این دو نفر


ده‌گانه

شنبه ۱۳۸٦/٦/۳۱

1- امروز اولین روز سال تحصیلی جدید برای من بود. سمینار ماده چگال نرم (دکتر اجتهادی) و کلاس میدان‌های آماری (دکتر کریمی‌پور) رو شرکت کردم و در پایان روز، تبدیل شدم به یک گلوله‌ی انرژی!! از اون انرژی‌هایی که حال آدم رو تا وسط‌های ترم خوب نگه می‌داره! نمی‌دونم چرا فرنوش احساس نمی‌کنه، امروز خودِ خودِ اول مهر بود.

2- قالب جدید منزل‌گاهمون به مناسبت شروع فصل زیبای پاییزه. عکس پاییز ِ بالای صفحه رو فرنوش از توی یکی از کتاب‌هایی که از ژاپن با خودش آورده بود، پیدا کرده و زحمت بقیه‌اش رو هم کشیده. فرنوشی! دست شما درد نکنه.

3- این "آتش بدون دود" عجب جادویی داره! جرأت نداشتم جلد هفتمش رو بخونم، چون می‌دونستم همه توش کشته می‌شن. اوایل ماجرا، اعدام "یاشا شیرمحمدی" برام خیلی دردناک بود. اولین اعدام داستان بود. خیلی غصه خوردم. ولی این جلد آخرش، کشتارگاه بود! هر سه-چهار صفحه یه بار، یه نفر کشته می‌شد. همه رو تحمل می‌کردم ولی از تموم شدن "آلنی" می‌ترسیدم. وقتی وصیت‌نامه‌ی "آلنی" رو می‌خوندم، چنان گریه می‌کردم که فرنوش مسخره‌ام کرد. فرنوش خانوم! می‌بینمت وقتی رسیدی بهش!

4- فیلم "نقاب" رو بالاخره دیدم. به قول فرنوش، از سطح فیلم‌های امروزی ایران، یه پله بالاتر بود. واقعاً هیجان‌زده شدم.

5- یه خاطره هم از آخرین سفرم با قطارهای شش‌تخته‌ی تهران-اندیمشک براتون بگم. با یه پیرزن عرب هم‌کوپه بودم که داشت از زیبایی یکی از دخترهای فامیلش تعریف می‌کرد و می‌گفت: "این دختر خیلی خوشگله. عین یانگومه! موهای بور و بلند تا روی کمر، پوستِ سفید و چشم ِ رنگی، قد بلند و خوش‌اندام!!! یکی دیگه از هم‌کوپه‌ای‌هام یه دبیر دینی بود که 28 سال سابقه‌ی تدریس داشت و تمام نگرانیش این بود که قطار تأخیر داشته باشه و نتونه فردا، تکرار ِ "یانگوم جان" رو ببینه!

6- نمی‌دونم چرا ماه رمضون امسال این‌قدر بی‌مزه است! هنوز هیچ افطاری‌ای بهم نچسبیده. دلم یه افطاری N نفری می‌خواد. البته N نفرش آشنا باشن ها! مثل افطاری دانشکده‌ی فیزیک، افطاری خوابگاه، افطاری دانشکده‌ی ریاضی، افطاری‌هایی که قدیم با هم‌دوره‌ای‌ها جلوی بوفه‌ی دانشگاه می‌خوردیم. آخ که دیگه هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

7- از هم‌دوره‌ای‌هام گفتم. خیلی دست بالا بگیرم، پنج نفرشون ایرانند. تعداد کسایی که "این‌دونفر" توی دانشکده بهشون سلام می‌کنن، روز به روز کم‌تر و کم‌تر می‌شه. " این‌دونفر" آخرین بازمانده‌ها از گذشته‌های دورند که اون‌ها هم کم‌کمک دارند بهترین تصمیم زندگی‌شون رو می‌گیرند!!

8- کمی هم از آقای رییس‌جمهور! از همگی دوستان تقاضا می‌کنم که "تو رو خدا یکی منو از این کابوس بیدار کنه!!!" یکی بگه این سه سال همه‌اش خواب بوده و مملکت هنوز هم سر ِ جاشه! تصمیم اخیر دولت در مورد حذف سه تا صفر از جلوی واحد پول کشور، رو شنیده بودید؟! خداییش چند سال باید فکر می‌کردید تا این کار به ذهنتون برسه؟!

9- دیروز توی فروشگاه، دو کیلو گوشت، هفده هزار تومن بود! کسی می‌دونه قصابی محله‌ی آقای رییس جمهور گوشت رو کیلویی چند می‌ده؟!

10- این دیگه آخرین شماره‌ی یادداشتمه! سیمای عزیز اخیراً یه چیزی در مورد "گدایی بنزین" نوشته. داشتم فکر می‌کردم که این روزا، این کلمه‌ی "گدایی" چه‌قدر به کلمه‌ی "بنزین" میاد! مردم و مسؤولین وقتی به مسأله‌ی بنزین می‌رسن، عزت نفس یادشون می‌ره. حالم از این وضع به هم می‌خوره! "تو رو خدا یکی منو از این کابوس بیدار کنه!!!"

ببخشید که طولانی شد.

پیر شديم، رفت!

