این دو نفر


شلمچه، بهشت یا جهنم

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۳۱

نمی‌دونم تا حالا شلمچه رفتید یا نه. اگه نرفتید یک بار رفتن رو بهتون توصیه می‌کنم. اما فقط یک بار!

شلمچه نزدیک مرز ایران و عراقه. یعنی جایی که ایران تموم می‌شه. 500 متر قبل از مرز، یه دوراهی هست که یکیش می‌ره عراق، اون یکیش می‌ره شلمچه. اولین تابلویی که بعد از دوراهی می‌بینید اینه: "شلمچه قطعه‌ای از بهشت است، با وضو وارد شوید." تابلوی بعدی: "از مسیر اصلی خارج نشوید. خطر مین." شلمچه چیزی نیست جز یک شوره‌زار پر از خون و مین. چند تا تانک و ماشین نظامی داغون شده اون‌جا نگه داشته‌اند که فضای جنگ حفظ بشه. تنها ساختمانی که اون‌جا هست یه چیزی شبیه مسجده. یه نمایشگاه عکس هم اون‌جا هست که با دیدنش سرم سوت کشید: سربازهایی که سر و دست و پا نداشتند و سرها و دست‌ها و پاهایی که سرباز نداشتند! همه چیز در خون و خاک بود؛ آب، خون؛ غذا،  خون؛ لباس، خون؛ قرآن، خون. هیچ جنبنده‌ای در این‌جا نیست به جز مورچه‌های بزرگ. نه پرنده‌ای، نه گیاهی، نه یک قطره آب، نه حتی یک نخل سوخته، نه حتی یک بوته‌ی خار. توی این زمینِ شور هیچ چیز درنمیاد. وقتی زمینی به جای آب، با خون آبیاری بشه، توش به جای گیاه، مین درمیاد! زمینش وسیع و بازه و آسمان بالای سرش صاف صافه، اما چنان احساس خفگی می‌کنی که دلت می‌خواد فرار کنی. باور کردنی نیست اما اون‌جا صدای موشک رو می‌شنوی. صدای انفجار، فریاد و ناله‌ی آدم‌ها رو از درد، بوی دود و باروت، همه رو احساس می‌کنی. شدیداً دلت می‌گیره و نفرت عجیبی سراسر وجودت رو پر می‌کنه. لعنت به جنگ که هیچ چیز به جز مرگ و ویرانی نداره. لعنت به تمام کسانی که تو دنیا جنگ راه می‌ندازن و خون می‌ریزند. لعنت به این سرزمین نفرین شده که از آسمونش آتش می‌باره و از زمینش خون و مرگ. شلمچه قطعه‌ای از بهشت نیست، شلمچه خود جهنمه! این زمین قتلگاه هزاران هزار نوجوان و جوان بی‌تقصیره،  پر از استخوان‌های پوسیده و پلاکه. لعنت به این سرزمین نفرین شده.

 

زیرنویس عکس: کنار مسجد پارک طرشت. از ده نفر، چهار نفر در شلمچه شهید شده‌اند.

 

پی‌نوشت 1: این‌ها رو نوشتم که بگم من هیچ‌گونه معنویتی در فضای شلمچه احساس نکردم! تنها احساسی که داشتم همون نفرت بود. شاید این احساسم به این دلیله که من توی جنگ بوده‌ام و خودم صدای هواپیماهای جنگی و افتادن موشک و جیغ و فریاد آدم‌ها رو شنیده‌ام و فرار مردم رو دیده‌ام. اون‌وقت‌ها از جنگ می‌ترسیدم ولی حالا ازش نفرت دارم. خیلی دلم می‌خواد بدونم کسانی که با کاروان‌های راهیان نور به مناطق جنگی سفر می‌کنند چه‌جوری احساس معنویت می‌کنند!!

 

پی‌نوشت 2: در راستای این‌که قرار شد دیگه زود به زود، به روز نکنم، گاهی مدتی از نوشتن یادداشت‌هام می‌گذره. این یادداشت رو یک هفته پیش نوشتم و تا الان تو نوبت بوده!!

 

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۳۱

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید

                                                                        وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید

                                                                        وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی       

                                                                        چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

                                                                        وقتی که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

                                                                        آدم زمینی‌تر شد وعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

                                                                        چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

شاعر: افشين يداللهي

 

موسیقی تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه را خیلی دوست دارم. حداقل  در حال حاضر موقرترین موسیقی تیتراژ سریال‌های تلویزیون است. خواننده‌اش عليرضا قرباني است که چند سال پیش هم برای سریال شب دهم خوانده بود.

پویانمایی یا واقعی؟

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٢۸

صنعت پویانمایی (انیمیشن) اون‌قدر پیشرفت کرده که دیگه واقعاً هیچ فرقی با تصاویر واقعی نداره. اگه باور نمی‌کنید کارتون Happy Feet رو ببینید. داستان یه بچه پنگوئنه که پاهاش رو زیادی تکون می‌ده. حقیقتاً شگفت‌انگیزه. تازه من این کارتون رو از شبکه‌ی پنج دیدم. کیفیت اصلیش حتماً از چیزی که من دیده‌ام خیلی شگفت‌انگیزتره! کسی کیفیت بالاش رو داره؟

بی‌خانمان

شنبه ۱۳۸٦/٥/٢٧

شهریور گذشته با 12 میلیون تومن یه خونه‌ی 85 متری دو خوابه و نسبتاً نوساز اجاره کردیم ولی امسال با 16 میلیون تومن یه 60 متری یه خوابه به زور می‌تونیم اجاره کنیم. پنج سال پیش، فرنوش‌اینا با 24 میلیون تومن یه خونه توی یه مجتمع مسکونی نوساز خریدند. اما حالا با 24 میلیون می‌شه همون خونه رو رهن کرد! آقای رییس‌جمهور گفتند که این گرانی مسکن کاذبه. ما هم قبول کردیم. اما حالا می‌بینیم پولی که بابت مسکن باید پرداخت کنیم اصلاً کاذب نیست و واقعی واقعیه! به هر حال، مدت قراردادمون داره تموم می‌شه و ما هنوز جایی رو پیدا نکرده‌ایم. دعا کنید مجبور نشیم بریم توی پارک چادر بزنیم. البته اگه این افزایش کاذب قیمت مسکن باز هم تکرار بشه، تا چند سال آینده خیلی‌ها ناچار می‌شن بیان تو پارک همسایه‌ی ما بشن! خیلی هم بد نیست. همه‌ی روزهامون می‌شه مثل سیزده‌به‌در!

افتخار بزرگ ملی

جمعه ۱۳۸٦/٥/٢٦

امام جمعه‌ی موقت تهران قرارگرفتن نام سپاه پاسداران در لیست گروه‌های تروریستی را برگ زرین دیگری از افتخارات این گروه دانست!

هنوز دولت امریکا تصمیم قطعی بر ای تصویب این قضیه نگرفته که خودمان افتخار قرار گرفتن نام سپاه را در کنار گروه منافقین و طالبان و ... جشن می‌گیریم. واقعاً تبریک عرض می‌کنم! و پیشنهاد می کنم از این به بعد خودمان پیش قدم شویم و تا امریکایی ها به فکر تروریست کردن بسیج نیفتاده اند خودمان استادش کنیم! 

