این دو نفر


رکورد شکنی

جمعه ۱۳۸٦/٤/٢٢

این چند روزی که به این جا سر نمی‌زنیم، همراه کمیته‌ی علمی المپیاد فیزیک در اصفهان بوده و همچنان هستیم و رکورد خودمان را در کار پشت سر هم (البته از نوع رسمی و در یک دفتر کار) می‌شکنیم و به نظر می‌رسد که با نزدیک شدن به روزهای امتحان بتوانیم به راحتی این رکورد را در حد 24 ساعت ارتقاء دهیم!

این تازه در حالی است که ما (که عضوهای جدید محسوب می‌شویم)، نسبت به بقیه‌ی اعضای کمیته (که اکثرا بیش از یک یا دو سال، درگیر این کار هستند) رکورد قابل توجهی نداریم!

برنامه‌ریزی‌ها خیلی خوب انجام شده و امیدوارم همه چیز خوب برگزار شود. ما که فعلا این جا در دفتر کمیته علمی هستیم و نه اصفهانی دیده‌ایم و نه المپیادی! فردا افتتاحیه است و شروع به ثمر نشستن تلاش‌های طولانی این جمع.

فراغت از تحصيل

شنبه ۱۳۸٦/٤/۱٦

بازم امضا جمع کردن...! بازم بالا و پایین رفتن از پله هایی که تمومی ندارن...! بازم رقصیدن به ساز کارمندهای همیشه عزیز دانشگاه...! بازم برو...! بازم بیا...!

بازم فارغ التحصیلی...!

انگار هر فراغتی باید با یه درد وحشتناک همراه باشه! (انَ معَ العُسرِ یُسرا ---> انَ معَ الیُسرِ عُسرا)

امروز اومده بودیم فارغ بشیم دیدیم این کار یه دورخیز روحی اساسی می خواد گذاشتیم بعد از سفر اصفهان.

آبدارچی

جمعه ۱۳۸٦/٤/۱٥

مدتی است جایی کار می‌کنم که به اقتضای فشرده بودن کار، گاهی از 9 صبح تا 9 شب در محل کار هستم. طبیعتاً در طول روز ناهار، عصرانه و چند بار چای و آب می‌خورم. در محل کارم، مثل اغلب محل کارها، کسی هست با عنوان آبدارچی که وظیفه‌اش پذیرایی از ما و جابه‌جا کردن وسیله و تمیز کردن اتاق‌هاست. آقای آبدارچی برای ما ناهار و عصرانه رو به موقع میاره، اما هر کس چای بخواد باید به او اعلام کنه تا براش بیاره. به این ترتیب، "این دو نفر" هیچ وقت اون‌جا چای نمی‌خورند. چون هر دوتاشون خجالت می‌کشند که از آقای آبدارچی بخوان براشون چای بیاره! از طرفی آقای آبدارچی که در این مورد، احساس وظیفه می‌کنه اجازه نمی‌ده کسی خودش چای بریزه. به همین خاطر من و فرنوش هر بار که می‌خواهیم چای بخوریم می‌ریم نزدیکی‌های آشپزخونه و به محض این‌که آقای آبدارچی رفت بیرون، می‌ریم و برای خودمون چای می‌ریزیم.

قبلاً هم این مشکل رو داشتم و فکر می‌کردم چون غالباً سن آبدارچی‌ها از من بیش‌تره من نمی‌تونم ازشون بخوام کاری برام انجام بدن یا عبارت دیگه نمی‌تونم بهشون دستور بدم. اما امروز این آقای آبدارچی پسرش رو که به نظر می‌رسید دوم یا سوم دبستان باشه، با خودش آورده بود و بعضی کارها رو می‌داد بهش که انجام بده. امروز نه تنها وضعیت من و فرنوش در مورد دستور دادن به آبدارچی برای آوردن چای، بهتر نشد که حتی نزدیک بود ظرف‌های ناهار رو هم خودم برم بشورم! طفلکی قدش به زور به شیر آب می‌رسید. قبل از ناهار هم یه بار قاشق‌ها رو ریخت روی زمین. آخه باباش نون و لیمو و نوشابه و ... رو علاوه بر قاشق‌ها داده بود دستش!

