رویش ناگزیر جوانهها
زمستان گذشته با جمع صمیمی دوستان رفته بودیم آبشار سنگان در غرب تهران. زمستان گرمی بود، البته نه گرمتر از امسال! با دوستان در مورد دال گاف نون * حرف میزدیم. یادش به خیر، چقدر کودک بودیم! چقدر بزرگ شدیم و چقدر شاید هنوز هم کودک هستیم!!
یادمون نره که پایان همه مرگه، اما من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست... **
باغچهی کوچولوی من پر از جوونه شده، چی بهتر از این؟! :)
عکس 1: این برگها (قلمهها) رو خیلی وقت پیش توی باغچه ریخته بودم. از جوونه زدنش ناامید شد بودم ولی امیدوار شدم دوباره!
عکس 2: کاکتوس بلندی داشتم که بلندترین قسمتش از ریشه، پوسیده شده بود. فکر میکردم بقیهی قسمتهاش هم به زودی نابود میشه ولی اشتباه میکردم! جوونه زد، یعنی هنوز زنده است.
عکس 3: یه کاکتوس دیگه
* ببخشید که کاملش رو ننوشتم! آخه خودمون هم به همین شیوه صداش میکردیم! این موضوع از اون موضوعاته که آدمها هر وقت بهشون فکر میکنند حس میکنند قبلاً چقدر بچهتر بودند!!
** لینک متن کامل شعر زیبای "از دوست داشتن" سرودهی فروغ فرخزاد (نوشته شده در یک وبلاگ شخصی)
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/۱۱/۱۳
دیگران *
نیمه شب، تنها توی تختخواب منتظر هستی که خوابت ببره. ناگهان خیال میکنی که یک مرد با یه چاقو توی دستش پشت سرت ایستاده و تا میای از جا بلند بشی و فریاد بزنی، چاقو رو با یک ضربهی محکم توی پهلوت فرو میکنه و ...
توی خونه تنها نشستی جلوی دیوار کوتاه آشپزخونه (اُپن)، ناگهان خیال میکنی که مردی از پشت سکوی آشپزخونه با طنابی توی دستش میاد بیرون و طناب رو دور گردنت میاندازه و اونقدر میکشه که ...
شب تنها توی یه خیابون خلوت داری تند و تند راه میری که به مقصد برسی، ناگهان خیال میکنی مردی از پشت سر با چاقو تهدیدت میکنه که همراهیش کنی و ...
"خیال"ها واقعی نیستند اما ترسناکند. گاهی نمیشه از دست خیالها فرار کرد. گاهی اونقدر دور و بر فکر آدم میپیچند که ریشه میزنند و رشد میکنند، که حتی باور نکردنشون واسه آدم سخت میشه. گاهی حتی واسه آدم سخته که پیش خودش تکرار کنه "بهش فکر نکن، چون حقیقت نداره، این فقط یه خیاله". یه کم که حال و روزت وخیمتر بشه و توی توهم گیر بیفتی، دیگه تشخیص این که کدوم اتفاق، واقعی و کدوم یکی خیالیه سخت میشه و اینجا دردناکترین قسمت داستانه. جایی که همهی آدمها انگار نقاب دارند و این نقاب، تشخیص این که واقعی هستند یا خیالی رو غیرممکن میکنه. یه لحظه حس میکنی نیما و مسعود و سعید و سوگل و ملیحه و محسن و هادی و ... همه یک نفرند پشت یک نقاب خیالی! باورش برات سخت میشه که این دنیا انقدر کوچیکه و انقدر زود به دیوارهاش میرسی. دلت میخواد همهی پردهها کنار بره و همهی نقابها پاره بشه. دلت میخواد حباب این دنیای دروغی بترکه و تالاپی بیفتی وسط حقایق.
