این دو نفر


زمستان است!

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/۳٠

خسته شدم از این هوای همیشه خاکستری. پس این زمستون کی می‌خواد تموم بشه؟ امسال به اندازه‌ی تمام عمرم برف دیدم! خوب که فکر می‌کنم می‌بینم اون‌قدرها هم برف دوست ندارم. شاید همون سالی یک هفته بس باشه! خسته شدم از بس خورشید ندیدم. خسته شدم از بس دوتا دوتا شلوار و جوراب ساق بلند پوشیدم، از بس این شال گردن دراز رو دور سر و گوش و گردنم پیچیدم، از بس دست‌هام همش توی جیبمه. خسته شدم از بس با هر نفسم، روی شیشه‌ی عینکم بخار می‌شینه و دیدم تار می‌شه! خسته شدم از بس لرزیدن بچه‌های آدامس‌فروش و ترک‌های دست پیرمردهای کبریت‌فروش رو توی خیابون دیدم. خسته شدم از بس روزها مثل شب تاریکه. اگه این نرگس‌ها نبودند، زمستون رو چطوری می‌شد تحمل کرد؟

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

توهم رایانه‌ای!

یکشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢۸

وقتی آدم در طول روز چندین ساعت از رایانه استفاده می‌کنه، در بقیه‌ی ساعات روز، دچار حالتی می‌شه که من اسمش رو گذاشته‌ام "توهم رایانه‌ای"! به عنوان مثال، وقتی که دارم کتاب می‌خونم برای این‌که ببینم ساعت چنده، گوشه‌ی پایین سمت راست ِ کتاب رو نگاه می‌کنم! یا مثلاً وقتی چیزی از دستم میفته و می‌ریزه، ناخودآگاه می‌خوام "کنترل زد" (Ctrl+z) بزنم!

سالم باشه، پسر باشه، هرچی می‌خواد باشه!

جمعه ۱۳۸٦/۱۱/٢٦

یکی از معدود برنامه‌های تلویزیون که بین ما چهار نفر (من و زهرا و خواهرم و دوستش) بی مخالفت مورد پذیرشه و برای دیدنش توافق جمعی داریم، "فیتیله" اس!

این‌جا نمی‌خوام در مورد این برنامه بنویسم. موضوع بحث چیز دیگه‌ایه.

زیر نویس این برنامه اسم بچه‌هاییه که برای فیتیله نامه نوشتن. امروز بین اون‌ها یه مورد جالب مشاهده کردم که حافظه‌ام خیلی کمک نکرد برای نقل دقیقش ولی تا جایی که یادمه یه چیزی شبیه این بود:

"رژین، نگین، رزین، ثمین، گلان، موژان و علی خط... از تهران"

این "..." ادامه‌ی فامیلشون بود که از ذکرش معذورم!

نظرتون در مورد فرهنگ بالای این خانواده چیه؟

مواردی که به ذهن من می‌رسه:

۱- از شیک بودن اسم دخترهای خانواده معلومه که احساس باکلاسی در این خانواده غوغا می‌کنه! 

۲-  این با کلاسی انقدر بوده که اسم دختر آخرشون رو علی‌رغم میل باطنی نذارن "قِزبَس"!*

۳-  اسم مذهبی پسر قند عسل خانواده، نشون‌دهنده‌ی نذر و نیاز مداوم مادر و پدر و حتی خواهرهای بیچارشه!

۴-  خدا به کشور ما رحم کرده که بعد 6 تا دختر بالاخره چشم این خانواده رو به یک نور چشمی روشن کرده!

شما چند تا خانواده‌ی مشابه در کشور ما سراغ دارین؟ چند تا مورد معکوس سراغ دارین، مثل "رامبد، باربد، بهراد، بهداد، شهداد، فاطمه"؟!**

به نظر می‌رسه فرهنگ بالای مردم مشرق‌زمین (در چنین مواردی) تحت تأثیر هیچ روشی جز راهکارهای اجباری، مثل عملکرد دولت فخیمه‌ی چین، ارتقا پیدا نمی‌کنه.

 * در دوران راهنمایی در مدرسه‌ی فرزانگان یه هم‌کلاسی داشتم، فوق‌العاده دوست‌داشتنی، به نام "قزبس". طبق معمول مثل همه‌ی کلاس‌ها، کلاس ما هم یه دسته بچه شرور بی‌فکر داشت که کارشون مسخره کردن این بچه بود به خاطر اسمش. قزبس 8 تا خواهر داشت و 1 برادر و البته اسمش باعث نشده بود که آخرین دختر خانواده باشه، فقط باعث سرافکندگیش در بین دوستانش بود. تابستون بین کلاس دوم و سوم راهنمایی اجباراً به شوهری سپرده شد و ما دیگه چیزی ازش نشنیدیم. همیشه برام دردناک بود فکر کردن به این‌که این آدم، یکی از 48 دختری بود که در یک سال، در شهر نه‌چندان کوچکی مثل همدان با پشت سر گذاشتن یک امتحان، به بهترین مدرسه‌ی شهر راه پیدا کرده بودن و الآن اکثرشون تحصیلاتی برابر یا بالاتر از فوق لیسانس دارن. الان احتمالاً اون بیچاره، تعداد زیادی بچه داره که به تعداد مناسبی بینشون "جنس دسته اول" پیدا می‌شه! تعداد مناسب رو هم به احتمال زیاد، سلیقه‌ی شوهرش و خانواده‌اش مشخص کرده.

 ** اسامی با هیچ قصد و غرض خاصی انتخاب نشده‌اند! 

راستی من فرنوشم! نسخه‌‌ی جدید پرشین‌‌بلاگ "این‌دونفر" رو تک نفره کرده. تا وقتی به یه راهکار، برای اثبات هویتم به عنوان نویسنده‌ی مستقلِ این صفحه، پیدا کنم، مجبورم این‌طوری خودم رو معرفی کنم!

عزیزم!

