این دو نفر


اعتراض

چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/۳٠

چند ماه پیش، وقتی رییس دانشکده عوض شد، اولین اتفاقی که زندگی خیلی از دانش‌جوها، از جمله "این‌دونفر" رو بسیار تحت تأثیر قرار داد، گرفتن اتاق از بچه‌های کارشناسی ارشد و عوض کردن اتاق خیلی از بچه‌های دکترا بود که به نحو بسیار عجولانه و ناشایستی انجام شد. در همون زمان، من این یادداشت رو برای "تکانه زاویه‌ای" نوشتم، اما از اون‌جایی‌که نگران زندگی مدیر مسؤول "تکانه زاویه‌ای" بودم، تصمیم گرفتم بی‌خیالش بشم. دیروز لابه‌لای کاغذهام پیداش کردم و فهمیدم که چرا این‌قدر همیشه دلم می‌خواست وبلاگ داشته باشم!! حالا این‌جاست و می‌تونید بخونیدش:

یکی از ویژگی‌های بارز ما ایرانی‌ها، که بدون تردید در وجود یکایک ما ریشه دوانده است، همانی است که همیشه از آن شکایت می‌کنیم اما وقتی نوبت به خودمان می‌رسد بدون اندکی فکر انجامش می‌دهیم. قضیه خیلی نیاز به توضیح ندارد! همه آشنا هستیم. وقتی در موقعیتی قرار می‌گیریم سعی می‌کنیم امتیازات و اختیارات ویژه‌ی آن موقعیت را به کسانی اعطا کنیم که بیش‌تر دوستشان داریم! ربطی هم ندارد که ما چند سال سن داریم، چه‌قدر سابقه‌ی کار علمی داریم، چه‌قدر سابقه‌ی کار اجرایی داریم، چه‌قدر مشکلات جامعه‌ی محل کار یا زندگی‌مان را می‌شناسیم. این رفتار از یک مدیر مدرسه گرفته تا شخص رییس جمهور در کشور ما رواج دارد، از جمله در دانشکده‌ی کوچک خودمان هم!

نکته‌ی جالب توجه این‌جاست که در مملکت ما، هیچ قانون کاملی وجود ندارد و همه‌ی قوانین به صورت موضعی (مکانی و زمانی) تعیین می‌شوند. لذا هر کس که در جایگاه جدیدی قرار می‌گیرد کاملاً مختار است تمام سیاست‌ها را تغییر بدهد، البته به این علت که اصولاً سیاستی وجود ندارد! و از آن‌جایی‌که افرادی که قبلاً در آن جایگاه بوده‌اند سیاست‌های اشتباهی را جاری کرده‌اند باید تمام قوانین را از نو نوشت و اجرا کرد و تمام آثار قبلی را نیز پاک کرد!

این روند در دانشکده‌ی ما نیز کم و بیش به همین شکل اجرا می‌شود. تحولات یک روزه‌ی کشور نشانه‌ی تغییر رییس جمهورند، تحولات یک روزه‌ی شهر نشانه‌ی تغییر شهردار و تحولات یک روزه‌ی دانشکده نشانه‌ی تغییر رییس دانشکده! و چون مسؤولین دانشکده کاملاً از ویژگی‌ای که در ابتدا مطرح شد مبری هستند، بنابراین جریانات و تحولات اخیر دانشکده به صورت کاملاً اتفاقی، تاکید می‌شود، کاملاً اتفاقی به نفع ایشان و دانش‌جویانشان رخ داده است و ما هیچ اعتراضی نسبت به این جریانات نداریم. اعتراض ما به نداشتن سایت جداگانه با تعداد دستگاه‌های مورد نیاز نیست، به نبودن صندلی در سایت هم نیست، بلکه به نبودن اکسیژن در سایت فعلی است! اعتراض ما به بلاتکلیف بودن، عدم دسترسی به مقالات، بسته شدن سایت پس از غروب آفتاب و تاریک بودن طبقه‌ی سوم جهت جلوگیری از توقف و تردد دانش‌جویان که طبعاً با ایجاد مزاحمت همراه است و هزار و یک مشکل بدیهی دیگر نیست، بلکه فقط به زیر پا گذاشتن احترام، وقت و در کل حق حیات ما در این دانشکده است. همین و بس.