گاهی فکر می‌کنم کاش اصلاً این شغل وجود نداشت! آخه این خیلی غیراخلاقیه که مثلاً لیوان آب آدم رو یکی دیگه بیاد برداره و ببره بشوره. حداقل من از بچگی برام بدیهی شده که کارهای شخصیم رو نباید یکی دیگه انجام بده، علی‌الخصوص جمع کردن زباله‌ای که خودم مسؤول به وجود اومدنش بوده‌ام. اما بعد فکر می‌کنم شاید آقای آبدارچی مثل من به ماجرا نگاه نمی‌کنه. شاید اصلاً براش فرقی نمی‌کنه که کسی بهش دستور بده که چای بیار، آب ببر، اینو بده، اونو بده. از طرفی شاید اون‌قدر به این شغل نیاز داره که نبودش براش خیلی بدتر از تحمل این دستور شنیدن‌هاست که البته امیدوارم این‌طور نباشه.

جالبه که توی دانشگاه، اتاق 238 دانشکده که پیش از این متعلق به دخترهای کارشناسی ارشد بود، تبدیل به یک سطل آشغال بزرگ شده بود، چراکه هیچ‌کس نمی‌خواست به مستخدم دانشکده، که یه پسری هم سن و سال خودمون بود، بگه که بیاد اتاق رو جارو کنه! به هر حال چاره‌ای نیست. تنها کاری که می‌تونم انجام بدم اینه که از موضع پایین، با حالت ابراز نیازمندی و با حفظ احترام بسیار زیاد، خواهشم رو انجام بدم. اما این کار، در هر حال خیلی از من انرژی می‌گیره. می‌ترسم خطا کنم. خوشبختانه، تحقیر کردن به اندازه‌ی تحقیر شدن آزارم می‌ده.

نذارید منو ببرند

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/۱٢

آره، می‌دونم. همه چیز رو می‌دونم. می‌دونم این‌جا موندن و درس خوندن سخته. آره، یادم هست که استادم دیگه نیست. می‌دونم کسی نیست که باهاش کارم رو ادامه بدم. می‌دونم اونا هنوز هیچی نشده حاضرند پول بلیت هواپیما و هزینه‌ی اقامت یک‌هفته‌ای من رو بدن ولی این‌جا سه ماه طول می‌کشه تا دست‌مزد کارم رو بپردازند. می‌دونم اون‌جا سه ساله دکترا می‌گیرم ولی اگه این‌جا بمونم حداقل تا پنج سال دیگه هیچ خبری نخواهد بود. می‌دونم اگه برم اون‌جا، از روز اول عنوان پایان‌نامه‌ام رو می‌دونم ولی اگه این‌جا بمونم تا سال آخر هنوز دارم توی مسأله‌های جورواجور دست و پا می‌زنم. می‌دونم اگه برم اون‌جا، یه کسی هست که اسمش استاد راهنماست و نگران منه ولی اگه این‌جا بمونم هیچ‌کس نگران من نخواهد بود. می‌دونم اگه برم اون‌جا، دنیای جدیدی رو می‌بینم و زندگی متفاوتی رو تجربه می‌کنم ولی اگه این‌جا بمونم تا سال‌ها بعد باید، همین خیابون‌ها، همین ساختمون‌ها، همین مردم و همین زندگی تکراری رو تحمل کنم. می‌دونم دانش‌جوهای دکترای این‌جا هر کدوم که فهمیدن من دکترا قبول نشدم، بهم تبریک گفتند! می‌بینم که شب و روز دارن از وضعیتشون می‌نالند و به محض این‌که موقعیتی براشون فراهم بشه و بتونند، از این‌جا می‌رن. می‌دونم هیچ‌کسی تا به حال این‌جا موندن رو بهم توصیه نکرده. ولی آخه نمی‌دونم چرا من دوست دارم همین‌جا بمونم. نه، نذارید منو ببرند. من نمی‌خوام برم. نه، من می‌خوام بمونم. نه، نه ...، نه ....

