این دو نفر


لعنت بر این شرافت*

یکشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٩

دانشگاه دیگه گندش رو درآورده!!

همه چیز این‌جا (توی دانشگاه) فیلتر شده! سایت‌های غیراخلاقی که از قدیم فیلتر بود و اصلاً تقاضای خود ِ دانش‌جوها بود، این به کنار. سایت ابراهیم نبوی (و وب‌سایت‌های مشابه) رو هم قبول دارم خیلی حرف‌های تندی علیه نظام توش داره (که چون حرفشون مغایر با آزادی بیانه، پس باید فیلتر بشه!!)، ولی اورکات چی داره؟ بابا یکی به اینا بگه من آلوچه خانوم رو از خونه می‌تونم بخونم ولی توی دانشگاه فیلتر شده!!! فیلتر کردن وب‌سایت‌های خبری یعنی چی؟ یعنی هر چی "ما" می‌گیم درسته و بقیه باید خفه بشن. اگه خودشون خفه نشدن، "ما" خودمون خفه‌شون می‌کنیم!

حالم از این‌جا به هم می‌خوره، از دانش‌جوهای آشغالش، که هر روز ظهر، "این دو نفر" برای خوردن ناهار در جایی دور از بوی تعفن سیگارشون باید تمام دانشگاه رو بگردند، از کارمندهای آشغال‌ترش که هنوز آداب حرف زدن بلد نیستند چه برسه به آداب کارمند بودن! از نگهبانی نمی‌گم، چون نگهبان‌های همه جا، این‌قدر پاچه‌بگیر** هستند. از استاداش دلم خیلی پره ولی نمی‌گم چون بعضی‌هاشون به گردن "این دونفر" حق دارند.

دارم فارغ‌التحصیل می‌شم، باورتون می‌شه؟! یعنی ممکنه از شر این مصیبت رها بشم؟! این‌ دانشگاه به هیچ وجه "شریف" نیست. در واقع، این‌جا وقیح‌ترین دانشگاهیه که می‌شه تصور کرد. این‌جا اکسیژن رو هم دانش‌جوها دریغ می‌کنند چه برسه به هر چیز دیگه!! دانش‌جوهای این‌جا مبتلا به بدبختی مزمن هستند، مثل بقیه‌ی ایرانی‌ها که مدت‌هاست دچار این بدبختی مزمن شده‌اند (شده‌ایم!).

خدایا! منو به مریخ تبعید کن ولی از شریف نجاتم بده. اَل‌امان! اَل‌امان!

* منظورم همون دانشگاه شریفه!

** خودتون می‌دونید منظورم کدوم جانوره!

رقص کاغذ پاره‌ها

شنبه ۱۳۸٦/٧/٢۸

امروز، اولین روز ِ اجرای تئاتر "رقص کاغذ پاره‌ها" در آمفی‌تئاتر مرکزی دانشگاه شریف، بود. بعد از مدت‌ها، یه تئاتر زیبا توی دانشگاه دیدم!

این نمایش، از شش تا اپیزود تشکیل شده است که در حقیقت، داستان‌های کوتاهی هستند که یک نویسنده، در حال نوشتن‌شونه! در پایان، این شش داستان رو به زنش تقدیم می‌کنه و زنش هم از دو تا از این داستان‌ها خوشش نمیاد و اون‌ دو تا رو پاره می‌کنه و از پنجره می‌ریزه بیرون و "رقص کاغذ پاره‌ها" رو تماشا می‌کنه. در طول نمایش، فقط داستان‌ها، بازی می‌شن و خود ِ نویسنده و خانمش دیده نمی‌شن (فقط صداشون شنیده می‌شه). ایده‌ی نمایش، جدید و جالبه و بازی ِ بچه‌ها هم، به جز اپیزود آخر که تقریباً افتضاح بود، خیلی خوب و حرفه‌ایه. نمایش تا روز پنج‌شنبه، هر روز ساعت 4:30 در آمفی‌تئاتر مرکزی، برقراره. نمی‌دونم چرا تبلیغات این نمایش، توی دانشگاه این‌قدر کمه! اگه این روزها دانشگاه می‌رید، دیدنش رو بهتون توصیه می‌کنم.

