این دو نفر


ملاقات خدا!

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٩

امروز، بیست و نهم اسفند، قیمت سکه در صرافی‌های خیابون جمهوری بیش از دویست و هفتاد هزار تومن بود! خدایا بگیر منو که دارم میام!

درد ِ آمدن سال ِ نو!

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢۸

بیست و هفتم اسفند، شب، این‌دونفر داخل مترو:

این‌جا متروست یا فروشگاه؟! انواع لباس، انواع دستمال آشپزخونه، انواع گیر سر، انواع کیف و ساک و انواع خیلی چیزای دیگه!

قراره که چند روز دیگه این‌دونفر به مسافرتی برند که چند میلیون تومن براشون هزینه برداشته.

- همه مدل بلوز، همه رنگ بلوز، فقط هزار و پونصد تومن.

آخه این‌دونفر چیزی لازم ندارند که از این فروشنده‌های داخل مترو بخرند.

- همه مدل تاپ و شلوارک فقط سه هزار و دویست تومن، خانوما نخواستین؟

این‌دونفر خسته از این زندگی متقارن، نشسته‌اند کف مترو و به دیوارش تکیه داده‌اند. زانوها در بغل، به هم نگاه می‌کنند و به فروشنده‌ها.

- جای تخفیف نداره به خدا!

زهرا: فرنوش! ببین چه لباس‌های کهنه‌ای پوشیده‌اند.

فرنوش: آره. زندگی‌شون سخته. خیلی سخت‌تر از ما زندگی می‌کنند.

- ایستگاه بعد، دانشگاه شریف.

زهرا: فرنوش! جوراب نپوشیده، سردش نیست؟! ببین چقدر پاهاش کثیف و سیاه شده!

فرنوش: خیلی سخت‌تر از ما زندگی می‌کنند.

تبلیغات تلویزیون‌های داخل ایستگاه مترو: اعتماد، روزنامه‌ی صبح، سردبیر: الیاس حضرتی.

بخریم؟ آخه ما که لازم نداریم! اسرافه! نخریم؟ آخه ... .

این‌دونفر، زانو در بغل نشسته‌اند کف مترو و دارند گریه می‌کنند، آخه نمی‌دونند بخرند یا نخرند.

کسایی هستند که می‌تونند با پول توی جیب‌شون تمام زندگی من رو بخرند و کسایی هستند که می‌تونم با پول توی جیبم تمام زندگی‌شون رو بخرم. وقتی به تقارن این جمله فکر می‌کنم، همه‌ی وجودم درد می‌گیره. امسال اولین ساله که لحظه‌ی تحویل سال، پیش مامان و بابام نیستم، اولین ساله که اسفند برام هیجان‌انگیز نیست، اولین ساله که هیچ خریدی برای عید نکرده‌ام، اولین ساله که همه‌ی وجودم درد می‌کنه. عجب ِ نوروز ِ دردناکی!

سندرم ساعت!

دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٧

من، به عنوان یک متولد ماه دی، اغلب دچار حالتی هستم که اسمش رو می‌شه "سوزن‌گیرکردگی" گذاشت! البته به گمانم این حالت چندان طبیعی نباشه. به همین خاطر می‌شه اون رو نوعی "سَندرم" (Syndrome) دونست! این حالت در بعضی مواقع خیلی خفیفه، جوری که مزاحمتی برای کارهای روزمره‌ی خودم و دیگران نداره. اما گاهی بدجوری حاد می‌شه و زندگی‌م رو مختل می‌کنه! گاهی ممکنه چند سال طول بکشه، گاهی ممکنه یک روزه تمام بشه!

در واقع، هر چند وقت یک بار، میل به یافتن چیزی، در آدم می‌زنه بالا! تصور کنید که دوست دارید مثلاً یک خودنویس داشته باشید. دلتون می‌خواد زیباترین خودنویس دنیا رو داشته باشید. به تمام مغازه‌های خودنویس‌فروشی سر می‌زنید. وب‌سایت‌های تولیدکنندگان لوازم‌التحریر رو نگاه می‌کنید. هر کسی که خودنویس دستش می‌گیره، ناخودآگاه توجه‌تون به اون جلب می‌شه. در چنین حالتی شما مبتلا به "سندرم خودنویس" شده‌اید. این حالت به احتمال زیاد با خریدن یک خودنویس کم‌کم از بین می‌ره.