بنزین و دیگر هیچ!

دوشنبه ۱۳۸٦/٤/۱۱

بنزین سهمیه‌بندی شد. پمپ بنزین آتش گرفت. شیشه شکست. خیابان خلوت شد. وانت گران شد. ...

دوستی می‌گفت: "با سهمیه بندی بنزین، یارانه‌ی بنزین به جیب پولدارها می‌رود." اول این‌که به نظر من بنزین قبلا یارانه‌ای‌تر بود و یارانه‌ی آن بیش‌تر به جیب پولدارها می‌رفت. دوم اینکه تعدادی گزاره‌ی مهم وجود دارد: 1- بنزین کالای اساسی نیست. 2- کسی که ماشین دارد و از آن استفاده می‌کند محتاج نان شب نیست. 3- هرکس ماشین دارد و از آن استفاده می‌کند بنزین لازم دارد. 4- هرکس بنزین لازم دارد می‌رود کارت سوخت می‌گیرد. 5- بنزین یارانه‌ای به هرکس  کارت سوخت دارد می‌رسد.

با توجه به این گزاره‌ها و با تاکید اکید بر اولی و دومی، به نظر شما بهتر نبود اصلا یارانه‌ی بنزین به کل برداشته می‌شد و در یک اقدام حساب شده، معادل این یارانه به گوشت و نان و شیر و دیگر کالاهای اساسی (یا حتی هزینه های درمانی) تعلق می‌گرفت؟ به‌این‌ترتیب یارانه‌ها بیش‌تر در اختیار قشر ضعیف نبود؟

پ.ن. بوی بنزین وبلاگمون رو برداشته! خواستم قول بدم این آخرین باریه که در مورد بنزین می‌نویسم، دیدم ممکنه بعدا پشیمون شم!

 

ملت غيور ايران

شنبه ۱۳۸٦/٤/٩

ملت غیوری داریم! از 22 بهمن گرفته تا 3 خرداد، از 2 خرداد گرفته تا 4 تیر، از پیروزی در جام جهانی گرفته تا آغاز سهمیه‌بندی بنزین، به هر بهانه‌ای حماسه می‌سازند! تیتر اول خبرها شدن مبارکتان باشد!

مژده مژده

چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/٦

1-      به مقتضای کارم، سال گذشته حداقل هفته‌ای 6 بار از جلوی برج میلاد رد می‌شدم و هر روز با روزشمارَش (که از جمله کارهای قابل تقدیر دوره‌ی شهرداری قالیباف است) برای افتتاحش روزشماری می‌کردم. احساس شکوهمندی از افتتاح این برج دارم. امروز بعد از چند روز دوباره چشمم به تابلوی آشنای برج افتاد که می‌گفت فقط 91 روز دیگر مانده! فقط 3 ماه!

2-      بنزین تا 2 ساعت دیگر سهمیه‌بندی می‌شود! اللهم صل علی محمد و آل محمد!

این خبر ناگهانی در حالی داده شد که هنور قیمت بنزین خارج از سهمیه مشخص نشده است. اقدام دولت در نحوه‌ی اعلام این خبر هیجان‌انگیز! شبیه رفتار برخی مادران در گول زدن کودکانشان بود.

 امروز: "تا چند هفته‌ی دیگه بنزین سهمیه‌بندی نمی‌شه، برین خونه‌هاتون. صف پمپ بنزین‌ها رو بیخودی طویل نکنین."

پس‌فردا ساعت 9 شب: "تا سه ساعت دیگه سهمیه‌بندی آغاز می‌شه!"

حتما ته دلشان هم کمی به مردم خندیده‌اند. ما منتظریم فردا خبر صف‌های طویل بنزین بین ساعات 9 و 12 شب را بشنویم.