ماجرای آشنایی من با گروه تئاتر دانشگاه هم واسه خودش ماجراییه! سال ِ اولی که دانشگاه اومده بودم، نسیم، یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌ام در مدرسه که اون هم دانشگاه شریف قبول شده بود، رفت توی این گروه تئاتر و شروع کرد به کار. هر چند هیچ‌وقت خودش روی صحنه بازی نکرد، اما با خیلی از حرفه‌ای‌ها، از جمله شادی تقوی*، دوست صمیمی شد. دو سال ِ اول، هر چی تئاتر توی دانشگاه اجرا می‌شد، نسیم برای من دعوت‌نامه می‌گرفت(!!) و من، رایگان می‌رفتم و می‌دیدم. به این ترتیب، با این توفیق اجباری، از طرفداران گروه تئاتر شریف شدم و تقریباً تمام کارهای این گروه رو، از سال 79 تا به حال، دیده‌ام. یادمه حتی بعضی نمایش‌ها رو دو سه بار می‌رفتم و می‌دیدم!

امسال هشتمین سالیه که من کارهای این گروه رو می‌بینم. خیلی جالبه که در طول این مدت، همواره قیمت بلیت، 500 تومن و ساعت شروع نمایش، 4:30 بوده و نمایش همیشه با 20 الی 30 دقیقه تأخیر شروع می‌شده!!! این تأخیر در واقع، جزء ذات تئاتر شریف محسوب می‌شه و گویا حذف کردنش کاملاً غیرممکنه!

کار قبلی گروه تئاتر، "بانوی زیبای لی‌نِین" بود که متأسفانه با آتیش گرفتن صحنه (به خاطر پریدن سر ِ گاز پیکنیکی که شومینه‌ی صحنه بود)، نمایش نصفه موند! تصور کنید که بازیگر داره یه چیزی رو توی شومینه می‌ندازه و همین که روش رو از شومینه برمی‌گردونه، یه هو آتیش ِ شومینه تا ارتفاع دو متر، گُر می‌گیره و یه پسری از عقب سالن، با همه‌ی وجودش فریاد می‌کشه: "نرگس! بیا پایین! بیا پایین!" من وسط سالن نشسته بودم و اولین کسی بودم که از سالن بیرون پریدم، چون بقیه فکر کرده بودند این آتیشه هم جزئی از نمایشه!!

یکی از بهترین نمایش‌هایی که از گروه تئاتر یادمه، (اسمش یادم نیست) در مورد دو نفر بود که یکی‌شون*، یه خانم زندانی محکوم به اعدام بود که جرمش، ساخت نوع خاصی بمب با مواد شیمیایی بود. متن نمایش و بازی بچه‌ها واقعاً بی‌نظیر بود. خیلی دلم می‌خواد دوباره اجرا بشه. اون اولین نمایشی بود که شادی بعد از حادثه‌ی از دست دادن خانواده‌اش بازی کرد و می‌تونم بگم جزء بهترین بازی‌هایی بود که تا حالا از بچه‌های گروه تئاتر شریف دیده‌ام.

* شادی تقوی از بچه‌های هم‌دوره‌ی "این‌دونفر" توی دانشگاه و عضو بسیار فعالی در گروه تئاتر بود که انصافاً هر چی نمایش بازی کرده، بهترین بوده. مدتیه ازش بی‌خبرم و براش آرزوی موفقیت می‌کنم.

پی‌نوشت بی‌ربط: نمی‌دونم چرا امروز تمام مدت احساس می‌کردم قراره یه حادثه‌ی منجر به فوت، برای من اتفاق بیفته! هر ماشینی که توی خیابون از کنارم رد می‌شد، فکر می‌کردم به من که رسید فرمونش رو می‌چرخونه سمت من و لِه‌ام می‌کنه! از بس می‌ترسیدم، فرنوش از دانشگاه تا خونه‌مون باهام اومد! یاد فیلم "مقصد نهایی" افتاده بودم که هر کسی که نوبتش می‌رسید و نشونه‌های مرگش رو می‌دید، تازه متوجه می‌شد چه‌قدر دور و برش اتفاقاتی می‌افته که هر کدومش می‌تونه منجر به فوت بشه (سکانس پمپ بنزین). خلاصه اگه بلایی سرم اومد، حلالم کنید!

