پیامی از طرف اینترنت وطنی
۱۳٩٠/۱۱/٢
گوگلپلاس به هزار مصیبت بلاخره نمایان شد. شرم دارم بگم از گوگلپلاس استفاده میکنم، بعد از اون بلایی که گوگل لعنتی بر سر گودر نازنینمون آورد. هر چقدر هم که گوگلپلاس بخواد شبیه به گودر باشه، اما یه خاصیت خیلی مهم گودر رو نداره و اون هم نمایش کامل متن یک صفحه است. بنده هر چی چیزمیز به دستم رسید روی مرورگرم سوار کردم تا چنین خاصیتی در گوگلپلاس به دست بیاد، اما نشد که نشد. حالا بعد از اون همه تلاش، یه دکمهای پایین هر مطلب هست که با فشردنش، متن کامل نمایش داده میشه. قابل تحمله، فقط به اندازهی یک کلیک به زحمتش اضافه شده. اما امشب، اینجا در وطن عزیزم، ایران، با فشردن اون دکمه با پیغام زیر روبهرو شدم:
کارساز همهی گزینههای خود را پیش از آنکه این صفحه را به شما بدهد آزمایش کرد.
404 Not Found
شما به دنبال چیزی هستید که هماکنون اینجا نیست.
همواره میتوانید جستوجو را امتحان کنید یا مروری بر بایگانیها داشته باشید.
هنوز امیدتان را از دست ندهید.
این یادداشت رو به خاطر جملهی آخر این پیغام نوشتم. گاهی لازمه موقعی که فکر میکنی هیچ راهی واسه حل مشکل پیدا نمیکنی و همه درها بسته به نظر میرسند، یه نفر بهت هشدار بده که «هنوز امیدتان را از دست ندهید.» بعد از اون همه لعن و نفرین که بر اینترنت وطنی فرستاده بودم، با خوندن این هشدار، امشبم شیرین شد. نه این که مشکلی حل شده باشه ها، اما یادم افتاد که انسان به «امید» زنده است. هر چقدر هم که بازندهی زندگی باشیم اما تا لحظهی آخر باید یادمون باشه که «امیدمان را از دست ندهیم.»
بهشت کوچک زمینی
۱۳٩٠/۱٠/٢۸
یه جاهایی هست روی زمین که به نظر من، میشه اسمش رو «بهشت زمینی» گذاشت. شما هم حتما تا به حال بارها و بارها جاهایی بودید و دیدید که به نظرتون شاید شایستهی این اسم زیبا باشند. مثل جاده اسالم – خلخال، مثل جنگل ابر، مثل روستای ماسوله، مثل ساحلهای ماسهای و صخرهای نظره (در پرتغال)، مثل خیلی جاهای دیگه...
چند شب پیش، من یکی از این بهشتهای کوچک زمینی رو کشف کردم: سالن پروازهای ورودی فرودگاه مهرآباد! باور کنید خود بهشت بود! تازه چمدونم رو از روی ریل برداشته بودم و داشتم میرفتم بیرون که سوار تاکسی بشم. اما فضای اونجا اونقدر شیرین و دلنشین بود که از رفتن منصرف شدم و یه کناری وایستادم به تماشا کردن آدمها. آدمهایی که میخندیدند، از شوق گریه میکردند، همدیگه رو بغل میکردند و میبوسیدند... به خدا حتی خانوم و آقا همدیگه رو بغل میکردند و میبوسیدند، توی همین تهران خودمون، توی همین جمهوری اسلامی!
بهشت همینه، جایی که کسی رو که دوستش داریم بغل میکنیم و میبوسیم، و سالن پروازهای ورودی فرودگاههای دنیا، بهشتهای واقعی روی زمیناند...
مهارت از دست رفته
۱۳٩٠/۱٠/٢٥
بعد از نزدیک به یک سال دوری از وطن، متوجه شدم که من دیگه نمیتونم فرق یک رانندهی مسافرکش و یک آقای رانندهای که دنبال همصحبت خانوم میگرده رو تشخیص بدم. چند شب پیش، بعد از چند دقیقه تلاش بیفایده، تصمیم گرفتم مسیرم رو که خوشبختانه طولانی هم نبود، پیاده برم. اما حقیقتا رحمت و درود خداوند بر شهردار تهران! مسیر این پیادهرو خیلی زیبا شده بود.