تاریخِ تکرارپذیر

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٩

" ... اما ما تقاضای او را اندیشه خواهیم کرد

                زیرا که می‌دانیم، اگر ما سرزمینمان را نفروشیم، شاید مرد سپید با سلاح‌هایش بیاید

                                                                و از ما بگیرد سرزمینمان را

                ولی چگونه می‌شود آسمان را، گرمای زمین را خرید و یا به فروش رساند؟

                                                                تصور این امر برای ما بیگانه است.

                اگر ما تازگی هوا و یا زلالی آب‌ها را صاحب نباشیم، چگونه می‌توانیم آن‌ها را به فروش رسانیم؟

                با این همه ما تصمیم خود را خواهیم گرفت ...

                                آنچنان سخت و آهنین که برادر سپید به تکرار فصول باور دارد.

                کلمات من چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد.

                                هر قسمت این سرزمین برای خلق من مقدس است.

                                                هر درخشندگی برگ‌های کاج و هر ...

                مردگان ما این سرزمین با شکوه را فراموش نخواهند کرد.

                                زیرا که زمین برای مرد سرخ مادریست.

                                                و ما تمامی سهمی از او

                                                و او تمامی سهمی از ماست."

                                                بخشی از سخنان سیاتله (رییس قبیله‌ی سرخپوست‌ها) به رییس جمهور آمریکا (1855)

قسمت قبلی سریال پزشک دهکده (که برای دومین بار از تلویزیون پخش می‌شود) به طور خاص در مورد کشتار سرخپوست‌ها توسط سفیدپوست‌ها بود. سفید پوست‌هایی که سرزمین آن‌ها را اشغال کرده‌بودند. من همیشه سرخ‌پوست‌ها را به دلیل سادگی و پاکی اعتقاداتشان دوست داشته‌ام. در این سریال قرار بود ارتش به سرخپوست‌ها حمله کند و تنها مخالفان این موضوع دو قهرمان اول فیلم یعنی دکتر مایک و سالی بودند. علت حمله هم این بود که بعد از مدت‌ها کشت و کشتار سرخپوست‌ها و بعد از اینکه معدود بازمانده‌ها را در اردوگاه‌ها محصور کرده بودند و دولت آمریکا در رساندن غذا به آن‌ها کوتاهی می‌کرد، بخشی از مبارزین سرخپوست، با حمله به مزارع سفیدها برای هم‌نژادهای خود غذا می‌بردند و در ضمن به دلیل احترامی که برای طبیعت قائل بودند با حمله به قطار و ترساندن مسافران از کشیده شدن راه‌آهن به زمین‌های بکر جلوگیری می‌کردند و به همین دلیل محکوم به مرگ بودند.

کارگردان سعی کرده بود که نشان دهد همه‌ی مردم با افکار سطحی و با سنگدلی با این کار موافقند و فقط قهرمان‌های داستان و تا حدی پدر روحانی درک می‌کنند که این کار سرخپوست‌ها ناشی از عصبانیت و اجباری است که خود سفیدها به آن‌ها تحمیل کرده‌اند. در نهایت هم، تلاش‌های آن‌ها به ثمر نرسید و قبیله‌ی بزرگ و بی‌گناهی توسط ارتش کشته شدند. نکته‌ی جالب این‌جا بود که فرمانده‌ی ارتش هم که فردی با اصول اخلاقی زیر صفر و سنگدل نمایش داده شده بود معتقد بود "سرخپوست خوب یعنی سرخپوست مرده" .

چیزی که همیشه برایم دردناک بوده، این است که 200-300 سال پیش سفیدهای اروپا با تمام سنگ‌دلی بی‌هیچ دلیلی یک نژاد را به حد نابودی کشاندند، نژادی که در تمام طول تاریخ کوچک‌ترین مزاحمتی برای آنان نداشت و تنها به زندگی آرام در سرزمین خود و اعتقادات ساده‌اش خو گرفته بود.

و چیزی که همیشه برایم مسخره بوده، این است که حالا بعد از 200-300 سال در فیلم‌هایشان این کشتارها را محکوم می‌کنند و از سرخپوست‌ها به عنوان یک نژاد پاک و صبور نام می‌برند و قهرمان‌های اول فیلم هایشان را طرفدار این نژاد نمایش می‌دهند که شاید احساس کسانی مثل من هم نسبت به سرخپوست‌ها ناشی از همین تبلیغات باشد.