وقایع اتفاقیه

پنجشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٦

1- دو روز پیش، سه‌شنبه، ساعت 3 بعد از ظهر، آقای جوزف تیلور، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل سال 1993 در سالن جابر دانشکده‌ی شیمی دانشگاه شریف سخنرانی داشتند. طبیعتاً من به همراه دوستانم از دانشکده‌ی فیزیک بسیار مشتاق شرکت در این برنامه بودیم، اما متأسفانه به علت استقبال وصف‌نشدنی دانش‌جوها از این سخنرانی، بعد از دقایقی نشستن در بیرون سالن و تماشای سخنرانی داخل سالن به وسیله‌ی دوربین‌های مدار بسته، با کمبود اکسیژن مواجه شدیم و محل رو ترک کردیم! این سخنرانی به صورت مستقیم در پایگاه اینترنتی دانشگاه شریف پخش می‌شد که ما ترجیح دادیم از اون طریق مراسم رو دنبال کنیم. البته سیما جان در سالن بوده‌اند و توضیحات خوبی هم راجع به سخنرانی نوشته‌اند. چند تا عکس هم از بیرون سالن جابر گرفته‌ام که می‌تونید ببینید. (ببخشید که کیفیت عکس‌ها پایینه!)

 

 

 

 

 

 

۲-  گلدون کوچولوی من! درسته پاییز شده، شما چرا به دل گرفتی؟!

3- سریال "خانه سبز" هر روز صبح ساعت 9 از شبکه‌ی دو پخش می‌شه. قسمت اولش رو یک‌شنبه‌ای که گذشت، دیدم. احساس می‌کنم خاطرات گذشته بهم حمله کرده اند! به طرز عجیبی، تک‌تک ِ جمله‌های این سریال یادم مونده بود!

4- توی مدرسه، معلم راهنمای یک پروژه‌ی دانش‌آموزی بین‌المللی با عنوان "گرم شدن زمین" هستم. به نظر من یکی از دلایل گرم شدن زمین، روشن بودن لپ‌تاپ منه! مدتیه اون‌قدر داغ می‌کنه که دیگه نمی‌تونم بذارمش روی پام!

پی‌نوشت بی‌ربط: از حمیده خواسته بودم وقایع روز 1/5/86 رو بنویسه. از خیاط‌باشی هم خواسته بودم الگوی بالاتنه و آستین یاد بده، یا یه کتاب خوب و ساده در این باره معرفی کنه. حمیده جان و خیاط عزیز! من هنوز منتظرم که پاسخ بدید. حتی اگه پاسخ‌تون این باشه که "دوست ندارم بگم!"، من تحمل شنیدنش رو دارم آ!

 

 

 

 

میوه‌ی ممنوعه

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٧/٢٤

خوشبختانه، مدتیه دیگه خبری از اون سریال‌های قدیم نیست که سر و ته داستان توی قسمت آخر، هم می‌اومد و همه‌ی جوون‌های دم‌بخت، دو به دو، با هم عروسی می‌کردند و یه هو دست غیب از آسمون وارد عمل می‌شد و تمام مشکلات مالی و بیماری و عشقی و کنکوری و ... از بین می‌رفت!! امشب، آخرین قسمت سریال "میوه‌ی ممنوعه" رو دیدم و بسی لذت بردم! بعد از مدت‌ها، یک سریال پر حس و حال از صدا و سیما پخش شد که ضمن داشتن ساختاری منطقی و قابل قبول، از کنار یک موضوع حساس و باریک‌تر از مو، به زیبایی عبور کرده بود، هر چند خالی از اشکال هم نبود. در کنار همه‌ی زیبایی‌ها و باریک‌بینی‌های این سریال، صدای "احسان خواجه امیری"، تأثیرگذاری داستان رو دو برابر کرده بود. من که واقعاً تحت تأثیر واقع شدم!!

آفرین به سازندگان این مجموعه! دست همه‌تون درد نکنه و خسته نباشید.

پی‌نوشت: در مورد این یادداشت، فرنوش اصلاً با نظر من موافق نیست!

ترس و اضطراب

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/٢۳

یه نکته در شکار وجود داره (با عرض معذرت خدمت تمام حامیان حقوق حیوانات و گیاه‌خواران) که می‌گه اگه شکار رو قراره کباب کنید و بخورید، دنبالش نکنید و سریع و غافلگیر کننده بکشیدِش چون در مدت تعقیب، در اثر اضطراب و ترس، هورمونی در بدن حیوان ترشح می‌شود که باعث نوعی مسمومیت در گوشت بدنش می‌شود. این‌ها را گفتم که بگویم خوردن گوشت بدن من بعد از رانندگی در خیابان‌های تهران به همان اندازه ضرر دارد!

من ادعا نمی‌کنم که راننده‌ی حرفه‌ای هستم ولی اگر حرفه‌ای بودن یعنی لایی کشیدن و سبقت از راست و کارهایی مانند این، امیدوارم هیچ‌وقت حرفه‌ای نشوم. من شخصاً در نقش یک شهروند مورد ظلم قرار گرفته، یقه‌ی تمام این رانندگان حرفه‌ای را سر پل صراط محکم می‌فشارم.