چهارشنبه ۱۳۸٦/٦/٢۸

دیروز اولین روز سال تحصیلی جدید بود و بدترین شروعی که در تمام سال‌های رفتن به مدرسه و دانشگاه داشتم. با وجود این که شروع سال تحصیلی و مقطع جدید هم زمان شده بودند، اما هیچ هیجانی نبود. هیچ خاطره‌ای زنده نشد. هیچ احساس نویی به من دست نداد.

چراییش را نمی‌دانم. شاید بیش‌تر از همه به این خاطر که دیگر بین دوستان هم‌دوره‌ام نبودم و بدتر از همه این که زهرا هم کنارم نبود. دانشگاه شل و وارفته به نظر می‌رسید. کلاس درس زنده نبود.

ما پیر شده‌ایم یا اتفاق دیگری افتاده؟

اصلاً نمی‌دانم چرا این حرف‌ها را این جا می‌زنم.  

به هرحال شروع سال تحصیلی بر همه‌ی دوست‌داران علم و دانش مبارک! اگر هیجانی دارید و به قول آن بچه‌‌ی توی تلویزیون "خوشحال هستید" ما را هم یاد کنید.

اوقات پرخاطره

شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٤

ماه رمضان شروع شد و با خودش کلی خاطره آورد. هیچ وقت نتونستم بفهمم احساس من در این ماه مربوط می‌شه به خاطراتی که به صورت همواره‌ای ازش دارم (مثل نوروز باستانی که به خاطر خاطره‌هاش دوست‌داشتنیه) یا این‌ که واقعاً چیزی توش هست که این احساس رو بهم می‌ده؟

لحظه‌های سحر و افطار به جای خود، اما یه چیزی هست که من رو تو این ماه به طرز عجیبی آروم می‌کنه. مثل مواقعی که با پوشیدن یه لباس موقر احساس می‌کنی باید موقر راه بری و آروم حرف بزنی با شروع این ماه بی‌هیچ اختیاری، از درون احساس آرامش و وقار می‌کنم. کاش این احساس رو برای همیشه می‌تونستم حفظ کنم.

راستی بوی پاییز هم بد جوری می‌یاد. سرماش رو تو بادهای سرد دم غروب می‌شه حس کرد. گرچه پاییز برای من فصل غم‌انگیزیه ولی اگه این بویی که گفتم رو اول مهر حس نکنی کلی خاطره، فرصت زنده شدن رو از دست می‌دن.

تو شهر من، همدان، صدای خش‌خش خرد شدن برگ‌ها زیر پا، جزء جدایی ناپذیر شروع پاییزه. منم مثل ندید-بدید‌ها هرجا برگ خشک کوچیکی رو زمین در فاصله‌ی کم می‌بینم می‌رم و پام رو می‌ذارم روش تا این احساس شیرین رو فراموش نکنم.

رمضان و پاییز خوبی داشته باشید.

هم‌قطاری‌ها

شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٤

مسافرت با قطارهای شش‌تخته‌ی تهران-اندیمشک، مثل پیکان‌هایی که توی تهران مسافرکشی می‌کنند، از اون چیزهاییه که اگه روزی خارج از وطن باشم حتماً دلم حسابی براش تنگ می‌شه. به مدت دو الی سه ساعت با پنج تا آدم بسیار متفاوتِ دیگه، در یک فضای کوچیک، فقط به اندازه‌ی نشستن کنار هم، هم‌سفر و هم‌صحبت می‌شی، با پنج زندگی مختلف آشنا می‌شی، پنج نفر رو روان‌شناسی می‌کنی، خلاصه که خیلی جالبه! هیچ نیازی نیست برای خودخواهی‌هاشون حرص بخوری و از اخلاق گندشون ناراحت بشی، چون فقط یک شب کنارشون هستی و اکثرشون رو دیگه حتی یک بار هم نخواهی دید. پیر، جوون، بچه، دانش‌جو، دبیر، خانه‌دار، همه جور آدمی رو می‌بینی. گاهی فکر می‌کنم ای کاش هر بار ماجراهایی رو که از زبون هم‌قطاری‌هام می‌شنیدم، بعد از هر سفر یادداشت می‌کردم که تا الآن یه دفترچه پر از خاطره‌های جور وا جور داشتم!

چند تا از این مسافرت‌هام خیلی به یاد موندنی بودند.

یه بار با پنج تا دانش‌جو هم‌قطار بودم. هر کدوم یه رشته: مدیریت، پزشکی، عمران، هنر و خودم که فیزیک می‌خوندم. خیلی شب خوبی بود. کلی حرف مشترک داشتیم که با هم بزنیم!

یه بار با دو تا پیرزن هم‌قطار بودم که هر دوشون مادر شهید بودند. یکی‌شون به طرز عجیبی فهمیده و باشعور بود. اون یکی هم به طرز بامزه‌ای همش از پول حرف می‌زد و این‌که چرا بابت پسرم که شهید شده به من پول نمی‌دن! فکر کنم داشتند از بنیاد شهید تهران برمی‌گشتند اندیمشک. برای شناسایی جنازه‌ی پسرهاشون رفته بودند. پیرزن پول‌دوسته با حرص می‌گفت: "یه چکمه‌ی سوخته و یه مشت خاک نشونم دادند و گفتند این پسرته. ولی من فهمیدم که نیست. دروغ می‌گفتند. من پسرم رو می‌شناسم." اون یکی بهش می‌گفت:" حالا اشکال نداره. میارنش بالاخره." بعدش که پیرزن پول‌دوسته از کوپه رفت بیرون، اون یکی پیرزنه گفت:" خیلی دل داره. طاقتش زیاده. رفته یکی یکی تابوت‌ها رو باز کرده و نگاه کرده. بعد هم دعوا کرده که چرا پولِ پسرم رو که رفته شهید شده، بهم نمی‌دین!" اون شب جلوی پیرزن‌ها خیلی خودم رو نگه داشتم ولی قبل از خواب دیگه نتونستم! ‌یک ساعتی گریه ‌کردم.