جمعه ۱۳۸٦/۱۱/٢٦

یه بار یه یادداشتی نوشته بودم و در مورد ویژگی‌های کلمه‌ای که این‌دونفر برای صدا کردن همدیگه استفاده می‌کنند، حرف زدم. در همین مورد، بد نیست این رو هم بگم که آلوچه خانم، بچه‌اش رو "قندی قندی" صدا می‌کنه و شوهرش رو "عسل و مربا"! داشتم فکر می‌کردم من اگه باشم، بچه‌ام رو "لواشک" صدا می‌کنم و شوهرم رو "زرشک"! قره‌قروت، آلبالو یخ زده، تمر هندی و آلوچه هم بد نیستند. هفته‌ی پیش در یک عملیات عجیب(!) نصف بطری آب غوره رو سر کشیدم. هر وقت به شیشه‌ی نیمه‌خالی آب غوره نگاه می‌کنم، با خودم فکر می‌کنم که من چطوری تونستم این کار رو بکنم!!

پوشش 4 (مصادیق جلب توجه)

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢۳

امیدوارم این یادداشت دیگه آخرین یادداشتم در مورد پوشش باشه! می‌خوام در این مورد بنویسم که چقدر گیر دادن به پوشش خانم‌ها می‌تونه در جلوگیری تحریک آقایون مؤثر باشه.به نظر من، پوشش ِ بدون جلب توجه حقیقتی است که در وجود انسان‌ها نهفته است. یعنی در واقع اگر خانمی دلش بخواد جلب توجه کنه، می‌تونه این کار رو حتی با رعایت خط قرمزهای اسلامی هم انجام بده! خیلی دلم می‌خواد بدونم آیا آقایون هم به راحتی ِ ما خانم‌ها، متوجه این مسأله می‌شن یا نه.

در اسلام ِ نازنین ِ ما، خیلی بیش‌تر از این‌که تأکیدی بر گردی صورت و دست‌ها تا مچ باشه، تأکید بر "حیا"ست. همون چیزی که رعایت کردنش اون‌قدر سخت بوده که مدت‌هاست به فراموشی سپرده شده. حیا رو نمی‌شه با خط‌کش اندازه گرفت. نمی‌شه گفت مانتوی این‌قدر گشاد و بلند یعنی حیا. نمی‌شه گفت کسی که چکمه‌ی پاشنه میخی می‌پوشه، کسی که آرایش می‌کنه یا کسی که بسیار خوشگل و خوش‌تیپه، بی‌حیاست. کمی کردن حیا به اندازه‌ی حجاب ظاهری کار راحتی نیست. متأسفانه آن‌چه باعث تحریک آقایان می‌شود، فقط مربوط به پوشش ظاهری خانم‌ها نیست، بخش عمده‌اش مربوط به رفتاری است از جانب خانم‌ها که به راحتی قابل اندازه‌گیری و قابل پیشگیری توسط نیروی انتظامی نیست.

چند نکته:

1- این‌که مردم باید پوششی در حد میانگین پوشش داشته باشند، مغایر با پوشش ِ منطبق بر اعتقادات نیست. چرا که اعتقادات اکثریت، تعیین کننده‌ی عرف (میانگین پوشش) است. پس علی‌الاصول برای منطبق بودن بر عرف، نیازی نیست که مردم خیلی دور از اعتقادشون بپوشند.

2- از نظر من، کسایی که آرایش می‌کنند و بسیار آراسته هستند، اگر این آراستگی رو برای جلب توجه انجام می‌دن، می‌رن زیر ِ نقطه‌ی آستانه‌ی پوشش، ولی اگه به قصد جلب توجه نباشه، بالای این نقطه خواهند بود.

3- علی‌الاصول، اگر کسی بالاتر از نقطه‌ی آستانه‌ی پوشش، لباس بپوشه، مشکلی براش پیش نمیاد. پس اگر یک خانم مسلمان (معتقد به خط ِ قرمزهای اسلامی) در جایی باشه که عُرف، نپوشیدن روسری است، مثلاً آلمان، می‌تونه به راحتی پوششی منطبق بر حجاب اسلامی داشته باشه و مشکلی برای کسی پیش نیاره.

نتایج نهایی:

1- پوشش اسلامی یعنی پوششی که بر پایه‌ی حیاست و بالاتر از نقطه‌ی میانگین پوشش است.

2- اجباری کردن یک پوشش خاص برای خانم‌ها در جامعه باعث تغییر آستانه‌ی تحریک آقایان می‌شود.

3- آزادی در پوشش، روی محور ِ پوشش که قبلاً معرفی کردم، حد ِ بالا ندارد ولی حد پایینی دارد که تا حدی پایین‌تر از میانگین پوشش است و به انسان‌های هنجارشکن اختصاص دارد.

4- برخلاف سایر مسایل اخلاقی، از جمله راست‌گویی، که مطلق هستند، پوشش به عنوان یک مسأله‌ی اجتماعی، کاملاً نسبی است و به افراد مقابل بستگی دارد.

چند سؤال:

1- کسی آیه یا حدیثی سراغ داره که بیان کنه خانم‌ها موقع نماز خوندن باید حجاب داشته باشند؟

2- کسی به جز آیه‌ی معروف "جلباب‌های‌تان را به هم نزدیک کنید" آیه‌ی دیگه‌ای در مورد حجاب سراغ داره؟

3- کسی به جز حدیث معروف "گردی صورت و دست‌ها تا مچ" حدیث دیگه‌ای در مورد حجاب سراغ داره؟

4- به نظر شما این همه تأکید اسلام ِ حکومتی بر حجاب خانم‌ها در مقایسه با نماز، روزه، راست‌گویی، پرداخت زکات و ...، با توجه به تعداد آیه‌های قرآن و تعداد احادیث مربوطه، نشون دهنده‌ی کاریکاتوری بودن اسلام ِ حکومتی نیست؟

5- کسی می‌دونه چرا نگاه کردن مرد ِ مسلمان به یک زن مسلمان بدون روسری، حرام است ولی نگاه کردن مرد ِ مسلمان به یک زن غیرمسلمان بدون روسری مانعی ندارد؟

6- کسی می‌دونه چرا بعضی‌ها که سفت و سخت به حجاب معتقدند، شب ِ عروسی‌شون لباس عروس ِ خیلی لختی می‌پوشند و می‌گن یه شب اشکال نداره؟!!! آخه قربونت برم! سر ِ کی رو می‌خوای شیره بمالی؟ خودت، ما، خدا، آقای داماد یا همه رو با هم؟!