یعنی کی بشه که ما از این توهم و خیال خلاص بشیم، خدایا...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ق.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/۱۱/٥
توهم عاشقیت
طرف هیچ گونه جذابیتی واسه جنس مخالف نداره، حالا تو که دست بر قضا در دستهی جنس مخالفش هستی دلت براش میسوزه و سعی میکنی برخورد دوستانهتری باهاش داشته باشی. بعدش طرف خیال میکنه که شاید توی دل شما خبریه که رفتارت باهاش متفاوت از بقیه است و انقدر این شاید رو پیش خودش تکرار میکنه که به این باور میرسه که نه، انگار واقعاً یه خبرایی هست! بعدش یه هو حس میکنه تو دل خودش هم همین خبراست و بعععله!
بعضیها هم واقعاً آدم رو از مهربون بودن پشیمون میکنند!
پینوشت اول: این یادداشت تحت تبدیل پسر و دختر به هم، تقارن دارد.
پینوشت دوم: دوستان عزیزم! لطفاً به دنبال پیدا کردن مصداق این یادداشت در زندگی شخصی من نگردید! اولاً این کار، وارد شدن به حریم بسیار شخصی دیگران است. ثانیاً مگر هر یادداشتی باید مصداق خارجی داشته باشد؟!
پینوشت سوم: پینوشت دوم را برای آن دسته از دوستان نوشتم که پینوشت سوم یادداشت هی روزگار ... را نادیده گرفتند!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۳ ب.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/۱٠/٢۸
این روزها که میگذرد...
امروز هم اگر نمینوشتم درست یک ماه میشد که این منزلگاه را تازه نکرده بودیم که این البته بیسابقه بوده! نه این که حرفی نداشته باشیم، حرفها را باید قورت داد این روزها! اما حرفها را قورت دادن، آدم را بزرگ میکند. گاهی حتی صدای شکستن دیوارهی استخوانهایم را میشنوم که دارند جوانه میزنند و بزرگ میشوند! شنیدهام گریه هم آدم را بزرگ میکند. گریههایی که بیدلیلاند نه به این معنی که دلیلی برای گریه وجود ندارد که دلیل آنقدر زیاد هست که درست نمیتوان تشخیص داد این گریه بابت کدام یکیشان است!
بزرگ شدن اما درد هم دارد. آنقدر درد دارد که گاهی دوست داری تمام شود، متوقف شود، حداقل فرصتی برای استراحت بدهد! آنقدر که گاهی دوست داری فریاد بزنی: "لعنتی! دست بردار دیگه!" اما در این میان، چیز عجیبی هست که درد را تحملپذیر میکند، اینکه باید روزهای خوبی هم در راه باشند! روزی که پروانههای خشکشده، از لای برگهای کتاب شعر پرواز میکنند،
و خواب در دهان مسلسلها خمیازه میکشد...
روزی که سبز، زرد نباشد،
و گلها اجازه داشته باشند، هر جا که دوست داشته باشند، بشکفند...
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظهها به در آیید!
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
متن کامل شعر "روز ناگزیر" سرودهی مرحوم قیصر امینپور:
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مهآلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که میآید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بیبهانه توقف کند
تا چشمهای خستهی خوابآلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونهی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز میشود
روزی که روز تازهی پرواز
روزی که نامهها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامهای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیادهرو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط سادهای بنویسند:
"تنها ورود گردن کج، ممنوع"!
و زانوان خستهی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصههای واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصههای قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بیدریغ
لبخند بیمضایقهی چشمها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجرههای تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمیکنند
پروانههای خشکشده، آن روز
از لای برگهای کتاب شعر
پرواز میکنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه میکشد
و کفشهای کهنهی سربازی
در کنج موزههای قدیمی
با تار عنکبوت گره میخورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیهی باغ میکشند
که میتوان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظهها به در آیید!
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٤ ب.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/٩/٢٩
به سراغ من اگر میآیید...