یه بار با یه خانم و دختر هفت ساله‌اش هم‌قطار بودم. آخرای سفر که دختربچه‌هه رفته بود توی سالن قطار، کنار پنجره ایستاده بود، خانومه برامون تعریف کرد که این دخترِ خودش نیست. مادربزرگ پیر و بداخلاقش نگهش می‌داشته و اصلاً دوستش نداشته. وقتی بچه‌هه یک ساله بوده، یکی از دوستای خانومه جریان رو براش می‌گه و خانومه، بچه رو از مادربزرگش می‌گیره. خانومه خیلی شخصیت جالبی داشت. با چنان عشقی می‌گفت: "من و شوهرم سه تا پسر داشتیم. این دختر هدیه خدا بود برای ما. بعضی شب‌ها دو تایی تا صبح می‌نشستیم و خوابیدنش رو نگاه می‌کردیم!"

یه بار با یه دختری هم‌قطار بودم که ماجرای جالب دزدیده شدن دبیر ورزشش رو توسط یه راننده تاکسی برامون تعریف کرد و این‌که با چه ترفندی خودش رو نجات داده. دفعه‌ی بعد با خود دبیر ورزشه هم‌قطار شدم و همون ماجرا رو خودش کامل‌تر برامون گفت!!

یه بار با یه دختر دبیرستانی (و مادرش) هم‌قطار بودم. دختره یک ساعت داشت ماجرای طلسم شدنش رو توسط مادر یکی از خواستگارهاش برام تعریف می‌کرد و این‌که از اون به بعد دیگه براش خواستگار نیومده تا این‌که خواب می‌بینه ... . ولش کنید. این یکی واقعاً داستانِ مزخرفی بود!

این یکی جالب‌تره: یه بار با یه خانوم روستایی و پنج شش تا بچه‌ی قد و نیم قدش هم‌قطار بودم. کوپه رو هوا بود. می‌چرخیدند، می‌پریدند، می‌دویدند، جیغ می‌کشیدند، تا این‌که تلفن همراه من زنگ زد. تصور کنید تمام مدتی که داشتم با تلفنم حرف می‌زدم، حدود 12-13 تا چشم در سکوت مطلق و بر جا میخکوب شده، داشتند من رو نگاه می‌کردند!!! یه لحظه فکر کردم نکنه شاخی چیزی روی سرم درآورده‌ام!

یه بار به علت نبودن بلیت قطار درجه یک، مجبور شدم با قطار درجه دو (محلی) تا تهران بیام. از اندیمشک تا تهران (مسیر 12 ساعته)، 18 ساعت طول کشید!! در اون سفر با عشایر غیور هم‌قطار بودم که گوش تا گوش توی سالن قطار نشسته بودند و توی ایستگاه‌های محلی پیاده و سوار می‌شدند. برادر یکی از خانم‌هایی که توی کوپه‌ی من بود، بدون در زدن وارد کوپه می‌شد. یکی از خانم‌های هم‌کوپه‌ای بهش گفت: "به برادرت بگو وقتی می‌خواد بیاد تو، در بزنه." خانم عشایری هم خیلی خونسردانه و ساده‌دلانه جواب داد: "آخه عادت نداره. وقتی کسی می‌خواد بره تو چادر که در نمی‌زنه!"

ده‌ها شب دیگه توی قطار یادم میاد که هر کدوم داستان خودش رو داشت.

قابل توجه فرنوش و بقیه‌ی دوستان: سفر با قطارهای شش‌تخته‌ی تهران-اندیمشک رو حتماَ تجربه کنید. واقعاً بی‌نظیره!

مشتی از خروار!

جمعه ۱۳۸٦/٦/٢۳

من اصولاً علاقه‌ی زیادی به بیرون رفتن و گردش در خیابان‌های این شهر شلوغ را ندارم و غالباً این کار را بر حسب اجبار و در مواقع ضروری انجام می‌دهم ولی جالب است که در اکثر موارد که پا را از خانه بیرون می‌گذارم با برخورد یا رفتار عجیب و غریبی از شهروندان محترم روبرو می‌شوم.

مثال‌های زیادی دارم برای گفتن که حوصله‌تان را سر خواهد برد اما چیزی که امروز دیدم یکی از بی‌نظیرترین این موارد بود.