خاطرات زندگی خوابگاهی 2

جمعه ۱۳۸٦/٥/٢٦

چند دقیقه پیش یکی از هم‌اتاقی‌های قدیمی‌ام به من تلفن زد. یه عالمه حرف زدیم. بعد که تموم شد آن‌چنان دلتنگ شدم که خودم هم باورم نمی‌شد! تا زمانی که ازدواج کرد و رفت شهرستان با هم توی خوابگاه، هم‌اتاقی بودیم، یه چیزی حدود 4-5 سال. از همه‌ی ما آروم‌تر بود. بهتره بگم آرامش بیش‌تری داشت. بهتره بگم نگرانی‌هاش رو کم‌تر بروز می‌داد. خلاصه بودنش توی اتاق اغلب باعث تنش‌زدایی می‌شد و به همین خاطر من خیلی دوستش داشتم. این هم یک خاطره از این دوست خوبم:

سال چهارم یه هم‌اتاقی داشتیم که شب توی خواب جیغ می‌کشید! نمی‌تونید تصور کنید که بیدار شدن با صدای جیغ کسی که کنارتون خوابیده، در تاریکی نصف شب، چه‌قدر وحشتناکه. اولین بار که این اتفاق افتاد نصف شب بود. چشم‌هام رو باز کردم و دیدم یه نفر با موهای بلند، در فاصله‌ی یک متری من، نیم‌خیز نشسته و سرش رو تکون می‌ده و با تمام وجود جیغ می‌کشه!! زبونم بند اومده بود و چشمام باز مونده بود. خشک شده بودم. نه می‌تونستم تکون بخورم، نه حرف بزنم، نه کسی رو بیدار کنم. یکی دیگه از هم‌اتاقی‌هام از شدت ترس بیدار شده بود و داشت توی اتاق می‌دوید!! در همان موقع، این دوست خوبم با یه دستش سر کسی رو که داشت جیغ می‌کشید توی بغلش گرفت و سعی کرد آرومش کنه و با دست دیگه‌اش، شلوار اون یکی رو که داشت می‌دوید، گرفت و نشوندش روی زمین. کم‌کم همه بیدار شدیم و فهمیدیم چرا ترسیده‌ایم! هم‌اتاقیم از این‌که با جیغش ما رو بیدار کرده بود، معذرت‌خواهی کرد و دوباره همه سعی کردیم بخوابیم. اما من تا مدتی هم‌چنان با چشم‌های باز خشک شده بودم و حتی پلک نمی‌زدم!

صبح که بیدار شدیم این دوست خوبم ادعا کرد تا زمانی که شلوار هم‌اتاقی دونده‌مون رو گرفته و روی زمین نشوندَش، هنوز کاملاً خواب بوده!! به هر حال در اون شرایط، تنها کسی که عکس‌العمل مناسب داشت و باعث شد اوضاع به حالت عادی برگرده، همین دوست خوبم بود، هر چند که این کار رو به صورت غیرارادی انجام داده بود!

تشکر و عذرخواهی

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/٢٤

1- من از خواننده‌های "این‌دونفر"، بسیار تشکر می‌کنم که این‌قدر نوشته‌های ما رو با دقت می‌خونند و مهم‌تر این‌که بهش فکر هم می‌کنند. قبل از این‌که وب‌لاگ داشته باشم، اغلب واسه خودم یادداشت‌های کوتاه روی کاغذ می‌نوشتم. گاهی که به نظرم جالب می‌شد، می‌دادم فرنوش هم بخونه و نظرش رو بگه. همیشه برای نوشتن هر یادداشتم یه عالمه فکر می‌کردم (و می‌کنم) و به همین خاطر خیلی دوستشون دارم. راستش هر چند وقت یه بار هم می‌رم یادداشت‌های قدیمی‌ام رو می‌خونم و گاهی هم خودم رو تحسین می‌کنم!! همیشه دوست داشتم که یادداشت‌هام رو دیگران بخونند و نقدشون کنند. باور کنید از داشتن چنین موقعیتی در منزل‌گاه "این‌دونفر" آن‌قدر ذوق‌زده‌ام که همش دلم می‌خواد زود به زود این منزل‌گاه رو به روز کنم! مخصوصاً حالا که مطمئن شدم خواننده‌های اهل فکری مثل شما به این‌جا سر می‌زنند.

 

2- از دیدن انتقادهای شما خیلی خوش‌حال می‌شم و اون‌ها رو نشونه‌ی اهمیت داشتن "این‌دونفر" برای شما می‌دونم. باز هم انتقاد کنید و به قول یکی از وب‌لاگ‌نویس‌ها، قول بدید که با نظراتم مخالف باشید!! در ضمن، "این‌دونفر" تصمیم دارند دستی به سر و روی این‌جا بکشند. دقت که می‌کنم می‌بینم با اون همه علاقه‌ای که من به عکاسی دارم، تا به حال حتی یه دونه عکس هم این‌جا نذاشتم!

 

3- از همه‌ی خواننده‌ها به خاطر به روز کردن‌های پشت سر هم در چند روز گذشته عذرخواهی می‌کنم. از این به بعد یادداشت‌هام رو کنترل‌شده و هر دو روز یک‌بار در این‌جا می‌ذارم.

 

4- شایسته است باز هم از شما تشکر و عذرخواهی کنم.

اثر "Kaye"

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٢۳

دیدن اکثر پدیده‌های فیزیک به خصوص فیزیک ماده‌چگال همیشه هیجان‌انگیز‌ است. قبلاً کاساندرا فیلمی مربوط به مایعات "غیر نیوتونی" معرفی کرد که راستش خود من را خیلی به وجد آورد. "این دو نفر" دیروز با یک پدیده‌ی جالب آشنا شدند که باز هم مرا هیجان‌زده کرد. اثر "Kaye" را می‌توانید در این فیلم ببینید. خوشبختانه توضیحات کمی روی فیلم داده شده.

این یکی فیلم هم بد نیست.

 

وقت‌شناسی

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٢۳

امروز صبح ساعت 9:30 وقت دندون‌پزشک داشتم. وقتی رفتم آزادی تا سوار تاکسی‌های ونک بشم دیدم 30 نفر آدم تو صف ایستاده و هیچی ماشین نیست. یه مدت ایستادم ولی دیگه داشت دیرم می‌شدم. از تو صف دراومدم رفتم سر خیابون. چند دقیقه بعد یه ماشین شخصی سوار شدم ولی خیلی دیر شده بود و دیگه سر وقت نمی‌رسیدم. تصمیم گرفتم خیلی باشخصیت باشم و تأخیرم رو به دندون‌پزشکم اطلاع بدم. تلفن زدم و گفتم که شاید یه ربع دیر برسم اون‌جا. منشی هم با پزشک مشورت کرد و گفت پس امروز دیگه نیا، فلان روز بیا. چون اگه یه ربع دیرتر از وقتت برسی، کارت یه ربع دیرتر تموم می‌شه و نفر بعدی باید یه ربع منتظر بشینه!!! تصور کنید چه‌قدر شگفت‌زده شدم. 9:35رسیدم میدون ونک و مستقیم رفتم سمت تاکسی‌های آزادی. 10 تا تاکسی صف کشیده بودند و هیچی مسافر نبود...