شاید خنده‌دار باشه ولی من خیلی دچار این حالت می‌شم! یه مدت مبتلا به "سندرم شامپو" شده بودم! از همه می‌پرسیدم که چه شامپویی استفاده می‌کنند. توی فروشگاه‌ها یک‌یک ِ شامپوها رو باز می‌کردم و بو می‌کردم و رنگش رو نگاه می‌کردم و نوشته‌های روی جلدش رو با دقت می‌خوندم! حتی تبلیغات تلویزیونی مربوط به شامپو رو با جدیت دنبال می‌کردم! سندرم کاکتوس، سندرم جوراب، سندرم مداد نوکی، سندرم عکس پرسنلی، سندرم دمپایی، سندرم پوشه‌ی کاغذ و سندرم خیلی چیزای دیگه از جمله مواردیه که زیاد واسه من پیش میاد.

حادترین سندرمی که بهش مبتلا شدم (و هنوز هستم) سندرم ساعته! بعد از سال‌ها جستجو کردن در مغازه‌های ساعت‌فروشی و وب‌سایت‌های مربوطه، حدود شش ماه پیش یه ساعت خریدم، بلکه دیگه وقتم رو مقابل ویترین‌های ساعت‌فروشی تلف نکنم، ولی مشکلم حل نشد! هنوز هم علاقه‌ی شدیدی به تماشای ساعت مچی دارم. دعا کنید خدا همه رو شفا بده!

 

پله پله تا ملاقات کجا؟!

شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٥

بستنی سالار توت‌فرنگی میهن، 500 تومن، سکه‌ی تمام بهار آزادی، بیش از 220 هزار تومن، بسته‌ی دو کیلویی گوشت گوسفند، 20 هزار تومن. تازه می‌گن دور بعدی تورم تو راهه!

خدایا! دیگه داریم می‌رسیم به لقای تو!

تبلیغات وبلاگی

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٢

در این چند روز، بعد از تبلیغی که برای کوله‌پشتی نازنینم انجام دادم(!) خیلی‌ها براشون جالب شده که بدونند این کیف چی بود که این‌قدر من تحویلش گرفتم! به همین خاطر یه عکس ازش گرفتم و گذاشتم اینجا که دوستان اگه تمایل دارند، ببینندش. (بابا جون! همونه که هر وقت من رو می‌بینید روی شونه‌امه!)

حالا که این‌قدر تبلیغات وبلاگی مؤثر هستند، این‌دونفر تصمیم گرفتند تا قبل از این‌که زمان قانونی برای تبلیغات انتخابات مجلس تمام بشه یه تبلیغات انتخاباتی هم در این منزل‌گاه انجام بدن!

در مورد لزوم شرکت در انتخابات صحبت نمی‌کنم، چون بعد از آخرین انتخابات ریاست جمهوری، هر کسی که قدرت فهمیدن داشت، فهمید که چرا لازمه در انتخابات شرکت کنیم. هر کسی هم که قدرت فهمیدن نداشت، با هیچ ابزار دیگه‌ای، این مهم رو درک نمی‌کنه!

خوشبختانه روند فعالیت‌های سیاسی در کشور داره به سمت حزبی شدن پیش می‌ره و این، کار ِ امثال ما رو برای تصمیم‌گیری در انتخابات خیلی راحت می‌کنه. به ویژه با این وضعیت که برای تهران باید حدود سی نفر رو از بین چند صد نفر کاندیدا انتخاب کنیم و حقیقتاً اگر به خود افراد واگذار بشه، انتخاب درست بسیار دشوار خواهد بود. در حال حاضر، این‌دونفر به دوستان توصیه می‌کنند که به ائتلاف یاران خاتمی رأی بدهند. این یک تبلیغ انتخاباتی است!