پوشش 3 (فلسفه‌ی پوشش برای خانم‌ها)

دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٢

نظرات شما مدام من رو از یک سو به سوی دیگه می‌کشه. البته خوب این خیلی هم بد نیست. چون باعث می‌شه من به صورت یک خَم ِ فضاپرکن، بدون تکینگی و با یک نظم نسبتاً منطقی به بررسی تمام ابعاد مسأله‌ی پوشش، بپردازم!

اول باید تأکید کنم که من اصرار دارم برای همه یک نسخه پیچیده نشه (در جواب خانم یا آقای someone). در دو یادداشت قبلی‌م کلی تلاش کردم اینو بگم که پوشش، از یک انسان به یک انسان دیگه متفاوته و بستگی به تفکرات هر شخص داره. به قول معروف، همون‌طور که راه‌های رسیدن به خدا به تعداد آدم‌هاست، مدل ِ پوشش انسا‌ن‌ها هم به تعداد آدم‌است!

حالا احساس می‌کنم باید کم‌کم به این بپردازیم که اصلاً چرا باید پوشش داشته باشیم. چرا لازمه پوشش خانم‌ها و آقایون متفاوت باشه؟ آیا اصلاً چنین تفاوتی لازمه؟ چرا این‌قدر به پوشش خانم‌ها گیر داده می‌شه ولی پوشش آقایون چندان بحث‌برانگیز نیست؟

از این‌جا به بعد هرچه می‌نویسم نظر من، به عنوان یک دختر، در مورد پوشش خانم‌هاست و البته امیدوار نیستم اما آرزو دارم که آقایون با من موافق باشند!

همون‌طور که قبلاً گفتم از نظر جامعه‌شناسی، رفتارهای اجتماعی باید معیار داشته باشند. اسم این معیارها در اصطلاح جامعه‌شناسی، همون "هنجار"ه. برای مسأله‌ی پوشش هم، به عنوان یک رفتار اجتماعی، باید هنجار تعریف بشه. تعریف کردن هنجارها در یک اجتماع کاری بسیار دشواره. این هنجارها از یک جامعه به جامعه‌ی دیگه می‌تونه متفاوت باشه. علی‌الاصول کسایی که در هر جامعه هنجارشکنی می‌کنند، از نظر اجتماعی انسان‌هایی هستند که به نوعی "مشکل‌دار" محسوب می‌شوند. یعنی آدم‌هایی که ذاتاً به مومنت‌های مرتبه‌بالای غیرصفر علاقه‌مندند، باید از نظر آسیب‌شناسی رفتاری مورد بررسی قرار بگیرند!

از نظر من، خط ِ قرمز ِ پوشش برای خانم‌ها تا جاییه که "جلب توجه" نکنه. در این‌جا لازمه که عبارتی رو تعریف کنم به نام "آستانه‌ی تحریک" که تعریفش درست مثل "آستانه‌ی شنوایی*"ه! همچنین یک محور ِ عمودی برای پوشش خانم‌ها تعریف می‌کنم که در پایین‌ترین قسمت این محور، کاملاً بدون پوشش و در بالاترین قسمت ِ اون، کاملاً پوشیده (چادر عربی و روبند!) قرار می‌گیره. در این محور، نقطه‌ای هست که اسم اون نقطه رو می‌ذارم "آستانه‌ی پوشش"! به این معنی که از اون نقطه به پایین، پوشش خانم‌ها در نظر آقایون "جلب توجه" می‌کنه و موجب تحریک می‌شه و از اون نقطه به بالا، هیچ خطری برای آقایون نداره. به این ترتیب اگر پوشش خانمی بالای این نقطه باشه، می‌تونه خیلی امن در بین مردان جامعه حضور پیدا کنه.

حالا تشخیص این‌که این نقطه‌ کجای محور پوششه، تمام مسأله‌ی منه! به نظر من، باید یه رابطه‌ی معنی‌داری بین نقطه‌ی "آستانه‌ی پوشش خانم‌ها" و "آستانه‌ی تحریک آقایون" و "میانگین پوشش (همون عُرف)" وجود داشته باشه. از نظر من، "آستانه‌ی پوشش خانم‌ها" نقطه‌ای خیلی نزدیک به "میانگین پوشش"ه و از طرفی هر چه "میانگین پوشش" بالاتر باشه، "آستانه‌ی تحریک آقایون" هم بالاتر می‌ره. (این دقیقاً شباهت "آستانه‌ی تحریک" و "آستانه‌ی شنوایی"ه!) و اگر واقعاً چنین باشد، این نکته‌ی بسیار بد ماجراست! به عنوان مثال، در افغانستان که خانم‌ها کاملاً پوشیده هستند، به طوری‌که حتی صورت‌شون رو هم می‌پوشونند، این دفعه صدای پای خانم‌ها برای آقایون جلب توجه می‌کنه!!!

قانون حجاب اجباری، میانگین پوشش رو در ایران بالا برده و این موجب شده تا آستانه‌ی تحریک مردهای ایرانی هم بالا بره. به همین خاطر، مثلاً پوشیدن چکمه، زیر نقطه‌ی آستانه‌ی پوشش قرار می‌گیره و پوشیدن یقه‌ی باز یا دامن کوتاه، کلاً باعث از دست رفتن کنترل رفتار مردهای ایرانی می‌شه!

می‌دونم خیلی خسته‌تون کردم ولی باید بگم که این قصه‌ی من همچنان سر ِ دراز داره! در یادداشت بعدی‌، قصد دارم، به عنوان یک دختر، از این نکته‌ی مهم بنویسم که مصادیق جلب توجه، فقط پوشش نیست، بیش از پنجاه درصدش ناشی از "رفتار" خانم‌هاست!

* آستانه‌ی شنوایی‌ای که مورد نظر منه متفاوت از اون 20 هرتز تا 20000 هرتزه که به ساختمان گوش مربوطه! منظورم اون آستانه‌ایه که متناسبه با میانگین شدت صدایی که انسان می‌شنوه. هر چه میانگین شدت صدا بالاتر باشه آستانه‌ی شنوایی هم بالاتر می‌ره. به عنوان مثال، اگه در یک اتاق ِ کاملاً بدون صدا باشید، بعد از مدتی حتی صداهای خیلی ضعیف رو هم می‌شنوید و آستانه‌ی شنوایی شما میاد پایین. اما اگه در یک محیط شلوغ باشید باید مثلاً صدای تلویزیون رو خیلی بلند کنید تا بتونید بشنوید و در واقع آستانه‌ی شنوایی‌تون رفته بالا.