بچه‌های دست‌فروش

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٢۳

هیچ‌کس هیچ راهی برای مواجه شدن با آبدارچی به "این‌دونفر" ارائه نکرد. تو رو خدا یکی بگه با بچه‌های دست‌فروش و اون‌هایی که ساز می‌زنند چه کار کنیم!

خاصیت افراط‌انگیز!

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٢۳

"این‌دونفر" معتقدند گاهی خاصیتی افراط‌انگیز در یک پدیده وجود داره که باعث می‌شه عکس‌العمل مردم نسبت به آن پدیده، بسیار افراطی (یا شدیداً موافق یا شدیداً مخالف) باشه. به عنوان مثال، طعم کرفس چنین خاصیتی داره و مردم یا خیلی طعمش رو دوست دارند یا اینکه بوی کرفس حالشون رو بد می‌کنه! این اتفاق در مورد برنامه‌های جنجالی تلویزیون یا حتی در مورد یک کارگردان و یا یک هنرپیشه، زیاد رخ می‌ده، از جمله سریال جواهری در قصر، سریال نرگس، مهران مدیری (کارگردان و بازیگر)، خانم آرین (تازه مسلمان)، بهرام رادان (بازیگر)، نجف‌زاده (گزارشگر)، بنیامین (خواننده)، فرزاد حسنی (مجری).

راستی من هر کسی رو می‌شناسم شدیداً از این آقای حسنی متنفر بوده. شما کسی رو می‌شناسید که این مجری رو دوست داشته باشه؟ حتی لازم نیست دوست داشته باشه، کسی رو می‌شناسید که ازش متنفر نباشه؟!!

ضمناً اگه شما نسبت به این مثال‌ها احساس متعادلی دارید بهتون تبریک می‌گم. شما بسیار آدم متعادلی هستید.

همه‌گیر شدن اعتیاد یانگومی!

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٢۳

از اون روز که من متوجه اعتیاد یانگومی شدیدم شدم و این حقیقت رو پذیرفتم و بهش اعتراف کردم، تا امروز فقط 3 روز می‌گذره، اما تو همین سه روز خیلی‌ها که پیش از این ادعا می‌کردند که حتی یک قسمتش رو هم ندیده‌اند از "این‌دونفر" تقاضای DVDهای یانگوم رو کرده‌اند. حتی اون‌هایی که توی هتل آسمان، "این‌دونفر" و الهام رو که این سریال رو دنبال می‌کردند، کلی مسخره کردند. حقشه به هیچ‌کدومشون ندم! مخصوصاً اونی که گفت "اگه تو خونتون دختر داشتین حتماً می‌دونستین این سریال چیه!"

پی نوشت: این یادداشت رو دیروز نوشتم.

باز هم پیام بازرگانی!!

دوشنبه ۱۳۸٦/٥/٢٢

این عادت زهرا انگار رو منم تأثیر گذاشته! ما امروز یه قابلیت خوب دیگه از "خواننده‌ی گوگل" رو کشف کردیم. با این خواننده شما می‌تونید وبلاگ‌های فیلتر شده و حتی بی‌بی‌سی فارسی رو بخونید. فیلتر ها روی وظیفه‌ی این خواننده تاثیر ندارنن (اگرچه نمی‌تونین به صفحه‌‌ی اصلی برین).

چگونه حرفمان رابزنيم يا اين کجا اون کجا!

دوشنبه ۱۳۸٦/٥/٢٢

در دنیای سیاست‌های دروغین امروز دنیا، داشتن امکانات رسانه‌ای بزرگ‌ترین حربه‌ی رایج است، آنقدر رایج که حتی اگر به روش‌های نامتداول و غیر انسانی متوسل شوند، به چشم نیاید. رسانه‌ها دروغ می‌بافند، حقیقت را وارونه جلوه می‌دهند یا آن را کتمان می‌کنند و بسیاری آن‌ را به راحتی می‌پذیرند.

همان‌طور که یک‌بار هم قبلا گفته بودم این دروغ‌بافی‌ها همه جانبه است و منظورم دفاع از سمت و سوی خاصی نیست.

اما جالب است که دنیا را از دید رسانه‌ای فقط می‌توان به یک دسته تقسیم کرد! و آن هم دنیای غرب. این امکان در دست غرب (که با هوشمندی پیش از دیگران آن را به قدرتمندترین سلاح خود در مناسبت‌های جهانی تبدیل کرده است) به نظر می‌رسد که روز به روز قدرت بیشتری در اختیار این کشورها قرار می‌دهد تا هرکس را که می‌خواهند با افکار خود هم‌سو کنند.

در این بین دست بقیه‌ی دنیا آنچنان از بیان افکار خود در سطح وسیع کوتاه است که گاهی به نوعی خفگی تبدیل می‌شود که آن‌ها را وادار به فریادهایی می‌کند که شنیدنش در میان آرامشی که همان رسانه‌ها به مردم دنیا القا می‌‌کنند فقط نوعی پارازیت آزاردهنده محسوب می‌شود. هرچقدر هم که حرف خوبی برای گفتن داشته باشی اگر مخالف ریتم کلی رسانه‌ها باشد یعنی هذیان.

در این بین هیچ کس هم گناهی ندارد جز خود ما که با این همه ادعا حتی نمی‌توانیم رسانه‌ای قابل قبول داشته باشیم که بتواند بیان‌گر آرا و نظرات ما باشد. توسل به روش‌های غیر معمول و گاهی خلاف قوانین بین‌المللی هم کار را بهتر که نه، فقط بدتر می‌کند.

این همه حرف قلمبه سلمبه، در راستای این خبر بود ولی مثال جالبی از این قضیه را هم زهرا چند روز پیش در خیابان دیده بود که انگار آدمی با ظاهر کاملاً معمولی به آرامی می‌آید سر چهارراه می‌ایستد و انگار که دقایقی پیش وحی ای از جانب بالا دریافت کرده باشد بلند داد می‌زند که مردم به خدا ایمان بیاورید. کم فروشی نکنید. دزدی نکنید و ... . این حرف‌ها هرچقدر که خوب باشد، نحوه‌ی بیانشان غیر معمول و اثرشان معکوس است.

اعتیاد یانگومی

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٢۱

دیشب جمعه بود و قسمت 41ام سریال "جواهری در قصر" از تلویزیون پخش شد و من از دیشب تا همین الان که ساعت 9:30 شنبه است (به جز 10 ساعت برای خواب و سایر کارهای حیاتی!) داشتم ادامه‌ی ماجرا رو نگاه می‌کردم. اگه DVDهای این سریال رو دارید قسمت 48 رو نگاه کنید، خیلی هیجانیه!

