک» آدرس شما رو بگیریم و یکی از قالیچه‌هایی که بافتیم براتون بفرستیم. ولی گفتند نمی‌شه آدرس‌تون رو به ما بگن.
و من دیروز فهمیدم که «بخشنده» بودن به وسعت مالی خیلی ربط نداره! به وسعت قلب آدم‌ها ربط داره...
پیشنهاد می‌کنم به این‌جا یه سر بزنید: http://www.childf.com/
نه به خاطر بچه‌هایی که نیازمند کمک‌های شما هستند. به خاطر خودتون که نیازمند کمک به این بچه‌ها هستید.

مسافری از هند

جمعه ۱۳٩۳/٦/٢۱

مثل اغلب سایر لذت‌های دنیوی که در تنهایی بی‌معنی و بی‌مزه هستند، غذا خوردن هم برای من با «هم‌صحبتی» معنی پیدا می‌کنه. این روزها معمولاً سر کار با یکی از همکارام ناهار می‌خورم. یه دختر هم‌سن و سال من، اهل هندوستان، که یه بار قبلاً توی یه کنفرانسی با هم آشنا شده بودیم و حالا دست بر قضا همکار شدیم! سر ناهار اول از آشپزی و غذاهامون شروع می‌کنیم به حرف زدن و بعد نمی‌دونم چی می‌شه که صحبت به شعر و شاعری می‌رسه! به عنوان مثال، یه بار داشت از یه نوع شیرینی برام تعریف می‌کرد که وقتی مدرسه می‌رفته یکی از دوستاش (که مسلمون بوده) در روز عید فطر درست می‌کرده و برای تمام هم‌کلاسی‌ها می‌آورده. ظاهرا نوعی شیرینیه که با رشته‌های نازک درست می‌شه و غرق در شربت شکر می‌کنندش و به این شربت هم «چاشنی» می‌گن. اسم این شیرینی رو گذاشته‌اند شیرینی «عید». دوست هندیم متعجب بود که چرا ما در ایران این شیرینی «عید» رو درست نمی‌کنیم و می‌گفت نصرت‌بانو (همکلاسی مسلمونش) هر سال برای ما این شیرینی رو می‌آورد و ما اصلاً «عید» رو به همین خاطر خیلی دوست می‌داشتیم.

بهش گفتم: «اسمش نصرت‌بانو بوده؟ می‌دونی «بانو» یعنی چی؟ بانو در زبان فارسی یعنی خانم، اما خیلی با احترام و با تشریفات. به عنوان مثال، اوایل آشنایی من و محبوب آذری، ایشون بنده رو «زهرابانو» صدا می‌کردند

دوستم گفت: «چه احساسی پیدا می‌کنی وقتی اسمت رو این طوری صدا می‌زنند؟»

گفتم: «یه احساس خیلی خوب و باکلاس

گفت: «خب پس منم از این بعد بهت می‌گم زهرابانو

گفتم:‌ «نمی‌خواد، زحمتت می‌شه! محبوب آذری هم مدت‌هاست این رو ترک کرده و منو «زری» صدا می‌کنه

گفت: «زری که یعنی پارچه‌ی زرق و برقی

گفتم: «نه! زری در فارسی یعنی طلایی! به پارچه‌ای که رگه‌های طلایی داشته باشه هم واسه همین می‌گن پارچه‌ی زری یا زربافت. اصلاً زر یعنی طلا! مثلاً زرگر یعنی کسی که شغلش با طلا در ارتباطه. طلافروشی داره مثلاً

گفت: «نه! زرگر یعنی پزشکو اصرار و اصرار که زرگر یعنی پزشک! بعد برای اثبات حرفش هم یه شعر هندی برام خوند بدین صورت که می‌گفت:

Mere naamuraad junun kaa hai ilaaj koi to maut hai

jo davaa ke naam pe zahar de Usi chaaraagar ki talaash hai

در این شعر اگر دقت کنید این کلمات رو به روشنی پیدا می‌کنید: نامراد، جنون، علاج، موت، دوا، نام، زهر، چاره‌گر، تلاش.

و همون‌طور که می‌شه حدس زد معنی این شعر یه چیزی تو این مایه‌هاست که من انقدر دیوانه‌ی عشق تو هستم که تنها درمان من مرگ است و در تلاش یافتن پزشکی هستم که به جای دارو به من زهر بده.