دشت بی‌فرهنگی ما ...

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/٢۳

با کمی تاخیر، عیدتون مبارک.

یک سال پیش آماری نسبتاً رسمی از تعداد sms هایی که در کشورهای اروپایی بین کاربران تلفن همراه رد و بدل می‌شود شنیدم که بر اساس آن تبلیغات، بالاترین تعداد پیام کوتاه را به خود اختصاص داده و پیام‌های انسان‌دوستانه و حامی طبیعت در رده‌ی بعدی قرار دارند. این نکته به عبارتی نشان‌دهنده‌ی اهمیت اقتصاد و فرهنگ در این کشورهاست.

و اما در ایران، بیش‌ترین سهم، مربوط به پیام‌های تبریک اعیاد و پس از آن ارسال جُک است! در همین یک ماه اخیر بنده که اصولاً خیلی در خط ارسال پیامک نیستم، حداقل روزی یک جُک در مورد سریال‌های ماه رمضان و یا عید فطر دریافت کردم. گرچه در برخی از موارد از هوشمندی موجود در آن‌ها لذت می‌بردم اما در مجموع، هدر دادن این ‌همه پول برای ارسال پیام‌های بی‌محتوا نشان‌دهنده‌ی چه فرهنگی در کشور ماست؟ به نظر من که این هم یک علف هرز دیگه در دشت بی‌فرهنگی ماست.

فشار قبر

شنبه ۱۳۸٦/٧/٢۱

چند روز پیش داشتم وسایلم رو تو خونه‌ی جدیدمون جابه‌جا می‌کردم که رسیدم به کیسه‌ی خاک. یه کم خاکبرگ، یه کم خاک باغچه و یه کم پوکه معدنی توی کیسه بود. حجمش شاید به اندازه‌ی نصف یه کوله‌پشتی بود، شایدم کم‌تر! ولی آن‌چنان سنگین بود که نتونستم بذارمش طبقه‌ی بالای کمد! وصیت می‌کنم که بعد از مرگم من رو تو قبر نذارید، حداقل روم خاک نریزید، حداقل کم خاک بریزید! خاک خیلی سنگینه، خوب واسه همینه که فشار قبر زیاده!

تحولات در دوران مدرسه

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۸

مژگان عزیز، "این‌دونفر" رو به یک بازی دعوت کرده که ظاهراً باید تحولاتمون رو در دوران مدرسه بنویسیم. رسم بازی کردن رو درست نمی‌دونم، یه چیزی می‌نویسم امیدوارم نامربوط نباشه!

1- دوره‌ی مهد کودک ِ من، خیلی هیجان‌انگیز نبود. از این دوره فقط یه روز رو خوب یادمه که موشک‌بارون بود و ما بچه‌ها رو بردند توی سنگری که چندین متر زیر ِ زمین بود و هیچ روزنه‌ی نوری نداشت و من ِ پنج ساله اون‌قدر جیغ زدم که نمی‌دونم چرا اون‌قدر جیغ زدم!!

2- از اول دبستان تا پیش‌دانشگاهی برای من هیچ تحول ِ محسوس و قابل عرضی اتفاق نیفتاد! در واقع، من همیشه سر کلاس با تمام وجود به درس گوش می‌کردم و اگر کسی با من حرف می‌زد بهش تذکر می‌دادم! هیچ‌وقت شیطونی نمی‌کردم، معلمی رو اذیت یا مسخره نمی‌کردم، کارهای غیراخلاقی و هیجان‌انگیز، مثل تقلب کردن یا سیب گاز زدن سر کلاس، انجام نمی‌دادم، حتی یک اردوی خاطره‌انگیز هم یادم نمیاد که باعث تحول خاصی در من شده باشه!! به جز ... .