با تمام این حرف‌ها و ایرادات وارد به عملکرد دولت احمدی‌نژاد در مورد نحوه‌ی سهمیه‌بندی، "این ‌دو نفر" با اصل قضیه‌ی سهمیه‌بندی موافقند.

 

پ. ن. من که آخرش از این رفتار جمعی مردم در این چند وقت اخیر بعد از جدی شدن قضیه‌ی سهمیه‌بندی سر در نیاوردم. صف‌های طویل در پمپ‌بنزین، گرفتن بنزین در انواع و اقسام قوطی و شیشه‌ی کوچک و بزرگ، پر کردن باک بعد از مصرف هر 5 لیتر بنزین و ...! مردم بامزه و گاه غیر قابل تحملی داریم.

مجازات اسلامی

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/٥

باربامامای عزیز در آخرین یادداشتش، مطلبی در مورد سنگسار نوشته بود و پیوندی هم داده بود به یادداشت مسیح در همین مورد. تا 3 نصف شب بیدار بودم و خبر پیوند داده شده را از وب‌سایت‌های مختلف پیگیری می‌کردم. در همین راستا تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم.

شکی نیست که ما انسان‌ها برای زندگی کردن در کنار هم، نیازمند یک سری قوانین و مقررات هستیم که در آن قوانین، تا حد ممکن، حقوق برابری برای تمام انسان‌ها در نظر گرفته شده باشد. از طرفی همه این را می‌دانیم که قوانین زمانی معنی‌دار هستند که ضامن اجرایی داشته باشند و تخلف از آن‌ها منجر به مجازات شود. تا این‌جا مشکلی نیست، مشکل از این‌جا شروع می‌شود که این مجازات‌ها چگونه باید باشند تا با جرم هم‌خوانی داشته باشند. علی‌الاصول، مثل هر مبحث دیگری، باید متخصصین فن، بنشینند و کار کارشناسی انجام بدهند و این قوانین و مجازات‌ها را بنویسند. این وسط، پای ادیان الهی هم وسط کشیده می‌شود. چون به نظر من، دین یعنی یک مجموعه قوانین و مجازات است که برای زندگی کردن انسان‌ها در کنار هم، از طرف یک عقل کل برای بشر فرستاده شده است تا انسان‌ها بتوانند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و در نتیجه سیستم دنیا بتواند زودتر به تعادل برسد. اما باز هم مشکلی پیش می‌آید چون در این زندگی دنیوی اجرا کنندگان این قوانین و مجازات‌ها، خود انسان‌ها هستند نه آن عقل کل. تا این‌جای داستان را داشته باشید.

هیچ‌وقت نتوانستم بفهمم که چرا این انسان‌ها این‌قدر کاریکاتور هستند. وزن مسایل مختلف زندگی را نمی‌دانند، یعنی به یک یا چند جنبه از زندگی می‌چسبند و الباقی را ول می‌کنند! یکی از این جنبه‌ها که احتمالاً باگ برنامه‌ی عقل کل در برنامه‌ی دنیاست، مسأله‌ی رابطه‌ی زن و مرد است! هیچ دقت کرده‌اید که چه‌قدر این موضوع در زندگی ما ایرانی‌ها (تنها جامعه‌ی آماری‌ای که دیده‌ام) مسأله‌ساز است. هیچ‌وقت نتوانستم بفهمم که چرا انسان‌ها این‌قدر از این زاویه آسیب‌پذیرند و چرا نمی‌توانند از کنار آن راحت عبور کنند. به همین علت قوانین و مجازات مربوط به این مسأله را چنان با جدیت اجرا می‌کنند که انگار در مقابل جرم‌های دیگر قابل مقایسه نیست! از آن‌جایی که من، اسلام را به عنوان یک دین الهی و غیرکاریکاتوری پذیرفته‌ام، برایم جالب است که نظر متخصصین واقعی (پیامبر و امامان معصوم) را در این‌گونه موارد بدانم. تا این‌جا را هم داشته باشید!