بله، منظور دوستم از «زرگر» همون «چاره‌گر» بود ولی انقدر به لهجه‌ی هندی تلفظش می‌کرد که شبیه زرگر شده بود واقعا!

آرزوی گندم‌زار

سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٠

اولین بار که پا به آلمان گذاشتم یک سفر ده روزه بود که برای یه ورک‌شاپ توی دانشگاه اشتوتگارت اومده بودم. اون روزها می‌تونم بگم در سخت‌ترین برهه از دوره‌ی شیش ساله‌ی دکترام بودم از نظر روحی روانی! بین دانشگاه اشتوتگارت و مؤسسه‌ی مکس پلانک (جایی که از فردا کارم رو رسماً توش شروع می‌کنم) یک مسیر ِ سبز از جنگل و مزرعه و دریاچه و گندم‌زار و بعضاً گله‌ی گاو و گوسفند بود که وقتی از توش رد می‌شدم توی دلم می‌گفتم یعنی آدم چقدر باید خوشبخت باشه که هر روز از این مسیر ِ سبز، قدم‌زنان بره محل کارش و عصر برگرده! تازه توی محل کارش، میز و کامپیوتر داشته باشه، تازه سر ماه پول هم بهش بدن! امروز که قدم‌زنان از گندم‌زار رد می‌شدم یاد اون روز افتادم. اون موقع‌ها آرزوهای ساده‌تری داشتم چون هنوز نمی‌دونستم آغوش یار چه شکلیه.* به این فکر کردم که آرزوها «زمان» دارند و اگر تاریخ‌شون بگذره مزه‌شون هم کم‌رنگ می‌شه.

امروز که از گندم‌زار رد می‌شدم آرزو کردم یه روزی این گندم‌زار مال من باشه. صبح‌ها دستمال به سرم ببندم و با دعای باران برم سر زمین. شخم بزنم و دونه بکارم... آغوش یار هم همون نزدیکی‌ها باشه، کنار دریاچه، زیر سایه‌ی درخت سیبی یا گیلاسی. حالا دیگه من از فردا هر روز با خیالش از گندم‌زار رد می‌شم تا شاید این روزها هم مهربون‌تر از من عبور کنند...

* اولین بار وقتی که محبوب آذری بغلم کرد توی گوشم گفت: «پس آغوش یار این شکلیه که حافظ انقدر توی شعرهاش ازش تعریف کرده!»

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم *

دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢

خلاصه این که قصه‌ی «عبور» رو باید زندگی کرد، بدون ناله و بدون ایست!

فردا درست سه سال می‌شه که برای اولین بار «شهر» رو دیدم و محبوب آذری رو و پیچ سبز پلاون و خونه‌ای رو که در امتداد مسیر سبزهبه در و دیوارهای این خونه نگاه می‌کنم که پر از گوشه‌های دنج پرخاطره است و با خودم فکر می‌کنم که من آیا روزی جایی باز خونه‌ای خواهم داشت که انقدر دوستش داشته باشم؟ نمی‌تونم تصور کنم که بعد از رفتنم چقدر دلتنگ شمعدونی‌ها و ارکیده‌ها بشم، و دلتنگ آلاچیق زیر درخت گیلاس، و دلتنگ قطار شهری شماره‌ی سه وقتی از پیچ سبز پلاون رد می‌شهمطمئنم هیچ‌کسی تو این دنیا نیست که به اندازه‌ی من سرازیری این پیچ سبز رو با دوچرخه رفته باشه در حالی که سیروان توی گوشش می‌گه «دوست دارم زندگی رو» و دوست داشته باشه زندگی رو اون‌قدر که من دوست داشتمو برای شهری که آدم رو عاشق می‌کنه راهی به جز عاشقش شدن نیست...

حالا برای من و محبوب آذری، یک نقطه، فقط یک نقطه روی کره‌ی زمین هست که اونم یه جایی توی همین شهره، جایی که ما برای اولین بار همدیگه رو دیدیم و درست یک سال بعدش شروع یک عمر عاشقی رو جشن گرفتیمما تمام عشقی رو که خیلی‌ها سعی می‌کنند از توی کتاب‌ها یاد بگیرند، از روز اول بلد بودیم، تمام و کمال، با همه‌ی جزییاتشانگار که از قصه‌ها یاد گرفته بودیم:

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود

روبه‌روی بچه‌ها، قصه‌گو نشسته بود

قصه‌گو قصه می‌گفت، از کتاب قصه‌ها

قصه‌های پرنشاط، قصه‌های آشنا

قصه‌ی باغ بزرگ، قصه‌ی گل قشنگ

قصه‌ی شیر و پلنگ، قصه‌ی موش زرنگ

آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست

زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه‌هاست

زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه‌هاست...