3- در چهار سال ِ دوره‌ی دبیرستان، معلم بینش اسلامی‌ای داشتم به نام خانم کیانوش، که مریدش بودم. بهار 76 که من داشتم اول دبیرستانم رو تموم می‌کردم، بزرگ‌ترین تحول فکری و روحی در من اتفاق افتاد. در همون روزها، به عشق این معلمم، نماز خوندن (و بقیه‌ی آداب مسلمانی‌ام) رو شروع کردم و تا به امروز ترکش نکرده‌ام. مهم‌ترین ویژگی این معلم این بود که به جای این‌که سعی کنه هر چی توی کتاب بینش اسلامی نوشته شده، به زور به خورد ما بده، سعی می‌کرد این رو بهمون بفهمونه که هر چرندی رو به عنوان دین نپذیریم و یاد بگیریم هر آن‌چه به نام دین می‌شنویم با عقل خودمون بسنجیم و اگر غیرعقلانی بود، زیر بارش نریم. البته نمی‌دونم خانم کیانوش دقیقاً سعی داشت همین رو به ما یاد بده یا نه، اما من که اینو ازش یاد گرفتم! و نتیجه‌اش شد این دین‌داری و مسلمانی عجیب و غریب و یک‌خط‌درمیون ِ من(!) که حتی حکم رساله رو هم، وقتی با منطقم جور در نمیاد، نمی‌پذیرم؛ نسخه‌ی حجابم رو خودم برای خودم پیچیده‌ام؛ قرآن رو به روش خودم می‌خونم و به اندازه‌ی عقل خودم، ازش چیز یاد می‌گیرم؛ مدل نماز خوندن من طوریه که مسجدبروها نمی‌پسندند و دلشون نمی‌خواد وقتی به جماعت، نماز می‌خونند، کنار من بایستند! نمی‌دونم خدا قبول می‌کنه یا نه، اما دلم به این خوشه که حداقل برای این جور مسلمون بودن ِ نیمه تسلیمم، دلیل روشنی دارم.

4- یادش به خیر! عاشق "به‌نام‌خدا" نوشتن ِ خانم کیانوش، گوشه‌ی تخته سیاه بودم. خانم کیانوش تنها معلمی بود که جلسه‌ی آخر ِ کلاسش، اون‌قدر گریه کردم که حتی نتونستم باهاش خداحافظی کنم و هنوز توی دلم مونده که نشد که دستش رو ببوسم.

5- در دوره‌ی دبیرستان به موسیقی سنتی (افتخاری) و کلاسیک ایرانی (محمد نوری) علاقه‌مند شدم و زندگیم آهنگین شد.

نمی‌دونم این بازی رو درست انجام داده‌ام یا نه. من دوست دارم حمیده، دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم رو به این بازی دعوت کنم.

جای خالی استاد

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٦

امشب، افطاری دانش‌جوهای دکتری دانشکده بود و "این‌دونفر" هم دعوت شده بودند. جمعی حدوداً 40 نفره، شامل تعدادی از استادهای دانشکده و دانش‌جوهای دکترا بود که در اتاق شورای دانشکده کنار هم نشسته بودند. برگزارکننده‌های افطاری، تقریباً ده نفر از بچه‌های باحال دکترا بودند که از قضا، از دوستان نزدیک "این‌دونفر" هم هستند. بقیه‌ی مهمان‌ها کاملاً احساس می‌کردند که در یک جلسه‌ی رسمی شرکت کرده‌اند و باید منتظر بشینند تا ازشون پذیرایی بشه! اون‌قدر فضای داخل اتاق شورا، خشک و رسمی بود که "این‌دونفر" در حقیقت، فرار کردند و جالبه که خود بچه‌های برگزارکننده هم با استخاره و با حالتی شبیه قورباغه قورت دادن، وارد اتاق می‌شدند!! تا این‌جا بماند.

از پنجره‌های طبقه‌ی پنجم دانشکده، شنیدیم که سر و صدایی میاد. پایین رو که نگاه کردیم دیدم بچه‌های دانشکده‌ی کامپیوتر توی حیاط جلوی دانشکده‌شون موکت انداخته‌اند و سفره‌ی افطاری‌شون هم پهنه. خلاصه تصمیم گرفتیم خودمون رو به سفره‌شون دعوت کنیم. جاتون خالی! بالاخره امسال هم یکی از اون افطاری‌های دوست‌داشتنی رو تجربه کردیم. افطاری نسبتاً مفصلی بود ولی حتی اگه نبود، باز هم دوست‌داشتنی بود. در تمام مدت صدای شادی دانش‌جوها به آسمون بود:

کفتر کاکل به سر، وای! وای!

این خبر از من ببر، وای! وای!

بگو به یارم، وای!!! وای!!!

که دوسش دارم، وای!!! وای!!!

یاد اردوی بزرگ دانشکده ریاضی، خرداد 81، در کرمان افتاده بودم و این‌که چهار روز از شدت خوشی، توی این دنیا نبودم! اتفاق خوشایند امشب، علاوه بر افطاری صمیمانه با بچه‌های دانشکده‌ی کامپیوتر، حضور یکی از دوستان قدیمی "این‌دونفر" و بچه‌ی سه ساله‌اش بود که باعث شد امشب، حقیقتاً، تبدیل به یک شب خاطره‌انگیز واسه "این‌دونفر" بشه، دوست ارزشمندی که همیشه از بودن در کنارش احساس آرامش می‌کنم و حرف‌ زدن باهاش برام مثل شستن صورتم با آب خنکه! سرحال و تازه و پر از انرژی و انگیزه می‌شم.