تقریباً باور کرده‌ام که هر چه مجازات یک جرم، سنگین‌تر و دردناک‌تر باشد نتیجه‌ی طبیعی این خواهد شد که انسان‌ها کم‌تر مرتکب آن می‌شوند. مثلاً همه‌ی ما می‌دانیم که تا زمانی که پلیس در بزرگ‌راه‌ها مردم را به خاطر نبستن کمربند ایمنی جریمه نمی‌کرد، خیلی‌ها کمربندشان را نمی‌بستند. اما حالا به عنوان یک رفتار عادی شناخته شده است و خیلی‌ها حتی وقتی پلیس نیست هم این کار را انجام می‌دهند. چراکه همه احساس می‌کردند مجازات نبستن کمربند زیاد است و هیچ کس حاضر نبود به خاطر انجام ندادن کاری به این راحتی این‌قدر جریمه بشود. گاهی آرزو می‌کنم که ای کاش در مورد مسایل دیگر هم همین‌طور بود، مخصوصاً مسایل اخلاقی که در حال حاضر فقط وجدان آدم، ضامن اجرایی آن است. مثلاً ای کاش مجازات بدگویی کردن از دیگران، گاز زدن و جویدن گوشت انسان مرده بوده!! یا مجازات مال حرام (مثل رشوه) ریختن آب جوش و چرکین در گلو بود!! مجازات ارتباط نامشروع، سنگسار بود (که هست!) و چون پیامبر گفته است که دروغ گفتن، هفت بار از بدترین ارتباط نامشروع (مادر و پسر) بدتر است، پس ای کاش مجازات دروغ گفتن، هفت بار سنگسار کردن در بدترین حالت ممکن بود!!! در این حالت، بهترین مجازات برای دزدی هم همان قطع دست است. اکنون خواهش می‌کنم یک لحظه چشمتان را ببندید و این قوانین زیبا را در ذهنتان تصویر کنید. احتمالاً تا مدتی همه جا را بوی خون و صدای زجر و ناله فرامی‌گیرد. اما بعد از مدتی، احتمالاً دنیا بدون دروغ، بدون بدگویی، بدون حرام‌خوری و بدون ارتباط نامشروع و دزدی و بالاخره به زور مجازات‌های سنگین، مدینه‌ی فاضله می‌شود و بعد از مدتی (مثل اتفاقی که در مورد کمربند ایمنی افتاد) مردم به انجام دادن کارهای خوب عادت می‌کنند و شاید حتی دیگر نیازی به آن مجازات‌ها نباشد. اما چرا این عقل کل که دین الهی را فرستاده، مجازات جرم‌هایی مثل دروغ را گفته، اما هیچ کجا نگفته اجرایش کنید تا دنیا به سرعت به سوی مدینه‌ی فاضله میل کند؟ همه‌ی قوانین و مجازات‌های مهم زندگی به صورت کاملاً مدون در قرآن آمده ولی لازم نیست بشر خودش دست به کار شود و انسان‌ها را در همین دنیا بی‌حساب کند. چرا؟

حالا تصور کنید طبق گفته‌ی عقل کل، تمام مجازات‌هایی که در بالا برای دروغ و بدگویی و مال حرام گفتم و مجازات خیلی جرم‌های دیگر، حتی اگر این جرم‌ها به اندازه‌ی یک مثقال باشند، مو به مو در جهان آخرت توسط خود عقل کل اجرا می‌شوند. من از مرگ می‌ترسم، شما چه‌طور؟

گفتگوی ویژه‌ی خبری

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/٥

برنامه‌ی امشب گفتگوی ویژه‌ی خبری در مورد عملکرد اقتصادی و مالی دولت نهم بود. آقای الف، طرف‌دار سیاست‌های اقتصادی دولت نهم بود و آقای ب، از این سیاست‌ها انتقاد می‌کرد. (قصد سانسور کردن اسامی رو ندارم، اسم‌هاشون رو نمی‌دونم!) اولش که شروع شد، جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم تا بخوابم. کمی که گذشت نشستم. ده دقیقه‌ی آخر به شدت روی بالشتی که دستم بودم می‌کوبیدم، دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دادم. بغض داشتم و دلم می‌خواست با مشت بکوبم توی یه دماغی! (هم‌خونه‌ایم شانس آورد که امشب پیشم نبود!) برنامه که تموم شد فهمیدم که سر پا ایستاده‌ام از شدت عصبانیت به سختی نفس می‌کشم. الان که آروم‌تر شده‌ام، دارم سعی می‌کنم نکات مورد توجهم رو در بحث امشب، لیست کنم:

1- آقای ب و حدود 50 – 60 نفر از اقتصاددان‌های کشور نامه‌ای به آقای رییس‌جمهور نوشته‌اند و از یک سری سیاست‌ها، به ویژه کاهش نرخ سود بانکی، انتقاد کرده‌اند. آقای الف به جای این‌که به بررسی این نامه و پاسخ دادن به انتقادها بپردازد، مدام می‌گفت چرا این آدم‌ها زمان دولت آقای خاتمی انتقادی نمی‌کردند! آقای ب که چند بار تأکید کرد که: "آقای الف! لطفاً بحث‌های سیاسی را وارد بحث اقتصادی‌مان نکنید. این افراد از دولت‌های قبلی هم انتقاد کرده‌اند و با بعضی از سیاست‌های آن‌ها هم مخالف بوده‌اند. حتی سال 1351، که من دانش‌جوی فوق لیسانس اقتصاد بودم، مقاله می‌نوشتم و از سیاست‌های رژیم طاغوت انتقاد می‌کردم. حتی در آن زمان هم کسی من را به جرم نقد کردن سیاست‌های اقتصادی دولت محکوم نمی‌کرد!!" آقای الف که دید انگار گند کار داره درمیاد، گفت: "بله، بله، سیاست را نباید با اقتصاد قاطی کرد ولی، در زمان آقای خاتمی نرخ تورم 15 درصد بود و الان 12 درصد شده، سیاست را نباید با اقتصاد قاطی کرد ولی در زمان آقای خاتمی چنین بوده و الان چنان شده!" و به این ترتیب، من بعد از مدت‌ها اسم آقای خاتمی را چند بار پشت سر هم از تلویزیون شنیدم. (یاد باد آن روزگاران یاد باد!)

2- نکته‌ی جالب توجهی که وجود داشت این بود که هر وقت آقای الف حرف می‌زد، آقای ب بسیار عصبی بود و کاغذهایی را که معلوم بود عمداً و برای سرگرم کردن خودش، جلوش ریخته، با شتاب‌زدگی ورق می‌زد. عینکش را تند و تند درمی‌آورد و دوباره می‌زد و چیزهایی هم یادداشت می‌کرد. اما هرگز وسط حرف آقای الف نمی‌پرید. درحالی‌که هر وقت نوبت آقای ب می‌رسید، آقای الف با یک لبخند همواره و بسیار حماقت‌آمیز به آقای ب نگاه می‌کرد و سر تکان می‌داد و هر جا احساس می‌کرد نظر خاصی دارد، به راحتی و بدون توجه به زمان اختصاص داده شده به آقای ب، عرایضش را بیان می‌فرمود!!! این مسأله باعث شد که آقای ب نتواند از دو دقیقه‌ی آخرش استفاده کند چون تقریباً دوتایی با هم داشتند حرف می‌زدند!

3- آقای ب پرسید "اگر می‌گویید نرخ تورم زیاد که نشده هیچ، کم هم شده، پس چرا اگر کسی پارسال بیست میلیون تومان پول داشت، می‌توانست در کرج خانه بخرد ولی امسال به هیچ وجه نمی‌تواند؟" آقای الف: "خوب، گران شدن مسکن زیاد هم به ضرر مردم نبوده چون خیلی‌ها از مردم که در مسکن سرمایه‌گذاری کرده بودند سود خوبی کردند!"