که توی این شهر، قصه‌ی «دوستت دارم» رو باید زندگی کرد که زیباترین داستان کتاب قصه‌هاست، لحظه به لحظه‌اش، هر حال و هر نَفَسش...

وقتی که صبح صدای آواز محبوب آذری می‌پیچه توی خونه که می‌گه «تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم!»،

وقتی که ظهر خونه پر می‌شه از عطر لیموی تازه و سالاد شیرازی و نعنا و پونه،

وقتی که شب توی سکوت و مِه، زیر نور ماه و سایه‌ی ابر، دست همدیگه رو می‌گیریم و توی پیچ سبز پلاون قدم می‌زنیم،

و این قصه‌ی ما همچنان ادامه داره حتی اگر من این روزها چمدون می‌بندم و از این شهر خوب قصه‌ها سفر می‌کنم تا باز قصه‌ی «عبور» رو زندگی کنم، بدون ناله و بدون ایست...

عنوان ِ کتابی از نادر ابراهیمی

زندگی، تجربه‌ی مشترک

جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦

گاهی به این فکر می‌کنم که آدم‌ها چقدر وقت و پول و اعصاب‌شون رو صرف کارهای اشتباهی می‌کنند که ناشی از بی‌تجربه بودن‌شونه. یا خودشون رو از لذت‌هایی از زندگی محروم می‌کنند چون اصلاً خبر ندارند که چنین لذت‌هایی هم وجود داره! از چیزهای خیلی کوچیک و ساده بگیرید تا تصمیم‌ها و اتفاق‌های بزرگ زندگی حتی.

من عاشق شبکه‌های اجتماعی هستم. کلاً عاشق اجتماع‌جات هستم و از تنهایی بیزارم. معتقدم آدم‌ها با حرف زدن و در کنار هم بودن مدام در حال یادگیری هستند. «زندگی» رو یاد می‌گیرند، با شنیدن حرف‌ها و تجربه‌های دیگران. «اینترنت» به نظر من بزرگ‌ترین معجزه‌ی بشریته! من برخلاف خیلی‌ها که می‌گن تکنولوژی ِ ارتباطات ِ مجازی، آدم‌ها رو تنهاتر کرده، معتقدم که اتفاقاً کاملاً برعکسه. فاصله‌ها یه جورایی دیگه معنی ندارند. در این‌جا «دلتنگی» رو با «فاصله» اشتباه نکنیدآ! دلتنگی‌ها همچنان به قوت خود باقی هستند! اما حس می‌کنم به عنوان مثال، وقتی که من و خواهرم توی خونه‌هامون نشستیم و با وایبر با مامانم چت می‌کنیم شاید دیگه خیلی فرقی نداشته باشه که خونه‌ی من چهارهزار کیلومتر دورتره و خونه‌ی خواهرم دوکیلومتری خونه‌ی مامانم‌ایناست.

من عاشق حرف زدن با دیگرانم و عاشق شنیدن و دیدن چیزهای واقعی. شاید واسه همینه که فیلم‌های خیلی تخیلی رو نمی‌پسندم. دوست دارم از زندگی واقعی آدم‌ها بدونم، از احساسات‌شون در مواجه شدن با اتفاق‌هایی که واسه منم اتفاق افتاده یا می‌افته. کلاً دوست دارم بدونم چالش‌های زندگی دیگران چیه و نگاه آدم‌ها به اون چالش‌ها چه شکلیه. فیس‌بوک رو از این جنبه خیلی دوست دارم. دغدغه‌های هر آدم رو تا حدی نشون می‌ده و سبک زندگی‌شون رو. از اون بهتر وبلاگ خوندنه، وبلاگ‌هایی که روایت ساده‌ی یک جریان روزمره‌ی زندگی هستند حتی. وبلاگ نوشتن اما ساده نیست. به عنوان مثال، من به سختی می‌تونم از ترس‌هام بنویسم. بیان حس و تجربه اگرچه برای دیگرانی که می‌خونندش مفیده اما کار راحتی نیست.