در یکی از کوچه‌های اطراف خانه مشغول رانندگی بودیم، در مسیر قانونی و با سرعتی قانونی‌تر (که اگر نبود معلوم نبود آخر این داستان به کجا ختم می‌شد). پدری دست پسربچه‌ی سه-چهار ساله‌اش را گرفته بود و از کنار کوچه ولی در مسیر ماشین‌ها راه می‌رفتند. به فاصله‌ی نیم متری آن‌ها که رسیدیم ناگهان مرد، پسر بچه را در حالی‌که هنوز دستش را گرفته بود به جلوی ماشین هل داد (یا بهتر است بگویم پرت کرد). خواهرم به سرعت ترمز کرد و در این حین مرد با صدای بلندی که ما هم بشنویم گفت: "راه مال ماست بابا!" و بعد بچه را به طرف خود کشید و به راه رفتن ادامه داد. ما هم در کمال تعجب و شکه شده به راه افتادیم. از کنار آن‌ها که رد می‌شدیم زهرا سرش را از ماشین بیرون برد و به مرد گفت: "اگر ماشین به بچه می‌خورد چه می‌کردی؟" پدر دلسوز هم بلند داد زد: "اشکالی نداشت. دیه‌اش را از تو می‌گرفتم!" انگار همه در این شهر به نوعی جنون مبتلا شده‌اند. بیچاره آن بچه. خدا را شکر آنقدر کوچک بود که معنی جمله‌ی آخر پدرش را نفهمد و حیف که چند سال بعد در کنار چنین پدری، چه از آب در بیاید.

 

راستی تب "آتش بدون دود" مسری بود بدجوری دامن مرا گرفته. اگر نخوانده‌اید حتماً این کار را بکنید ولی وقتی بکنید که هفت شبانه روز برای خواندن بی وقفه‌اش وقت داشته باشید! در تحلیل آدم‌های دور و بر و اتفاقات روزمره‌ی زندگی تأثیر زیادی دارد.

آتش بدون دود

چهارشنبه ۱۳۸٦/٦/٢۱

"جوان بدون گناه نمی‌شود، آتش بدون دود."

یک ضرب‌المثل ترکمنی

 

"آتش بدون دود" اسم یک سری کتاب هفت جلدی، نوشته‌ی نادر ابراهیمیه. قطعاً من کوچک‌تر از اون هستم که بخوام از عظمت این کتاب چیزی بگم. در واقع، برای من همین بس که جزء مشتری‌های این کتاب باشم! هنر بی‌نظیر نادر ابراهیمی در نوشتن این کتاب، خواننده رو جادو می‌کنه. کسی رو ندیدم که این کتاب رو دستش بگیره و دلش نخواد که ساعت‌ها بشینه و بخوندش. داستان همیشه در اوج خودشه. هر لحظه احساس می‌کنی ماجرایی که در حال رخ دادنه، مهم‌ترین ماجرای داستانه، چراکه همین ماجرا، باعث اتفاق‌های بسیار مهم بعدی می‌شه و جهت‌گیری ادامه‌ی داستان رو تعیین می‌کنه.

موضوع این کتاب، سرگذشت قوم ترکمن در طول صد سال اخیره. در حقیقت، می‌شه گفت یک ماجرای تاریخی (و تا حدی سیاسی) در حال روایت شدنه، و البته با شخصیت‌های حقیقی که همین باعث جذاب شدن هر چه بیش‌تر داستان می‌شه. وقتی آدم کتاب رو می‌خونه حس می‌کنه صد سال رو با چشم خودش دیده و زندگی کرده. آن‌چنان نرم از گذشته شروع می‌کنه و به زمان حال می‌رسه که آدم گذر زمان رو احساس نمی‌کنه. هیچ بریدگی‌ای در طول داستان وجود نداره. ماجرا یک سیر کاملاً منطقی و بدون خطا داره. همه‌ی علت و معلول‌ها درست اتفاق می‌افتند. جالب این‌جاست که حتی جزئیات هم کاملاً منطقی هستند و هیچ کجای این هفت جلد کتاب، هیچ جمله‌ای رو نمی‌شه پیدا کرد که بشه حذفش کرد و مشکلی پیش نیاد!

 

در این‌جا، جا داره که یک مقایسه‌ای هم انجام بدم بین "آتش بدون دود" و "جواهری در قصر":

1- در هر دو تا، به این خاطر که مدت زمان نسبتاً زیادی (دو نسل یا بیش‌تر) نمایش داده می‌شه، آدم احساس می‌کنه که زندگی چه‌قدر هیجان داره و با چه سرعتی در حال دگرگون شدنه. بارها وقتی به این دو داستان ("آتش بدون دود" و "جواهری در قصر") فکر می‌کنم یاد زندگی خودم می‌افتم. بعد دوران زندگی خودم رو با مامان و بابام مقایسه می‌کنم و از این همه تحول، شدیداً شگفت‌زده می‌شم!!

2- هر دو به شدت اعتیادآورند! وقتی کتاب "آتش بدون دود" رو دستتون می‌گیرید و می‌خونید، دقیقاً مثل زمانی که دی‌وی‌دی "جواهری در قصر" رو توی سی‌دی‌رام می‌ذارید و نگاه می‌کنید، عطشی توی دلتون به وجود میاد که نمی‌تونید از جاتون بلند بشید و ساعت‌ها بی‌حرکت داستان رو دنبال می‌کنید بدون این‌که متوجه بشید! از یه طرف دلتون می‌خواد زودتر تموم بشه، از طرف دیگه دلتون می‌خواد تموم نشه! با این وجود، من این اعتیاد آرامش‌بخش رو بهتون توشیه می‌کنم. واشه من که خیلی لاژم بود، داداش!!!