راستی دیدید توی تلویزیون با مردم که مصاحبه می‌کنند خیلی‌ها می‌گن: "بله! ما وظیفه داریم در انتخابات شرکت کنیم."؟ آخه قربونت برم! کی گفته ما وظیفه داریم؟ این حق ماست که در انتخابات شرکت کنیم نه وظیفه‌ی ما! زیباترین (و البته غم‌انگیزترین!) جمله‌ای که در این مورد شنیده‌ام همون جمله‌ی معروفه که می‌گه: "تمام سهم من از دموکراسی، همین یک برگ رأی است." آخه دوست من! چرا خودمون رو از سهم‌مون محروم کنیم؟

علی سنتوری ممنوع!

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢۱

دقت کردین وقتی یه چیزی ممنوع می‌شه، گرایش مردم به اون زیاد می‌شه! این روزها به طرز عجیبی همه در مورد "سنتوری" داریوش مهرجویی صحبت می‌کنند. ظاهراً این فیلم چند روز پیشا از یه جایی درز کرده بیرون و مثل قارچ که چه عرض کنم، چند مرتبه بزرگی سریع‌تر از قارچ، بین مردم پخش شده!! این وسط یه نسخه هم به این‌دونفر رسید و ما هم خودمون رو از دیدنش محروم نکردیم!

نمی‌دونم چرا این‌قدر از این فیلم انتظار ِ زیادی داشتم! این فیلم اگرچه پیام ِ خیلی خوبی در بر داشت، ولی به نظر من هیچ جوری راه نداشته که اکران عمومی بشه! اگر هم قرار بود بشه حتماً می‌بایست فقط بالای هیجده سال مجاز به تماشای اون می‌بودند! فیلم پر از حرف‌های بی‌تربیتی (!) و کارهای خلافه! دیدنش واسه بچه‌ها و نوجوون‌ها اصلاً مناسب نیست. (نکته‌ی تأسف‌برانگیز اینه که سی‌دی این فیلم رو شاگردهای فرنوش یواشکی توی مدرسه بهش داده‌اند!!)

در این‌که مهرجویی استاد ِ فلاش‌بکه (فارسی‌ش احتمالاً می‌شه "بازگشت به گذشته"!) شکی نیست. فیلم "هامون" اون‌قدر فلاش‌بک اندر فلاش‌بک بود که وقتی برای بار اول دیدمش، حس کردم یه پازل نامرتب ریختند جلوم! ولی بعداً که جای قطعات رو فهمیدم از این چیدمان هوشمندانه، بی‌اندازه لذت بردم! فیلم سنتوری هم یه جورایی همه‌اش فلاش‌بک بود. فقط انگار توی تدوین، یه تیکه‌ایی از آخرش جا افتاده بود! چون من هر چی فیلم رو عقب و جلو کردم، نفهمیدم این علی آقای سنتوری، که داشت ماجرای زندگی‌ش رو روایت می‌کرد، کِی و چه جوری در داستان گم شد! خلاصه که یا پنج دقیقه‌ی اول فیلم باید قیچی می‌شده یا پنج دقیقه به آخر فیلم باید چسبونده می‌شده!

یه چیزی در مورد آقای مهرجویی برام جای سؤاله. مهرجویی با وجود این‌که می‌دونه فیلمش مجوز نخواهد گرفت، ولی فیلمش رو می‌سازه. احساس می‌کنم در واقع با این کارش داره بهای چیزی رو می‌پردازه که شاید به این زودی‌ها نتیجه نده! آدم‌هایی مثل مهرجویی تابوها رو زیر پا می‌ذارند تا سیستم رو از مینیموم‌های موضعی‌ای که توش گرفتار شده، در بیارن! داریوش مهرجویی خوشبختانه اون‌قدر آدم پرجرأت و پرقدرتی هست که کارش زود به نتیجه برسه. به عنوان مثال، تا قبل از هامون، هیچ مردی در سینمای جمهوری اسلامی جرأت نداشت فریاد بزنه "این زن عشق منه"!! حالا بعد از بیست سال، طوری شده که توی حتی تلویزیون هم "عاشقیت" نشون می‌دن!! راستی، بیست سال از "هامون" گذشت!! بدون اغراق می‌تونم بگم این فیلم رو بیش از پنجاه بار (بدون سانسور) دیده‌ام و کلمه به کلمه‌ش رو حفظم! اما هنوز برام تازه است و مطمئنم اگه باز هم بشینم نگاش کنم، باز هم نکات شگفت‌انگیز دیگه‌ای توش کشف می‌کنم!