تمام این‌ها را گفتم که بگویم همین الان قوم‌کشی‌های دیگری در دنیا جریان دارد که با احتمال نزدیک به 1، 100 یا 200 سال دیگر محکوم می‌شوند. اتفاقی که خیلی زودتر از یک قرن در مورد کشتارهای بوسنی افتاد.

 در فلسطین هم بعد از کشتار 50 ساله حالا که معدود بازمانده‌ها را در اردوگاه‌ها محصور کرده‌اند، عده‌ای از مبارزین با کمترین وسایلی که در دست دارند که حتی گاهی طعمه کردن جانشان است با این قوم‌کشی و نابودی مبارزه می‌کنند. امریکا و اروپا امروز فلسطین و طرفداران آن را تروریست می‌نامند و درکی از احساس این قوم ندارند و حتی نماینده‌ی مجلس انگلیس که 3 سال پیش گفت "که اگرچه با عملیات‌ تروریستی فلسطینیان مخالف است اما احساس مردمانی را که سرزمینشان را به زور اسلحه از دست داده و سلاحی جز جانشان در اختیار ندارند را درک می‌کند" بلافاصله با بدنامی از کار برکنار شد. (بد نیست به شباهت حرف‌های این نماینده و دکتر مایک و برخورد هم‌عصرانشان توجه کنید!)

نظر شما در مورد این تکرارپذیری تاریخ چیست؟ بازهم موافقید که تاریخ تکرار نمی‌شود و به همین دلیل قابل پیش‌بینی نیست؟ شما امروز جزء کدام دسته‌اید؟

 خواندن کتاب "همه‌ی ما سهمی از زمین هستیم" را به خوانندگان محترم توصیه می‌کنم.

پ.ن.۲ : نمیدونم به خاطر ایام فاطمیه است یا چیز دیگه ای ولی انگار پخش این سریال متوقف شد!

پ.ن.۱ :

زمین‌لرزه

دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۸

ساعت 5 و 59 دقیقه و 51 ثانیه، زمین‌لرزه‌ی خفیفی در تهران و چند شهرستان دیگه احساس شد. حدود 45 دقیقه بعدش شبکه‌ی خبر با رییس مؤسسه‌ی زلزله‌شناسی ارتباط تلفنی داشت. مجری پرسید مرکز زمین‌لرزه کجا بوده و شدتش چه مقدار بوده. آقای رییس مؤسسه‌ی زلزله‌شناسی هم جواب دادند: " بر طبق چیزی که شبکه خبر زیرنویس کرد، مرکزش نزدیک قم و شدتش 5.6 ریشتر بوده!!!

آلمانی یا ترکی؟!!!

دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۸

خیاطی کردن با بوردای آلمانی یعنی چشم‌بسته الگو بکش، چشم‌بسته بنداز رو پارچه و بِبُر، چشم‌بسته بدوز و آخرش هم بپوش و حالشو بِبَر!

اما خیاطی کردن با بوردای ترکی یعنی الگو رو که می‌کشی دقت کن، رو پارچه که می‌ندازیش دقت کن، وقتی می‌دوزی دقت کن، آخرش هم خودت آی‌کیو بزن و یه فکری واسه قسمت‌هایی که معلوم نیست به کجا وصل می‌شن، بکن!

یه بار داشتم از روی یه بوردای ترکی خیاطی می‌کردم که فهمیدم سرشانه‌ی جلو یک سانتی‌متر از سرشانه‌ی پشت کوچیک‌تره و تازه کمربندش رو هم خودم یه جوری به یه جایی وصل کردم که شبیه عکس لباسه بشه! در ضمن، حواستون باشه توی الگوی ترکی، توضیحات و شماره‌های نقشه، بیرون از نقشه نوشته شده. یعنی اگه دارین الگو می‌کشین، حواشی رو هم در نظر داشته باشین وگرنه مجبور می‌شین دوباره موقع دوختن، نقشه‌ها رو باز کنید و توضیحاتش رو بخونید!

