این دو نفر


یادآوری یک حادثه

شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

نمایش‌نامه‌ی تاریخ همیشه روی پرده است. نمایشی که یک بار اجرا می‌شود و بازیگرانش تمام مردم تاریخند. در طول اجرای این نمایش که خیل سیاهی لشکر بزرگی دارد هر از چند گاهی بازیگری با نقشی برجسته بوده که همه را انگشت به دهان اجرایش کرده است.
پرده‌های مختلف این نمایش گاه تراژدی‌اند، گاه درام، گاه کمدی، گاه خشونت و ... .
درام حماسی-عاشقانه‌ای که در عاشورای 60 هجری بر پرده رفت، علاوه بر فیلم‌نامه‌ی منحصر به فردش، وامدار بهترین بازیگران تاریخ بود. نمایشی که "انی اعلم ما لا تعلمون" را برای فرشتگان معنا کرد.

شنیده‌ایم که پاسداشت هماره‌ی این نمایش را از ما خواسته‌اند. من فکر می‌کنم  خاصیت این یاد‌آوری تنها می‌تواند این باشد که به یاد ما بیاورد که استاندارد یک اجرای خوب در این صحنه چیست.
این یادآوری را اگر فراموش کنیم راه را گم می‌کنیم اما چگونه پاس‌داشتن هم حرفی است.

عاشورا حماسه بود و عشق‌بازی. برای چنین حماسه‌ای باید شادمانه پای‌کوبید. عزایی اگر هست ناشی از یادآوردی این نکته است که در پرده‌ی عاشورا در برابر زیباترین نغمه‌های تاریخ، ننگین‌ترینشان هم اجرا شد. گریه را باید بر خود کنیم که نکند نغمه‌هایمان رنگ حماسه و عشق حسین را نداشته باشد که متاسفانه غالباً هم ندارد.

دیشب ذر حسینیه‌ی ارشاد، آقای مهدوی بخشی از مثنوی را خواند که حرف دل بسیاری از ما بود. ابیات 788 تا 805 دفتر ششم را بخوانید و یادتان باشد که مولانا همان است که فریاد "کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی" را سر داده است.
 

 

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان‌که بد مرگی است این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجَست
جامه چون درانیم و چون خاییم دست؟

چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادُروان دولت تاختند
کُنده و زنجیر را انداختند

روز ملک است و گَش و شاهنشهی
گر تو یک ذره از ایشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زان که در انکار نَقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی بیند چرا نبوَد دلیر
پشت‌دار و جان‌سپار و چشم‌سیر

در رُخت کو از مَی دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی

ای کاش در عاشورای هر سال از خودمان بپرسیم حماسه‌ی امروز تاریخ چه می‌تواند باشد؟ چرا حماسه ساز این پرده من نباشم؟

پ.ن برای زهرای عزیز: یادآوری این پرده‌ی عظیم مهم است. ده روز قبل یا بعدش هیچ فرقی نمی‌کند. بحث بر سر فلسفه‌ی یادآوری است که از خاطرها رفته است. ما هم بهتر است با همراهی با روش های درست یادآوری، به پررنگ کردن این روش ها در برابر روش ساده و بی هزینه ی مرسوم کمک کنیم.

عزاداری

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٦

یه نفر به من بگه این همه "عزاداری" و بر سر و سینه کوبیدن در این روزها، برای چیه؟ من با هیچ کس و هیچ چیز عناد ندارم. فقط می‌خوام بدونم مردم به چه باوری رسیده‌اند که من هر چه تلاش می‌کنم نمی‌فهممش! نوحه و گریه و زاری برای حادثه‌ی کربلا یعنی چی؟ نمی‌خوام جنگ کربلا رو با هیچ جنگ کوچیک یا بزرگ دیگه‌ای که در طول تاریخ رخ داده، مقایسه کنم و بگم اهمیتش کمه یا زیاده! فقط می‌خوام بدونم چرا توی اسلام  ِ ما، مفهومی به نام "عزاداری" این‌قدر پذیرفته‌شده است یا حتی بهتره بگم محبوب و مورد پسند مردمه.

یه سؤال دیگه هم دارم. چرا برای حادثه‌ی روز عاشورا از اول محرم عزاداری رو شروع می‌کنن؟ اگه دلشون می‌خواد ده روز عزاداری کنن، منطقی‌تر به نظر نمی‌رسه که از روز تاسوعا شروع کنن تا ده روز بعدش؟

یادمه هفدهم ربیع‌الاول گذشته، حتی روی میز گوینده‌ی اخبار سراسری تلویزیون، یه دسته گل هم نگذاشته بودند! احساس می‌کنم اسلام  ِ حکومتی، گرایش عجیبی به غم و غصه ریختن توی دل مردم داره و دوست داره کم‌کم "جشن" رو از زندگی مردم حذف کنه، چه از نوع مذهبی (اعیاد مذهبی و ولادت‌ها) چه از نوع سنتی (عید نوروز). نمی‌فهمم چرا!

راستی یادتون نره، با یک قطره اشک، حتی به اندازه‌ی بال مگس، در روز عاشورا، جهنم را بر خود حرام کنید!!* دیگه تا عاشورای سال بعد، گناه آزاده! اگه یه دل ِ سیر گریه کنید که تا چند سال بیمه‌ی امام حسین می‌شید!

* اینو با گوش خودم از نوحه‌خون‌های عاشورا شنیدم! 

گولدکوئست یا فکرکوئست*؟!

دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٤

مدتیه‌ی موضوعات یادداشت‌های من به صورت یک شبکه‌ی درختی در حال رشد کردنند. با نوشتن هر یادداشت، چند تا موضوع جدید به ذهنم می‌رسه که با نوشتن هر کدوم‌شون باز هم موضوعات جدید دیگه‌ای در فکرم ظهور می‌کنه! نمی‌دونم اگه این منزلگاه نبود، من این همه حرف نگفته رو چی کار می‌کردم!

* Thinkquest، یک مسابقه‌ی بین‌المللی طراحی وب‌سایت برای گروه‌های مختلف سنیه (از ۹ تا ۱۹ ساله) که جایزه‌های فوق‌العاده‌ای هم داره. اما چون ایران در حال تحریمه شرکت در این مسابقه برای ماها، فی سبیل لله است! خود ِ مسابقه هیچ ربطی به موضوعی که نوشتم نداره، صرفاً از اسمش خوشم اومده بود!