پیادهروی در شبهای تهران لذت بینهایت داره، حتی با وجود این ماشینهایی که هر چند ثانیه یک بار واسه آدم بوق میزنن. لعنت به شهر عزیزم، تهران!
مسافر وطن
۱۳٩٠/۱٠/۱۸
از این عنوان میترسم، از این که توی وطنم مسافر باشم! اما هستم، مسافر چند روزهای که برای چشیدن طعم وطن باید شتاب کنه، چون این روزهای سفر مثل برق و باد در حال گذرند انگار. هیچ چیز اینجا عوض نشده و من نمیدونم که از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت! هفتهی اول اما سخت گذشت. فرنوش اسمش رو گذاشته بود «آب به آب شدن»! یه خورده شبیه سرماخوردگی بود با کمی تغییر البته! بدخوابی و سردرد و گلوی خراشیده، خشکی و ترک پوست، صورتی که شبیه جزایر جنوب ایتالیا آتشفشانی شده، به علاوهی تحولاتی که در اوضاع معده و روده جریان گرفته بود ...
استرس و هیجانات فراتر از توان تحمل، همچنان در تهران وجود داره و من نمیدونم چه رازی هست توی این شهر که به محض ورود بهش، آدم فقط میتونه هر لحظه یاد گرفتاریها و کارهای عقبموندهاش باشه و مدام سعی میکنه که هر خوشگذرونیای رو به خودش کوفت کنه! روزهای اول علارغم تمام این احوالات عجیب غریبی که دچارش شده بودم، انگار میخواستم همه چیز رو بخورم! ببلعم! یه بیتابی عجیبی چنگ میزد به همهی وجودم. برای دیدن همه چیز عجله داشتم. برای خوردن نون سنگک با پنیر لیقوان، برای قورمه سبزی، کباب، قلیه ماهی، و از همه بیتابانهتر برای دوغ! کی میتونه این خوشبختی رو انکار کنه که کسی توی کوچه، روی گاری، سبزی خوردن بفروشه؟! این که از مغازهی سر کوچه ماست سطلی بخره، رستوران بره و کباب بخوره، با مردم بتونه حرف بزنه، حرف، حرف، حــــــــــــــرف، لذتی که تمومی نداره. این روزها شلوغاند، پرماجرا، پرهیجان، مثل همیشهی روزهای وطن، هر لحظه اینجا، یک لحظهی جدیده، هر لحظه میتونه یه شروع باشه، یا یه تموم، هر روز یه روز تازه است، هر روز یک پازل جدید برای حل کردن، هر روز یه اتفاق جدید، یه خبر جدید، یه تجربهی جدید، یه زندگی جدید ...
اینجا ایران است. ایران من ...
زنده باد رویش گلهای سپید …
۱۳٩٠/٩/۱٥
من یه بلوز سفید ساده دارم که گاهی وقتا زیر لباس بیرونم میپوشمش. این موقعها هر وقت برمیگردم خونه و لباسم رو عوض میکنم، توی آینه یه نگاهی به خودم در لباس سفید میندازم. تازگیها فهمیدم که لباس سفید خیلی بهم میاد. و حالا موندم بمیرم یا شوهر کنم!
پینوشت: با تشکر از آقای دکتر قیومزاده که همین دقایقی پیش به بنده یادآوری کردند که رنگ لباس عروس و رنگ کفن هر دو سفیده!
پینوشت بعدی: با تشکر از سیما و فرنوش به خاطر قبول سرپرستی بنفشهی خردسال من و تلاشهاشون تا به گل رسیدنش.
پینوشت بعدی تر: ارتباط این عنوان و این محتوا و این عکس از اون جایی ناشی شد که آقای دکتر از من پرسیدند این بنفشه چرا بنفش نیست؟ چرا سفیده؟ و من در جواب گفتم که چون این بنفشه ی من عروسه. واسه همین سفیده.