پوشش 2

دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٢

این یادداشت در پاسخ به نظر مریم‌اینا نوشتم ولی آخرش تبدیل شد به قسمت دوم پوشش!

راست می‌گی اون "درنتیجه" یه کم بی‌ربط به نظر میاد. در واقع منظورم این بوده که چون هر کسی "خودش" باید تشخیص بده چی منطقی و موجهه پس لباسش نتیجه‌ی "تفکرات" خودشه (منظورم از اعتقادات همون تفکرات بوده، به نظر من این دو فرق جدی‌ای با هم ندارند، البته به شرطی که آدم‌ها به افکارشون معتقد باشند.)

قبل از شما یه نفر دیگه هم راجع به استفاده کردن من از کلمه‌ی "باید" به من هشدار داده بود! کلمه‌ی تندروییه! بهتره به جاش بگم "بهتره"! اما در این قسمت قبول می‌کنم که حق با شماست. این‌جا درست همون نقطه ایه که وقتی من و فرنوش با هم راجع به حجاب صحبت می‌کنیم، فرنوش من رو دچار بن‌بست می‌کنه!

توضیح دادن آن‌چه که من در مورد پوشش، فکر می‌کنم کمی سخته. راستش من به "عُرف" معتقدم. به نظر من پوشش افراد رو "عُرف" باید مشخص کنه نه "قانون" (که این قانون، قوانین دینی رو هم در بر می‌گیره) سختی کار این‌جاست که نمی‌شه "عرف" رو اندازه گرفت و گفت که الآن حکم در مورد پوشش، فلان مدله! به همین خاطر می‌گم هر کسی باید خودش این عرف رو تشخیص بده. در حالت ایده‌آل باید تعدادی جامعه‌شناس و روان‌شناس و البته فیزیک‌دان(!) بشینند و با انجام دادن مقداری کار آماری، یک سری هنجار برای پوشش به دست بیارند. حالا این جامعه‌شناس‌ها و روان‌شناس‌ها رو از کجا بیاریم، نمی‌دونم!

این که می‌گم هر کسی باید آن‌قدر آزاد باشه که بتونه مطابق با اعتقادش لباس بپوشه بدون خط ِ قرمز نیست! یه چارچوب داره و اون عرفه. عرف رو اکثریت تعیین می‌کنند و متأسفانه همیشه باید حق با اکثریت باشه. مثالش هم می‌تونه تفاوت پوشش مردم در شهرستان‌ها نسبت به تهران باشه. مثال خواسته بودی، من در تهران به راحتی با مانتو و روسری می‌ایستم و نماز می‌خونم اما یه بار که این دو نفر خارج از تهران خواستن توی یه مسجدی، بدون چادر نماز، نماز بخونن، خانمی که اون‌جا بود کم مونده بود از مسجد بیرون‌شون کنه!

حرف آخر این که من فرق چندانی بین قانون کشف حجاب رضاخان و قانون حجاب اجباری جمهوری اسلامی نمی‌بینم! شاید یه زمانی این قانون، تقاضای اکثریت مردم بوده ولی چیزی که من این روزها بین هم‌سن و سال‌هام می‌بینم نشون می‌ده که اکثرشون با این وضع مخالفند و از پوشیدن این روسری‌های ظاهری خسته‌اند. (نه فقط کسایی که به روسری معتقد نیستند، حتی خیلی از کسایی که به خط ِ قرمزهای اسلام معتقدند، آرزوی دارند می‌تونستند مثلاً بلوز و شلوار رنگی و روسری بپوشند، نه این مانتوهای گندیده‌ی متعارف رو!)

این یادداشت هم‌چنان ادامه دارد! تا این‌جا به این نتیجه رسیدم که پوشش، به این راحتی‌ها قانون‌پذیر نیست. پس این "حجاب اجباری جمهوری اسلامی" جای بررسی داره. حالا این‌که باید چه جوری باشه رو کم و بیش در این دو یادداشت گفتم ولی هنوز یه چیزایی رو نگفته‌ام که بسیار مهمند. اما این مسأله عجب ابعاد وسیعی داره، بهش که فکر می‌کنم قاطی می‌کنم!!!

پوشش اسلامی

یکشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢۱

در این یادداشت به جای کلمه‌ی "حجاب" از عبارت "پوشش اسلامی*" استفاده می‌کنم، چون در عرف، کلمه‌ی حجاب بیش‌تر برای پوشش خانم‌ها استفاده می‌شه و ناخودآگاه مفهوم "روسری" رو به ذهن می‌رسونه(!) ولی پوشش اسلامی، عبارتیه که تا حدی خنثی‌تره و ذهن رو دچار جهت‌گیری نمی‌کنه، بنابراین من می‌تونم هر جوری که می‌خوام این عبارت رو در ذهن شما شکل بدم!

پوشش اسلامی، از نظر من، یعنی پوشیدن لباسی که در جامعه، لباسی منطقی و موجه (و در نتیجه اسلامی) باشه. تشخیص ِ منطقی و موجه بودن لباس، صد البته، بر عهده‌ی خود ِ کسی است که لباس رو می‌پوشه و بسیار هم کار دشواریه. در نتیجه پوشش ِ هر انسانی (چه زن و چه مرد) باید کاملاً منطبق بر اعتقاداتش باشه. اگر چنین باشه، انسان‌ها می‌تونن روابط خیلی بهتر و امن‌تری با هم داشته باشند. به عنوان مثال، خانمی رو در نظر بگیرید که روسری می‌پوشه (در جامعه‌ای بدون حجاب اجباری البته!)، این کار باعث می‌شه آقایون بفهمند این خانم دوست نداره به خاطر زیبایی ظاهریش مورد تماشا قرار بگیره! مثال تکمیل کننده‌ی این مثال، خانم‌هایی هستند که هزار و یک مدل موها و صورتشون رو تزیین می‌کنند(!) تا مورد تماشا قرار بگیرند. خوب این باعث می‌شه آقایون ِ نیازمند، قصد چنین خانم‌هایی رو درک کنند و تا حد ممکن، نیاز ِ خودشون و این خانم‌ها رو برآورده کنند. به این ترتیب، هم خانم روسری‌پوش، هم خانم تزیین شده و هم آقای نیازمند، همگی خوشحال خواهند بود! به نظر من، عمده‌ترین مشکلی که با اجباری شدن حجاب در کشور، دامن‌گیر اکثر افراد جامعه شده، از همین جنسه. یعنی افراد جامعه، برای این‌که مطابق با انتظارشون باهاشون برخورد بشه، ناچارند از پوششی استفاده کنند که چندان منطبق بر اعتقادشون نیست و همین باعث می‌شه که استفاده از اون پوشش، خسته‌شون کنه و کم‌کم براشون غیرقابل تحمل بشه. این همون اتفاقیه که احساس می‌کنم توی کشورمون برای خانم‌ها در حال رخ دادنه.