افکار شیطانی

دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٠

ساعت شش صبح:

فرنوش: ساعت شش صبحه زهرا. پا شو نماز بخون.

زهرا: نه نمی‌خواد.

فرنوش: بلند شود دیگه! یک دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشه.

زهرا: آخه لازم نیست!

فرنوش: یعنی چی لازم نیست؟!!

زهرا: توضیح دادنش سخته! بی‌خیال!

ساعت نه صبح همون روز:

زهرا: فرنوشم! من صبح واسه نماز بلند نشدم، نه؟

فرنوش: نه گفتی توضیح دادنش سخته!

زهرا: (خنده با صدای بلند) من هوشیار نبودم، تو چرا باور کردی؟!!!

به من نخندید تا براتون توضیح بدم اون چیزی که توضیح دادنش سخت بود، چی بوده!وقتی فرنوش من رو صدا کرد که بلند شم نماز بخونم، همش داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه ما هر روز پنج بار نماز بخونیم، آخرش برای محاسبه‌ی مقدار عبادت‌مون باید از چند تا تابع دلتای دیراک انتگرال گرفت. ولی اگه به صورت پیوسته‌ای در طول روز نماز بخونیم (نمی‌دونم یعنی چی!!!) اون‌وقت مقدار عبادت‌مون می‌شه انتگرال یه تابع پیوسته که خیلی خوش‌تعریف‌تره! انصافاً ایده‌ی جالبیه، نه؟! می‌خوام با خدا مطرحش کنم!

نتیجه‌گیری اخلاقی: سعی کنید شب‌ها قبل از ساعت دو شب، بخوابید.

 

زندگی در ابعاد بالاتر

یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱٩

یادتونه قبلاً یه یادداشتی نوشته بودم در مورد دنیای ده بعدی؟

دیشب خواب دیدم که با مامان و بابام توی یه خونه هستم و دو تا خواهر دارم که از من کوچیک‌ترند! یه هو یه سرباز با اسلحه وارد شد و شروع کرد به تیراندازی کردن. من فرزند بزرگ خانواده بودم و احساس می‌کردم وظیفه‌ی منه که خانواده‌ام رو نجات بدم. سریع لامپ‌های خونه رو خاموش کردم و همه رو بردم توی حموم ِ خونه قایم کردم ولی یه هو دیدم خواهر کوچیکم داره می‌ره بیرون! دویدم دنبالش که برش گردونم یه هو خوردم به اون سربازه. ولی سربازه یه هو تبدیل شده بود به یه خانم و به جای اسلحه توی دستش یه ظرف آب بود!! به هر حال سعی کردم یه جوری سرگرمش کنم که خواهر کوچیکم بتونه یه جایی قایم بشه.

وقتی بیدار شدم با خودم فکر کردم که این زندگی چقدر واقعی بود. این شاید زندگی من بود که در یک بعد دیگه در حال اتفاق افتادنه، در یکی از همون دنیاهایی که به موازات دنیای کنونی ما وجود داره. واسه همین می‌خوام فرضیه‌ام رو تکمیل کنم: مرگ ما رو کاملاً به یک دنیای دیگه می‌بره ولی خواب ما رو به صورت موقتی می‌بره و بعد برمی‌گردونه!

من در یک دنیای دیگه، فرزند بزرگ خانواده‌ام و دو تا خواهر کوچولو دارم. ضمناً در اون دنیا آمریکا به ایران حمله کرده! اینا رو گفتم شاید به درد ریسمان‌کارها بخوره. هر چی باشه یه اطلاعاتیه در مورد یک بعد دیگه از اون ده بعد!