سرزمین سبز

شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٢

من عاشق این قطارهای شش تخته‌ی درجه یک تهران-اندیمشک هستم. سفر با این قطارها هیچ وقت برام تکراری نمی‌شه.

چند روز پیش که از تهران اومدم اندیمشک یه بار دیگه یک شب هیجان‌انگیز رو توی قطار گذروندم. یکی از هم‌کوپه‌ای‌هام یه پیرزن شوشتری بود که باورتون نمی‌شه چقدر حرف زد! هنوز یه جمله‌اش تموم نشده بود جمله‌ی بعدیش رو که در مورد یه موضوع کاملاً متفاوت دیگه بود، شروع می‌کرد! بزرگ‌ترین مشکلش این بود که یادش رفته بود نمک با خودش بیاره که با لیمو بخوره! وقتی یکی دیگه از هم‌کوپه‌ای‌هام از رستوران قطار براش نمک آورد، بهش گفت: "خدا سُ ز ِت کُنا!"*

یکی دیگه از هم‌کوپه‌ای‌هام فیزیک خونده بود، ورودی 77 دانشگاه شهید بهشتی بود. وقتی اینو گفت سریع یه اسکن از بچه‌های شهید بهشتی توی ذهنم انجام دادم که اولین و آخرین نتیجه‌اش بهار بود! ازش پرسیدم ولی نمی‌شناختش. بهش گفتم بهار ورودی 76 بوده، درست گفتم؟ هم‌صحبت جالبی بود. همه‌ی جمله‌ها رو با یک لبخند بسیار زیبا تموم می‌کرد. خیلی آرام و مهربان و باوقار به نظر می‌رسید، درست همون طوری که من همیشه دلم می‌خواسته به نظر برسم!!

به علت تأخیر چهار ساعته‌ای که قطار داشت، به جای این‌که 8 صبح برسم خونه، 12 ظهر رسیدم! و همین باعث شد که چهار ساعت از مناظر زیبای لرستان و خوزستان لذت ببرم. همه‌ی جای ایران یخبندون شده ولی سرزمین ِ من سبز ِ سبزه! این‌جا هوا بارونی و بسیار لطیفه. (قابل توجه فرنوشم: دلت آب که با من نیومدی!)

* یعنی "خدا سبزت بکنه!"، دزفولی‌ها و شوشتری‌ها علاقه‌ی عجیبی به رنگ سبز دارند و به نظرشون سبز، رنگ خوشبختیه. "خدا سبزت بکنه" هم یعنی "ایشالا خوشبخت بشی!"

این عکس که می‌بینید مربوط به یادداشت قبلیه که یادم رفته بود همون موقع بذارمش این‌جا! عکس‌های سرزمین سبز رو هم بعداً می‌ذارم!!

نرگس، عطر ِ زمستون

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۸

کسانی رو می‌شناسم که می‌تونن ساعت‌ها توی ترافیک ِ تهران، بوی دود اگزوز ماشین‌ها رو تحمل کنند و هیچ اتفاقی براشون نیفته، اما اگه نیم ساعت توی اتاق‌شون گل نرگس باشه، از بوی اون سرشون درد می‌گیره! دوست پیانسیتی داشتم که آهنگ‌های کلاسیک (باخ، بهتوون و ...) می‌نواخت. یه بار بهش گفتم که برای من سخته از این جور آهنگ‌ها لذت ببرم و اغلب از گوش دادن به این نوع موزیک، خسته می‌شم! بهم گفت: "این موسیقی برای گوش‌هایی ساخته شده که از صبح تا شب صدای پرنده و شُرشُر آب می‌شنوند، نه برای ماهایی که در طول روز، هزار جور صدای ناموزون از خیابون‌ها و تلویزیون‌ها و بقیه‌ی وسایل زندگی‌مون به گوش‌مون می‌رسه!" احساس می‌کنم روز به روز داریم از طبیعت‌مون بیش‌تر فاصله می‌گیریم. کجا داریم می‌ریم با این عجله؟! به قول شاعر: "به کجا چنین شتابان؟"

هدیه‌های این‌دونفر

یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٦

امام رضا (ع) یه حدیث گفته که خیلی دوستش دارم: "هدیه دادن، دل‌ها رو به هم نزدیک می‌کنه و کینه‌ها رو از بین می‌بره." (یا یه همچین چیزی!)

این‌دونفر واقعاً به این گفته ایمان دارند و بارها و بارها امتحانش کرده‌اند. بعضی از کادوهایی که این‌دونفر به همدیگه داده‌اند، اون‌قدر خاطره‌انگیز و به یاد موندنی بوده که از یادآوری هزار باره‌اش به همدیگه، به اندازه‌ی دفعه‌ی اول لذت می‌بریم.

این‌دونفر وقتی از دست هم ناراحت می‌شن یا واسه همدیگه کاری انجام می‌دن، برای هم کادو می‌خرن تا یه جورایی، از همدیگه معذرت‌خواهی یا قدردانی کنند. بنابراین همیشه یه دلیلی برای کادو دادن به همدیگه دارند! از اون گذشته، چون تقریباً همیشه با هم می‌ریم خرید، نیازهای همدیگه رو می‌دونیم و تندتند واسه هم کادو می‌خریم. طوری شده که هر وسیله‌ای که من الان دارم، با احتمال خوبی فرنوش بهم کادو داده و متقابلاً هر چی فرنوش داره، من بهش کادو داده‌ام!

هیجان‌انگیزترین کادویی که من به فرنوش دادم، همون چیپس‌های محرمانه بود که فرنوش قبلاً در موردش نوشته. جالب این‌جا بود که هیجان من خیلی بیش‌تر از فرنوش بود. بسته رو که دادم به راننده‌ی آژانس و هماهنگی‌های لازم رو انجام دادم، بُدو بُدو اومدم و نشستم کنار تلفن تا فرنوش زنگ بزنه و در تمام مدت داشتم از شدت هیجان سکته می‌کردم!!!