3- شخصیت "یاشا شیرمحمدی" در "آتش بدون دود" بسیار شبیه شخصیت "گیومیونگ" در "جواهری در قصر"ه! هر دو نفر موجوداتی هستند که فطرت پاکی دارند و روحشون از خباثت در عذابه، از طرفی هر دو راه نادرست رو انتخاب کرده‌اند و لج‌بازی‌هاشون باعث می‌شه که زندگی‌شون رو از دست بدن.

درد دندانی کشیده‌ام که مپرس!!

شنبه ۱۳۸٦/٦/۱٧

این روزها دهنم داره سرویس می‌شه! هر هفته دارم می‌رم دندون‌پزشک تا بلکه چند سال غیبتم رو از مطب دندون‌پزشکی جبران کنم! علی‌رغم این‌که متولدین دی ترسو هستند ولی خوشبختانه من از دندون‌پزشکی نمی‌ترسم. فقط یه بار که بخشی از عصب‌کشی دندونم بدون بی‌حسی انجام شد، خیلی اذیت شدم.

قدر دندون‌های سالم‌تون رو بدونید!

جدای از درد عصب، چهل و پنج دقیقه باز بودن دهان تا نهایت ممکن، باعث پاره شدن کنار لبم شده بود و وقتی خمیازه می‌کشیدم اشک توی چشم‌هام جمع می‌شد.

قدر لب‌های به هم چسبیده‌تون رو بدونید!

دیروز هم دندون‌پزشکی بودم و دو تا دندون کنار هم توی دهنم هم‌زمان پر شدند. این بار یک ساعت و ربع دهنم تا نهایت ممکن باز بود. جالب بود که هر چه می‌گذشت این نهایت ممکن، کم‌تر و کم‌تر می‌شد! وقتی کار دندونم تموم شد دهنم فقط یک سانتی‌متر باز می‌شد! هیچ وقت به اندازه‌ی دیشب، از شام خوردن این‌قدر کلافه نشدم.

قدر لولای آرواره‌تون رو بدونید!

نتیجه‌گیری کلی:

قدر همه‌ی بدیهیات زندگی‌تون رو بدونید!

 

پی‌نوشت 1: فرنوش پیشنهاد کرد این بیت رو در وصف حال خودم بنویسم:

درد دندان دارم و دردش نمی‌داند کسی        داور دادار داند درد دندان‌درد را

 

پی‌نوشت 2: این یادداشت رو یک هفته پیش نوشته‌ام.

نخبگان میهن من‌

چهارشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٤

دو شب اخیر سریال‌های مورد علاقه‌ی ساکنین خانه‌ی ما با تاخیر 1 ساعته پخش شد. علت این تاخیر هم پخش سخنان رهبر و نخبگان در دیدار دو  روز قبل آن‌ها بود. ما هم که منتظر پخش سریال بودیم و از طرفی از این‌که هر چند دقیقه یک بار با دیدن یک چهره‌ی آشنا در جمع مذکور، توضیح مختصری در مورد او برای بقیه‌ بدهیم بدمان نمی‌آمد، تا حدی به این صحبت‌ها گوش کردیم.

من شخصا فکر می‌کنم که نخبه‌های یک جامعه افرادی هستند که اثرات متحول کننده و پایدار برای آن جامعه دارند. افرادی مانند کارآفرینانی که در صنعت، علم یا سیاست و اقتصاد کار چشم‌گیری می‌کنند و طبعا به همین دلیل انتظار هم دارم که به طور متوسط در رده‌ی سنی میان‌سالان قرار گیرند (طبق یک تحقیق رسمی اکثر افراد موفق و تاثیر گذار تاریخ، کار بزرگ زندگیشان را در دهه‌ی 40 زندگی انجام داده‌اند). این افراد اصولا هوش اجتماعی بالایی هم دارند.

ولی در تعریف مرسوم جامعه‌ی ما نخبه یعنی کسی که 3 سال در اتاقش را روی همه ببندد و بعد در یک امتحان مهم مثل کنکور یا المپیاد رتبه بیاورد (و طبعا سن نخبگی در کشور نخبه پرور ما حول و حوش 20 سال است!) . اصلا هم مهم نیست که رتبه‌ی این آدم در زندگی هیچ کس جز خود او تاثیری ندارد (جالب هم این جاست که در بین نخبه‌ها، المپیادی‌ها و کنکوری‌ها از مخترعین و محققین نخبه‌ترند!) . اصلا هم مهم نیست که این افراد هیچ تحولی در زندگی کسی ایجاد نکرده‌اند و به احتمال زیاد نخبه بودن و ماندن، وقتی برایشان نمی‌گذارد که چنین زحمتی را در آینده هم به خود بدهند.

من اصلا قصد جسارت به رتبه‌های برتر کنکور یا مدال‌آوران المپیاد را ندارم (که خیلی از این افراد از دوستان نزدیک و مورد احترام من هستند و در بین آن‌ها کسانی که دغدغه‌ی ایجاد تغییر و تحول در محیط اطراف خود را دارند کم نیستند) اما فکر می‌کنم نوع نگاه جامعه‌ی ما به این افراد اصلا درست نیست. کاش حداقل نام این افراد را "جوانان نخبه‌ی علمی کشور" می‌گذاشتند و با دادن یک عنوان عام به آن‌ها بار این اشتباه همیشگی را بیش‌تر نمی‌کردند.