زندگی همه‌ی آدم‌ها پر از ماجراست. ولی این ماجراها اون‌قدر نرم و پیوسته اتفاق می‌افته که خیلی احساسش نمی‌کنیم. امروز فرنوش کتاب هالیدی رو آورده بود و داشت ورقش می‌زد. با دیدن مسأله‌هاش کلی خاطره از سال اول دانشگاه برای "این‌دونفر" زنده شد. آرزو کردم کاش از بچگی یه دفتر خاطرات داشتم و سیر زندگیم رو توش می‌نوشتم تا وقتی در آینده که آدم خاصی شدم، کارگردان برای ساختن سریال من خیلی به زحمت نیفته!!

باز هم آگهی بازرگانی!

جمعه ۱۳۸٦/٥/۱٩

این یکی به هیچ توضیحی نیاز نداره: ساندویچ هایدا!!

انرژی هسته‌ای همچنان حق مسلم ماست.

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٧

یکی از دوستان "این دو نفر" در کمیته‌ی علمی المپیاد فیزیک، ربط بین سؤالات امسال و انرژی هسته‌ای را (که یکی از روزنامه‌ها ادعا کرده بود) فهمیدند!! اما در قسمت نظرات نوشتند و چون مطلب قدیمی شده و کسی نمی‌ره بخونه، من در این‌جا آوردمش:

ربط می خواهید؟ مثلا : وجود منحنی HR به در ستاره ها به دليل سوخت هیدروژن (فیوژن) در ستاره است. (سوال صورتی(ستاره دوتایی))
یا : در سوال آبی (سیاه چاله) از رابطه
E=mC^2 استفاده می شه!

مگس‌کش

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٧

ماهان، بچه‌ی خواهرم، هشت ماهشه و اولین نوه‌ی مامان و بابامه و همه می‌دونن که اولین نوه تو خونه‌ی مامان‌بزرگ و بابابزرگ و البته مامان و باباش، امپراطوری راه می‌اندازه! ماهان ما هم تو سبد اسباب‌بازی‌هاش یه عالمه عروسک و توپ و جقجقه‌های جورواجور داره. اما یه بار که مامانم‌اینا بردنش فروشگاه شهروند، یه دونه مگس‌کش صورتی برداشته و دیگه سر جاش نذاشته! مامانم‌اینا هم به ناچار مگس‌کشه رو براش خریدند. حالا شده بهترین اسباب‌بازی ماهان! وقتی گریه می‌کنه با هیچی ساکت نمی‌شه حتی اسباب‌بازی‌هایی که آهنگ می‌زنند، اما تا مگس‌کش رو بهش می‌دیم آروم می‌شه و شروع می‌کنه به بازی کردن!! پیشنهاد می‌کنم اگه بچه‌ی هشت ماهه دور و برتون دارین که اسباب‌بازی‌هاش براش تکراری شده، مگس‌کش رو امتحان کنید!

در حاشیه‌ی کنسرت شجریان

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٧

ظاهراً، این اواخر، رفتن به کنسرت استاد شجریان، یکی از مظاهر کلاس بالا بودن محسوب می‌شه! فقط به این خاطر که یک عده تازه به دوران رسیده در جمع دوستان بشینن و با افتخار از این حرف بزنن که من کنسرت شجریان رو رفته‌ام! حتی اگر اصلاً از موسیقی سنتی خوششون نیاد. کسانی رو می‌شناسم که وقتی به کنسرت رفتند با خودشون mp3 player بردند تا آهنگ‌های دلخواهشون رو گوش کنند!! امسال با اون وضعیت افتضاح فروش بلیت، بازار سیاه بلیت هم به راه بود. هر کسی که خوش شانس بوده و یک در صد احتمال می‌داده که بره، بلیت گرفته و بعدش که پشیمون شده با قیمت بالا به مشتاقان بدبخت فروخته. کسی رو می‌شناسم که بلیت 25000 تومنی شب آخر رو 85000 تومن فروخته! ظاهراً 50000 تومن قیمت متعارف بلیت در بازار سیاه بوده!

یادمه اون سالی که زمین‌لرزه‌ی بم اتفاق افتاد و استاد اولین کنسرت "هم‌نوا با بم" رو اجرا کردند، بلیت رو با اینترنت رزرو کردیم و بعدش رفتیم از شرکت "دل‌آواز" خریدیم و همون‌جا هم پولش رو دادیم. هر کس هم که نتونسته بود بلیت بگیره می‌تونست با مراجعه‌ی حضوری به "دل‌آواز" بلیت بگیره. یعنی درصدی از بلیت‌ها اینترنتی فروخته می‌شد و درصدی هم حضوری. اون سال اصلاً خبری از بازار سیاه نبود چون برپاکنندگان کنسرت، هر شب بلیت اجرای همون شب رو، دم در تالار کشور می‌فروختند و هر کس بلیت می‌خواست از فروشنده‌ی اصلی می‌خرید. امسال خود استاد شجریان هم می‌خواست در فروش بلیت خیلی کلاس بالا عمل کنه که البته گندش دراومد!!

این یک آگهی بازرگانی است!

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٧

"این‌دونفر" معتقدند که باید به تولیدات داخلی احترام گذاشت و اگر کالایی در داخل ساخته می‌شود که قابل مقایسه با نوع خارجی‌اش است باید کالای تولید داخل را خرید و استفاده کرد. یکی از موفق‌ترین تولید کنندگان داخلی شرکت البسکو است که سال‌هاست در صنعت پوشاک کار می‌کند.

هر وقت از این فروشگاه خرید می‌کنم احساس غرور ملی پیدا می‌کنم!! خیلی برام جالبه که یک تولید کننده‌ی ایرانی اینقدر روند پیشرفت رو آهسته و پیوسته طی کنه. صد البته این به خاطر مدیریت هوشمند و شایسته‌ی این شرکته. زمستان گذشته "این‌دونفر" مسافرتی به مشهد داشتند و در این سفر از کارخانه‌ی البسکو هم بازدید کردند. کسی که قسمت‌های مختلف کارخونه رو معرفی می‌کرد یکی از معاونین کارخونه بود که شخصیتش برای "این‌دونفر" خیی جالب بود. 30 ساله به نظر می‌رسید اما با قاطعیت و البته نرمشی که فقط از یک مدیر کارآمد برمی‌آد. حتی اجازه نداد ما بریم توی بخش خیاطی، فقط از پشت شیشه نگاه کردیم. چون گفت که تمرکز خیاط‌هامون از بین می‌ره و ممکنه دچار اشتباه بشن! همین‌طور در تمام مدت، برخوردش با کارگرهایی که پارچه و لباس جابه‌جا می‌کردند بسیار احترام‌آمیز و دوستانه بود. در و دیوار کارخونه هم پر بود از جمله‌هایی در مورد دوستی و مهربانی و انرژی دادن در هنگام کار.

اگه به محصولات این شرکت توجه کرده باشید می‌بینید که لباس‌هایی بسیار ساده، با رنگ‌هایی بسیار زیبا و مدل‌های معقول و قابل استفاده داره. به این خاطر که در تولید لباس به سلیقه‌ی مشتری توجه می‌شه. به عنوان مثال، تولید کنندگان مانتو دو سه تا مدل بیش‌تر تولید نمی‌کنند، اگه مشتری بخواد، خوب بخره، اگه نخواد، بازم مجبوره بخره چون انتخاب دیگه‌ای وجود نداره و این یعنی توهین به سلیقه‌ی مشتری. ولی در شرکت البسکو، اگر مثلاً رنگی بیش‌تر مورد استقبال قرار بگیره سال بعد از اون رنگ لباس‌های بیش‌تری تولید می‌شه و این یعنی احترام به حقوق مشتری. به همین سادگی!!