و اما یه سری بریم به اتاق شورای دانشکده:

ما که نبودیم اما گویا افرادی که بودند باید برای صمیمی شدن هر چه بیش‌ترشون با هم، خودشون رو معرفی می‌کردند و به سؤالاتی در مورد خودشون جواب می‌دادند، سؤالاتی نظیر این‌که کِی عاشق شده‌اند و چه‌قدر طول کشیده!!

با اتفاق افتادن این دو افطاری در یک شب، ما یه بار دیگه متوجه مشکلی شدیم که توی دانشکده‌ی فیزیک بین آدم‌ها وجود داره و اون "عدم توانایی در برقراری ارتباط صمیمانه" است. بعد از رفتن دکتر رحیمی‌تبار از دانشکده، دیگه هیچ‌کس نیست که وقتی "این‌دونفر" رو می‌بینه با خوش‌حالی فریاد بزنه: "سلام دوقلوها! بیاین تو. بیاین تو." و بعد یه جوک از هم‌ولایتی‌هاش برامون تعریف کنه و خودش بلند بلند بخنده، بدون این‌که احساس کنه این کار چیزی از "استاد بودن ِ" ش کم می‌کنه! یاد افطاری‌ پارسال تیم دکتر رحیمی‌تبار افتادم که چه‌قدر به همه خوش ‌گذشت. با وجود این‌که حتی با بعضی از اون آدم‌ها تا پیش از اون، هیچ برخوردی نداشتیم و همدیگه رو اصلاً نمی‌شناختیم، ولی آن‌چنان در کنار هم، احساس خوبی داشتیم که این قضیه هیچ اهمیتی نداشت! همه به راحتی با هم حرف می‌زدند و به راحتی غذا می‌خوردند و به راحتی کارهای غیرمتعارف و بعضاً متغایر با "شأن آکادمیک" مرتکب می‌شدند، به عنوان مثال، اجرای سرود "بال! بالتازار!" به رهبری دکتر پینوکیو ، که به مناسبت "پروفسور" شدن دکتر رحیمی‌تبار به ایشون تقدیم شد! یا سوتی‌های ترکی دکتر راهوار و دکتر رحیمی‌تبار در کلاس‌های فیزیک عمومی، که خودشون برای جمع تعریف می‌کردند!! با رفتن دکتر رحیمی‌تبار، نسل چنین استادهایی که خودشون رو دوستِ دانش‌جوها می‌دونند نه رییس‌شون، حداقل توی دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه شریف، رو به انقراضه!

دوحتور* جون! هر جا هستین، دلتون شاد! اما این‌جا جاتون خیلی خالیه.

 

* "دکتر" به لهجه‌ی ترکی.

دود، دورو، دوددو، قالیباف!

جمعه ۱۳۸٦/٧/۱۳

نمی‌دونم تا حالا این خط جدید اتوبوس‌رانی به نام BRT رو دیده‌اید یا نه! به نظر من، بعد از آقای رییس‌جمهور، به عنوان اولین معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، باید از این خط ویژه به عنوان دومین معجزه نام برد!! اتوبوس‌های این خط، از آزادی تا چهارراه تهران‌پارس، می‌رن و برمی‌گردن. مسیر، بدون رفت و آمد سایر ماشین‌هاست و در نتیجه حرکت اتوبوس‌ها با سرعت قابل قبولی انجام می‌شه. تعداد اتوبوس‌ها طوریه که وقتی یه اتوبوس توی ایستگاهه، اتوبوس بعدی رو می‌شه دید! اغلب اتوبوس‌ها جدید هستند (SCANIA) و خیلی‌هاشون تهویه (کولر) هم دارند. دویست متر مانده به ایستگاه، نام ایستگاه از بلندگوی داخل اتوبوس پخش می‌شه و بعد از رسیدن به ایستگاه هم، نام همان ایستگاه و ایستگاه ِ بعدی گفته می‌شه (شبیه مترو). راننده‌ها لباس فرم می‌پوشند و در ِ عقب ِ اتوبوس رو در تمام ایستگاه‌ها باز می‌کنند! خلاصه این‌که حس شیرینی از شهروندی به آدم دست می‌ده که نظیرش رو "این‌دونفر" کم احساس کرده‌اند.