یه نکته‌ی قابل توجه در مورد پوشش، که بعید می‌دونم کسی مخالفش باشه، نسبی بودن اونه. به این معنی که پوشش یک انسان کاملاً بستگی به انسان‌های مقابلش داره. به عنوان مثال، پوشش آدم‌ها، پیش اعضای خانواده، متفاوت از پوششیه که معمولاً پیش فامیل‌های درجه یک و دو، یا همکاران، یا هم‌کلاسی‌ها و ... استفاده می‌شه. به نظر من، در یک خانواده‌ی ایده‌آل، پوشش آدم پیش مامان، بابا، خواهر، برادر و در صورت وجود، همسر، می‌تونه (بهتره) متفاوت باشه! با این اوصاف، لطفاً یکی به من بفهمونه که چرا خانم‌ها وقتی می‌خوان نماز بخونند باید چادر نماز رو اغلب با یک حالت مسخره دور سرشون و بدنشون بپیچند که حجاب رو رعایت کرده باشند و نمازشون باطل نشه ولی آقایون اگه با زیرپوش و پیژامه هم بایستند جلوی خدا و نماز بخونن، نمازشون مشکلی از بابت پوشش پیدا نمی‌کنه!

گذشته از تمام این حرف‌ها، چیزی که من به عنوان یک دختر، از مفهوم پوشش اسلامی می‌فهمم خیلی فراتر از خط ِ قرمزهایی مثل گردی ِ صورت و دست‌ها تا مچه! به نظر من، به عنوان یک دختر، پوشش اسلامی یک احساس درونیه که می‌تونه یه ربط‌هایی هم به پوشش ظاهری آدم داشته باشه. این جمله خیلی نیاز به توضیح داره و تصمیم دارم توی یک یادداشت ِ دیگه در موردش کامل‌تر بنویسم. در این مورد شدیداً هم مشتاقم نظر آقایون رو بدونم!

هووففففف! نوشتن این یادداشت خیلی برام سخت بود. هنوز خیلی خیلی حرف دارم، اما امیدوارم تا همین‌جاش تونسته باشم منظورم رو همون‌طور که توی ذهنم بوده، در قالب کلمات، به ذهن شما منتقل کنم!

* منظورم از اسلام در این یادداشت، در واقع، اسلامیه که من بهش معتقدم!!!

زیرنویس: این‌ها نظر شخصی ِ من در مورد حجابه. البته فکر می‌کنم فرنوش هم تا حدی با این یادداشت موافق باشه.

تخم‌مرغ رسمی!

شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٠

این اصطلاح "تخم‌مرغ رسمی" که به تخم ِ مرغ‌های خونگی گفته می‌شه، توی هر منطقه‌ی کشور با یه عبارت متفاوت بیان می‌شه. ما توی سرزمین سبزمون بهش می‌گیم "تخم‌مرغ محلی"، توی اصفهان بهش می‌گن "تخم‌مرغ بومی"، توی تهران هم که بهش می‌گن "تخم‌مرغ رسمی". یادمه اولین بار که عبارت "تخم‌مرغ رسمی" رو شنیدم، قاط زدم! آخه هیچ جوری نمی‌تونستم بفهمم چی شده که این کلمه‌ی "رسمی" رو برای این مفهوم به کار برده‌اند! به نظر شما "تخم‌مرغ غیررسمی" اصطلاح مناسب‌تری نبوده؟!!

پی‌نوشت برای یه فروردینی: مردم توی تبریز به تخم‌مرغ رسمی چی می‌گن؟

پی‌نوشت برای یه آبانی شرور: در بلاد کفر هم تخم‌مرغ در دو نوع رسمی و غیررسمی به بازار عرضه می‌شه؟

احساس وظیفه

پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱۸

انقلاب سال 57 از نظر من، یک گذار فاز ناپیوسته در تاریخ ایرانه. بنابراین تغییراتی که در اون روزها در کشور رخ داده، همون‌طور که از اسمش پیداست، تغییراتی انقلابی و در نتیجه در اغلب موارد شتابزده بوده. من در مورد خوب یا بد بودن انقلاب ایران حرفی ندارم. هر چند همیشه با انقلاب و اقدامات انقلابی مخالف بوده‌ام اما محمدرضاشاه اون‌قدر بی‌کفایت بود که شاید ملت ناگزیر از چنین انقلابی بودند! این انقلاب و پی‌آمدهاش مثل یک شوک برای ایران بوده که با گذشت زمان در حال ریلکس شدنه. بخشی از تغییرات شتابزده‌ی اول انقلاب، به مرور زمان بازبینی و ویرایش شد و در نتیجه کم‌کم روند منطقی‌تری پیدا کرد. هیچ دقت کرده‌اید که این "اصلاحات" چقدر آهسته و نرم اتفاق افتاده؟ به عنوان مثال، بعد از به زبان آمدن عبارت "دیوار بلند بی‌اعتمادی" بود که کم‌کم مردم و حکومت به این فکر افتادند که اگر رابطه با امریکا به مصلحت ایران باشه، خوب چرا برقرار نباشه! یک مثال دیگه، موسیقی در جمهوری اسلامیه. فکر نمی‌کنم کسی بتونه انکار کنه که سال به سال دیدگاه‌های حکومت در مورد موسیقی نرم‌تر و ملایم‌تر شده. حالا نوبتی هم که باشه دیگه نوبت پرداختن به موضوع حجاب ِ اجباریه. امسال برای اولین بار مقاله‌ای در مورد اجباری شدن حجاب در اوایل انقلاب دیدم که چند تا از دوستان هم بهش اشاره‌هایی کرده‌اند. هر چند اوضاع ایران مثل یک سیستم آشوبناک، کاملاً غیر قابل پیش‌بینیه، اما حدس می‌زنم قانون حجاب ِ اجباری به این شکلی که الان هست، نتونه بیش‌تر از ده سال توی ایران دوام بیاره.