خاطرات زندگی خوابگاهی

یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧

چند روز پیش داشتم توی یکی از چعبه‌هام دنبال شناسنامه‌ام می‌گشتم که دو برگه‌ی کاغذ به هم چسبیده پیدا کردم که خیلی شبیه طومار بود. بازش که کردم و خوندمش، پرتاب شدم به دوران زندگی خوابگاهیم. به نظرم نوشته‌ی حقوقی بدون نقص و کاملیه.

توضیح: اسم هم‌اتاقی‌هام را برای احترام به حیطه‌ی شخصی‌شون، به صورت مختصر م.ا. و س.ش. و ش.ت. نوشته‌ام.

 

قابل توجه ساکنین واحد 23 خوابگاه طرشت دو

با سلام، اینجانب یکی از ساکنین معترض این واحد هستم که تحمّلم تمام شده است! با توجه به سیستم " اخطار " که مدت 4-5 روز است تصمیم گرفته‌ایم اجرا کنیم، وضعیت جز در روز اول هیچ تغییری نکرده است. مردم انجام هر کار دیگری را در اولویت قرار می‌دهند و منتظر تذکر می‌مانند! این واقعاً در شأن کسانی که این‌جا زندگی می‌کنند نیست (یا حداقل من فکر می‌کردم که نبوده!!)

کسی که همواره اعلام می‌کند "بعد از ظرف شستن ظرفشویی را بشویید، دیشب ظرفشویی را پر از برنج کرده و لابد انتظار داشته که من تمیزش کنم! قابلمه‌ی خورشت قیمه‌ای، از ظهر روز جمعه در آشپزخانه وجود دارد! سه عدد لیوان کثیف، مقداری نمک و خورده‌ی غذا، یک عدد چاقو، یک عدد گیر سر و لاک در حال حاضر روی میز قرمز قرار دارند و دو عدد لیوان کثیف در ظرفشویی هستند. با توجه به این‌که ش.ت. نیست و این لیوان‌ها متعلق به من نیستند بنابراین طبق اصل لانه کبوتری یکی از دو نفر م.ا. و س.ش. حداقل سه لیوان کثیف در اتاق دارند!(خیلی زشته!!) صندلی مشکی وسط اتاق قرار دارد! یک لنگه جوراب مشکی هم همین‌طور. سه لنگه‌ی دیگر هم زیر میز م.ا. افتاده است. زمانی تصمیم گرفتیم که حوله‌ها به تخت آویزان نشوند. تنها کسی که هنوز به این قانون پایبند است اینجانب هستم، علی‌رغم این‌که س.ش. ادعا کرد که چون کسی رعایت نکرده ایشان هم رعایت نمی‌کنند! (یه دلیل خوب برای قانون‌شکنی!) امروز صبح با یک صحنه‌ی زیبا مواجه شدم:" آویزان بودن حوله از لبه‌ی میز تحریر " از گند و کثافتی که از یخچال بالا می‌رود حرف نمی‌زنم چون همگی ساکنین قویاً منکر تقصیرشان می‌شوند. تنها کسی که با برنامه‌ی " نظافت روز جمعه بعد از ظهر " مخالفت کرد من بودم و تنها کسی که در آن زمان آماده‌ی این کار بود نیز من بودم! سایر ساکنین که از قضا پیشنهادکنندگان طرح نیز بودند نه تنها در زمان مقرر حاضر نشدند بلکه کوچک‌ترین تمایلی به برگزاری نظافت در روز دیگری از خودشان نشان ندادند.

مسایلی که در بالا مطرح کردم به علاوه‌ی بسیاری از مسایل دیگر ( از جمله قوطی پودر لباس‌شویی‌ای که روزهاست در حمام زندگی می‌کند وَ وَ وَ ...) باعث شده است که حق اینجانب در اتاق 23 پامال شود. لذا من در صدد احقاق حق خود برآمده‌ام! ظاهراً تنها چیزی که در این اتاق، ساکنین نسبت به آن حساسند نظافت کف اتاق (جارو) است. گرچه من خیلی متوجه نمی‌شوم کسانی که گند و آشغال، میز تحریر، صندلی و زیر میزشان (که ظاهراً جزء مکان‌های شخصی است) را پر کرده است چه‌طور نسبت به جارو این‌قدر حساس هستند!! اما به هر حال با توجه به این‌که نوبت آینده‌ی جارو متعلق به من است، اینجانب اعلام می‌دارم که قصد دارم از تنها حربه‌ی خود استفاده کنم و این حق شما را از شما دریغ کنم. به این ترتیب سه راه پیش روی ساکنین حساس به جارو در اتاق وجود دارد:

۱-  وضعیت گند و کثافت در اتاق را تحمل کنند.