آقای شهردار در مدت نسبتاً کوتاهی که در این مقام بوده‌اند کارهای ارزشمند دیگه رو هم به انجام رسونده‌اند، از جمله طرح مکانیزه کردن جمع‌آوری زباله، طرح جهادی 137، احترام به شهروندان و دعوت از اون‌ها برای یاری کردن شهرداری (به عنوان مثال، "این‌دونفر" جزء ناظران افتخاری شهرداری هستند و کد ویژه‌ای از طرف شهرداری، برای بیان نظراتشون به اون‌ها داده شده!!) و ... . اما یکی دیگه از کارهای جدید و جالب شهرداری، برپایی کیوسک‌های جمع‌آوری زباله‌ی خشک در میادین میوه و تره‌باره که در ازای زباله‌های خشک به شهروندان بن ِ خرید ِ مواد شوینده می‌ده!

آقای شهردار! آفرین! "این‌دونفر" صمیمانه از شما تشکر می‌کنند و برای تک‌تک ِ خدمات ِ ارزشمندتون، احترام بی‌حسابی قایلند.

حالا همه با هم: "دود، دورو، دوددو، قالیباف!"

داستان، برای خوابیدن یا بیدار شدن؟!

پنجشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٢

داستان، روایت زندگی یک یا چند انسان در دنیاست که می‌تونه واقعی یا ساختگی باشه. من معتقدم انسان باید از داستان‌ها، زندگی کردن رو یاد بگیره. به عنوان مثال، اگر ده بار به من بگن "راست بگو حتی اگه به ضررت باشه" تأثیرش خیلی کم‌تر از خوندن یا شنیدن داستانیه که این جمله رو به زیبایی به نمایش می‌ذاره. اگه این‌طور نبود خدا به جای این‌که این همه داستان توی قرآن بیاره، قرآن رو پر می‌کرد از دستورات ِ اخلاقی ِ امری!! به نظر من، حتی مهم نیست داستان‌ها حتماً مثل زندگی من یا حداقل شبیه به آن باشند تا از اون‌ها چیز یاد بگیرم. می‌شه یه داستان، ماجرای زندگی یه کره‌ای، یه اسکیمو، یه پیامبر، یه مبارز سیاسی، یه دانشمند، یه مادربزرگ، یه معلم روستایی، یا هر آدم دیگه‌ای باشه. مهم اینه که با دیدن روش‌های مختلف زندگی و مقایسه کردن اون‌ها، راه درست رو از بین هزاران راهی که پیش رو دارم انتخاب کنم. ارزشمندی ِ داستان‌ها به این نیست که به زندگی من شبیه‌تر باشند، بلکه به اینه که چه‌قدر راه به من نشون می‌دن.

داستان "جواهری در قصر" رو دوست داشتم، چون نکته‌های زیادی ازش یاد گرفتم. شخصیت‌های زیادی رو شناختم و روان‌شناسی کردم و راه‌های زیادی برای زندگی توش پیدا کردم. ضمن این‌که با یک فرهنگ و تاریخ متفاوت از آن‌چه تا به حال می‌شناختم، آشنا شدم. اهمیت این داستان برای من فقط از همین جهت بود که گفتم. من یانگوم رو به خاطر خوشگل بودنش یا لباس‌های قشنگش یا غذاهای خوشمزه‌اش دوست ندارم. یانگوم فقط دلیلی بود برای بیش‌تر دانستن من، و به همین خاطر دوستش دارم. اگه شما چیزی از این سریال یاد نگرفته‌اید، حق دارید دوستش نداشته باشید. این یادداشت رو فقط برای این نوشتم که بهتون لذت یادگیری از طریق "داستان" رو یادآوری کنم. به نظر من داستان‌های برای این نیستند که آدم‌ها گوش کنند تا خوابشون ببره، واسه اینند که آدم‌ها گوش کنند و بیدار بشن!!

پی‌نوشت: خسته شدم از بس از یانگوم حرف زدم! عنوان یادداشت بعدی "این‌دونفر" اینه: "دود، دورو، دوددو، قالیباف!"

ان الباطل کان زهوقا

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۱

رونوشت: این یادداشت رو جمعه شب، بعد از سریال "جواهری در قصر" نوشتم که حالا این‌جا گذاشتمش.