یادتونه وقتی از بعضی‌ها می‌پرسیدند چرا نامزد انتخابات ریاست جمهوری شده‌اید، می‌گفتند احساس وظیفه می‌کنیم؟! حالا من هم مدتیه احساس وظیفه می‌کنم که در مورد "حجاب اسلامی" و مقایسه‌اش با "حجاب جمهوری اسلامی" بنویسم!

نوشتن در مورد حجاب برام خیلی چالش‌برانگیزه. حجاب یکی از اجتماعی‌ترین احکام اسلامه که توی ایران خیلی اجتماعی‌تر هم شده! بحث‌های اجتماعی، به خصوص اگر به نوعی ربط داشته باشند به روابط زن و مرد، نیاز به کار جامعه‌شناسی بسیار دقیق دارند و البته هیچ تضمینی هم نیست که فرضیه‌ها درست جواب بدهند! به هر حال به زودی در این مورد می‌نویسم، یعنی باید بنویسم!

علم در دنیای کودکان

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱٦

وقتی سعی می‌کنیم مفاهیم علمی را از دوره‌ی ابتدایی به بچه‌ها آموزش دهیم ...

از دانش‌آموزان کلاس دوم خواسته شده که به روش علمی (مشاهده، طرح سؤال، ارائه‌ی فرضیه، آزمایش، نتیجه‌گیری، ارائه‌ی نظریه) در مورد انرژی نورانی تحقیق کنند:

وسایل لازم: نور آفتاب!، کاغذ، ضرّه‌بین!

آزمایش:

1- آمدم به حیاط. وسایل هم آوردم و کاغذ را زیر ضرّه‌بین گذشتم و جولوی نور آفتاب گذاشتم.

2- دیدم دارد می‌سوزد[مشاهده!]. اول تعجب کردم. با خودم فرزیه کردم! [فرضیه!]

3- از بابا پرسیدم چرا این‌جوری شد؟ [طرح سؤال!] بابام گفت:"بخاطر این که خورشید انرژی صوتی (!) ایجاد کرد.[نظریه!] 

5- من مشاهده کردم که این کاغذ آتش گرفته. 

7- من نتیجه گرفتم وقتی کاغذ و ضرّه‌بین را روی هم می‌گذاریم می‌سوزد. [نتیجه‌گیری!]  

در کلاس:

-کسی می‌تونه یه تجربه از کاهش حجم برامون بگه؟

-خانم اجازه ما یه تجربه داریم.

-خب بگو.

-خانم وقتی بالِشمون رو می‌شوریم حجمش کم می‌شه!

-منظورت اینه که ملافه‌اش رو که می‌شوریم مچاله می‌شه؟

-نه خانم. مامانم بالشم رو با جاش انداخت شست، آخرش خیلی کوچیک شده بود!  

باز هم در کلاس:

-کی می‌تونه یه مثال از انواع نیروها بزنه؟

-خانم ما ... خانم ما بگیم...

-....

-خانم من یه مثال دارم.

- خب بگو ببینیم.

- خانم وقتی ما سرما می‌خوریم و دماغمون رو بالا می‌کشم و می‌گیم "مففف!" داریم از نیروی کششی استفاده می‌کنیم ولی وقتی فین می‌کنیم از نیروی هل دادن!  

و باز هم در کلاس:

- بگو ببینم اتو چه تبدیل انرژی‌ای داره؟

-الکتریکی به صوتی؟

-چی؟! چطور؟

-اتو رو که به برق می‌زنیم و این جوریش می‌کنیم [افقی که می‌گیریمش] می‌گه "هوففف".

-[در حالی که سعی می‌کنی نخندی] مگه ما از این صداش استفاده می‌کنیم؟

-بله خانم. وقتی اتو رو می‌ذاریم رو لباس می‌گه "هوففف" اون وقت لباسا صاف می‌شن!  

پی‌نوشت: این‌ها بخشی از خاطرات خواهرم در کلاس‌های دبستان است!

پیامک‌های این‌دونفر

دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱٥

دم غروب یکی از روزهای کثیف در تهران، این‌دونفر در یک مسیر اما در دو تاکسی:

زهرا: خورشید رو ببین عزیزم*.

فرنوش: خیلی باحاله عزیزم*.

زهرا: می‌گم خیلی از ما دوره که اینقدر کوچیک به نظر میاد!!!

فرنوش: نه بابا! بگو چقدر هوا کثیفه که عین فیلتر عکاسی شده.

زهرا: من داشتم به کائنات فکر می‌کردم! به این که هستی اینقدر بزرگه ما چقدر کوچیکیم! رشته‌ی افکارم رو پاره کردی!

فرنوش: بابا کائنات! بعد از کلی فیزیک خوندن و کیهان‌شناسی و ریسمان و ... خوندن باید خورشید ببینی تا یاد کائنات بیفتی؟ شوخی کردم، تو این سیر و سلوکت یاد ما هم باش.

زهرا: ماه شب 14 رو داشته باش که از مشرق بالا اومده. من دارم به فاصله‌ی زمین تا ماه و خورشید فکر می‌کنم، رادیو میگه که هوا خیلی کثیفه! اَه!

* می‌دونم "عزیزم" خیلی لوسه. راستش این کلمه رو جایگزین عبارتی کردم که این‌دونفر همدیگه رو با اون خطاب می‌کنن (البته فقط توی پیامک‌ها یا وقتی که تنها هستیم!). عبارتی که ما به جای "عزیزم" به کار می‌بریم خیلی زیبا‌تر، لطیف‌تر، دلنشین‌تر، محبت‌آمیزتر، عاشقانه‌تر، عارفانه‌تر (!) و پرمغزتره در مقایسه با کلمه‌ی خیلی لوس ِ "عزیزم"! مهم‌تر از همه این‌که بیان کننده‌ی احساس حقیقی این‌دونفر نسبت به همدیگه است و لذتش به اینه که فقط و فقط این‌دونفر ازش استفاده می‌کنن (یه جورایی اختراع خودمونه!)، به همین خاطر، عبارتی بسیار بکر و منحصر به فرده. (این جمله رو برای تحریک حس کنجکاوی آدم‌های فوضول نوشتم!! لعنت به من که یک دی‌ای ِ بدذاتم!) البته نمی‌خواستم به کلمه‌ی "عزیزم" توهین کنم آ! این کلمه هم کاربردهای خودش رو داره. به عنوان مثال، من معمولاً شاگردهام رو توی مدرسه "عزیز دلم" صدا می‌کنم! (درود بر من که یک دی‌ای ِ بدذات ِ فوق‌العاده مهربونم!)