این‌ها رو گفتم که بگم من هیچ نسبتی با هیچ‌کدوم از مدیران البسکو ندارم و هیچ پورسانتی هم دریافت نمی‌کنم اما اکیداً توصیه می‌کنم لباس‌هاتون رو از فروشگاه البسکو بخرید. از دیدن قیمت‌هاش شوکه نشید! این کاملاً منطقیه که جنس خوب قیمتش بالا باشه! در 90 درصد موارد دوام رنگ و حالت لباس، شما رو شگفت‌زده می‌کنه. کافیه یک بار امتحان کنید. من سال‌هاست از البسکو خرید می‌کنم و جالبه که هر بار می‌رم توی فروشگاه، چیدمانش تغییر کرده، مدل‌های موفق سال‌های گذشته همچنان هست و یک یا چند مدل جدید هم اضافه شده. خلاصه این که تا حالا دست خالی از فروشگاه بیرون نیومدم.

اگه مشهد می‌رید حتماً به فروشگاه مرکزی سر بزنید اگر نه شعبه‌ی تهران هم بد نیست.

شعبه‌ی مرکزی: مشهد، پنج‌راه سناباد.

شعبه‌ی تهران: خیابان فردوسی، خیابان تقوی، فروشگاه البسکو.

خرید خوبی داشته باشید.

کمی هم خبر خوب

دوشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٥

از گرانی بنزین زیاد می‌شنویم. عکس‌های اعدام‌های اخیر هم که در هر وبلاگی هست. خبر بد که کم نیست ولی برای شادی روح خودمان هم که شده کمی هم خبر خوب بشنویم:

1- تیم بسکتبال ایران بی‌هیچ سر و صدایی به المپیک راه پیدا کرد. مسابقه‌ی قشنگی بود که با یک سرود شل و ول تمام شد. البته صدا و سیما کم کم  به اهمیت قضیه پی برد و تا شب چند بار این مطلب را به عنوان خبر خوش اعلام کرد. ایرانیان مقیم دبی این پیروزی را در خیابان‌ها جشن گرفتنذ. ایرانیان مقیم داخل چه می‌کردند؟

2- رئیس‌جمهور از تیم‌های والیبال و دومیدانی به خاطر پیروزی‌های چشمگیرشان تقدیر کرد، به هر بازیکن یک پژو هدیه داد و به تیم فوتبال گفت که از این تیم‌ها یاد بگیرد. من همیشه معتقدم که بین تیم‌های ورزشی ایران بی‌لیاقت‌ترین تیم، تیم فوتبال است که اتفاقا بیش‌ترین توجه‌ها را هم به خود معطوف کرده. درک این مطلب از سوی دولت، قدم خوبی در جهت شایسته سالاری محسوب می‌شود.    

3- سازمان بازرسی کشور اعلام کرد که پیش‌دانشگاهی پرهزینه و بی‌فایده است و باید حذف شود و دروس آن با دانشگاه تلفیق شود.

4- امسال نیروهای مسلح تعداد معافیان نخبه را افزایش داد. 100 نفر اول رشته‌ی ریاضی، و 50 نفر اول بقیه‌ی رشته‌ها به شرط انجام یک پروژه‌ی تحقیقاتی از سربازی معافند. فکر خوبی هم هست که هم باعث افزایش منابع علمی نیروهای مسلح می‌شود و هم عده‌ای را از کلاغ‌پر رفتن نجات می‌دهد!

قانون کتز!

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٤

Katz's Law
People and nations start using the brain only after trying everything else.
این جمله رو تو یه سایت معما دیدم. قانون جالبیه ها!

اینجا ایران است!

شنبه ۱۳۸٦/٥/۱۳

پریروز- خبر سراسری : وزیر کشور اعلام کرد که انتخابات بعدی به صورت کامپیوتری برگزار می‌شود. برای این منظور افراد شرکت‌کننده در رای گیری، با شناسه‌ی کد ملی و با در دست داشتن کارت ملی در انتخابات شرکت می‌کنند. تا پایان امسال هم کارت‌های باقیمانده (که گویا تعدادشان کمتر از 1 میلیون است) به دست صاحبانشان می‌رسد.

 

امروز- برنامه‌ی خانواده : وزارت کشور فراخوان طراحی کارت ملی اعلام کرده است. طرح برگزیده بر اساس اصالت، خلاقیت و زیبایی انتخاب می‌شود. شرایط ارسال طرح ....

 

خبر اول که خبری بسیار خوب است. اما نظر شما در مورد ترتیب این خبرها چیست؟ فراخوانی با دو سه سال تاخیر! همین است که گواهینامه‌ی من و زهرا و خواهر و برادرم که به فاصله‌های 6 ماهه گرفته شده‌اند هیچ شباهتی به هم ندارند!

به هر حال، خدا هنوز من را دوست دارد!!

شنبه ۱۳۸٦/٥/۱۳

یه حسی بود دلم خواست یه یادداشت بنویسم، ولی دیگه حسش نیست! خیلی هم جدی نگیرید. شاید هم خیلی یادداشت قشنگی نمی‌شد! "ابراز ندامت" رو می‌پذیرم، این هم ادامه‌ی ماجرا:

یه شب توی اصفهان "این‌دونفر" رفتند بیمارستان و من اونجا تعدادی آدم "لت و پار" شده دیدم و شکرگزار سلامتیم شدم. همین!!

ماجراهای ما و نانوایی محل

شنبه ۱۳۸٦/٥/۱۳

قوانین جاری بین آدم‌ها فقط شامل قوانین مکتوب نمی‌شوند. کم نیستند قاعده‌های نانوشته‌ای که بین آدم‌ها وجود دارد و همه آن‌ها را پذیرفته‌اند و زیر پا گذاشتن آن‌ها اگرچه جریمه‌ی قانونی ندارد اما باعث اعتراض‌های آشکار از طرف بقیه‌ی افراد جامعه می‌شود. این قواعد فایده‌های زیادی هم دارند و اصولا برای نظم بخشیدن بیش‌تر به امور و سهولت در کارها رواج پیدا کرده‌اند اما گاهی هم دست و پا گیر یا احمقانه به نظر می‌رسند.

بحث من البته انقدرها هم جدی نیست اما به یکی از درگیری‌های هفتگی "این‌دونفر" تبدیل شده. یکی از قواعدی که در محیط کوچک البته مهمی به نام نانوایی رواج دارد (من از تاریخچه‌ی آن بی‌خبرم اما از کودکی آن را به یاد دارم) وجود صفی به نام صف تکی است. احتمالا علت پذیرش چنین قاعده‌ای از طرف عموم ساده کردن کار برای افرادی بوده که عجله دارند و چون گرفتن یک نان در سرعت کل سیستم تأثیر اساسی ندارد و از طرفی احتمالاً چنین اتفاق و ضرورتی برای هرکس ممکن است پیش بیاید، همه آن را پذیرفته‌اند.