۲- چون دیگر واقعاً نمی‌توانند تحمل کنند خودشان اتاق را جارو کنند.

۳- از بابت حق‌هایی که در مورد اینجانب تضییع کرده‌اند ابراز پشیمانی نموده و عملاً پشیمانی خود را نشان دهند.

با توجه به این‌که اغلب ساکنین واحد 23، خوشبختانه، انسان‌های فرهیخته‌ای هستند تردیدی ندارم که مورد سوم انتخاب خواهد شد. بنابراین بیش‌تر به توضیح این مورد می‌پردازم:

ساکنین محترم تا روز پنج‌شنبه‌ی همین هفته فرصت دارند مورد سوم را اجرا کنند در غیر این صورت این مورد حذف شده و فقط دو راه اول برایشان باقی می‌ماند. در ادامه، مواردی که باعث تضییع حق اینجانب می‌شود می‌نویسم و تا پنج‌شنبه مقابل هر مورد (اگر پیش بیاید!) تاریخ انجام و نام انجام دهنده را می‌نویسم. تا سه مورد خطا پذیرفته می‌شود. اما اگر بیش‌تر از سه تا شد همان‌طور که گفتم مورد سوم حذف می‌شود.

1- وسایل شخصی روی میز قرمز (به جز وسایل مصوب شامل یک نمکدان و دو قندان) و وسایل شخصی روی سکو

حلوا شکری (م.ا.) – نان بربری (م.ا.) – جزوه و ماژیک ( احتمالاً س.ش.) – عینک (م.ا.) در تاریخ 8/3/85

کامپیوتر س.ش. – نان بربری (م.ا.) در تاریخ 10/3/85

2- آویزان بودن حوله از تخت (با توجه به این‌که هوا گرم شده حوله‌ها روی طناب بهتر و سریع‌تر خشک می‌شوند تا در فضای بسته‌ی اتاق، لذا مانند زمانی که تخت نداشتیم از طناب برای خشک کردن حوله‌ها استفاده کنید.)

حوله‌ی م.ا. و س.ش. در تاریخ 8/3/85

حوله‌ی م.ا. و س.ش. و ش.ت. در تاریخ 9/3/85

حوله‌ی م.ا. و س.ش. در تاریخ 10/3/85

3- ظرف‌های نشسته‌ای که شب روی ظرفشویی می‌ماند

ظرف‌های م.ا. و س.ش. در تاریخ 9/3/85

بقیه‌ی موارد را به ساکنین خاطی می‌بخشم. لازم به ذکر است در صورتی که اینجانب هر کدام از موارد بالا را رعایت نکردم سایر ساکنین نیز می‌توانند برای من علامت بزنند. هر علامت من یک علامت شما را خنثی می‌کند. این دو برگه را تا روز جمعه از دیوار اتاق جدا نکنید. زدن علامت هر روز صبح ساعت 8 الی 9 صبح انجام می‌شود. 

                                                                        باتشکر، امضا زهرا، 7/3/85

جالبه بدونید که هم‌اتاقی‌های من اصلاً به روی خودشون هم نیاوردند که این قطعنامه روی دیواره. فقط چون احساس کردند شدیداً بهشون توهین شده، تا چند روز، با من حرف نمی‌زدند! هر چند این قطعنامه باعث شد که جارو نکردن من کاملاً قانونی باشه و دچار عذاب وجدان نشم!! 