در جلسه‌ی مذکور متاسفانه جز دو سه مورد خاص بقیه‌ی نخبگان!ی که به بیان مشکلات خود پرداختند به نظر بسیار سطحی و جزئی نگر می‌رسیدند.

به نظر شما واقعا مشکل امروز جامعه‌ی ما حقوق آدم‌های داخل باشگاه دانش‌پژوهان است؟ اصلا اگر باشگاه به کل حذف شود به نظر شما اثر خیلی بدی در علم کشور می‌گذارد؟ یا چقدر از مشکلات جامعه‌ی علمی، مربوط می‌شود به درس‌های اضافه‌ای که نخبگان المپیادی تمایل دارند در دانشگاه بگذرانند؟ چند درصد مشکلات به قطر تلسکوپ فلان مدرسه برمی‌گردد و چندتایشان به اینکه 4 نفر طلای المپیاد ادبی مجبورند کنکور بدهند؟!

این‌ها بخشی از مشکلاتی بود که دوستان نخبه‌ی ما در حضور رهبر مطرح کردند. از همه‌ی مشکلات کشور که بگذریم حتی اگر فقط می‌خواستید مشکلات علمی را مطرح کنید واقعا انقدر خوش‌بحالتان است که فقط از رهبر(!) بخواهید فلان درس شما را credit کند یا پول واحد اضافه تان را از شما نگیرد؟

این دوستان انقدر از گرفتن جوایز نقدی و غیر نقدی روز قبل خوشحال بودند که اصلا یادشان نیامد از این بگویند که بقیه‌ی دوستان دانشجویشان هم (که تفاوت خیلی فاحشی هم با آن‌ها از نظر استعداد ندارند جز این‌که مدال یا رتبه ندارند) در دوره‌ی تحصیلات تکمیلی برای امرار معاش مجبورند همراه درس کار کنند و هزینه‌ی رفتن به کنفرانس‌های بین‌المللی را خودشان بدهند.   

کسی در این جلسه یادش نبود که امروز یکی از بزرگ‌ترین مشکلات جامعه‌ی علمی کشور فیلترهای جور و واجور و عدم دسترسی به مجلات معتبر بین‌الملی است.

کسی از وضعیت بد استخدام فارغ‌التحصیلان دوره‌های تحصیلات تکمیلی حرف نزد. کسی از نامتعادل بودن امکانات و بودجه‌های علمی حرفی نزد. برای کسی نحوه‌ی توزیع ناعادلانه‌ی امکانات در دانشگاه‌های کل کشور مهم نبود (آخر همه‌ی دوستان نخبه در بهترین دانشگاه‌ها درس می‌خوانند!) و کسی به مشکلاتی که حق "مسلم ما" و "ماجرای هولوکاست"! در شرکت دانشجویان و اساتید در کنفرانس‌های بین‌المللی و چاپ مقالات ایجاد کرده اشاره‌ای نکرد و از آن‌جا که همه‌ی دوستان نخبه از سربازی معافند کسی نگفت که دانش‌جویان پسر برای شرکت در همایش‌های بین‌المللی مجبور به پرداخت چه ودیعه‌های سنگینی هستند و ... .

به نظر من نوع نگاه جامعه به نخبگان جز بالا بردن توقع آن‌ها که منجر به چنین نگاه خود محوری در آن‌ها می‌شود، اثر عمیق دیگری ندارد. به قول زهرا این نخبگان در موقعیتی که اکنون هستند و تا امروز که عنوان نخبه گرفته‌اند مگر برای کشور چه کرده‌اند (با این‌که احتمالا و شاید در آینده چه می‌کنند کاری ندارم) که متوقعند که کشور برای آن‌ها کاری بکند؟ جز این است که در یک امتحان که هزینه‌ی برگزاریش را همه‌ی اجتماع متحمل می‌شوند رتبه کسب کرده‌اند؟

تنها چیزی که موقع شنیدن این حرف‌ها شادم کرد این بود که تفاوت حرف زدن و نوع نگاه یک فیزیک‌خوان (علی‌اکبر ابوالحسنی) را با بقیه دیدم!

 

باخانمان

دوشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٢

ما بالاخره تونستیم یه خونه‌ی حدود 60 متری رو به قیمت 18 میلیون تومن رهن کامل، اجاره کنیم. البته هنوز نرفتیم توش، چون در حال رنگ شدنه. اگه خدا بخواد آخر همین هفته تموم می‌شه. از همدردی دوستانی که پی‌گیر بی‌خانمانی من بودند بسیار ممنونم.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: دیروز توی تاکسی نشسته بودم. سمت راستم فرنوش بود و سمت چپم یه پسری. موقع پیاده شدن کرایه‌ی خودم و فرنوش رو حساب کردم. یه هو پسره با خوش‌حالی و ذوقی که توی چشماش موج می‌زد به من نگاه کرد و گفت: "شما دو نفر رو حساب کردید؟!" من هم به خودم و فرنوش اشاره کردم. بعدش با ناراحتی و غصه گفت :" فکر کردم ... که ... هیچی ... ."

"این‌دونفر" هر چی فکر کردند نفهمیدند که پسره چه فکری کرده!!!