از کودکی‌ام به یاد دارم که روش کار به این صورت بود که اگر کسی به نانوایی می‌رسید و فقط یک نان می‌خواست جلو می‌رفت و این مطلب را اعلام می‌کرد. نانوا هم بدون نوبت یک نان به او می‌داد و کسی هم اعتراض نمی‌کرد. تعداد این افراد آن موقع‌ها کم بود. اما مزایای این وضعیت باعث افزایش مشتری‌های این روش شد تا جایی که کم‌کم صف جدایی تشکیل شد که مردم در آن به طور مجزا به نوبت می‌ایستادند.

حالا مشکل این‌جاست که افراد این صف چطور و با چه ترتیبی نسبت به صف چندتایی باید نان بگیرند. سر این قضیه تقریبا همیشه در نانوایی ما بحث است. تجربه به "این‌دونفر" نشان داده که به طور میانگین متقاضیان صف تکی بیش‌تر از صف چند تایی است. از طرفی طبق قاعده‌ی جاری هر دو صف باید به صورت یک‌درمیان سرویس داده شوند و از طرفی قاعده‌ی دیگری به شما اجازه نمی‌دهد که اگر یک نان می‌خواهید در صف چند تایی بایستید! به این ترتیب شما یا باید وارد نانوایی شوید و ببینید که متقاضیان چند نان که از شما دیرتر آمده‌اند زودتر از شما مرخص می‌شوند یا این‌که بالاجبار چند نان بگیرید (حتی اگر فریزرتان جایی برای نان اضافه نداشته باشد).

از طرفی هنوز این دیدگاه در مردم وجود دارد که صف تکی برای سرعت بخشیدن است و به این ترتیب همیشه بحث و مشاجره‌ای سر این قضیه در نانوایی وجود دارد.

جالب این‌جاست که کسی هم فکری به حال این قضیه نمی‌کند و گویا انقدر این قاعده پذیرفته شده است که کسی فکر برهم زدن آن را هم به ذهن راه نمی‌دهد.

این قضیه من را به یاد داستان گربه و صومعه‌ی پائولو کوئیلو می‌اندازد.

روستایی به نام تهران

شنبه ۱۳۸٦/٥/۱۳

چند روز پیش در منزل یکی از آشناهامون بودم که توجهم به نقشه‌ی تهران که روی میز افتاده بود جلب شد. پشت نقشه، بناها و جاهای دیدنی تهران معرفی شده بود به علاوه‌ی تاریخچه‌ی مختصری از شهر تهران. مضمون جمله‌ی اول تاریخچه این بود: حدود 200 سال پیش تهران یکی از روستاهای اطراف ری محسوب می‌شد که به خاطر باغ‌های میوه، آب گوارا و چنارهای زیبایش کم‌کم مورد توجه پادشاهان قرار گرفت.

جالبه که تهران اصلاً پیشینه‌ی تاریخی خوبی نداره و تازه هرچی هم پادشاه‌های قدیم کاخ و بنا توش ساختند الان جاهایی از تهرانه که به راحتی قابل دیدن نیست مثلاً اطراف راه‌آهن یا حتی پایین‌تره که ما معمولاً راهمون نمی افته. فکر کنم اولین پادشاهی که باعث شد تهران اینقدر بزرگ بشه و پیشرفت کنه رضاخان بود که کاخش رو برد توی سعدآباد ساخت. ولی الحق سرعت پیشرفت خیلی بالا بوده. 200 سال پیش تهران یه روستا اطراف ری بود حالا ری شده یه روستا اطراف تهران، اونم چه تهرانی!!

امنیت اجتماعی

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٠

امشب در کوچه‌ی جلوی خانه‌ی ما که 2 کوچه آن‌طرف‌‌تر از خوابگاه دختران دانشگاه شریف است، برای چندمین بار کیف یک دختر دانشجو را زدند. بیچاره هر چقدر التماس کرد نه تنها دل دزد بی‌انصاف به رحم نیامد (که انتظاری جز این نمی‌رفت) هیچ آدم دیگری هم تکانی به خودش نداد. تا 10 دقیقه‌ای داد و فریادهای آن بیچاره را شنیدیم. یکی دو ماه پیش هم در همین کوچه عین همین اتفاق برای یک خانم دیگر افتاد. البته دیدن این صحنه برایم سخت‌تر از دیدن صحنه‌ای که یک دختر سوار یک ماشین داد می‌زد که راننده قصد دارد او را بدزدد و بیچاره در ماشین را باز کرده بود تا خودش را به بیرون پرتاب کند، نبود. تنها کاری که آنروز توانستم بکنم تماس با پلیس 110 بود و هنوز هم که هنوز است دلم می‌خواهد بدانم بر سر آن بینوا چه آمد.

هر از چند گاهی که شاهد التماس‌های قربانیان عدم وجود امنیت اجتماعی می‌شوم، حتی تصور این‌که به جای آن‌ها باشم، به شدت آزارم می‌دهد.

ابراز ندامت

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٠

این‌جانب در این‌جا در حضور همه‌ی خوانندگان محترم، از صاحب اصلی این وبلاگ عذرخواهی نموده و مراتب پشیمانی‌ام را ابراز می‌دارم!

زهرا خانوم! بنده که چندین مرتبه اعلام کردم که سوءتفاهم شده و حضرت‌عالی برداشت اشتباهی از منظورم داشته‌اید. حالا هم اگر ادامه‌ی مطلب را ننویسی مجبور می‌شم خودم بنویسم! فقط اشکالش این‌جاست که اون‌شب خدا برای من اشاره و پیغام نفرستاد و ممکنه من فقط ظاهر ماجرا رو درک کرده باشم.

 

پ.ن. جهت پیشگیری از عواقب نوشتن این پست، همین جا اعلام می‌کنم این عذرخواهی به درخواست خود زهرا به صورت علنی در این‌جا بیان شد.

خدا هنوز من را دوست دارد

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

وقتی فکر می‌کنم یکی اون بالا نشسته که همه چیز رو در مورد من و بقیه‌ی دنیا می‌دونه، حس عجیبی پیدا می‌کنم. اغلب بهش فکر نمی‌کنم ولی یه وقت‌هایی یه هو صدام می‌زنه: "آهای! من حواسم به تو هست. تو هم حواست به من هست؟ می‌دونی داری چی کار می‌کنی؟" وقتی صدام می‌کنه اولش می‌ترسم. می‌ترسم اشتباهی کرده باشم. بعدش فکر می‌کنم که چه کاری انتظار داشته که انجام بدم ولی من متوجه نبودم. بعدش خوش‌حال می‌شم که هنوز داره به من توجه می‌کنه. مطمئن می‌شم که هنوز حواسش به من هست و منو به حال خودم نذاشته. بعدش مثل نوزادی می‌شم که بغل مامانش رو پیدا کرده، آرام و امن.