اما کادوهای فرنوش به من:

اولین کادوی فرنوش به من، نوار "بی تو به سر نمی‌شود" استاد شجریان بود. فکر کنم زمستون 81 بود که فرنوش با شنل مشکی معروفش وارد اتاق ِ من در خوابگاه شد و گفت: "لِیت ایز بِتر دَن نِور!" من که داشتم تمرین حل می‌کردم و تو فکر بودم، کلی طول کشید تا متوجه بشم منظور فرنوش اینه که: "دیرشدن بهتر از هرگز است!" منظورش کادوی تولدم بود!

از کادوهای دیگه‌ی فرنوش، یکیش گلدون ِ قرمز کوچولوی منه که خیلی دوستش دارم. وقتی بهم دادش کنار خیابون، منتظر تاکسی بودیم و من داشتم گریه می‌کردم (یادم نیست چرا!). بعد که گلدون رو دیدم، تا خونه از خوش‌حالی گریه کردم! هنوز نمی‌دونم فرنوش چه جوری در حالی که من کنارش ایستاده بودم، گلدون رو خرید و از بازارچه اومدیم بیرون، که من اصلاً متوجه نشدم گلدونه رو خریده!!

یکی دیگه از کادوهای فرنوش به من، یه گلدون پیچکه که پارسال کادو گرفتم. مناسبتش هم، کمک به فرنوش برای سمینار دینامیک مولکولی بود. یه شب تا ساعت 10-11 شب توی سایت طبقه‌ی پنجم دانشکده، موندم پیشش که کامپیوترها رو آماده کنه، فقط به این خاطر که دوست داشت من کنارش باشم! تا به حال بارها از این گلدون، جوونه جدا کرده‌ام و به خیلی از دوستام کادو داده‌ام.

کارت‌ها و جعبه‌های فوق‌العاده زیبا ساخت ِ فرنوش، تابلوی آبرنگ با قاب قرمز که فرنوش خودش نقاشی کرده و قابش رو درست کرده، خط‌کش‌های فلزی، روسری‌های یزدی، چتر ِ چارخونه‌ام، کاکتوس‌های کوچولو، شال و کلاه صورتی‌‌ام، کیف پول‌های قرمزم، آکینوکاکتوس توپول و خوشگلم (که پنج ساله است و بیست و پنج سال دیگه برام گل می‌ده!) جوراب‌های بافتنی ِ قرمز، گلدون‌های سرامیکی، یه عالمه رز و نرگس و آفتابگردون، یه عالمه مداد نوکی(!!)، انگشتری که هر روز دستم می‌کنم و خیلی چیزای دیگه، به اضافه‌ی ده‌ها یادداشت ِ پرخاطره، نتیجه‌ی آشتی‌ها و قدردانی‌ها و محبت‌های فرنوش نسبت به منه!

پی‌نوشت مخفیانه(!): عزیزترین کادوی فرنوش به من همونه که با هر نَفَسم یه ترانه برام می‌سازه. چو سازم نباشد، تن من مباد!

پی‌نوشت خصوصی برای فرنوشم: به یاد موندنی‌ترین یادداشت واسه من، همونه که توی مسجد گذاشتی بالای سرم و روش با خط تحریری نوشته بودی "ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد ..." توش هم نوشته بودی که تمرین‌های کوانتوم رو حل کنم. وقتی خوندمش تا دانشکده دنبالت دویدم که بهت بگم چقدر دوستت دارم! فکر نمی‌کنم یادت باشه، یادته؟!

عکس ۱:

عکس ۲:

عکس ۳:

حق تألیف (کپی رایت 2)

شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥

سعی کردم مقایسه کنم کدوم عجیب‌تره:

این‌که قفل ویندوز پولی (یا هر نرم‌افزار پولی دیگه ای رو) بشکنیم. بعد از روش کپی کنیم و به دیگران بفروشیم!

یا این‌که لینوکس مجانی رو از اینترنت دانلود کنیم و کپی کنیم و به دیگران بفروشیم!

نامتعارف بودن دومی باعث شد فکر کنم "دومی" ولی اولی یه جورایی بدتره. نظر شما چیه؟

Ubuntu لینوکس محبوب من و گروه ماست. یه آدم حسابی، سرمایه‌ی کلانی رو به زبان ما وقف کرده تا جماعتی جمع بشن و سیستم عاملی رو طراحی کنن که بر اساس اساس‌نامه‌ی شرکت برای همیشه مجانی، بروز، مناسب برای کاربرد کاربران سطح متوسط و با قابلیت نصب آسان است. شرکت در آفریقای جنوبی است و Ubuntu که یک کلمه‌ به زبان ناتالی است به معنی "بشریت برای یکدیگر" یا "من، منم چون همه‌ی ما هستیم" است. نکته‌‌ی جالب این جاست که علاوه بر امکان دانلود مجانی این سیستم عامل، شرکت، این امکان را فراهم کرده که می‌توانید CD اصل سیستم عامل دلخواهتان را از طریق اینترنت سفارش دهید و در بازه‌ی شش تا ده هفته‌ای بدون هیچ هزینه‌ای آن را دم در خانه‌تان دریافت کنید.**

حالا CD کپی شده‌ی تاریخ گذشته‌ی (!) Ubuntu در خیابان انقلاب به قیمت 4000 تومان فروخته می‌شود!

از این بدتر این که برادرم هفته‌ی پیش دنبال DVD لینوکس Debian می‌گشت. در خیابان انقلاب به قیمت 10000 تومان آن را پیدا کرده. فروشنده در جواب برادرم که "بقیه‌ی لینوکس‌ها 3000 الی 4000 تومان هستند، چرا این یکی انقدر گرونه؟" گفته "آخه مردم همش دنبال Red hat و Fedora و ... میان و کاهش تقاضا قیمت این لینوکس رو برده بالا"!

تقریباً همه چیز در کشور ما معنی به هم‌ریخته و دگرگون شده‌ای داره. 

* برای آشنایی بیش‌تر با Ubuntu به این‌جا مراجعه کنید.