فردا شب، آغاز ماه پر خیر و برکت دی و شروع فصل زیبای زمستونه. حال و هوای زمستون رو خیلی دوست دارم. از طرفی سفیدی و سکوت و آرامش زیر برف، از طرفی تیرگی و رعد و برق و آشفتگی زیر بارون. من عاشق شبهای طولانی زمستون هستم. عاشق نشستن کنار بخاری و چای و رادیو و کلاف کاموا و میل بافتنی، با صدای بارون که به پنجره میخوره و رعد و برقی که رشتهی خیالبافی رو هر چند لحظه یک بار پاره میکنه. اگه بعد از یه رعد و برق بزرگ، برق شهر قطع بشه و تا مدتی شهر توی تاریکی مطلق فرو بره که دیگه عااالی میشه. باید شمعی روشن کرد و با ساز دهنی یا سهتار، رفت کنار پنجره، یا باید صفحهای رو در گرامافون گذاشت*: ببار ای بارون ببار ...
جدای از این همه حس زیبا که توی زمستون هست، این ماه، شروع متولد شدن دستهی بزرگی از انسانهای روی زمینه به نام "متولدین ماه دی"! لذا جشنهای تولد در این ماه بسیار پررونقاند و بساط کادو بده و کادو بگیر، حسابی به راهه! از اونجایی که خودم یکی از متولدین این ماه هستم و میدونم دوستان عزیزم از هماکنون به فکر تهیهی کادوهای رنگارنگ برای من هستند تصمیم گرفتم این یادداشت رو تنظیم کنم تا به دوستان در این زمینه راهنماییهای مؤثری بنمایم!! قصد دارم امسال یک سری توصیه برای کادوهایی که میگیرم تعیین کنم که خیلی خوشحال میشم دوستانم این توصیهها رو جدی بگیرند:
1- کادوی تولد فقط و فقط در گردهمایی ویژهی تولد پذیرفته میشه، نه زودتر نه دیرتر! فراموش نکنید که حضور شما در این گردهمایی برای من بسیار مهمه، اصلاً حضور شما میتونه یه کادوی خیلی خوب واسه من باشه. بنابراین اگر وقت ندارید یا حوصله ندارید کادو تهیه کنید، حداقل سعی کنید در گردهمایی شرکت کنید و خوشحالم کنید.
2- سعی کنید قیمت کادو دیگه از دو سه هزار تومن بیشتر نشه. دقت کنید که گفتم "حداکثر"! یعنی میتونه کمتر یا حتی صفر باشه! به عبارتی از وسایل دورریختنیتون درست شده باشه!
3- دوست دارم حاصل کار دست خودتون باشه. مثلاً یک کیف پارچهای که خودتون دوختهاید، یا شال گردن یا کلاهی که خودتون بافتهاید، یا دو بیت شعر که خودتون با قلم نوشتهاید (یا حتی سرودهاید!)، یک داستان کوتاه یا یک عکس یا یک نقاشی که اثر خودتونه، حتی میتونید با کاغذهای رنگی برای اتاقم پروانه درست کنید، یا دونه برف، یا توت فرنگی و هویج و هندونهی کاغذی، یا عقرب و دلفین و پنگوئن، یا هر هنر دیگهای که با کاغذ، پارچه، مفتول، قیچی و چسب، ماژیک و مداد شمعی یا هر چیز دیگهای، میتونید اجرا کنید...، حتی اگر میخواید به من گُل کادو بدید، گُلی باشه که خودتون توی باغچه یا گلدون کاشته باشیدش و خودتون بزرگش کرده باشید.
4- سعی کنید کادوهاتون باعث نشاط هر چه بیشتر گردهماییمون باشه. مثلاً چی بهتر از یه تخممرغ که توش پر از کاغذ رنگی خوردشده باشه که بزنیم به سقف اتاق و بشکونیمش و بارون کاغذ رنگی درست کنیم.
5- من دوست دارم هر کسی خودش به تنهایی کادو بده و با کسی شریک نشه! این جوری تعداد کادوهام زیادتر میشه و من خوشحالتر میشم!
6- میتونید از وسایلی که از قبل دارید به من کادو بدید. مثلاً کتابی که ده بار خوندینش و زیر جملههاش خط کشیدین و حسابی هم پاره پوره است! یا یه سی دی پر از خش که قدیما واسه خودتون واسه لحظههای تنهایی یا شادی یا ... رایت کردید.