ارث پدری

یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧

چند وقت پیش در یک برنامه (فرض کنید یک ورک‌شاپ یا سمینار علمی) شرکت کردم که قرار بود هزینه‌ی رفت و آمد شرکت کنندگان آن توسط ارگان مربوط پرداخت شود. طبق قرار قبلی باید بلیط یا قبض وسیله‌ی نقلیه را همراه می‌بردیم. نکته‌ی نسبتاً خوب ماجرا وجود اعتماد از طرف این ارگان نسبت به شرکت کننده‌ها بود که با گرفتن امضایی از شرکت‌کننده‌ها مبنی بر ارسال بلیط یا قبض، هزینه را به آنان پرداخت می‌کرد و در عین حال هزینه‌ی برگشت را هم بر اساس همین امضا پیشاپیش پرداخت می‌نمود. نکته‌ی بد و خنده‌دار ماجرا این بود که وقتی یکی از بچه‌ها به مسئول مربوط گفت که برای رفت 4500 تومان پرداخته و برای برگشت احتمالاً کم‌تر لازم است ولی مطمئن نیست و نمی‌داند چه کند، مسئول محترم با افتخاری برآمده از احساس عمیق دست و دل بازی گفت "این که ارث بابام نیست! بیا این 11000 تومان مال تو."

برای من همیشه جالب است که ما از تمام شیعه بودن فقط گریه و زاری عاشورا را گرفته‌ایم و یادمان نیست که اولین اماممان تا چه حد به حقوق عموم مردم  (همان که عربیش بیت المال است) حساس بود، مثل خیلی چیزهای دیگری که از یادمان رفته است.

به نظر شما بذل و بخشش از ارث بابا افتخار دارد یا اموال مردم؟

اخبار

یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧

پنج‌شنبه، 23 خرداد 1386، ساعت 7:30 صبح، اخبار از رادیو پیام:

سلام و صبح شما به خیر.

1-     زارع اسکندری، رییس کل بانک تجارت از کار خود برکنار شد. علت برکناری او، مخالفت کردن با طرح کاهش نرخ سود بانکی است. او گفته که امیدوار است برکناری او به نفع مردم و کشور باشد!!

2-     برای برادر شاه کارت هوشمند سوخت صادر شد. با وجود این‌که بیش از یک میلیون نفر از مردم هنوز کارت سوخت ندارند، برای برادر شاه کارت صادر شده است. همچنین چند روز پیش، برای حسین فردوست، که از درباریان سابق بوده، کارت هوشمند سوخت صادر شد!!

3-     آقای ... (اسمش یادم نیست) گفته روش‌های سنتی و قدیمی دیگر برای اداره‌ی کشور کارآمد نیستند. این روش که رییس‌جمهور و وزرا در پایتخت بنشینند و تصور کنند که بهتر از مردم و مسؤولین دیگر، مشکلات را می‌دانند و برای حل مشکلات برنامه‌ریزی کنند، یک روش منسوخ شده است که دیگر جواب‌گوی نیاز کشور نیست و فقط در دوره‌های پیش از احمدی‌نژاد در کشور اجرا می‌شده است!!!!!

تا بخش بعدی خبر خدا نگهدار.

"این‌دونفر" هر چی فکر کردند معنی دومیش رو نفهمیدند!!

دوستان

یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧

تعطیلات آخر هفته و قطع بودن تلفن منزل به دلیل ساخت و سازهای همسایه‌های محترم باعث شد که این پست طولانی شود. در هر صورت ببخشید.

1-     جمعه شب مهمانی گروه ماده چگال نرم شریف بود. علاوه بر تمام نکات جالب این مهمانی جالب‌ترین نکته این بود که مهمان اصلی که از ابتدا مهمانی به نام او شکل گرفته بود در جمع ما حضور نداشت!

نیما (که اصولا در حضورش او را آقای همدانی صدا می‌زنم و حالا اجازه می‌خواهم که مثل گفتمان!های پشت سرش به عنوان آشنای نیما از او نام ببرم) برای خیلی از هم‌دوره‌ای‌های "این‌دونفر" علاوه بر یک فیزیک ‌پیشه‌ی موفق، شاید نماد نوعی مقاومت است. نمادی از ماندن و تلاش برای تغییر. حالا تصمیم به رفتن گرفته و به جز گروه ماده چگال و دوستان و هم‌دوره‌ای‌هایش که جای خالیش را کاملاً حس خواهند کرد، دانشکده و اعضایش هم از این قاعده مستثنی نیستند (اگرچه اخیراً به هر دلیلی حضورش در این جامعه‌ی کوچک کم رنگ شده بود.) کسانی که نیما را می‌شناسند می‌دانند که او در عین حال که پژوهش‌گر موفقی است، معلم خوبی هم هست، خاصیتی که بسیاری از پژوهش‌گران ما ندارند.