 ** لطفاً در برابر این دست و دل بازی شرکت هیجان‌زده نشین یا به قول معروف فکر نکنین "مفت باشه، کوفت باشه!". آدمی رو می‌شناسم که اصلاً به صورت جدی با لینوکس کار نمی‌کنه. وقتی از این قضیه با خبر شد رفت تو وب‌سایت شرکت و تمام نسخه‌ها‌ی ارائه شده رو سفارش داد. نمی‌دونم بعدش با اون همه CD چی کار کرد ولی 10 نفر مثل اون تو مملکت ما پیدا شن قول می‌دم بعد یه مدت شرکت به فکر تغییر اسا‌س‌نامه‌اش بیفته!

 

نگاهی به قومیت‌های گوناگون، چشم‌ها را باید شست!

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٢

گاهی به این فکر می‌کنم که چی می‌شه که یک قوم خاص به داشتن یک ویژگی خاص شهرت پیدا می‌کنه. مثلاً ترک‌ها به داشتن نوعی ساده‌لوحی ِ آمیخته با حماقت معروف شده‌اند. یا اصفهانی‌ها به خسیس بودن معروفند. یا خراسانی‌ها به بدجنس بودن و به اصطلاح، شیشه‌خورده داشتن معروفند. داشتن یک ویژگی در یک قوم خاص، می‌تونه یه دلیل بسیار مهم داشته باشه که البته از نظر من، تنها دلیل ِ قابل قبوله و اون هم "آب و هوا"ی منطقه‌ی زندگی‌شونه. چون "آب و هوا"، خواه‌ناخواه در روش زندگی تأثیر می‌ذاره و علی‌الاصول، تعیین کننده‌ی بسیاری از خلق و خوها و عادت‌ها و مشاغل و حتی نوع ِ خونه‌ها و خیلی چیزهای دیگه است. اما این برام عجیبه که یک ویژگی به همه‌ی افراد یک قوم نسبت داده بشه*. جدای از این مسأله، وقتی نام یک قوم به جهت تمسخر و تحقیر با اون ویژگی، به کار برده می‌شه، به عنوان مثال، اگه کسی بگه: "فلانی هیچی حالیش نیست، تُرک ِ تُرکه!"، به عنوان کسی که این حرف رو می‌شنوه شرمنده می‌شم! واقعاً ما به چه حقی این طور وقیحانه، با یک کلمه که نشون دهنده‌ی یک قوم از انسان‌هاست، به اون قوم توهین می‌کنیم؟ این با نژادپرستی‌ای که انسان‌های باشعور تلاش می‌کنند که از این دنیای کثیف، پاکش کنند چه فرقی می‌کنه؟ اگر کسی به قومیت ما این‌چنین توهین کنه چه حسی پیدا می‌کنیم؟

گاهی لازمه که با یک "تلنگر" چشم‌هامون رو بشوییم و جور دیگه‌ای به این مسأله نگاه کنیم. من تا قبل از این‌که کتاب "آتش بدون دود" نادر ابراهیمی رو بخونم، تصور می‌کردم که "ترکمن"ها موجوداتی بسیار بدجنس‌اند. نمی‌دونم چرا! شاید چون قیافه‌شون شبیه چینی‌هاست و نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم چینی‌ها موجودات بدجنسی هستند!!! اما از وقتی این کتاب رو خوندم، هر جا اسم "ترکمن" می‌شنوم احساس ِ عمیقی از محبت در من به وجود میاد. حالا دیگه وقتی یه کتاب ایران‌شناسی ورق می‌زنم، اولین چیزی که توجهم رو جلب می‌کنه مطالب مربوط به ترکمن‌هاست. به نظرم، ترکمن‌ها قومی بسیار صبور و مهربان و زجرکشیده هستند که بارها مورد ظلم و تحقیر و تمسخر قرار گرفته‌اند. یه بار هم‌خونه‌ام، از زندگی با یک دختر ترکمن در دوران زندگی خوابگاهی‌ش، برام تعریف کرد و گفت: "مریم تنها کسی بود که فقط خوبی بود و هیچ‌وقت هیچ‌کس رو با کارهاش ناراحت نکرد." از اون وقت به بعد، به خاطر تصور قبلی‌م راجع به ترکمن‌ها، از خودم خجالت می‌کشم.

مدتیه جوک‌هایی که موضوعش مسخره کردن ویژگی‌های بَد ِ اقوام مختلف ایرانی مثل تُرک و لُر و شمالی و قزوینی و غیره است، باعث خنده و خوش‌حالی ِ من نمی‌شه. نمی‌دونم چرا مردم فقط بلدن این‌جوری جوک بسازند!** تا قبل از این‌که بیام تهران، جوک‌هایی که می‌شنیدم در مورد عرب‌ها بود. اما این چند سالی که در تهران بودم، فهمیدم که جوک‌سازها ظاهراً واسه هر قسمت از ایران یه ویژگی برای جوک ساختن پیدا کرده‌اند!!!

من با عرب‌ها و لُرهای زیادی در زندگی‌م برخورد داشته‌ام و تقریباً همگی انسان‌هایی بی‌اندازه شریف و باشعور بوده‌اند. در این چند سال هم، با تُرک‌های زیادی دوست ِ نزدیک بوده‌ام و چیزهای زیادی هم ازشون یاد گرفته‌ام. به ویژه استادم، دکتر رحیمی‌تبار، که یک تُرک ِ اصیل بود (و هست!) و شخصیتی بسیار ستایش‌برانگیز داشت. امیدوار نیستم اما آرزو دارم که یه روز این جوک‌های تمسخرآمیز از ادبیات مردم حذف بشن و ما یاد بگیریم که به همه‌ی انسان‌ها، به خصوص قومیت‌های گوناگون کشورمون، اون طور که شایسته است، احترام بذاریم.

* برای آرمان: منتظرم که بگی طالع‌بینی هم در واقع همین کار رو می‌کنه!