4- آقای الف: "سیاست را نباید با اقتصاد قاطی کرد ولی آقای خاتمی سال 76 که رییس‌جمهور شدند گفتند که یک اقتصاد بیمار را تحویل گرفته‌اند و در پایان ادعا کردند که یک اقتصاد سالم را تحویل داده‌اند. چه سالمی؟! آیا یارانه‌ها هدفمند شده بود؟ آیا زیرساخت‌ها اصلاح شده بود؟ آیا تورم کم شده بود؟ حتی سهمیه‌بندی بنزین در سال 83 به تصویب مجلس رسید اما دولت آقای خاتمی کوچک‌ترین توجهی به آن نکرد و حالا همه از احمدی‌نژاد انتظار دارند که در عرض این مدت کوتاه، این کار بزرگ را انجام بدهد و اگر چند روزی این کار به تأخیر بیفتد این را ضعف دولت می‌دانند. حتی سیاست‌های دولت نهم در راستای عدالت اجتماعی (یادمه اولین کسی که کلمه‌ی عدالت رو در ادبیاتش استفاده کرد خاتمی بود) است چون به مردم معمولی وام‌های کوچک می‌دهد و از دادن وام‌های کلان به افراد خاص کم کرده است." آقای ب: "کسی که به عنوان مثال پروژه‌ی پتروشیمی ارایه می‌دهد، طرح بزرگی دارد و باید وام بزرگی بگیرد اما این کار باعث می‌شود که برای خیلی از مردم معمولی موقعیت کار پول‌ساز فراهم شود. آیا باید هر کس دو میلیون تومان وام بگیرد و مثلاً ماشین بخرد و با آن کار کند؟ آیا هر کس خودش باید سرمایه‌ی کارش را فراهم کند؟"

5- آقای الف: "این که می‌گویید کاهش نرخ سود بانکی باعث گران شدن قیمت مسکن شده است، به این راحتی‌ها که می‌گویید نیست. باید کار کارشناسی روی این قضیه انجام بشود."

6- بحث‌های اقتصادی دیگری هم مطرح شد که چون جزییاتش یادم نیست نمی‌توانم بنویسم. اما به طور کلی آقای ب برای اتفاق‌هایی که آقای الف مطرح می‌کرد و به عنوان دست‌آوردهای دولت نهم نام می‌برد، دلایل اقتصادی بیان می‌کرد و در ادامه می‌گفت که این دست‌آوردها باعث چه زیان‌هایی شده‌اند یا می‌توانند بشوند!

خلاصه این‌که آخر برنامه که آقای ب حسابی داغ شده بود و شروع کرده بود به افشاگری و آقای الف هم داشت بی‌وقفه سؤالات چالش‌برانگیز برای آقای ب مطرح می‌کرد، حیدری، مجری برنامه، پایان زمان را اعلام کرد و قرار شد فردا شب همین بحث را ادامه بدهند. من که برنامه‌ی فرد شب رو نگاه نمی‌کنم چون قلبم ضعیفه، شماها نگاه کنید و توی وبلاگ‌هاتون برام تعریف کنید!

متولد ماه خرداد

دوشنبه ۱۳۸٦/٤/٤

من متولد ماه دی هستم و به این موضوع افتخار می‌کنم. فرنوش متولد آبانه ولی نمی‌دونم به این موضوع افتخار می‌کنه یا نه! وبلاگ "این‌دونفر" متولد خرداده و تازه یادم افتاد که چه جالب! سمبل ماه خرداد، "دوپیکر" است. "این‌دونفر" معتقدند طالع بینی ماه تولد هیچ‌وقت خطا نمی‌کنه.

این تلخی شیرین

یکشنبه ۱۳۸٦/٤/۳

جوک یا لطیفه؟

اولی اصولاً طبق تعریف امروز جامعه‌ی ما هرچیز هذل و طنز و خنده‌آوری است که گویا تابع هیچ اصل اخلاقی هم نیست. گاهی توهین‌آمیز، بی‌ادبانه و بی‌مزه است.