7- هدیهی شما میتونه از نوستالژیهای نسل ما باشه. مثلاً میتونید کتاب ادبیات فارسی دبیرستان رو به من هدیه بدید، یا کتاب تاریخ دبیرستان رو. میتونید فایل صوتی قصههای دوران بچگیمون رو بهم هدیه بدید، یا سیدی فیلم کلاهقرمزی و پسرخاله یا خواهران غریب یا چه میدونم، هر چیزی که تو این مایهها باشه!
مطمئنم ایدههای شما میتونه خیلی جالبتر از ایدههای من باشه، پس بیصبرانه منتظر کادوهای قشنگم هستم. هورااااا...
* بخوانید سیدیی رو در سیدیرام گذاشت!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/٩/٢٤
مدیریت بحران: مرگ نزدیک است
در چند روز آینده، مسافرتی در پیش دارم که تصمیم گرفتهام با هواپیما انجامش بدم! داشتم با خودم فکر میکردم که اگر در مسیر این سفر، هواپیما (خدای نکرده!) سقوط کنه من چه عکسالعملی در اون شرایط باید نشون بدم! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که با تلفن همراهم به عزیزانم زنگ بزنم و خداحافظی کنم. اول به مامان و بابا زنگ میزنم. بهشون میگم که هواپیما داره سقوط میکنه و این آخرین باره که صدای من رو میشنوند. بعد بهشون میگم که خیلی دوستشون دارم و دلم میخواست تا سالهای سال کنارشون زندگی میکردم. ازشون میخوام که به خاطر مرگ من زیاد خودشون رو ناراحت نکنن! من آرزوی خاصی ندارم که بهش نرسیده باشم. بزرگترین آرزوم دیدن کعبه بود که الحمدلله برآورده شد. میخوام خیالشون راحت باشه که من از مُردن خودم ناراحت نیستم و خیال من هم راحت باشه که اونها هم از مُردن من ناراحت نیستند! خب البته این خیلی کار سختیه که آدم بخواد خبر مرگی رو به کسی بده، به خصوص خبر مرگ خودش رو! عکسالعمل مامان و بابا برام قابل تصور نیست!
بعد از مامانماینا به فرنوشم زنگ میزنم و بهش میگم هر چی پول توی هر حسابی دارم سریعاً به حساب خودش واریز کنه، آخه فرنوش تنها کسیه که رمز عبور تمام حسابهای بانکی من رو میدونه. ازش میخوام که این پول رو صرف مراسم کفن و دفن و مراسم ختم و ... بکنه. البته فکر کنم کشتهشدههای حادثهی سقوط هواپیما جسدشون میسوزه و دیگه پیدا نمیشه که بخوان دفنشون کنن!! اما به هر حال دوست دارم یه مجلس ختم توی مسجد دانشگاه شریف برام گرفته بشه که امیدوارم پولم به برگزاری این مراسم برسه! بعدش به فرنوش میگم دلت بسوزه که من زودتر از تو میفهمم معمای مرگ چیه! در این لحظه شاید گریه کنم و به فرنوش بگم دوست داشتم الان کنارم بودی و بغلم میکردی اما خوشحالم که کنارم نیستی...
با یه حساب سرانگشتی میشه فهمید مدت زمانی که طول میکشه هواپیما به زمین برخورد کنه خیلی خیلی کمه! اگر ارتفاع هواپیما رو ده کیلومتر در نظر بگیریم (که البته قطعاً کمتر از این مقداره) فقط 45 ثانیه طول میکشه تا هواپیما سقوط آزاد کنه و به سطح زمین برسه. اما خوشبختانه با توجه به اثر مقاومت هوا این زمان حتماً بیشتر از 45 ثانیه طول خواهد کشید. خب خیلی که دست بالا بگیریم فوقش بشه دو دقیقه! اما حتی دو دقیقه هم زمان خیلی کوتاهیه واسه اینکه آدم زنگ بزنه به کسی! ضمن اینکه احتمال اینکه موبایل آنتن داشته باشه چندان زیاد نیست! علاوه بر این، مامانم به تنهایی دو دقیقه سلام و احوالپرسی کردنش طول میکشه و دیگه قطعاً نوبت به بقیه نمیرسه! بنابراین ریسک این کار خیلی بالاست و به احتمال زیاد نتیجهی مطلوب به دست نمیاد و آخر عمری حال آدم گرفته میشه!