** برای مثال یکی از جوک‌های مورد علاقه‌ام رو می‌نویسم (می‌دونم خیلی تکراریه!) تا مردم باور کنند می‌شه بدون توهین کردن به قومیت‌ها جوک ساخت: یه بار یه توپ زرد رو به یه ریاضی‌دان، یه فیزیک‌دان و یه مهندس می‌دن تا حجمش رو اندازه بگیرند. ریاضی‌دان، محیطش رو اندازه می‌گیره و از روش شعاع رو به دست میاره و بعد از رابطه‌ی حجم مساوی چهار سوم پی آر سه، حجم رو محاسبه می‌کنه. فیزیک‌دان، توپ رو توی آب فرو می‌کنه از روی مقدار بالا اومدن سطح آب، حجم توپ رو به دست میاره. مهندس، جدول حجم تمام توپ‌های زرد موجود در دنیا رو از جیبش درمیاره و شروع می‌کنه به گشتن!

تشکر

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۱

از همه‌ی دوستان ِ عزیز و ارزشمندم، که از گوشه و کنار کره‌ی زمین به روش‌های مختلف، از جمله تماس تلفنی، پیامک، ای‌میل و یا کامنت نوشتن در منزلگاه این‌دونفر، برای تولد اینجانب، تبریک فرستادند، خیلی خیلی ممنونم. دوستان ِ مهربانم که حضوری به من تبریک گفتند هم که همون موقع و در همون‌جا، مورد ماچ ِ تشکر ِ من قرار گرفتند! یه بار دیگه همه‌تون رو می‌بوسم!

لينک به يه نوشته

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۱

بد نیست یه نگاه به این بندازین. برای رفع خستگی توصیه می شه.

یک دوست خوب، یک هدیه‌ی آسمونی

شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸

یه دوست می‌تونه آدمی باشه که تو یه ملاقات حتی کوتاه، متوجه می‌شی نقاط مشترکی با تو داره که باعث می‌شه ارتباط مداومی باهاش پیدا کنی و هر از چند گاهی باهاش حرف بزنی یا به دیدنش بری. می‌تونه یه هم‌کلاس یا یه هم‌کار باشه که باهاش حرف‌ها و اهداف مشترکی داری که منجر به ارتباط نزدیک می‌شه. می‌تونه آدمی باشه که خصوصیات خوبی داره و همراهی و هم‌کلامی با اون آرومت می‌کنه. می‌تونه کسی باشه که مشورت کردن باهاش در کارها کمکت می‌کنه و می‌تونه صرفاً آدمی باشه که بخشی از قلب تو رو پر کرده، شاید بی هیچ دلیلی.

ولی هیچی بهتر از این نیست که یه دوست تمام اینایی باشه که گفتم.

آدمی که امروز اومدنش رو به این دنیا جشن گرفتم برای من همه‌ی این‌ها و بلکه بیش‌تر از این‌هاست.

زهرا یه نمونه‌ی تمام عیار از اون چیزیه که این‌دونفر بهش می‌گن متولد ماه دی! یه دل ساده و یه قلب مهربون. آرامشی عمیق که به این سادگی‌ها به طوفان تبدیل نمی‌شه اما وای به روزی که بشه! کسی که زود از دستت رنجیده خاطر می‌شه اما هیچ‌وقت سرت داد نمی‌زنه. به جزئیات اهمیت می‌ده اما خودش رو درگیر کلیات نمی‌کنه! تا وقتی آخرین لقمه‌ی غذاش رو با آرامش نخوره برای انجام هیچ‌کاری از سر جاش بلند نمی‌شه. حتی اگه از کسی بدش بیاد در برخورد با اون، چیزی رو بروز نمی‌ده و فقط کسایی که خیلی بهش نزدیک باشن این رو می‌فهمن. با جمع، زود کنار میاد و جمع رو گرم می‌کنه. برای اتفات کوچیکِ ناراحت کننده خیلی زود اشک تو چشاش جمع می‌شه اما در برابر مشکلات بزرگ محکم می‌ایسته. کوچک‌ترین کلمه‌ی بدی به زبون نمیاره و از کسانی که این کار رو می‌کنن بدش میاد. همیشه با ایجاد تغییرات مداوم، محیط زندگی خودش و دیگران رو زنده و پویا نگه می‌داره. عاشق گل و گیاهه و براشون وقت زیادی می‌ذاره. از گرفتن هدیه‌های کوچیک و بی مناسبت و هیجان‌انگیز خوشحال می‌شه و خودش این کار رو در مورد دیگران انجام می‌ده*. به دنیای اطرافش فکر می‌کنه و برای برداشتن قدم‌های هرچند کوچک برای بهتر کردن اوضاع همیشه آماده است. خلاصه کلی خصوصیت که نشونه‌ی خوبی و سادگیه کنار هم بذارین نتیجه‌اش می‌شه اونی که ما بهش می‌گیم متولد ماه دی.

زهرای عزیزم تولدت مبارک.

* حدود 3 سال پیش یه روز که 4 نفر مهمون داشتیم یکی در خونمون رو زد. پدرم پرسید کیه و جواب شنید که "یه بسته دارین، لطفاً بیاین پایین تحویل بگیرین". چند دقیقه بعد پدرم با یه بسته‌ی عجیب تو آپارتمان بود که با یه فونت کاملاً رسمی، بزرگ روش نوشته بود "محرمانه". و در ادامه

"فقط خانم فرنوش فرهپور باز بفرمایند. از طرف سازمان کل مکتوبات و مرسولات خارج از کشور.

هزینه‌ی پست طبق ماده‌ی 85421/99 قانون ادارات و سازمان‌های کل کشور پرداخت گردیده است.

این بسته طبق دستور شماره‌ی 75-8334 توسط اداره‌ی امور بین‌الملل و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی کنترل گردیده و مورد تایید می‌باشد.

بعد از باز کردن بسته به هیچ وجه این نوشته را دور نیندازید بلکه آن را منهدم نموده یا در دستگاه کاغذ خردکن قرار دهید. لطفاً در صورت تمایل به همکاری فقط مطابق مراحل داخل بسته عمل نمایید و اکیداً به تماس‌های مشکوک و کنترل نشده پاسخ ندهید. عواقب این امر متوجه شخص خانم فرنوش فرهپور خواهد بود."

فکر کنید من و بقیه‌ی افراد داخل خانه با چه ترس و لرزی به بسته نگاه می‌کردیم. بعد از کلی توصیه‌ی همراه با شوخی که بهش نزدیک نشو و بازش نکن، بسته باز شد و توش سه تا قوطی چیپس پرینگل با یه نامه از طرف زهرا مشاهده شد. بعداً معلوم شد که با دادن مبلغی به آژانس سز کوچه ازش خواسته که بسته رو خیلی جدی به خونه‌ی ما تحویل بده!