 

این روزها که گذشت روزهای عجیبی بود. انگار چند روزی در این دنیا نبودم. فرنوش نوشته که درگیر المپیاد بودیم و یک عالمه حرف نگفته داریم. تو همین یک ماه، چند بار منو صدا کرد. آخرین بار اصفهان بودیم. خیلی بلند سرم داد کشید.  شب دوم یا سومی بود که رفته بودیم اصفهان.

 

پی‌نوشت 1: تموم شد! همین! وقتی تا این‌جا نوشتم، به فرنوش نشونش دادم و گفتم می‌خوام ماجرای اون شب رو که با هم رفتیم بیمارستان بنویسم. فرنوش گفت که این به بقیه ربطی نداره. من هم دیگه بقیه‌اش رو ننوشتم. برای خوانندگان عزیزِ "این دو نفر"، به ویژه خودِ "این دو نفر" متأسفم، چون اگه می‌نوشتمش یادداشت قشنگی می‌شد.

 

پی‌نوشت 2: فرنوش خانوم! حالا خوبت شد؟

درگیری در یک ماجرا و پی‌گیری صداقت در خبرها!

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

5/5/86

قرن ما یعنی قرن اطلاعات. بخش مهمی از این اطلاعات یعنی خبر. زندگی ما با شنیدن و خواندن خبرها عجین شده. کسی که در این روزها از اخبار این سو و آن سوی دنیا بی‌خبر باشد به نوعی بی‌سواد محسوب می‌شود. یکی از مشکلات و دغدغه‌ها در این زمینه اطمینان از راستی و درستی خبرهاست. همیشه هم دیده و شنیده‌ایم که خبرگزاری‌ها یکدیگر را به دروغ‌پردازی در اخبار متهم می‌کنند و ادعای صحت خبرهای خود را دارند. افراد پیگیر خبر هم که دخالتی در ماجراها ندارند اصولا کاری نمی‌توانند بکنند جز این که یا به یک خبرگزاری اعتماد کنند و یا با کنار هم گذاشتن اخبار مختلف، راست و دروغ ماجرا را با تلاش و کنکاش خود مشخص کنند.

نکته‌ی جالب برای من همیشه این است که با وجود "کوچک بودن دنیای ما" که در آن هر کس می‌تواند به طور متوسط با 6 واسطه به هرکس دیگری در دنیا دست بدهد(!) چقدر قدرت خبرگزاری‌ها برای وارونه کردن یک ماجرا زیاد است. اتفاقی که 2 کوچه آن‌طرف تر از خانه‌ات رخ داده را از هر خبرگزاری به گونه‌ای دیگر می‌شنوی.

قضیه وقتی جالب می‌شود که خودت درگیر ماجرا باشی و به دنبال کردن خبرهای مربوط به آن بپردازی و بدتر از همه این‌که ماجرا سیاسی هم باشد! من این تجربه را به صورت جدی در مورد دفن شهدای گمنام در دانشگاه شریف داشته‌ام.

اما بحث من در این‌جا در مورد وارونه جلوه دادن خبرها نیست چون قضیه‌ای که این‌بار درگیرش بودم سیاسی نبود که نیاز به دروغ‌پردازی داشته باشد.

در جریان المپیاد یکی از تفریحات ما در اصفهان سر زدن به خبرگزاری‌های ایسنا و ایرنا و ... در مورد المپیاد بود. برای ما که تا حدودی درگیر جزئیات ماجرا بودیم بعضی از خبرها و شرح وقایع آن‌ها به نوعی لطیفه محسوب می‌شد! از غلط نوشتن مداوم نام اعضای کمیته‌ی علمی گرفته تا مدال‌آور کردن من و زهرا و الهام ! خبرهای داغ از مرگ گُرکُفسکی! انتقال سمت ریاست از سپهری به اجتهادی! و و و ...

یکی از جالب‌ترین خبرها در مورد ‌موضوع سوالات بخش نظری بود. در این خبر اعلام شده بود که سوالات امسال ایران بر مبنای انرژی هسته‌ای طرح شده است! من واقعا انگیزه‌ی این خیال‌پردازی را نفهمیدم.

حالا بد نیست شما سری به سوالات المپیاد بزنید و اگر توانستید هر گونه ارتباطی بین آن‌ها و چیزهایی از قبیل انرژی، هسته، صلح یا بمب پیدا کردید به کمیته‌ی علمی خبر دهید!

ایرانی مهمان نواز یا ایرانی از خود مُتُشَکِر!

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

۵/5/86

در طول دوره‌ی المپیاد هر از چندگاهی از مهمانان خارجی تشکری به سوی دست‌اندرکاران روانه می‌شد (علنی یا شخصی) مبنی بر مهمان‌نوازی ما ایرانی‌ها. این مساله نکته‌ی جدیدی نیست (بماند که این‌جانب همیشه مشکل جدی دارم در تفکیک قایل شدن بین مهمان‌نوازی و هیجان زدگی ناشی از دیدن آدم خارجی!)

نکته‌ی جدیدی که من در طول این دوره به خصوص از طرف کمیته‌ی اجرایی و فرهنگی المپیاد شاهدش بودم، نوشابه باز کردن ایرانی‌ها برای خودشان بود!

روزنامه‌ی فرهنگی المپیاد 38ام با عنوان Symmetry هر روز چاپ می‌شد. یکی از مهم‌ترین انگیزه‌های المپیادهای بین‌المللی علمی، فرهنگی و ورزشی در تمام دنیا ایجاد روابط بر مبنای صلح و انتقال فرهنگ بین ملل مختلف بوده و هست. (حداقل نگاه بقیه‌ی دنیا به چنین پدیده‌هایی بر این مبناست.) انتظار می‌رفت که در طی این 10 روز، در این روزنامه از شرکت کنندگان مختلف به عنوان نماینده‌ی کشورشان استفاده شود و حرف‌های مختلفی زده شود.  اما انگار (البته بنده در این زمینه شک ندارم و می‌توانم به سخنرانی معاون وزیر هم استناد کنم) نگاه کادر اجرایی المپیاد به این پدیده، پیدا شدن فرصتی برای به رخ کشیدن صفات واقعی و افسانه‌ای ایرانیان به بقیه‌ی دنیا بود.

 Symmetry در به پیش راندن این قافله سهم کوچکی داشت! اینکه این روزنامه در تمام مدت از فرهنگ ایرانی تعریف می‌کرد و پیشینه‌ی علمی ایران را با روغن داغ اضافی به رخ می‌کشید و به صورت پیوسته از طرف شرکت کنندگان در مورد خوبی و مهمان نوازی ایرانی نقل قول می‌کرد در برابر اتفاقاتی که در اختتامیه رخ داد خیلی مهم نبود.

در جلسه‌ی اختتامیه مراسم توزیع مدال به نحوی انجام شد که تنها موجودات بیچاره‌ای که هیچ‌کس برایش مهم نبود به روی سن می‌روند و خیلی زود وادار به ترک سن می‌شوند دانش‌آموزان شرکت کننده‌ی مدال‌آور بودند. نزدیک 20 نفر، از نماینده‌ی محله‌های اصفهان گرفته تا معاون وزیر و سرپرست معلمین مراقب امتحان با کلی تعریف و تمجید به بالای سن دعوت می‌‌شدند و همه برایشان کف می‌زدند. بعد اسم بچه‌ها تند و تند خوانده می‌شد و به محض اهدای جوایز از آن‌ها که گاهی تمایل داشتند روی سن بمانند تا اعضای گروهشان از آن‌ها عکس بگیرند، خواسته می‌شد که سن را ترک نمایند! (این در حالی است که گویا در کشورهای دیگر اهدای جوایز حداکثر توسط 3 یا 4 نفر انجام می‌شود)

مجری محترم هم مدام از دست‌اندر کاران ایرانی و مهمان‌نوازی آن‌ها تشکر می‌کرد.