دیشب کسی مرا در خواب بوسید
۱۳٩٠/٩/۱٠
ولی حیف که نفهمیدم کی بود! یعنی صبح که بیدار شدما، همش دلم میخواست فیلم رو برگردونم عقب ببینم اون کی بود. حداقل اسمش رو بپرسم! آدرسش رو بپرسم! من رو یه طور قشنگی صدا میزد! اما یادم نیست چطوری! لعنت به این حافظه! تو بیداری هم درست کار نمیکنه چه برسه به توی خواب!
سفرنامه
۱۳٩٠/٩/٥
و ما در این سفر به این نتیجه رسیدیم که در شهر صفهای طولانی وجود دارد و هیچ کاری را بدون ایستادن در صف نمیتوان انجام داد. حتی توالت رفتن را! و این نکتهی مهمی بود! بنابراین هر کجا که در شهر، صف توالت دیدید بروید توی صفش بایستید! چون حتما تا زمانی که نوبتتان بشود بهش احتیاج پیدا کردهاید. و فراموش نکنید که احتیاج به توالت با آدم شوخی ندارد!
و نتیجهی مهم دیگر این است که صف اصلا هم خوب نیست و کارها را یواشتر میکند و وقت آدم خیلی تلف میشود. وقتی که صفی در کار نباشد همه عجله میکنند که جلوتر از بقیه باشند و در این راه تلاش بسیاری میکنند و همین باعث میشود که کارها سریعتر پیش برود.
و اما شباهت آن شهر و این روستای ما در این است که ما اینجا امکانات نداریم اما آنجا امکانات خیلی خیلی زیاد هست! ببخشید، این که شد تفاوت! آهان! شباهت اینجاست که بودن یا نبودن امکانات تفاوتی در زندگی شهری و روستایی ایجاد نکرده. چراکه آدمهای شهری انگار که هنوز دوست دارند به جای استفاده از امکانات، همانطور مثل سابق باشند و در صف بایستند و برای پرداخت قبوض خود به بانک بروند و در صف بایستند و برای خرید بلیت مترو به باجه مراجعه کنند و باز در صف بایستند و این شهر را باید شهر صفوف نامید به نظر من.
این بود انشای من.
جمع محتاجان جهان
۱۳٩٠/۸/٢٥
حالم گرفته بود و دلم یه دوست در فاصلهی حداکثر یکی دو متری میخواست. اما اون وقت شب، این گوشهی دنیا، دوستی حتی در فاصلههای دور هم در دسترس نبود. گفتم تنهاییم رو با یه آهنگ زیبا پر کنم واسه همین رفتم سراغ یوتیوب. اومدم ترانهی مناسب احوالم رو سرچ کنم، نوشتم: امرو...
که دیدم اولین پیشنهادش همینه: امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فهمیدم که خیلیها توی این دنیا حال من رو دارند. یه هو یه خورده خوشحال شدم! یه کمی حالم بهتر شد حتی! آخه دیدم انگار ما بیشماریم. آره، متأسفانه یا خوشبختانه، ما در خیلی از زمینهها بیشماریم. بیشمار تنها، بیشمار محتاج، بیشمار جای خالی ...
اندازهی خوشبختی
۱۳٩٠/۸/٢۱
عصر اومدم خونه. غذا درست کردم. شام خوردم. ظرفها رو شستم. ناهار فردام رو کشیدم. آشپزخونه رو تمیز کردم. همهی کارهام رو کردم. اتاقم مرتبه. گلدونهام رو آب دادم، حالشون هم خوبه. بیرون داره یه بارون نمنم خیلی مهربونی میباره. هوا ولی سرد نیست. یه موسیقی متن ملایم هم اتاقم رو زیباتر کرده و نور شمعهایی که کنار فرشتهام روشن کردم... خلاصه که همهچی آرومه، همهچی بینهایت زیبا و شیرین و آروم....
میشینم روی تخت، از روی میزتوالت، لاک ناخنم رو که تازه خریدمش، برمیدارم. ناخنهام رو لاک میزنم. به رنگ صورتیش نگاه میکنم و از این که انقدر رنگش به رنگ پوستم میاد لذت میبرم. تا منتظرم که لاک ناخنم خشک بشه، روی تخت ولو میشم. درناهای کاغذی رنگی رنگیم رو نگاه میکنم که خیلی آروم با جریان هوا تکون میخورند. و به این فکر میکنم که این خوشبختی اندازهاش چقدره...