به هر حال می‌خواستم بگویم کسانی چون نیما، همیشه وجود با ارزشی دارند. امیدوارم که هرجا هست موفق باشد و به همین زودی به جامعه‌ی کوچکی که او را در خاطر خواهد داشت برگردد.

2-     یکی از خوبی‌های دانشکده‌ (در این‌جا به طور خاص منظورم دانشکده‌ی فیزیک شریف است) وجود آدم‌هایی است که هر بار که می‌بینیشان چیز جدیدی برای یاد دادن به تو دارند. نکته این‌جاست که گفتم یاددادن نه یادگرفتن. یعنی به محض این‌که تو را می‌بینند اطلاعات جدیدشان را بدون اینکه تو خواسته باشی به تو منتقل می‌کنند.

این خاصیت در مورد مسعود و رهام خیلی پررنگ است. من خیلی از اطلاعات به‌روز شده‌ی اوبونتو را از مسعود و به همین روش گرفته‌ام. رهام هم اگرچه اخیراً کم پیداست اما هنوز خاصیتش را حفظ کرده!

هفته‌ی پیش رهام یکی از امکانات جدید گوگل را به "این‌دونفر" معرفی کرد که به طرز جالبی به امثال من که عادت به وبگردی و خواندن وبلاگ و خبر داریم کمک می‌کند. این امکان جدید، خواننده‌ی گوگل! (google reader) است. در خواننده‌ی گوگل می‌توانید صفحات دلخواه خود در وب را مشخص کنید و به راحتی آن‌ها را دسته‌بندی و مدیریت کنید. خواننده‌ی گوگل هر بار که به آن وارد شوید آخرین تغییرات صفحات دلخواه شما را به اطلاعتان می‌رساند و این کار را به صورتی می‌کند که خواندن این صفحات بسیار راحت است. به این ترتیب برخلاف فیوریتی!های یاهو که هر بار مجبورید به آن‌ها سر بزنید و از تغییرات احتمالی مطلع شوید، خواننده‌ی گوگل این کار را برای شما انجام می‌دهد و خب طبعاً کار شما را بسیار ساده می‌کند.

 مثل تمام امکانات دیگر گوگل، برای ورود به این بخش باید نام و رمز عبور گوگلی خود را وارد کنید. برای رسیدن به صفحه‌ی ورود هم می‌توانید مستقیماً به آدرس reader.google.com بروید و یا از گزینه‌ی more در صفحه‌ی اول گوگل استفاده کنید.

من شخصاً علاوه بر خواندن وبلاگ‌ها، از مزیت‌های این خواننده در خواندن خبرهای جدید بی‌بی‌سی فارسی و مجلات علمی‌ای مثل فیزیکال ریویو!ها لذت می‌برم. تنها مشکل این جاست که صفحه‌ی وب مورد نظر شما برای این‌که قابلیت خوانده شدن توسط این خواننده را داشته باشد باید دارای RSS feed باشد. پس اگر وبلاگ دارید و می‌خواهید بقیه، وبلاگ شما را از طریق این خواننده بخوانند RSS feed وبلاگتان را فعال کنید. اگر هم در اضافه کردن برخی صفحات وب مشکل دارید باید بجای آدرس یو آر ال آن‌ها آدرس .xml آن‌ها را پیدا کنید و اضافه کنید که این کار اصولاً براحتی با کمی گشتن در صفحه‌ی وب مورد نظر و با کلیک کردن روی گزینه‌ای با عنوان xml یا RSS و کپی کردن آدرس صفحه و قرار دادن آن در فیلد add subscription خواننده‌ی گوگل انجام می‌شود.

راستی رهام هم دارد می‌رود. رهام از جمله آدم‌های با ارزش و دوست داشتنی‌ای بود (است!) که شناخته‌ام. امیدوارم همیشه موفق باشد و باز هم او را ببینم.

3-     آخرین جمله‌ی پست قبلی زهرا رو جدی نگیرین، چون ایشون کمافی‌السابق با اندکی غرولند برای نماز صبح از خواب بلند می‌شن!