من تا امروز حتی یک‌بار نتونستم چنین هیجانی رو همراه کادوهام برای زهرا ایجاد کنم.

پوشاک خانم‌ها (قسمت دوم، شلوار در یک نگاه ایده‌پردازانه!)

پنجشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٦

شما وقتی می‌خواید شلوار ِ جین یا کتونی بخرید، چی کار می‌کنید؟ "این‌دونفر" غالباً به فروشگاه‌های جین‌فروشی مراجعه می‌کنند و در اکثر اوقات هم دست خالی برمی‌گردند یا این‌که آخرش از روی اجبار و درماندگی، بالاخره یه چیزی می‌خرند! در چنین مواقعی، "این‌دونفر" عمیقاً به وجود یک تولیدی ِ ویژه برای پوشاک ِ خانم‌ها احساس نیاز می‌کنند و شروع می‌کنند به ایده‌پردازی!

اولین و مهم‌ترین کاری که باید در صنعت شلواردوزی انجام بشه، تعریف کردن سایزهای استاندارده. برای این کار، لازمه که یه کار ِ آماری، از جنس تحلیل داده، انجام بشه! پیشنهاد من اینه که یک جامعه‌ی آماری متنوع از خانم‌ها، با قدها و تیپ‌های متفاوت در سنین مختلف، انتخاب بشه و دور کمر و دور باسن و قد شلوار، براشون اندازه‌گیری بشه. به نظر من، اندازه‌بندی کردن شلوار با یک شماره، مثلاً سایز 38، اصلاً کافی نیست. برای این کار، حداقل باید سه تا پارامتر رو در نظر گرفت. پیشنهاد من، دور کمر، نسبت دور کمر به دور باسن و قد شلواره. البته شاید بشه بین این سه کمیت، همبستگی پیدا کرد و تعداد پارامترها رو کاهش داد (اما من این کار رو توصیه نمی‌کنم!). دور کمر، کمیت خوبیه ولی نسبت دور کمر به دور باسن یه عدد کسری می‌شه و استفاده‌اش برای مردم سخته. پیشنهاد من اینه که از حروف A، B، C و ... برای مقادیر مختلف ِ این نسبت، استفاده بشه. من اسم این برچسب رو می‌ذارم "ضریب نسبت" و منظورم همون نسبت دور کمر به دور باسنه. به عنوان مثال، هر خانوم باید سایز شلوارش رو به صورت 80B یا چنین چیزی گزارش بکنه. البته این عدد برای قسمت بالای شلواره. لازمه که قد شلوار هم همراه این عدد گفته بشه تا شلواری با اندازه‌ی کاملاً برازیده (ترجمه‌ی فیت!) بهش تحویل داده بشه. این اندازه‌ها برای تمام مدل‌ها باید چنان استاندارد باشه که حتی بدون پرو کردن (که حقیقتاً کار طاقت‌فرساییه!) بشه خرید رو انجام داد.

در این حالت، تنها مسأله‌ای که باید حل بشه اینه که تولید کننده، کدوم سایزها رو باید بیش‌تر از همه تولید کنه. برای این کار، می‌شه تابع توزیع وابسته (Joint) رو برای دو کمیت ِ دور کمر و ضریب نسبت حساب کرد و بیشینه‌ی اون رو به دست آورد. این بیشینه، محتمل‌ترین اندازه است و بقیه‌ی اندازه‌ها رو باید با توجه به اون درجه‌بندی کرد.

مدل‌هایی که تولید می‌شه باید بسیار بادقت و با توجه به نیاز خانوم‌ها طراحی بشه و طیف وسیعی از سلیقه‌ها رو در بر بگیره. به عنوان مثال، بخشی از شلوارها باید ساده و ارزان قیمت، جهت استفاده با مانتو، باشه. یه بخشی از شلوارها هم باید رسمی و مجلسی باشه، یعنی برای استفاده در مهمونی‌ها همراه با بلوزهای کار شده، باشه. بخشی هم باید ویژه‌ی مهمانی‌های دخترانه، جهت استفاده همراه با بلوزهای دخترانه باشه. پس حداقل سه تا کلاس عمده رو باید تعریف کرد: شلوار کار، شلوار مجلسی و شلوار اسپورت.

جنس شلوار باید با کلاس شلوار مطابقت داشته باشه. به عنوان مثال، شلوار مجلسی می‌تونه از جنس کرپ، شلوار کار از جنس کتان و شلوار اسپورت از جنس مخمل کبریتی باشه.

رنگ‌بندی هم باید مطابق با استانداردهای جهانی، شماره‌بندی بشه. همچنین به نظر من، طیف سفیدمشکی و کرم‌قهوه‌ای باید بیش‌تر از هر رنگ دیگه‌ای تولید بشه. منظورم اینه که لازمه طیف سفیدمشکی با، مثلاً، سی رنگ تولید بشه، اما طیف بنفش‌صورتی، ده رنگش هم می‌تونه کافی باشه.

نباید تولیدات رو در چند فروشگاه ِ زنجیره‌ای عرضه کرد. باید یک سالن بزرگ باشه و از همه مدلی هم توش پیدا بشه. به این ترتیب کسی که می‌خواد شلوار بخره، لازم نیست به تمام شعبه‌ها از این سر شهر تا اون سر شهر، مراجعه کنه تا سایز و مدل مناسبش رو پیدا کنه. کافیه به یک فروشگاه سر بزنه و شلوار مورد علاقه‌اش رو در کم‌تر از یک دقیقه بخره!

خدایا نمی‌تونم تصور کنم که شلوار خریدن چه‌قدر راحت می‌شه. فرض کنید فقط کافیه به فروشنده بگید: "یه شلوار ِ کار می‌خوام به رنگ 5053 قد ِ 90 اندازه‌ی 78C!" فوق‌العادست، نه؟!