کوله‌پشتی

شنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱۸

کوله‌پشتی ِ کرمی ِ من رو خیلی از دوستان می‌شناسند. یک کیف بی‌نظیر که بسیاری رو عاشق خودش کرده! روزای اول که خریده بودمش اون‌قدر زیبا بود که خیلی‌ها مجذوبش شدند. یادمه هر کسی که می‌دیدش شیفته‌اش می‌شد و به من به عنوان صاحب اون کیف تبریک می‌گفت! حدود سه سال و نیمه که دارمش و به جرأت می‌تونم بگم در طول این مدت، پنج روز از هفت روز هفته، همراه من بوده و همیشه هم تا خرخره پر بوده از آت‌آشغال‌های من. (لپ‌تاپ هم که محاله توش نباشه!) به علت رنگ و مدل زیبا و منحصر به فردی که داره با هر لباسی، به راحتی سِت می‌شه و همین باعث می‌شه که همیشه انتخاب اولم باشه. دو تا گوش، سه تا زیپ ِ اصلی، دو تا زیپ داخلی، جامدادی، جای موبایل، سه تا جیب ِ بدون زیپ، دسته‌های رودوشی با عرق‌گیر (این یکی‌ش انصافاً کولاکه!)، جنس فوق‌العاده، طراحی فوق‌العاده، دوخت فوق‌العاده و محبت قلبی ِ من به این کیف، باعث شده که این کوله‌پشتی واسه من یه کیف ِ خیلی خاص باشه. از روزی که خریدمش به این فکر می‌کردم چطور می‌تونم روزی کوله‌پشتی دیگه‌ای داشته باشم و هنوز هم البته به این موضوع فکر می‌کنم!

لعنت به مال دنیا که این‌قدر فانی و نابودشدنیه! دیروز متوجه شدم که یکی دو جاش داره سوراخ می‌شه. لعنت به این تعلق خاطر به مال دنیا!

پی‌نوشت: مارک ِ کیفم رو نگفتم چون نمی‌خوام برای کالای خارجی تبلیغ کنم. ولی اگه می‌خواهید کوله‌پشتی بخرید حتماً با من مشورت کنید!

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار, خوش به حال روزگار

شنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱۸

بهار همیشه اومدنش رو تو گوش آدم‌ها فریاد می‌کنه*. فریادی که با وجود تکرار هرساله‌اش همیشه مشتاقانه منتظر شنیدنش هستیم. هوای خوب آخر اسفند، جوونه زدن درختا، صدای آواز پرنده‌ها، تکاپوی آدم‌ها و هزار تا چیز دیگه که طبیعت یا تربیتِ ما، اون‌ها رو به نمادی از رسیدنِ سال نو تبدیل کردن.

ولی حس فوق‌العاده جالبیه اگه از نزدیک، رسیدن یک‌باره‌ی بهار رو ببینی، اونم با بیدار شدن یه حیوون زمستون خواب!

لاک‌پشت دوست‌داشتنی ما**،چهار ماه تموم خوابید! به زور از جاش تکون می‌خورد و فقط دو سه بار با تقلایی کاهلانه به ما فهموند که اگه آب نخوره می‌میره. چند روزی بود که به آرامی هر از چند گاهی راه می‌رفت ولی انقدر کُند که هر ناظر بیرونی می‌تونست در هر لحظه قسم بخوره که سرعت لحظه‌ایش صفره!امروز نشسته بودم و داشتم کارت تبریک درست می‌کردم که یک‌هو دیدم یه چیزی با سرعت زیاد از زیر پام رد شد. بله، لاک‌پشت تنبلمون با دیدن پرتوهای گرم خورشید که روی فرش تابیده بود، با شادمانی از زیر مبل در اومد و رفت زیر نور آفتاب، کنار گلدون‌هایی که گذاشته بودیم آفتاب بخورن، ایستاد!

در یه لحظه با حرکت جالب این لاک‌پشت اومدن بهار رو با تمام وجود حس کردم.

لاک پشت 

* منظورم اصلاً صدای این ترقه‌های لعنتی نیست!

** من اصولاً با نگهداری حیوانات غیر اهلی در خانه و دور کردن اون‌ها از طبیعت مخالفم. این لاک‌پشت رو داییم، تابستون از تو خیابون پیدا کرده (یه آدم بی‌انصاف ولش کرده بود تو خیابون) از اون موقع همیشه دنبال فرصتی هستیم که ببریمش به جایی از طبیعت که باهاش سازگار باشه. البته با توجه به این‌که گوشت‌خواره هنوز نمی‌دونیم باید تو چه برکه‌ای ولش کنیم. اولین روزی که اومد تو خونمون ماهیِ توی تنگ بلورمون رو درسته قورت داد! 

تدکر مهم: باز هم این منم؛ فرنوش!

 

هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است.