 

تغيير ساعت

چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۳

تا قبل از این‌که این‌جا وجود داشته باشه، همیشه فکر می‌کردم که چه‌قدر حرف برای نوشتن دارم. تصور می‌کردم که حداقل روزهای اول این‌جا منفجر بشه! اما حالا می‌بینم که حرف‌های ما دو نفر فقط به درد خودمون دو تا می‌خوره!!

آهان! یکی از موضوع‌هایی که ما همیشه بهش فکر می‌کنیم و در موردش حرف می‌زنیم، بحث تغییر ساعته. از وقتی که بنا شده ساعت‌ها مثل روال هر سال، که تغییر می‌کرد، نباشه، زندگیم به هم ریخته. تصور کنید ساعت 3 نیمه‌شب اذان صبحه و 4:30 طلوع آفتاب. شما به طور متوسط ساعت 11 شب می‌خوابید و معمولاً باید 6:30 تا 7 بیدار بشید. خیلی خوب! این وسط باید یه بار بیدار بشید و نماز بخونید و چون خیلی مونده تا کار روزانه رو شروع کنید و تازه هنوز خیلی هم خوابتون میاد تصمیم می‌گیرید دوباره بخوابید. اما هوا داره کم‌کم روشن می‌شه و شما به سختی خوابتون می‌بره. وقتی به زحمت خوابتون برد و حسابی هم عمیق شد، دیگه وقتشه که بیدار بشید و روز رو شروع کنید. احساس می‌کنید پیشونیتون درد می‌کنه و حسابی کلافه و بداخلاق شده‌اید. یه روز خیلی بد رو شروع می‌کنید و با همه دعواتون می‌شه.

ساعت 7 صبح که توی خیابون راه می‌ری، آفتاب درست به فرق سرت می‌تابه و احساس می‌کنی داری به گوشت پخته تبدیل می‌شی، هنوز تازه ساعت هفته! دیگه حتی نمی‌شه کارهای بانکی رو توی خنکی صبح انجام داد، چون هنوز بانک‌ها باز نشده‌اند!

عاشق روزهای بلند تابستون بودم. همه‌ی کارهام رو در طول روز انجام می‌دادم و باز هم روز بود! اما حالا فرق قابل‌لمسی با زمستون نداره. روزهای بلند تابستون دیگه چندان معنی‌دار نیست.

از تمام سختی‌ها و به‌هم‌ریختگی‌های ناشی از عدم تغییر ساعت می‌شه یه جورایی چشم‌پوشی کرد، ولی حقیقتاً از مشکل نماز صبح نمی‌شه گذشت. پس من هم برای این‌که خلق‌الله با بدخلقی‌های من مواجه نشن، با اجازه‌ی خدا، تا اطلاع ثانوی نماز صبح رو تعطیل می‌کنم!

منم اومدم

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٢

سلام. بالاخره با کمی تلاش فهمیدم چطور با اسم خودم در این جا ظاهر بشم. زهرا که همه چیز رو گفت و احتمالا از این به بعد هم همین کار رو می کنه!

صاحب‌خانه

دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۱

دوباره سلام!

این‌جا منزل‌گاه (وب‌سایت) مشترک من و فرنوشه. از اون‌جایی که من و فرنوش اغلب کارهامون رو دوتایی انجام می‌دیم، تصمیم گرفتیم که دوتایی وب‌لاگ تأسیس کنیم. من هم که سال‌ها منتظر یه تعارف کوچولو واسه این کار بودم، تا فرنوش پشیمون نشده بود اومدم و این‌جا رو راه انداختم. اولین یادداشتی که نوشتم "سلام" بود و می‌خواستم ببینم که چه جوری کار می‌کنه!! بعدش که رفتم ببینمش دیدم نوشته شده:

این وبلاگ متعلق به زهرا می باشد
¤ نوشته شده در ساعت 15:52 توسط زهرا

در همون موقع فرنوش اومد و با شادی گفت:"اینه وبلاگمون؟" و  بعدش  اولین یادداشت رو دید و گفت: ...

خلاصه این‌جا فقط متعلق به من نیست، متعلق به فرنوش و همه‌ی شما هم هست. اصلاً فقط متعلق به شماهاست!

حالا خوب شد، فرنوشم؟

سلام

یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٠

سلام

 

یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٠

این وبلاگ متعلق به زهرا می باشد