پی‌نوشت: خیاط‌باشی جان! شما حاضرید در بخش تهیه‌ی الگو در کارخانه‌ی پوشاک خانم‌ها، به مدیریت "این‌دونفر"، با حقوق و مزایای مافوق تصور، مشغول به کار بشید؟

پوشاک خانم‌ها (قسمت اول، مانتو)

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٤

خیلی وقته که می‌خوام در مورد مشکلات "این‌دونفر" در هنگام خرید کردن، بنویسم. نمی‌دونم شما چه‌قدر در موقع خرید، کلافه می‌شید. "این‌دونفر" که هر وقت قصد دارند چیزی بخرند، آه و فغان از نهادشان به در می‌شود! به خصوص هنگام خرید مانتو، شلوار، کفش و روسری!!

خوب، از مانتو شروع می‌کنم:

یکی از مشکلات عمده در خرید مانتو (و البته شلوار و کفش و روسری) وجود نداشتن مفهومی به نام "سایز" یا همون "اندازه" است! در این شرایط، دو راه وجود داره! یکی این‌که جلوی فروشنده، یه چرخ بزنید و بگید به تشخیص خودش براتون لباس بیاره، که در این صورت باید با سلیقه‌ی فروشنده کنار بیاید. مثلاً اگه به جای یک مانتوی ساده، یه مانتوی پَرپَری و تورتوری براتون آورد، نباید شکایت کنید! راه دوم اینه که یه مانتو رو که اندازه‌اش به نظرتون مناسب میاد، بردارید و بپوشید و بعد به فروشنده بگید بزرگ‌تر از اون یا کوچیک‌تر از اون بهتون بده!

مشکل دوم در خرید مانتو، محدود بودن رنگ‌هاست! در مجموع، دو رنگ ِ اصلی بیش‌تر وجود نداره: مشکی و سیاه! بقیه‌ی رنگ‌ها ترکیبی از این دو رنگ هستند! تصور کنید طراح لباس چه‌قدر باید خلاق باشه که بتونه از ترکیب این دو رنگ، کِرمی یا سبز یا آبی دربیاره! خوب حق بدید که چنین رنگ‌هایی توی بازار موجود نباشه!

مشکل دیگه، استاندارد نبودن ِ بُر ِش لباس‌هاست! خیلی برام عجیبه که فروشنده، صاف صاف توی چشم ِ من نگاه می‌کنه و می‌گه: "مشکل از لباس نیست، از گودی کمر ِ شماست! همه‌ی خانم‌ها گودی کمر دارند و مانتوها روی تن‌شون بَد می‌ایسته!!!" خوب مرد ِ حسابی! مانتوها رو بر طبق الگوی بدن خانم‌ها ببرید و بدوزید، نه آقایون! اگه همه‌ی خانم‌ها، به قول شما، گودی کمر دارند، خوب شما هم کمر ِ لباس‌هاتون رو گودتر بدوزید! به علاوه، واقعاً برام قابل تصور نیست که در بدن یه خانوم، عرض شونه از دور ِ باسن، بیش‌تر باشه یا دور ِ باسن از دور ِ کمر کم‌تر باشه! یعنی می‌شه یه چیزی تو مایه‌های"بادی بیلدینگ" یا همون "سوپرمن"*!

به جز این موارد، همواره یه سری مسائل حاشیه‌ای هم وجود داره که روی اعصاب "این‌دونفر" پیاده‌روی می‌کنه. از جمله این‌که، هیچ دقت کرده‌اید که درصد بالایی از فروشنده‌های مانتو، "آقا" هستند؟! بعد هم انتظار دارند براشون کامل توضیح بدی که این مانتو که دادی از کجاها تنگ بود و از کجاها گشاد!!

خوشبختانه، داشتن اطلاعات دست و پا شکسته‌ای از علم خیاطی، باعث شده که بخشی از مشکلات مربوط به عدم تنوع در رنگ و نوع پارچه و دلخواه نبودن مدل‌ها و الگوها، با متوسل شدن به خیاطی آماتوری ِ خودمون، برطرف بشه! هر چند دوختن یه مانتو دردسرهای خودش رو داره، از جمله خریدن پارچه و نخ و دکمه، پیدا کردن الگوی مناسب، بریدن، حوصله، کوک زدن، پرو کردن، حوصله، شکافتن، دوختن، حوصله، شکافتن، دوختن و ...، اما نهایتاً آرامش ِ آدم خیلی بیش‌تر از وقتیه که توی فروشگاه‌های بزرگ ِ مانتو، مجبور می‌شه بشینه وسط و دو دستی بزنه توی سر ِ خودش!

در مورد شلوار، ایده‌های خوبی توی سرم هست که به زودی می‌نویسم. کفش و روسری رو هم به خوانند‌ه‌های علاقه‌مند واگذار می‌کنم!

* بابای دراگو توی دهکده حیوانات یادتونه؟ عین همون!