جمعه ۱۳۸٦/۱٢/۱٧

صلح در زبان عبری: shalom

صلح در زبان عربی: salaam

salam - shalom                                    

دو قوم، در بیان این مفهوم، انقدر به هم نزدیک، و در اجرای این مفهوم ...

 اتفاقات این روزهای غزه بسیار دردناکند.

تذکر مهم: من فرنوشم و هنوز راهی برای اثبات شخصیت مستقلم در این وبلاگ پیدا نکرده ام.

یه چیزی!

پنجشنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱٦

چند وقت پیش، در صف یک سفارت‌خانه ایستاده بودم. افرادی که توی صف بودند، از طرفی می‌خواستند وانمود کنند که انسان‌هایی بسیار باشخصیت و کلاس‌بالا هستند، از طرفی از جنس همون مردمی بودند که تحمل صف رو ندارند و با کوچک‌ترین بهانه با هم دعوا می‌کنند و به هم فحش می‌دن! از قضا، یکی از این آدم‌های مصفوف(!) سرمربی تیم ملی کاراته بود و یکی هم خودش رو نماینده‌ی سازمان ملل معرفی کرد! دعوای این دو چهره‌ی مهم، بر سر نوبت‌شان برای ورود به سفارت، دیدنی بود! بعد از چند دقیقه‌ای حرف زدن با هم، که به تدریج شدت صدای گفتگو افزایش پیدا می‌کرد، نماینده‌ی سازمان ملل به سرمربی تیم ملی کاراته گفت:

- آقا اصلاً شما یه چیزی هستی.

- (با عصبانیت) آقا خودت یه چیزی هستی.

- من منظورم اون چیز نبود! تو با این برداشتت شخصیت خودت رو نشون دادی.

- خودت شخصیتت رو نشون دادی.

- تو شخصیتت رو نشون دادی!

- تو شخصیتت رو نشون دادی!

- آینه! آینه!*

من از این ماجرا دوتا نتیجه‌ی مهم گرفتم. اول این‌که "یه چیزی" خیلی فحش زشت و بدیه و دوم این‌که همه در حال نشون دادن شخصیت‌شون هستند! خوشبختانه، وقتی دامنه‌ی این دعوا داشت به من نزدیک می‌شد، نوبتم شد که برم داخل. شانس آوردم، چون با اون خنده‌ی عاقل اندر سفیهی که من داشتم به طرفین دعوا تقدیم می‌کردم، حتماً از شدت عصبانیت کتکم می‌زدند! یه اتفاق جالب دیگه این بود که به محض این‌که کلمه‌ی "یه چیزی" گفته شد، تعدادی از آقایون داخل صف یه هو دست‌پاچه شدند و سعی کردند با میانجی‌گری مانع ادامه‌ی دعوا بشن! خلاصه من که نفهمیدم "یه چیزی" یعنی چی ولی هر چی هست، معنی‌ش خیلی خطرناکه!

* این قسمت رو خودم اضافه کردم. آخه خیلی به اون فضا می‌اومد!

پی‌نوشت برای اون‌هایی که می‌دونند "یه چیزی" یعنی چی: ببخشید که این یادداشتم این‌قدر پر بود از این فحش زشت! باور کنید من هیچ منظوری نداشتم!

عشق خمیری

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱٥

تصور کن عاشق ِ یه خمیر شده‌ای. در حین این‌که عاشقی شروع می‌کنی به شکل دادن اون خمیر تا جوریش بکنی که بیش‌تر عاشقش بشی. هر چی می‌گذره شکل خمیرت زیباتر می‌شه ولی معلوم نیست چرا از عشق تو به اون خمیر کاسته می‌شه! حالا یه مجسمه‌ی زیبا داری که همه ستایشش می‌کنند، اما تو اصلاً دوستش نداری. پیش خودت می‌گی می‌زنم خرابش می‌کنم تا مثل روز اولش بشه و دوباره عاشقش بشم. می‌زنی خرابش می‌کنی ولی باز هم نمی‌تونی مثل قبل عاشقش بشی! حالا نه عشق داری نه مجسمه! نقطه، سر ِ خط ...