 

پی‌نوشت بی‌ربط‌تر: امروز توی یکی از این تاکسی‌های اتوبوسی که تازه مد شده نشسته بودیم. فرنوش در یک قدمی در نشسته بود و من هم کنارش بودم. وقتی حرکت کردیم آقای راننده در رو نبست! احساسی که آدم با نشستن کنار درِ باز ماشین پیدا می‌کنه، درست مثل احساس آدمیه که کنار پنجره‌ی هواپیما نشسته! خیلی کیف داشت. ولی من هر چی به فرنوش گفتم بیرون رو نگاه کن و لذت ببر، نگاه نکرد. چون تازگی‌ها مبتلا به "آتش بدون دود" شده!

 

پی‌نوشت خیلی بی‌ربط‌تر: این کتاب "آتش بدون دود" (نوشته‌ی نادر ابراهیمی) عجب چیز بی‌نظیریه! وقتی شروع می‌کنی به خوندنش، با تموم شدن هر جلدش غصه‌ات می‌گیره که داری به آخرش نزدیک می‌شی!! اگه تا حالا نخوندینش، لطفاً هر چه زودتر این کار رو بکنید چون به زودی "این‌دونفر" یه چیزی در موردش خواهند نوشت.

خاطرات زندگی دانش‌جویی

یکشنبه ۱۳۸٦/٦/۱۱

مهر ماه 79، وقتی که "این‌دونفر" سال اولی بودند، دکتر اردلان استاد فیزیک یک بودند. جلسه‌ای که نیرو را درس می‌دادند گفتند که تمام نیروهای دنیا چهار نوع هستند: گرانش، الکترومغناطیس، هسته‌ای ضعیف و هسته‌ای قوی. بعد از کلاس، رفتم و از دکتر اردلان پرسیدم: پس نیروی اصطکاک چیه؟!!!

ادبیات آقای رئیس‌جمهور

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٦

اصولا سعی می‌کنم از نوشتن مطالب جنجال‌برانگیز سیاسی، ملی و اجتماعی در این وبلاگ خودداری کنم. علتش هم این است که دوستان زیادی این وظیفه (اگر بشود نامش را وظیفه گذاشت!) را بهتر از من در وبلاگ‌هایشان انجام می‌دهند.

اما راحت نمی‌توان از سوتی رئیس‌جمهور و یک جمله‌ی ناب فمینیستی (البته از نوعی که من اصلا موافقتی با آن ندارم) در کنار هم گذشت!

در گزارش اختصاصی اخبار ساعت 14 امروز با رئیس‌جمهور که در مورد پربار بودن آن ترجیح می‌دهم حرفی نزنم، مجری از رئیس‌جمهور سوال کرد که: "اخیرا این مسأله در برخی مطبوعات مطرح شده که دولت تلاش می‌کند محدودیت‌های موجود بر سر راه ازدواج دوم را بردارد. نظر شما در این مورد چیست؟"

جواب رئیس‌جمهور شنیدنی بود: "اینا که بعضیاشون عرضه‌ی نگه‌داشتن یکیشم ندارن!" لازم به یاد‌آوری است که ضمیر محترمانه‌ی "اینا" گویا برمی‌گردد به جنس مذکر و ضمیر "ش" به جنس مؤنث!

در آخر بعد از کلی تلاش برای جمع و جور کردن این جمله‌‌ی ناب، فرمودند: "خب بقیه یه چیزایی در مورد ما می‌گن ما که نباید جوابشونو بدیم."

اتفاقات نادر!

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٦

در جریان کارهای فارغ‌التحصیلی گذارمان به اداره‌ی امور خوابگاه‌ها افتاد. زهرا کارت خوابگاهش را که دو سال موقع ورود به نگهبان خوابگاه نشان داده بود و هر ترم آن را برای تمدید کردن به  مسوولین خوابگاه داده بود، به کارمند محترم تحویل داد. کارمند محترم دقایقی با تعجب به کارت نگاه کرد و گفت چرا رویش نوشته خوابگاه زنجان؟ طبعا جواب زهرا این بود که این سوالی است که من باید از شما بپرسم.

در جواب تعجب کارمند محترم، به اعتماد به نفس بالای ایشان تبریک گفتم. دوستان محترمی که با سیستم اداری دانشگاه‌ها آشنا هستند حتما دلیل این تبریک صمیمانه را خوب درک می‌کنند. در سیستم دانشگاه، تنها، موارد اداری‌‌ای از دقت بالا برخوردار هستند که به گرفتن پول از دانشجو مربوط می‌شوند.

در آخر هم به کارمند محترم که ادعا می‌کرد چنین اشتباهی خیلی عجیب است گفتم یعنی شما واقعا به دقت سیستم اداری دانشگاه بیش‌تر از سیستم نیروی انتظامی اطمینان دارید؟ آخر، هفته‌ی پیش برای عمه‌ی من که امتحان رانندگی داد یک عدد گواهینامه‌ی پایه یک صادر شد که هم اکنون بدون اینکه کسی پی‌اش را بگیرد از داشتن آن لذت می‌برد و با آن به آقایان فامیل پز می‌دهد!