بی سوادی

یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢

    مادر من یه معلمه. بچه که بودم مادرم هنوز انقدر سابقه تدریس نداشت که تو شهر درس بده و به همین خاطر برای تدریس به روستاهای اطراف همدان می رفت. درس دادن به بچه های روستا و حل کردن مشکلاتشون  (که اکثرا براشون مهم تر از یاد گرفتن ریاضی بود) رو هم خیلی دوست داشت. اون موقع ها زیاد پیش میومد که من همراه مادرم به مدرسه برم. این رفتن ها به علاوه ی خاطرات و گاه نگرانی هایی که مادرم با خودش به خونه می آورد باعث شده بود که بچه های روستا و مشکلاتشون برام آشنا باشن. پدرهایی که دنبال کوچک ترین بهانه بودند برای اجبار دختراشون به ترک تحصیل، دخترایی که قبل از پایان دوره ی راهنمایی مجبور به ازدواج می شدن، فقر شدید خانواده های روستایی، بی سوادی والدین بچه ها، کار سنگین بعد از مدرسه که نمی گذاشت بچه ها فرصت درس خوندن داشته باشن و هزار تا مشکل دیگه.  یادمه مادرم و معلم های دیگه بارها و بارها مجبور شدن ساعت ها با پدر بچه ها حرف بزنن تا قانعشون کنن کم تر دست رو بچه هاشون بلند کنن، بذارن درس بخونن یا مجبورشون نکنن با یه مرد ۴۰ ساله عروسی کنن.
بالا رفتن سابقه ی تدریس مادرم باعث شد از این فضا دور بشم ولی هم چنان، رفت و آمد کسانی که برای کار به خونمون می اومدن یا شنیدن اوضاع و احوال خانواده هایی که مادر و پدرم گهگاه بهشون کمک می کردن، تصویر مبهمی از این مشکلات در ذهنم نگه داشته بود. سا ل های اول دانشگاه با گروه فردای سبز همکاری می کردم و هرازچندگاهی که برای کمک رسانی یا تدریس به بچه های مناطق محروم با گروه همراه می شدم یادم میومد که هنوز آدم هایی با همون مشکلات، دور و بر ما زندگی می کنن. ولی درگیری درسی این چند سال اخیر من رو محدود کرد به محیط دانشگاه و در نهایت هم که تدریس در یه مدرسه ی غیر انتفاعی بالای شهر ... .
هفته ی پیش در تلویزیون برنامه ای دیدم در مورد فعالیت نهضت سواد آموزی. این برنامه من رو برد به سال های خیلی دور. فکر می کردم مگه هنوز آدم بی سوادی هست که نهضت به کارش ادامه می ده؟ ولی اون برنامه می گفت که آره هست. تعداد زیادی دختر ۱۶ -۱۷ ساله دیدم که سر کلاس اول نشسته بودن وتازه داشتن با سواد می شدن و پوششون از فقری که مخصوص روستاهاس حکایت می کرد.  این برنامه در کنار خبر ترک تحصیل ۱۱۵ هزار دانش آموز روستایی به من نشون داد که اوضاع خیلی بدتر از اونیه که من فکر می کنم. منی که سرم رو زیر خاک کردم و فقط یه مشت دانش جو رو میبینم که دغدغه شون رّنک دانشگاهیه که می خوان توش اپلای کنن.
با یکی از اون دختر ها توی اون برنامه مصاحبه کردن و ازش دلیل بی سوادی و بعد اومدن به نهضت رو پرسیدن. با لهجه ی خاص خودش گفت: «قدیم مدرسه می رفتم ولی یه روز مدیرمون برای کاری اومد دم در خونمون و از فرداش پدر و برادرهام نذاشتن برم مدرسه تا این که چند وقت پیش برادرم با یه نفر تصادف کرد و اون رو کشت. پدر فردی که کشته شده بود به پدرم گفت فقط در یه صورت پسرت رو می بخشم. در صورتی که اگه یه بی سواد تو خونه دارین بفرستینش نهضت تا باسواد شه. چون پیامبر اسلام گفته که اگه یه اسیر کافر یه مسلمون رو با سواد کنه آزادش می کنم و از اون جا بود که من فهمیدم سواد چقدر ارزش داره که می تونه جون یه آدم رو نجات بده.»
اول از همه تعجب کردم از این که چقدر یه آدم می تونه فهمیده باشه که چنین شرطی بذاره. ما چندتامون حاضریم در شرایط مشابه (خدای نکرده) چنین شرطی بذاریم؟
و بعد افسوس خوردم از این که هنوز بی سوادی انقدر شایعه.
و در نهایت برای خودم متاسف شدم که در بی خبری گم شدم.
 

تولد ماه دی

شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱

حلول فصل زیبای زمستان بر دوستان "این‌دونفر" مبارک!

حقیقتاً دی ماه، زیباترین ماه ِ سال نیست؟ شروعش که با شب یلداست. شبی که با یک سنت زیبا همراهه: در کنار هم بودن، زیر سایه‌ی بزرگ‌ترها. ای کاش اول هر ماه، یک شب (و فقط یک شب!) همه با آرامش می‌نشستیم کنار هم و از "بودن" در کنار هم لذت می‌بردیم. این "بودن" خیلی مهمه! من دیشب آرزو داشتم که به جای یک ساعت تلفنی حرف زدن با مامانم، یک ساعت، ساکت توی بغلش می‌نشستم یا سرم رو روی پاش می‌ذاشتم!به هر حال، شب یلدا شروع خوبیه برای یک فصل زیبا.

و اما اتفاقات فرخنده‌ی زیادی هم در این ماه رخ داده، از جمله تولد حضرت مسیح و بی‌شمار "متولد ماه دی"!! چند سال پیش یه نفر که هاله‌ی دور سر آدم‌ها رو می‌دید (یا حداقل ادعا می‌کرد که می‌بینه!) در جمع دوستان گفت: "متولدین دهه‌ی اول دی ماه، فرستاده‌های خدا هستند برای ایجاد صلح و دوستی بین مردم و هر کدوم‌شون رسالت سنگینی بر عهده دارند!" وقتی بهش گفتم که من هم متولد دهه‌ی اول دی ماه هستم، با تعجب عینکش رو جابه‌جا کرد و گفت: "یعنی تو هم یه فرشته‌ای؟!!"

من نمی‌گم متولدین ماه دی "فرشته" هستند، فقط می‌دونم که یه جورایی متفاوتند! طالع‌بینی "این‌دونفر" در مورد متولد ماه دی بسیار کم‌خطاست. البته نمی‌گم چیه، چون تعریف از خود می‌شه! حرف آخر این‌که من ماه ِ دی رو خیلی دوست دارم، نه فقط به این خاطر که ماه تولدمه! بلکه چون توی این ماه برف میاد و همه چیز فوق‌العاده زیبا می‌شه. فقط ای کاش این‌قدر هواش سرد نبود!! مگه نه؟

پی‌نوشت 1: شما می‌دونید چرا مردم شب یلدا رو به هم "تبریک" می‌گن؟ "این‌دونفر" که هر چی فکر کردند فلسفه‌ی این "تبریک" رو نفمیدند!

پی‌نوشت 2: در طول سال‌های زندگی خوابگاهی، دو تا هم‌اتاقی داشتم که از سال اول تا وقتی که ازدواج کردند و از خوابگاه رفتند، با همدیگه هم‌اتاق بودیم و هر دوشون هم با یک "متولد ماه دی" ازدواج کردند!

پی‌نوشت 3: برای پینوکیو: اون تست ماه تولد که برام فرستاده بودی، همه‌ی مواردش بالای نود درصد بشه قبول می‌کنی که من "متولد ماه دی" هستم؟!!