تقارن

دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱۳

شش صبح تا هفت صبح: یک وعده غذا

هفت صبح تا شش عصر: کار

شش عصر تا هفت عصر: یک وعده غذا

هفت عصر تا شش صبح فردا: خواب

عجب زندگی متقارنی، فوق‌العاده مخصوص برای یک متولد ماه دی!

ژوپیتر من بزرگ شدم

شنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱۱

یادداشتی نوشته بودم به نام "قابلمه‌ی برنج" که باعث شد بعضی‌ها فکر کنند من چقدر مدل نوشتنم عوض شده!! راستش یادم رفت تأکید کنم که نویسنده‌ی اون یادداشت خیاط‌باشیه نه من. این یادداشت رو هم که در ادامه آورده‌ام فرزانه نوشته. با اجازه‌ی فرزانه، متنش رو می‌ذارم این‌جا. چون اون‌قدر زیباست که دلم نمیاد فقط لینکش رو بذارم! بخونید و لذت ببرید.

"ژوپیتر من بزرگ شدم. حالا وقتی شب‌ها از اضطراب اکنون و آینده پلک‌هایم پایین نمی‌آیند و نگاهم روی سوراخ‌های روشن آسمان بی‌هدف سر می‌خورد گاهی اوقات دنبال تو می‌گردم. تو که چقدر صادقانه مرا شاد می‌کردی آن وقت‌ها که تو را با حباب سر در خانه اشتباه می‌گرفتم. چشم‌هایم را می‌بستم و آرزو می‌کردم و منتظر می‌ماندم تا تو بیایی پشت پنجره. یکی از آن موهای منگوله‌دارت را بگذاری کف دستم و من در حالی که در ذهنم آهنگ ژوپیتر ژوپیتر را مرور می‌کردم به خواب می‌رفتم تا در دنیای آرزوهایم بیدار شوم. ژوپیتر هیچ وقت به دنیای آرزوهایم نرفتم فقط در خواب که آن وقت‌ها هم فکر می‌کردم کار توست که خواب‌هایم را این‌طور نقاشی می‌کنی. اما حالا دیگر بزرگ شدم ژوپیتر. حالا وقتی می‌نشینم پشت این صفحه پر کلید و حساب تو که نه همه جد و آبادت را هم بیرون می‌کشم-همان اجدادی که آخر کارتون چشمک می‌زدی و می‌جستی می‌رفتی ته آسمان خانه‌شان و من ساده فکر می‌کردم آن‌جا موهای منگوله‌دار آرزو به تو می‌دهند که هیچ وقت از موهایت کم نمی‌شود- دلم می‌گیرد. ژوپیتر. حالا خوب می‌دانم که اجدادت هم موی منگوله‌دار ندارند و همه‌ی مال تو از دنیا 63 تا ماه کوچک است که دارند دورت می‌چرخند تازه نسبت به من از خورشید هم دورتری و عجیب سردی ژوپیتر. آن‌قدر که نمی‌شود سراغت آمد. ژوپیتر من بزرگ شدم و آرزوهایم هم مثل لوبیای سحرآمیز قدشان از آسمان هفتم هم بالاتر رفته است. اما می‌دانم اگر سوارشان هم بشوم و حتی اگر به تو هم برسم تو هیچ کاری از دستت ساخته نیست ژوپیتر. ژوپیتر من بزرگ شدم و این بزرگ شدن ترس دارد مثل تو که از همه بزرگ‌تری اما می‌ترسی یک وجب از مدارت این‌ورتر بیایی. ژوپیتر من بزرگ شدم و وقتی عکس قهرمانی‌های تو را در یادآوری خاطره‌های آن روزهایم می‌بینم دلم برای تو بیش‌تر از خودم می‌سوزد ژوپیتر."

پی‌نوشت: برای دوستانی که فرزانه رو نمی‌شناسند، شاید جالب باشه که بدونند فرزانه دانش‌جوی دکترای اخترفیزیک در دانشکده‌ی ماست.