یک اتفاق جالب دیگر هم افتاد. در مراسم شام آخر که برای خداحافظی ترتیب داده شده بود و گویا بچه‌ها پس از 1 هفته با هم بودن کم کم دچار دلتنگی شده بودند و در حال خداحافظی و رد و بدل کردن آدرس و عکس و ... با هم بودند. یک دفعه یکی از راهنماهای تیم‌ها (در مورد این راهنماها هم حرف برای گفتن زیاد هست که شاید زهرا گفت!) با صدای بلند داد زد "خب در این قسمت برنامه بچه‌ها (مهمان‌ها) می‌خواهند از راهنماهای تیمشان (میزبان‌ها) تشکر کنند! به این منظور همگی در کنار فلان حوض جمع شوید." البته ما جمع باشکوهی را برای انجام این فریضه در کنار حوض مذکور رویت نکردیم!  اما واقعا تصورش را بکنید یک مهمان به خانه‌ی شما آمده و شما بعد از پذیرایی در انتهای مهمانی با صدای بلند اعلام کنید "خب در این لحظه شما می‌خواهید از ما تشکر کنید!"

من واقعا نفهمیدم این رفتار عجیب را چطور هضم کنم. تا جایی که من می‌دانم چنین رفتاری در فرهنگ اصیل ما جایی نداشته.

المپیاد فیزیک آمد و رفت!

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

۴/5/86

یک و نیم ماه پیش که با موافقت دکتر اجتهادی به کمیته‌ی علمی المپیاد پیوستیم فکر نمی‌کردیم که همه چیز انقدر زود و شیرین بگذرد. گرچه فعالیت‌های "این دو نفر" به عنوان اعضای نوپای گروه در مقایسه با بقیه ناچیز بود اما در طول این مدت احساس خوبی از همکاری در این کمیته داشتیم.

دادن امتحان‌های 5 ساعته برای تست سوالات یک هفته قبل از شروع المپیاد، تایپ اسامی شرکت کنندگان و مصححین، چک کردن فوتورزیستورهای ست‌آپ دستگاه آزمایش، 24 ساعت بیداری برای چیدن سالن امتحان تجربی، شرکت در جلسات بحث سوالات (discussion) و تصحیح (moderation) همه و همه کلی خاطره‌ی خوب برایمان به جا گذاشت.

قطع بودن پرشین بلاگ بهانه‌ی خوبی بود برای ننوشتن از این اتفاقات! اما واقعیت این بود که محرمانه بودن فعالیت‌ها پیش از امتحان و درگیری‌های 24 ساعته در طول 10 روز المپیاد، امکان و فرصتی برای نوشتن پست جدید در این زمینه به ما نمی‌داد.

دوستان وبلاگ نویس دیگر، جزئیات را با دقت بیشتری شرح داده‌اند که حتما دیده‌اید یا می‌توانید ببینید: از جمله باغ بهار (به عنوان مصحح)، راز نو (به عنوان یکی از نزدیکان طراحان سوالات!)، مربی تیم آمریکا (به عنوان یک مهمان خارجی) و... .  

فواید جنبی این همکاری برای شخص بنده از چند منظر قابل بررسی است:

1-      دیدن تعدادی از دوستان وبلاگ‌نویس از نزدیک که قبلا زیارت نشده بودند! (بهار و سانلی، خط قرمز و ...)

2-      دیدار مجدد دوستان دیرین که هر کدامشان امروز در جایی از دنیا سرگرم کار خویش‌اند. (علی‌رضا، طاها، ...)

3-      چند روز در کنار کسانی بودم که همیشه از بودن در کنارشان لذت می‌برم و هم‌صحبتی با آن‌ها برایم شیرین است (سامان و سیما، نیما، آقای فاضلی و ...)

4-      آشنایی با تعدادی از اساتید که همگی افرادی محترم و دوست داشتنی هستند (آقای دکتر نهال، خانم دکتر خرازی، آقای دکتر لران و ...)

5-      آشنایی با تعدادی دوست جدید که امیدوارم رابطه‌ی ماندگاری با هم داشته باشیم (مرتضی، پویا، الهام، آرمان، فرشید. این بچه‌ها که همگی المپیادی هم بوده‌اند در به ثمر نشستن بخش تجربی امتحان نقش بزرگی داشته‌اند)

6-      رکورد دیدن استاد راهنمایم را در 5/2 سال اخیر شکستم!

برگزاری المپیاد جهانی فیزیک حادثه‌ی مهمی برای کشور ما محسوب می‌شد. خوشحالم که نقشی هرچند ناچیز در بخش علمی آن داشتم.

اعتیاد وبلاگی

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

4/5/86

تا همین دو ماه پیش که تریبون آزاد "این دو نفر" برای واگویه‌ی سروده‌های ذهنی این جانب وجود نداشت باور نمی‌کردم تحمل چند روز دوری از وبلاگ را نداشته باشم. قطع بودن سایت پرشین‌بلاگ علاوه بر احساس خفگی ناشی از تجمع حرف‌های نزده در گلو، یک بدی دیگر هم دارد که عبارت است از محرومیت از خواندن چند وبلاگ دوست‌داشتنی مانند بارباماما.

حالا بدتر از همه این که این قطعی درست مصادف باشد با برگزاری المپیاد و سه نفر وبلاگ نویس کمیته‌ی علمی (این دو نفر+بارباماما) همگی پرشین بلاگی باشند.

در این مدت کلی حرف برای گفتن بود که در گلو ماند. امروز هم که دارم این پست را می‌نویسم ،پیغام دلنشین "سایت پرشین بلاگ در حال بروزرسانی می‌باشد. لطفا چند روز بعد مراجعه کنید."  هم‌چنان در حال ضد حال زدن است!

در مورد این قطعی شایعاتی هم شنیده‌ایم که البته به آن دامن نمی‌زنیم!

فعلا پست‌هایم را با ذکر تاریخ دستی در آرشیو کامپیوترم نگه می‌دارم تا بعد.

پ.ن امروز فهمیدیم که آرمان هم وبلاگ داره! احتمالا تا چند روز دیگه می فهمیم که همه ی اعضای کمیته علمی وبلاگ دارن! البته انگار آرمان هم در اصفهان فرصتی برای گذاشتن پست نداشته.

خودمان را پیدا کردیم!

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

امروز فهمیدم که پسوند پرشین‌بلاگ از دات کام به دات آی‌آر تغییر کرده. پس ما بودیم و خودمان خبر نداشتیم ! امروز کلی پست خاک خورده‌ی آرشیو شده‌ام را می‌گذارم این‌جا.