گرچه اصولا از جوک شنیدن استقبال می‌کنم ولی باید از فیلتر شدنش مطمئن باشم. به خصوص از جوک‌هایی که ایده‌ی ناب هوشمندانه‌ای دارند خیلی خوشم می‌آید.

و اما لطیفه، از اسمش پیداست که حاوی نکته‌ی لطیف و شیرینی است. در ادبیات کهن ما لطایف از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بودند و وسیله‌ای برای بیان نکات عمیق اجتماعی، سیاسی و انسانی محسوب می‌شدند و در عین شیرینی و طنازی هیچگاه هم خارج از حوزه‌ی اخلاق نبوده‌اند.

دیروز در مجله‌ای معرفی کتاب "لطایف‌الطوایف" فخرالدین علی صفی (قرن 9و10) را دیدم که لطیفه‌های جالبی داشت:

1-      منصور خلیفه، عربی شامی را گفت که "چرا شکر حق سبحانه به جای نمی‌آری که تا من بر      شما حاکم شده‌ام، طاعون از میان شما دفع شده است؟" عرب گفت "حق سبحانه از آن عادل‌تر است که دو بلا یک‌جا بر ما بگمارد."

2-      گران جانی بی‌ادبی می‌کرد. عزیزی او را ملامت نمود و او گفت: "چه کنم آب و گل مرا چنین سرشته‌اند." گفت: "آب و گل تو را نیکو سرشته‌اند، اما لگد کم خورده است!"

3-      شاعری در مدح خواجه‌ای بخیل قصیده‌ای بگفت و بر او خواند. هیچ صله نداد. یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد. قطعه‌ی تقاضایی بگفت و بگذرانید، خواجه التفات ننمود.

بعد از چند روز هجو کرد. خواجه خود را به آن نیاورد. شاعر بیامد و بر در خانه‌ی او مربع (چهارزانو) بشست. خواجه او را دید که به فراغت نشسته است. گفت:" ای مبرم(سمج) بی‌حیا! مدح گفتی، هیچت ندادم. قطعه‌ی تقاضایی آوردی، پروا نکردم. هجو کردی، خود را به آن نیاوردم. دیگر به چه امید اینجا نشسته‌ای؟"

گفت: "بدان امید که بمیری و مرثیه‌ات نیز بگویم." خواجه بخندید و او را صله‌ی نیکو بخشید.

جالب اینجا بود که بعضی از این لطیفه‌ها با زبان و ادبیات امروزی بین ما رواج دارد و مضمون آن‌ها مستقیما از لطایف همین کتاب گرفته شده‌است.

تهرون تهرون که می‌گن شهر خوبیه ولی ...

یکشنبه ۱۳۸٦/٤/۳

"خراب بشوی تهران، روی سر ناکس‌ها و نامرد‌ها و ... خراب بشوی. با آن زمستان‌های سخت و سرد و تابستان‌های گرم خشکت. نه رودخانه‌ای، نه دار و درختی، نه جوی آبی. به قول خانم مدیر مثل یک لکه جوهر روی کاغذ آب خشک‌کن پهن شده، همه‌جا دویده، مثل خرچنگ به اطراف دست‌انداخته‌ای. ای شهر خرچنگ قورباغه‌ای خراب بشوی."

این بد و بی راه‌ها سروده‌های بنده نیست. کار خانم سیمین‌دانشور در داستان "به کی سلام بکنم؟" است! خدایی، اگرچه با خراب شدنش مخالفم ولی عجب تصویر کاملی ارائه کرده! به خصوص با قضیه‌ی تابستوناش موافقم.

یاد شهر خودمون بخیر. با وجود کارهای زیادی که دارم حتما به همین زودی یه سر بهش می‌زنم.

جواهری در قصر

جمعه ۱۳۸٦/٤/۱

وقتی می‌خوام با تمام وجود برای دیدن یک فیلم یا برنامه‌ی تلویزیونی آماده بشم، عینکم رو پاک می‌کنم! سریال جواهری در قصر یکی از اون برنامه‌هاست.