شهرت

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٧

می‌گم آدم مشهور باشه هم سخته ها! امروز در دانشگاه شهید بهشتی کاری داشتم که زودتر از حد انتظارم تمام شد و ناچار شدم از ساعت سه بعد از ظهر تا ساعت سه و نیم، جلوی در ِ دانشگاه منتظر کسی بشم که قرار بود بیاد دنبالم. در مدت این نیم ساعت، حدود 200 تا ماشین از اون‌جا رد شد که با تقریب خوبی در بیش از هفتاد درصد این ماشین‌ها کسانی نشسته بودند که به محض دیدن من، لبخند می‌زدند و برام دست تکون می‌دادند. حتی چندتاشون هم ایستادند و بعد از سلام و علیکی مختصر خواستند من رو تا جایی که مسیرشون می‌خوره، برسونند. یه نفر که دیگه خیلی از دیدن من ذوق‌زده شده بود، دست‌هاش رو به سمت من باز کرده بود و تا نیمه از ماشین دراومده بود و در همین حالت داشت با همه‌ی وجودش من رو صدا می‌زد. در پایان هم جیغ بلندی بزد و بشد!!!!

غلط‌نامه

دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٦

قابل توجه بسیاری از دوستان!

لطفاً این رو بخونید تا نگارش زیباتری داشته باشید. مخصوصاً شما فرنوشم!

البته این یادداشت سطحش خیلی بالاست. برای افرادیه که مشکلات اولیه‌ی املایی‌شون حل شده و فقط اشکالات نگارشی دارند. ولی اونی که هنوز فرق حروف الفبا رو با هم نمی‌دونه، باید از سطح مبتدی شروع کنه که می‌شه یه چیزی در حدود اول دبستان!

قابلمه‌ی برنج!

یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٥

چند روز پیش خیاط‌باشی یه چیزی نوشته بود که وصف این روزهای منه! هر روز با یه عالمه انرژی مثبت از خواب بیدار می‌شم ولی بعدش اون‌قدر کارهای جورواجور و فکرهای پرت و پلا می‌کنم که تا شب نابود می‌شم!

یک فیلم خلوت، پر از عاشقانه‌های آرام و دیالوگ‌های زیبا... همین‌طور مات و مبهوت از پایان دلنشین فیلم کامپیوتر را خاموش می‌کنم و می‌روم به سمت آشپزخانه، جملات را مرور می‌کنم، صحنه‌ها را،... ساعت یازده ست و من باید ناهار بپزم، سریع در یخچال را باز می‌کنم تا یادم بیاید برنامه‌ام چه بود، ظرف برنج از بالاترین طبقه می‌افتد و دانه‌های برنج تا شعاع 3 متری از یخچال پخش می‌شوند، مدتی خیره به این صحنه‌ی بدیع... به خودم می‌آیم، با دستمال برنج‌های روی لبه‌ی یخچال را توی یک بشقاب می‌ریزم و در یخچال را آرام می‌بندم، بعد فکر می‌کنم با جارو برقی؟ جارو دستی؟ دست؟... می‌روم جارو دستی و خاک‌انداز را می‌آورم (با نوک پا)، و نیم ساعته تمام آن شاهکار را جمع می‌کنم.

یک ساعت بعد ناهار آماده است، سفره را می‌اندازم همه یکی یکی سر می‌رسند، حرف می‌زنیم، می‌خندیم، دعوا می‌کنیم، عصر می‌روم باشگاه، بازی می‌کنیم ،از خستگی وسط زمین چهارزانو می‌نشینم! بچه‌ها صدا می‌زنند پسره! غضنفر، محسن، تقی... می‌خندند، برگشتنی با مائده صدای ضبط را می‌گذاریم روی ماکس و قهقهه می‌زنیم،...

الان بیش از 12 ساعت گذشته، من این‌جا نشسته‌ام با پادرد وحشتناک و به یاد می‌آورم صبح یک فیلم شلوغ دیدم پر از برنج، با دیالوگ‌های ساده مثل حرف‌های سر سفره ... یک جای فیلم مرد به زن گفت زندگی یک چیزی است و عشق... یادم نمی‌آید، شاید هم زن به مرد گفت! برای پیدا کردن جملات فیلم  باید سری به سطل نان خشکی بزنم یا بین چوب‌های جارو، البته اگر همراه ناهار نخورده باشیم وگرنه که کار عاشقانه‌ها به چاه‌های فاضلاب می‌کشد...

مهم نیست اصلاً! به نظر من زندگی همان قابلمه‌ی برنج بود که افتاد! عشق...