خب حالا که من در این یادداشت حرفهای آخرم رو به مامانماینا و فرنوشم زدم دیگه لازم نیست توی اون شرایط بحرانی بهشون زنگ بزنم، چون دیگه حرف نگفتهی مهمی وجود نداره! ایدهی بهتری که توی این شرایط میشه انجام داد اینه که دوربین موبایلم رو روشن کنم و از ماجرا فیلم بگیرم. فقط یه مشکل هست و اون هم سوختن و از بین رفتن موبایله که دیگه نمیشه کاریش کرد، جز اینکه دعا کنم حافظهی دوربین از بین نره! دیدن فیلم این حادثه شاید برای دیگران جالب باشه. شاید باعث شروع یه حرکت خودجوش مردمی بشه که مردم سفرهای هوایی رو تحریم کنند و از مسؤولین بخوان یه فکر اساسی واسه این جور اتفاقها بکنن! بعدش مسؤولین مربوطه یه رسیدگی حسابی بکنن به طوری که دیگه هیچ وقت این حادثه اتفاق نیفته. شاید من به خاطر همین فیلم و اثربخشی فوقالعادهای که در نجات جان انسانها داشته، برندهی جایزهی صلح نوبل هم بشم!! :)
خب دیگه! من ایدهی دیگهای به ذهنم نمیرسه. اگه شما پیشنهاد دیگهای دارید لطفاً تا قبل از سفرم مطرحش کنید. ممنونم.
نتیجهگیری مهم: مرگ به ما نزدیکه، خیلی نزدیک! پس جدی بگیریدش و برای مواجه شدن باهاش برنامهریزی کنید.
نتیجهگیری خیلی مهم: با من مهربونتر باشید! بعد از مرگم غصه میخوریدآ!!
پینوشت: حالا تصور کنید اگر واقعاً هواپیما سقوط کنه چقدر باحال میشه! همه بعد از مرگم پشت سرم میگن فلانی عجب آدم خفنی بود! با غیب در ارتباط بود و زمان مرگش بهش الهام شده بود!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٥ ق.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/٩/۱٥
مواظب باشیم، تاریخ را ما مینویسیم!
قبل از آن جمعه، نسل ما متولدین دههی شصت، نسل بیحماسه بود. نسلی که در هیچ واقعهی مهم تاریخیای مشارکت نداشت و هیچ نقش سرنوشتسازی در کشور بازی نکرده بود. نه انقلاب پرشکوه سال 57 کار ما بود و نه حماسههای جنگ تحمیلی ربطی به ما داشت. اما خدا ما را دوست داشت، خدا ما را دوست دارد، اگرچه این دوستداشتن کمی بیرحمانه است!
جمعه شب تمام شد. بامداد شنبه، دوستی مطلع از حادثه به من زنگ زد.
من: سلام
دوستم: سلام
من: خوبی؟
دوستم: نه ...
و یک سکوت طولانی ...
میدانستم که چه میخواهد بگوید و میدانست که میدانم! پس هر دو سکوت کردیم. این سکوت را هرگز فراموش نخواهم کرد. این لحظه، شروع حماسهی نسل ما بود...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۳ ق.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/٩/٩
هی روزگار ...