پ. ن. برای دوستان غیر شریفی عرض کنم که خوابگاه زنجان خوابگاه پسرانه‌ی شریف است و شاید علت تعجب کارمند محترم هم ناشی از این است که اختلاط دخترانه‌ها و پسرانه‌ها در کشور ما به هر شکلی خیلی بدتر از اشتباه در نوع گواهینامه است.

 

قمر در عقرب

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٦

مدتیه به هر کی می‌رسم و احوال می‌پرسم، اتفاق بدی براش افتاده یا در حال افتادنه؛ به هر وبلاگی سر می‌زنم، نویسنده‌اش دل و دماغ نوشتن نداره. خسته شدم از بس به بقیه گفتم شاد باشید و بی‌خیال این دوره‌ی افسردگی. دروغ چرا! حال خودم از همتون بدتره. نه دل و دماغ نوشتن دارم، نه حال و حوصله‌ی این روزها رو.

علی‌الاصول وقتی یک متولد ماه دی ناراحت و عصبانیه، چند حالت بیش‌تر وجود ندارد: یا گرسنه است یا خوابش میاد یا دمای محیط تنظیم نیست (سردشه یا گرمشه) یا باید بره دست‌شویی، یعنی اگه این چهار عمل اصلی رو انجام بده، شاد و سرحاله. من همه‌ی این کارها رو کردم ولی هنوز ناراحتم. این بار ناراحتی‌ام با بقیه‌ی مواقع فرق داره. امشب نیمه‌ی ماه قمریه ولی برج عقرب نیست، کسی می‌دونه پس چرا این‌قدر این روزا قمر در عقربه؟!!

بی‌خانمانی در آستانه‌ی بحران!

شنبه ۱۳۸٦/٦/۳

ای داد! ای بیداد! ای فغان! خدایا یکی به فریاد برسه!

نگران من نباشید. من حالم خوبه. این آه و فغان واسه اون بیچاره‌هاییه که نمی‌تونن در طول یک سال 10 میلیون پس‌انداز کنند تا مجبور نشن از خونه‌شون بیرون بشن! مطمئنم تعدادشون کم نیست. نمی‌دونم این وضعیت تا کی می‌خواد ادامه پیدا کنه. امروز با شک و تردید رفتیم یه خونه‌ی 65 متری رو 17 میلیون تومن اجاره کنیم. تازه آبان تخلیه می‌شد و گفتیم جهنم! دو سه ماه خونه‌ی فرنوش مهمون می‌شیم. اما آقای صاحب‌خونه در عرض 5چند دقیقه تصمیم گرفت به جای 17 میلیون، 22 میلیون از ما بگیره!! چه‌قدر از اول تابستون کوتاه اومدیم، اول 12، بعد 14، بعد 16، بعد 17، حالا 22؟!!! والله دیگه روم نمی‌شه به مامانم‌اینا بگم من چندین میلیون تومن دیگه هم می‌خوام. چهارشنبه‌ی این هفته اسباب‌کشی داریم ولی هنوز معلوم نیست به کجا! این هم چند تا عکس از مراسم اسباب‌کشی یک متولد ماه دی:

زیرنویس عکس 1: جعبه‌ها قبل از جمع کردن وسایل

زیرنویس عکس 2 و 3: جعبه‌ها بعد از جمع کردن وسایل

توضیح: هر جعبه شماره‌ای داره و تمام دارایی من با ذکر شماره‌ی جعبه‌ها در یک فایل word ثبت شده. به این ترتیب در کوتاه‌ترین زمان ممکن و فقط با استفاده از یک Ctrl+f ساده، می‌تونم بفهمم که فلان وسیله در کدوم جعبه است. این روشِ یک متولد ماه دی برای بسته‌بندی وسایله. خیلی کیف داره اما مطمئنم اگه شما دی‌ماهی نیستید هرگز این روش رو امتحان نمی‌کنید و متأسفانه هرگز چنین لذتی رو درک نخواهید کرد!! خیلی شادم، مگه نه؟!

 

 

 

تغییر ساعت 2

جمعه ۱۳۸٦/٦/٢

در دعوای بین دولت و مجلس برای تغییر ساعت ، بالاخره مجلس پیروز شد! دو روز پیش مجلس تصویب کرد که در اول فروردین ماه هر سال، ساعت رسمی کشور، یک ساعت به جلو کشیده شود. این پیروزی رو به همه‌ی خوانندگان "این‌دونفر" و نمایندگان مجلسی که در این راه با نمایندگان دولت، مذاکره (به نوعی همان جان‌فشانی!) کردند، شادمانه تبریک عرض می‌کنم.

فراموشی یا تلاش؟

پنجشنبه ۱۳۸٦/٦/۱

"چیزی رو که نمی‌تونی به دست بیاری فراموش کن و چیزی رو که نمی‌تونی فراموش کنی به دست بیار."

این جمله در نگاه اول یه جور تناقض‌نما است اما اگه بتونی تشخیص بدی که در هر موردی کدوم گزاره از دو گزاره‌ی اون در موردت صدق می‌کنه، هم می‌تونی شاد زندگی کنی هم موفق (شادی نتیجه‌ی گزاره‌‌ی اوله و موفقیت، نتیجه‌ی دومی).

ولی گاهی همین تشخیصه که می‌خواد دیوونه‌‌ات کنه ... .

پ. ن. جمله‌ی مذکور گویا منسوب به شکسپیر است.