کتاب‌های ناتمام

شنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱۳

بازی‌های وبلاگی خیلی برای من عجیبند. هیچ صورت مسأله‌ی مشخصی ندارند و در خیلی از موارد نمی‌دونم چرا دونستن چنین چیزهایی برای دیگران جالبه! در مورد کتاب‌های ناتمام صورت مسأله رو دقیق نمی‌دونم ولی به درخواست پینوکیو اعتراف می‌کنم! اعتراف سختیه ولی باید بگم که من اصولاً کتاب‌ها رو نصفه نیمه می‌خونم، مگر این‌که کتابی باشه که خیلی جذبم بکنه! علی‌الاصول من چند صفحه‌ای از اول یا وسط یا آخر کتاب‌ها می‌خونم اگه بهم چسبید بقیه‌اش رو هم می‌خونم. شاید بهتر باشه صورت مسأله رو دقیق‌تر تعریف کرد. به نظر من باید کتاب‌های علمی و داستانی کوتاه رو از این بازی حذف کرد، دسته‌ی اول با احتمال خوبی هرگز کامل خوانده نمی‌شوند و دسته‌ی دوم با احتمال خوبی همیشه کامل خوانده می‌شوند! بهتره سؤال رو حتی دقیق‌تر کرد. مثلاً چند کتاب معروف رو پرسید از جمله قرآن، حافظ، مولانا و ... . حتی شاید بهتر باشه بازی رو به سمت و سویی مثبت کشوند! مثلاً چه کتاب‌هایی رو وقتی می‌خوندید تا چندین ساعت سر جاتون میخکوب می‌شدید. معرفی کتاب‌های ناتمام، خود به خود دافعه ایجاد می‌کنه اما معرفی کتاب‌های جذاب، دیگران رو به خوندن اون کتاب ترغیب می‌کنه.

آلنی

جمعه ۱۳۸٦/۱۱/۱٢

خیلی دوست داشتم یه بار مفصل در مورد شخصیت آلنی در "آتش بدون دود" (نوشته‌ی نادر ابراهیمی) بنویسم. نزدیک شدن به روزهای دهه‌ی فجر و پخش تصاویر مبارزات مردم از تلویزیون، من رو برد به حال و هوای آتش بدون دود. وقتی این کتاب رو می‌خوندم یه چیزی در مورد آلنی خیلی اذیتم می‌کرد. تفکرات آلنی یه نقطه‌ی کور داشت و اون این بود که نمی‌دونست می‌خواد اوضاع چطور باشه، فقط می‌دونست که وضع موجود باید عوض بشه! خیلی برام عجیب بود که آلنی آن‌چنان مبارزه می‌کرد ولی وقتی ازش می‌پرسیدند چه "می‌خواهی" فقط می‌گفت وضع موجود را "نمی‌خواهم"! به نظر من این مشکل، بزرگ‌ترین مشکل مردم در قبل و بعد از انقلابه. مردم رو بذارید فقط از اوضاع بنالند و غر بزنند، اما به محض این‌که بهشون بگید حالا چاره چیه، تنها راه ِ نجات رو انقلاب و خراب کردن وضع موجود(!) می‌دونند یا اگر خیلی منطقی باشند، سکوت می‌کنند.

یه نکته‌ی قابل توجه دیگه در مورد آلنی و مارال، بچه تربیت کردن‌شون بود! آدم انتظار داره شخصیت‌هایی به این بزرگی، فرزندان بزرگی هم تربیت کنند، اما جالبه که اغلب این‌طور نمی‌شه! چیزی که خیلی توجه من رو جلب کرد این بود که اون‌ها بچه‌هاشون رو رها می‌کردند تا خودشون راه خودشون رو انتخاب کنند. اون‌قدر نمی‌خواستند اعمال ِ تربیت کنند که حتی بچه‌هاشون رو پیش خودشون بزرگ نمی‌کردند! دختر بزرگ‌شون (که در جوانی وارد گروه‌های مذهبی تندرو با مبارزات مسلحانه شد و خیلی زود هم کشته شد) وقتی چهار پنج سالش بود آلنی رو دید و به مادربزرگش (مادر آلنی) گفت: "اون آقا رو می‌شناسم، آلنی، پدر منه!!!"

تأثیرگذارترین بخش کتاب از نظر من، دادگاه محاکمه‌ی آلنی بود. اتهامات خوانده می‌شد و سخت‌ترین مجازات‌ها برای آلنی صادر می‌شد، آلنی به فکر بوی نان ِ تازه و پنیر بود و در خیال خود در صحرای ترکمن، شادمانه اسب می‌تاخت و من شُرشُر گریه می‌کردم!!

هر چند نادر ابراهیمی تأکید کرده بود که وقایع این کتاب کاملاً تاریخی نیست و این فقط یک داستان با الهام گرفتن از واقعیته، اما من خیلی دلم می‌خواست یه کم بیش‌تر به تاریخ ربط داشته باشه! مثلاً دوست داشتم حداقل یک بار حرفی از مبارزات مردم به رهبری امام خمینی گفته می‌شد! (احتمالاً در این صورت، گرفتن مجوز برای چاپ کتاب کمی سخت می‌شد یا مثلاً بعد از مدتی انتشار این کتاب ممنوع می‌شد!!)

آلنی سال 55 کشته شد. ای کاش حداقل تا پایان سال 57 زنده می‌موند تا نابودی سلطنت (تنها آرزویی که داشت) رو می‌دید. به هر حال، خدا رحمتش کنه.