اگر دیدید که یه دختری هنوز ازدواج نکرده، فکر نکنید که هیچ پسری تا حالا عاشقش نبوده، یا اینکه تا حالا عاشق هیچ پسری نبوده! حتی شاید معشوق معشوقش (یا عاشق عاشقش) هم بوده اما دست روزگار اونها رو به هم نرسونده! (به مغزتون فشار نیارید، منظورم همون عشق دوطرفه است!) حالا خودش از این روزگار به اندازهی کافی شاکی هست، شما دیگه لطفاً هی این داغش رو تازه نکنید با گفتن این جمله: "تو چرا عروسی نمیکنی؟"
پینوشت 1: این یادداشت تحت تبدیل "دختر" و "پسر" به هم، تقارن دارد!
پینوشت 2: سؤالهای دیگهای هم هست که نباید پرسیدشون! یه کم فکر کنید مثالهاش زیاده، از جمله "حقوق شما چقدره؟" یا "این دارو رو واسه چی مصرف میکنی؟" و ...
پینوشت 3: هدف این یادداشت آموزش یک نکتهی اخلاقی است نه یادآوری ماجراهای عشقی!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/٩/٤
حج: عصیان تو از این جبر ابلهانه
"و اکنون، دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
این جا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا، رد پای ابراهیم. ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و حجرالاسود – سنگ بنای کعبه – را نهاده است،
بر روی این سنگ ایستاده است و کعبه را بنا کرده است.
تکان دهنده است! فهمیدی؟
یعنی که پا جای پای ابراهیم! کی؟ تو!
وه که این توحید با آدمی چهها میکند ..." *
چند روز بعد از اینکه از مکه برگشتم با دوست عزیزی که در فاصلهی نه چندان دور از منه اما تا حالا ندیدمش(!)، مکاتبه میکردم. دوست دارم یه قسمتهایی از اون مکاتبه رو (البته با کمی تغییر) منتشر کنم:
"میگن اولین لحظهای که آدم چشمش به خونهی خدا میافته هر دعایی بکنه برآورده میشه. در آستانهی ورود به مسجدالحرام، روحانی کاروانمون مدام به ما یادآوری میکرد که دعاهاتون رو توی راه تا رسیدن به کعبه با خودتون تکرار کنید که مبادا اون لحظه چیزی یادتون بره! اما واقعاً از توان من خارج بود که اولین نگاهم به کعبه رو تصور کنم و دعاهام رو تمرین کنم! توی اون لحظهها من چنان میترسیدم و چنان اضطرابی داشتم که اسم خودم رو ازم میپرسیدند یادم نبود! احساس میکردم همهی وجودم داره از لابهلای منافذ پوستم میزنه بیرون! همهی تنم مور مور میشد! قلبم میخواست از جا کنده بشه! هیچ وقت توی زندگیم اونقدر بیتاب بودم! هم شوق داشتم هم میترسیدم! مغزم کاملاً تعطیل شده بود! انگار توی یه طوفان بودم که اختیاری از خودم نداشتم ولی یکی داشت من رو میکشید که به خونه برسونه! هم یه جورایی خوب بود هم یه جورایی بد!
لحظهای که من کعبه رو دیدم واقعاً احساس میکردم که توی فضا شناورم! نه کسی رو میدیدم، نه صدایی میشنیدم! فقط بودن ِ خودم رو حس میکردم و کعبه رو! سجده کردم و با حال عجیبی که داشتم تنها چیزی که میتونستم بگم این بود که "خدایا من رو ببخش!" نمیدونم چرا این جمله رو میگفتم! اصلاً قرار نبود این رو بگم! اصلاً حتی تا پیش از اون لحظه، این جمله از ذهنم هم نگذشته بود! نمیدونم اون لحظه از بابت چی احساس گناه کردم! هنوز هم نمیدونم چرا این جملهی غیرمنتظره رو اونقدر بیوقفه به زبون میآوردم و تکرار میکردم!
موقع اولین طواف، چشم از کعبه برنمیداشتم! همه داشتند پشت سر روحانی کاروان دعاهای زیبای طواف رو تکرار میکردند ولی من لبهام باز نمیشد از هم! هنوز نمیتونستم به چیزی فکر کنم! هنوزم مغزم تعطیل بود و توی فضا شناور بودم!