گاهی به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد به صورت منسجم تجربه‌ها و احساسات رو مستندسازی کرد و در اختیار بقیه‌ی مردم دنیا قرار داد. هر تجربه‌ای! کوچیک یا بزرگ، خوب یا بد، شکست یا موفقیت، … . هر حسی! لذت یا انزجار، وحشت یا امنیت، غم یا شادی، … . ایده شبیه به یه وبلاگ دسته‌جمعی می‌مونه مثلاً. جایی که هر آدمی می‌تونه بیاد و بنویسه. کسی نظر نمی‌ده البته! همه فقط داستان‌هاشون رو به اشتراک می‌ذارن. همه چیز باید یه طور خوبی دسته‌بندی بشه فقط، خیلی موضوعی و خیلی جزئی. تجربه‌هایی مثل از دست دادن عزیز، از دست دادن فرزند، تولد اولین و دومین و چندمین فرزند، تجربه‌ی عاشقی، تصادف‌های رانندگی، تجربه‌های سفر، تجربه‌های آشپزی، تجربه‌های خیاطی، تجربه‌های باغبونی، تجربه‌ی آزادی‌های یواشکی، رفتارها و پاسخ‌ها و برخوردهای اجتماعی، تجربه‌های شوهرداری، همسرداری، خانه‌داری...

می‌دونم هر کی اهل نوشتن باشه همه‌ی اینا رو یه جایی می‌نویسه بلاخره، اما ایده اینه که بشه راحت پیداشون کرد. هنر در دسته‌بندیه. کاش می‌شد تمام زندگی انسان رو categorized کرد. رده‌بندی کرد، تمام جنبه‌های مادی و غیرمادی زندگی انسان رو، از مایحتاج روزانه گرفته تا مخفی‌ترین احساسات آدمی. که این‌طوری آدم‌های تنها همدیگه رو پیدا کنند و بفهمند که اون‌قدرا هم تنها نیستند. تا همه‌مون بفهمیم که ما آدم‌ها اگرچه هر کدوم‌مون خیلی خیلی منحصربه‌فرد هستیم اما اشتراک‌های عجیب بسیار زیادی هم با آدم‌های مختلف دیگه داریم و دلگرم بشیم از این‌که تنها رَهرو در این راه زندگی نیستیم.

پی‌نوشت: گاهی وقتا که می‌بینم یه کسی توی یه فرودگاهی داره گریه می‌کنه دلم می‌خواد برم بهش بگم که بیا بغلم، من می‌فهمم چته! کاش زبون همه‌ی آدم‌های دنیا رو بلد بودم.

برای بوته‌های رز

یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱

فصلی از زندگی‌ام تمام شد، فصلی شاید شیرین اما طولانی! فصلی به نام «دوران دانش‌جویی»...

گاهی فکر می‌کنم هیچ وقت دلم برایش تنگ نمی‌شود. دانشگاه (شریف) هیچ وقت محل نشاط‌انگیزی برای من نبوده. همیشه پر از اضطرابم می‌کرده، اضطرابی که از همان نگهبانی دم درش شروع می‌شد... . اعتراف سختی است اما اعتراف می‌کنم که دانشگاه (شریف) را دوست نداشتم. هیچ وقت دوستش نداشتم. سال‌های لیسانس که آن‌قدر سرد و تاریک بود که هیچ علاقه‌ای ندارم خاطراتش را حتی برای نوشتن این یادداشت از مغزم لود کنم! بعد از آن هم چیزی بهتر نمی‌شد، تنها شکل مشکلات عوض می‌شد یا شاید برای من دیگر آن‌قدر مزمن شده بودند که فرسایش روحی‌ام را احساس نمی‌کردم. من عموماً آدم منفی‌نگری نیستم. ببینید دانشگاه (شریف) با من چه کرده که هر چی فکر می‌کنم به جز سال‌های سرد و تاریک چیزی یادم نمی‌آید. من اما تلاشم را کرده‌ام. من ذره‌ای تردید ندارم که در همین سال‌های سرد و تاریک با تمام توانم با سردی و تاریکی جنگیده‌ام و شب و روز جدال کرده‌ام. من در خلال همین جنگیدن‌ها رشد کردم و بزرگ شدم. دانشگاه (شریف) اما موفق شد من را دوره‌ای دلسرد کند، موفق شد حتی من را ناامید و افسرده کند. پشیمان نیستم که سخت‌ترین تلاشم را در این نبرد انجام دادم اما پشیمانم که نتوانستم دلسرد نشوم. اعتراف سختی است اما اعتراف می‌کنم که من در این مبارزه امیدم را باختم، نه کامل، که هنوز هم خودم را جزو ایستادگان می‌دانم، اما بدون شک بخش بزرگی از امیدم را باختم. چه حیف!