توی دلم به خودم فحش میدم که باز با این فکرها میخوام یه شب آرومم رو خراب کنم. اما نمیتونم فکر نکنم. نمیشه! نمیشه به «دیگران» فکر نکنم. نمیشه به کودکان کار فکر نکنم. توی یه سطح دیگهاش، نمیشه به وضعیت اینترنت توی ایران فکر نکنم. بازم یه سطح دیگهاش میشه سومالی، میشه افغانستان، میشه خیلی جاها، خیلی آدمها، خیلی چیزا...
شب از این زیباتر و شیرینتر و آرومتر؟! فقط حیف که این زیبایی و شیرینی و آرومی، خوشبختی من نیست انگار! نه، خوشبختی من اینها نیست! خوشبختی من شاید روزی توی یه مدرسهی درب و داغونی توی یه روستایی یا شاید توی یه بیمارستان صحرایی توی یه بیابون خیلی دوری، خوشبختی من شاید توی تبت و نپال، شاید حتی دورتر، شاید توی قبلیهای سرخپوستی، شاید بین گرسنههای افریقایی، شاید یه روزی پیدا بشه. اما خوشبختی من این شب زیبا و شیرین و آروم توی بهشتی به نام لیسبون نبود. اشکهایی که امشب با من بودند این رو بهم گفتند ...
بازماندهای در کما
۱۳٩٠/۸/۱٥
به صفحهی گودر نگاه میکنم که بالاش پیغام اومده «این صفحه رو رفرش کن تا نسخهی جدیدش رو ببینی.» نسخهی جدید رو روی کامپیوتر دیگهام دیدم. یک هفته است که به هر ترتیبی خواستم باهاش کنار بیام اما انقدر که یخ و خالیه این نسخهی جدید و در کنارش گوگل پلاس، که هنوز میام توی همون صفحهی گودر و حواسم هست که موس رو نزدیک دکمهی رفرش نبرم.
آخرین یادداشتهای دیگران رو هی هزار بار میخونم: خداحافظ گودر، گودر نرو، ...
و مردمی که زیرش کامنت گذاشتند: بچهها هستین هنوز؟، من هستم، ها صداتو میشنویم، چهار نفر موندیم، طاقت بیار رفیق، بیاین همین طوری ادامه بدیم تا آخرین نفس، ...
و من داشتم طاقت میآوردم که ناغافل، به عادت همیشه، دستم رفت روی دکمهی share with note. یه صفحه باز شد روی گودر، عین همون که همیشه بود، اما این بار توش نوشته بود که «متاسفیم، گوگل ریدر دیگه این درخواست رو ساپورت نمیکنه.» یادم افتاد که آره، این شهر رفته زیر خاک. اما...، ای وای! این صفحهی پیغام رو نمیشه بست؟! با این مانیتور به این کوچیکی، این پیغام که نصف بیشتر صورت گودر رو میپوشونه! باشه باشه، از گوشه کناراش میخونم. اما من هنوز گودر دارم. درسته که نفسهای آخره و توی هر صفحهام هر بار دو خطش رو بیشتر نمیتونم بخونم، اما من هنوز گودر دارم، و الان یک هفته بعد از فروریختن آوارهای این شهره ...
پس آدمهای این شهر کجا رفتند؟ یعنی همه واقعا یک شبه گودر رو ترک کردند و برگشتند به زندگی واقعیشون؟ یعنی بقیه انقدر راحت تونستند؟ پس من چمه که این روزها انقدر بیتابم؟
امروز دوبار رفتم سراغ گودر قدیمی و خوندن هزار بارهی آخرینها. خواستم برای کسی که نوشته بود «بیاین همین طوری ادامه بدیم تا آخرین نفس» کامنت بذارم که «آخرین نفس یعنی تا کی؟» که پیغام اومد «Oops, an error … ,you have been signed …» و کامنت من فرستاده نشد، نشد، نشد ...
و من الان گودرم رو در کما دارم. بلاخره وقتش رسید که تصمیم بگیرم، قبول کنم، باور کنم که این کما یعنی دیگه مُرده، یعنی دیگه رفته، یعنی آره، گودر تمام شد. یعنی تمام!
نظرات ()