زندگی خوابگاهی 3

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٩

یکی از مزایای زندگی کردن در خوابگاه اینه که آدم می‌تونه با فرهنگ‌ها و آداب و رسوم و به ویژه، گویش‌های مختلف کشورمون آشنا بشه. این‌دونفر که دیگه خوابگاهی نیستند اما هنوز گاهی به خوابگاه سر می‌زنن. یکی از دوستان ِ این‌دونفر امسال در خوابگاه با چند نفر شیرازی هم‌اتاقی شده. شما می‌دونستین شیرازی‌ها به سیب‌زمینی می‌گن آلو! یه سوپ ِ سیب‌زمینی هم دارند که بهش می‌گن سوپ ِ آلو! این دوست ِ ما قبلاً هم با یه سیرجانی هم‌اتاقی بوده، می‌گفت سیرجانی‌ها به خربزه می‌گن خیار، به خیار می‌گن خیارسبز!

سفر به سرزمین سبز

یکشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٧

وقتی می‌رم خونه پیش مامان و بابا، اتفاق‌های زیادی به افتخار ورود و حضور من رخ می‌ده! نوار ِ ضبط ماشین، به افتخار من، محمد نوری می‌شه. سیر ترشی چند ساله‌ی بابا، به خاطر من، از توی انباری میاد سر سفره. همون یک لیوان عسل که از کندوی بالای درخت زیتون ِ توی حیاط‌مون دراومده، به خاطر من، میاد سر سفره‌ی صبحانه. یک هفته قبل از اومدنم، باغچه‌ها گُل‌کاری می‌شه تا وقتی من می‌رسم خونه، گل‌ها سر حال باشند. بزرگ‌ترین نارنج‌های درختای حیاط رو می‌ذارن بمونه تا من برم بچینم‌شون. گل‌های مجمدی توی باغچه، به افتخار من، از شاخه چیده می‌شه و میاد توی گلدون روی میز. بهترین گردوهای منتخب مامان تبدیل به فسنجون می‌شه. قلیه ماهی و حلیم هم که هیچ‌وقت فراموش نمیشه! انگار که سفر ِ من به خونه‌مون، یه نقطه‌ی عطف برای خونه است. برای هر روزی که هستم، برنامه‌ریزی فشرده‌ی دید و بازدید تنظیم می‌شه. نمی‌دونید چقدر لذت‌بخش و البته تا حدی شرمنده‌کننده است وقتی می‌بینید این همه نشاط و هیجان به افتخار حضور شما وارد خونه می‌شه! نمی‌دونم من شایسته‌ی این لذت هستم یا نه، فقط این رو می‌دونم که مامان، بابا، دوست‌تان دارم به بانگ بلند!

عکس 1: صبح به خیر ماهان!

عکس 2: حالا بریم توی حیاط با من بازی کن/ توپ‌بازی و شن‌بازی و طناب‌بازی کن!

عکس 3: خیلی عاقل به نظر میاد، نه؟

عکس 4:

عکس 5:

عکس 6: اما از فضولی و شیطونی انتها نداره!

عکس 7: این از قارچ و ذرت! بقیه‌اش رو هم حسابی دست‌مالی کرده. حالا کی از این پیتزا می‌خوره؟!

عکس 8: شب به خیر ماهان!

قطار مملکت

جمعه ۱۳۸٦/۱۱/٥

فکر می‌کنم همه‌تون دیگه تا الان این یادداشت احمد شیرزاد رو در مورد رد صلاحیت شدن خونده باشید.

یه جاش نوشته "به تو گفته اند اعتقاد مرا به اسلام اندازه گيری كنی". اختراع کردن عبارت ِ "اندازه‌گیری اعتقاد افراد به اسلام" فقط از یک فیزیک‌پیشه برمیومد، مگه نه؟

در مجموع نوشته‌ی زیبا و رسواکننده‌ای بود. به خصوص این جمله‌اش که برام مثل روز روشن بود:

"من نگرانم كه قطار مملكت از خط خارج نشود و تو دلواپسی كه تو را از قطار پياده نكنند. من وقتی ببينم مركب كشور مسير را به خطا می‌رود فرياد می‌زنم و تو با تمام قوا مراقبی كه از مركب به زمين نيفتی."

این جمله خیلی من رو به فکر فرو برد. اگه کمی دقت کنیم مصداق این جمله رو در مقیاس‌های مختلف توی زندگی‌مون می‌بینیم. اگه با خودمون صادق باشیم می‌تونیم به راحتی تشخیص بدیم که جزء کدام دسته از افراد هستیم.

خاری که در گلو فرو می‌رود...

پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٤

اصولاً ترجیح می‌دهم در این صفحه از سیاست ننویسم. نه این‌که در زندگی شخصی نسبت به آن بی‌تفاوت باشم (که با همه‌ی کثیفی‌اش به رکنی از زندگی انسان متمدن(!) امروز تبدیل شده) بلکه از این جهت که توان بسط افکارم را در قالب کلماتی که باعث آزار دیگران نشود، ندارم و در عین حال می‌دانم که افرادی آگاه‌تر با بیانی تخصصی‌تر به مسائل دنیای سیاست می‌پردازند.
ولی این روزها پشت سر هم اتفاقاتی افتاده که انگار کارد را به استخوان آدم می‌رساند. باز هم ترجیح می‌دهم حرفی نزنم و فقط به نوشته‌های دوستان لینک می‌دهم.* فقط همین را می‌گویم که دنیای سیاست امروز کثیف است، خیلی کثیف.

 


بسته شدن مرزهای غزه بر روی سوخت


رد صلاحيت گسترده نامزدهاي اصلاح طلب در انتخابات مجلس هشتم توسط هيات‌هاي اجرايي

مرگ یک جوان سنندجی در زندان

 

* و تازه این‌ها مشتی از خروار است و بی شک در خیلی جاهای دیگر دنیا مشکلاتی کم و بیش مانند این‌ها وجود دارد.

 

بدون عنوان

دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱

چقدر سخته منتظر رسیدن لحظه‌ای باشی که با همه‌ی وجود، رسیدنش رو آرزو داری اما احساس کنی که هیچ کاری نمی‌تونی برای این رسیدن بکنی* و حتی فکر کنی اگه نرسه بهتر از اینه که برسه یا ... .

 به قول قیصر امین‌پور:

این روزها که می‌گذرد

شادم

این روزها که می‌گذرد

                                 شادم

که می‌گذرد

 این روزها

                                شادم

                             که می‌گذرد...

* جز دعا