بعد از طواف و نمازش پشت مقام ابراهیم، آب زمزم که خوردم و به صورتم زدم، تازه یادم افتاد که من کی هستم و اینجا کجا بود. دوباره فهمیدم که زمان داره مثل همیشه میگذره و زندگی داره مثل همیشه پیش میره! دیگه احساس وحشت و اضطراب نمیکردم. قلبم آروم شد. گریههام بند اومد. حس شیرینی داشتم: پایان یک تلاطم نفسگیر و رسیدن به آرامش. فهمیدم که پاهام حالا دیگه روی زمینه و باید زندگی عادی رو ادامه بدم!
بعد از اون روز، هر وقتی که سرم رو میذاشتم روی قرنیز خونهی خدا و گریه میکردم (این کار رو به طرز عجیبی دوست داشتم!) نمیتونستم هیچ حرفی به زبون بیارم! کلمات از ذهنم میگذشتند اما به زبونم نمیاومدند! فقط نفس عمیق میکشیدم و آرامش عجیبی پیدا میکردم. توی دلم میگفتم اون که بهتر از خودم میدونه توی قلبم و ذهنم چی داره میگذره! من چی رو براش به زبون بیارم؟!! هر چیزی که میخواستم از خدا بخوام پیش خودم میگفتم اون که بهتر از من مصلحت دنیا رو میدونه! من چرا برای آیندهای که نمیشناسمش ازش چیزی تقاضا کنم؟! تنها دعایی که میکردم دعاهای زیبای سعی و طواف بود که میخوندم و فکر میکردم و لذت میبردم."
چند شب پیشا خواب میدیدم که توی حیاط مسجدالحرام هستم و داره بارون میاد و پرندههاش هم دارند توی آسمونش پرواز میکنند. زمان طولانی بود و من عجلهای نداشتم. رفتم به سمت رکن یمانی کعبه و حجرالاسود رو زیارت کردم. بعدش سرم رو روی قرنیز خونهی خدا گذاشتم و آروم گریه کردم ...
چند دقیقه پیش، با مامانماینا صحبت کردم. میگفتند از روی کوههای مکه آب بارون سرازیر شده و خیابونهای مکه پر از آبه. میگفتند کعبه زیر بارونه و پرندههاش توی آسمون و ... منم زیر بارون اشکهام بودم ...
* از کتاب حج، دکتر علی شریعتی (میخواستم اون بخش کتاب حج رو بنویسم که از قربانی کردن اسماعیل میگه و اینکه چه جدال عظیمی در ابراهیم درگرفته، دیدم طولانیه دیگه ننوشتمش! ولی شاهکاره اون قسمتهاش! بند بند وجودم از هم باز میشه هر بار که میخونمش!)
پینوشت برای دوست عزیز: ممنون که به خاطر تو مجبور بودم اینها رو بنویسم! حس میکنم ایمیلهایی که اون روزها به هم میفرستادیم تکمیل کنندهی سفر من بودند!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۳ ب.ظ توسط زهرا
۱۳۸۸/۸/٢۱
رابطهی مستقیم تحجر و پلشتی!
والدین من دیروز به سفر حج رفتند و هماکنون در شهر مقدس پیامبر هستند. والدینم از زمانی که قطعی شد امسال عازم هستند (چند ماه پیش) تقریباً هر هفته در کلاس آموزشی مراسم حج و تمرین اعمال مربوط به آن شرکت میکردند. در یکی از این جلسات که ویژهی خانمها بوده، مربی کلاس به خانمها گفته که قبل از رفتن به این سفر، مبادا تشریف ببرید آرایشگاه و ابروهایتان را صفا بدهید! چرا که وقتی محرم (mohrem) هستید پوشاندن صورت حرام است و بنابراین نمیتوانید روسریتان را تا روی ابرو پایین بکشید!!
نتیجهگیری: ابروی صفادادهشده جزء مصادیق زینت برای خانمهاست و لابد باید پوشانده شود!
نتیجهگیری مهمتر: شما هم مثل من جاتون وسط جهنمه، مگه نه؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط زهرا