من به دانشگاه (شریف) برمی‌گردم یک روزی آیا؟ دلم تنگ می‌شود آیا؟ یعنی نوستالژیک می‌شود آیا یک وقتی برای من هم؟ من فرنوشم را همین‌جا پیدا کرده بودم. از همان اولین روزی که رفتیم دانشگاه، پنج‌شنبه، اول مهرماه سال هفتاد و نه. از همان پیاده‌روی درب اصلی تا ساختمان تالارها. آیا یادم می‌ماند این حادثه را؟ آن روزها هنوز سرد و تاریک بود و من هنوز شکننده. بعدها سالن سلف دختران را خراب کردند و به جایش حوضچه و باغچه درست کردند، با نهال‌های کوچکی که الان دیگر درخت هستند و بوته‌های رز با پایه‌های بلند. آیا یادم می‌ماند که هر سال بهار از کنار بوته‌های رز با فرنوش رد می‌شدیم و من دانه‌دانه تماشایشان می‌کردم و بو می‌کردم و فرنوش دستم را می‌کشید که «بسه! بیا بریم»؟

در سال‌های سرد و تاریک کم‌کم یاد گرفتیم که زندگی را به خارج از دانشگاه ببریم، بلکه این سرما و تاریکی قابل تحمل بشود. آن سال‌ها نمی‌دانم چرا «ونک» پاتوقی شد برای این‌دونفر. کم‌کم ونک دیگر برای ما فقط یک میدان شلوغ در تهران نبود! ونک تبدیل شد به یک کانسپت و نمادی شد برای فرار از سرما و تاریکی روزمره! مثلاً وقتی می‌گفتیم برویم ونک معنی‌اش این بود که بیا یک کمی بی‌خیال گرفتاری‌های این زندگی بشویم! «ونک‌درمانی» هنوز هم برای من کار می‌کند. همین چند وقت پیش بود که یک بعد از ظهر ِ خسته سارا من را به یک «ونک‌گردی» دعوت کرد و رفتیم و دو سه ساعتی داشتیم داخل دگمه، انتهای زیرزمین آسمان، می‌خرامیدیم و من تمام دگمه‌ها را امتحان کردم و تمام گوشواره‌ها را و تمام دستبندها و ساعت‌ها و آینه‌ها و کیف‌ها را و تمام اکسیژن‌های آن اتاقک چند متری را.

قضاوت را به زمان واگذار می‌کنم اما با شناختی که از خودم دارم تردیدی ندارم که من هیچ وقت دلم برای هیچ چیز در دانشگاه (شریف) تنگ نخواهد شد، فقط محبت را نمی‌شود فراموش کرد. وقتی که خوب فکر می‌کنم می‌بینم من دلم تنگ نخواهد شد مگر برای محبتی که آن‌جا پیدا کردم، برای دوستی‌هایی که به نقطه‌ی اوج «ونک‌گردی» می‌انجامید، برای چای عصرانه که سال‌های آخر در اتاق صد و سی دانشکده در کنار دوستان می‌خوردیم و گپ می‌زدیم و رشته‌ی محبت می‌بافتیم. کتری برقی قرمزم را به اتاق صد و سی دانشکده هدیه کردم باشد که دیگران بعد از من هم چای بخورند و گپ بزنند و رشته‌ی محبت همین‌طور بافته شود...

من می‌دانم که دلم هیچ وقت برای دانشگاه (شریف) تنگ نخواهد شد مگر برای شکوفه‌های ارغوان کنار ساختمان ابن‌سینا، برای درختچه‌های گل‌نارنجی باغچه‌ی دلگشا...

من دلم تنگ نخواهد شد، مگر برای بوته‌های رز...

← صفحه بعد