امشب بالاخره قسمت چهل و هشتم سریال "جواهری در قصر" پخش شد، همون قسمت که در موردش هشدار داده بودم. امشب به صورت اتفاقی، "این‌دونفر" از طرف یکی از دوستان قدیمیشون، برای افطاری به خوابگاه دعوت شده بودند و همین باعث شد که خاطره‌ی زندگی خوابگاهی، یه بار دیگه برام زنده بشه. نمی‌دونید تلویزیون تماشا کردن توی اتاق تلویزیون خوابگاه چه لذتی داره! امشب که دیگه کولاک بود! حدود صد نفر دختر در بازه‌ی سنی 18 تا 25 توی اتاق تلویزیون بودند که به علت محدود بودن گنجایش اتاق، حدود 20 نفرشون، از جمله اینجانب، به ناچار، در حالت ایستاده سریال رو تماشا کردند! جمع بامزه‌ای بودیم. لحظه‌های حساس که می‌رسید یه هو هر صد نفر با هم می‌گفتند "هییییسسس" که ببینند چه اتفاقی می‌افته و همین باعث می‌شد هیچ‌کس نفهمه چی شد!! لحظه‌ی سقوط بانو چویی هم خیلی جالب بود. همه با هم شروع کردند به شمارش: "یک، دو، سه" و بعد از سقوط، یه دفعه همهمه شد. متلک گفتن‌های بچه‌ها هم که دیگه جای خود داره!

این قسمت ِ سریال، نمود کاملی بود از آیه‌ی "جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا" (صحنه‌ای که یانگوم در لباس بانوی اول وارد شد یاد این آیه افتادم). واقعاً لذت بردم و یه بار دیگه به خودم یادآوری کردم که کوتاه‌ترین مسیر، راه راست نیست، بلکه راه راست، در واقع طولانی‌ترین مسیره! به نظر من، تنها کسی که تو این داستان، "خَسَر الدنیا و الاخره" بود، "گیومیونک ِ" بیچاره بود. خیلی دلم براش می‌سوزه، امیدوارم بتونه بقیه‌ی زندگیش رو با کمک ذات پاکش با خوبی سپری کنه و راه درست زندگیش رو زود پیدا کنه. ای کاش ماها هم می‌تونستیم مثل "یانگوم" جان، به جای غر زدن و دست رو دست گذاشتن، تلاش و پشتکار داشته باشیم و سختی‌های زندگی رو با زیباترین صبرها پشت سر بذاریم و شیرینی رسیدن به هدف رو بچشیم.

خیلی خوب، بسه دیگه! خیلی کلیشه‌ای نصیحت کردم، مگه نه؟

 

اندر آداب این ماه مبارک!

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/٩

مدتیه به این فکر می‌کنم که آداب اجتماعی از کجا آمده‌اند و چه کسی می‌تونه درستی یا نادرستی اون‌ها رو تشخیص بده. اصلاً آیا می‌شه معیاری براش تعریف کرد؟

یکی از آدابی که این روزها گاهی در موردش صحبت می‌شه "پرهیز از روزه‌خواری" در ماه رمضانه. جالبه که خودم تا چند سال پیش فکر می‌کردم روزه‌خواری خیلی کار ناپسندیه و پیش خودم، کسایی که این کار رو می‌کردند، لاقید و بی‌فکر می‌دونستم و تصور می‌کردم با این کارشون به روزه‌دارها توهین می‌کنند! اما مدتیه که می‌بینم واقعاً دلیلی برای این کار وجود نداره. این تغییر در طرز ِ فکر ِ من، از یه سؤال ساده شروع شد: "وقتی روزه هستم و می‌بینم کسی در حال غذا خوردنه، چه احساسی پیدا می‌کنم؟" و هر بار که این سؤال رو از خودم پرسیدم جوب واضح بود: "هیچ!!" این سؤال زمانی برای من مطرح می‌شد که می‌دیدم کسایی از دوستانم زمانی که روزه نیستند، برای این‌که من ِ روزه‌دار غذا خوردنشون رو نبینم، چنان خودشون رو اذیت می‌کنند و توی هفت تا سوراخ قایم می‌شن که من احساس می‌کنم زیادی‌ام و باعث معذب شدن دیگرانم! بعد از مدتی، این کار نه تنها برای من جنبه‌ی احترام نداشت، بلکه حس بد مزاحم بودن رو هم بهم می‌داد! از طرف دیگه، وقتی کسی بنا به دلایلی موجه یا غیرموجه، روزه نیست، اگه بخواد به این‌گونه آداب تن بده، خیلی به دردسر می‌افته. به عنوان مثال، یه بار چند سال پیش، توی دانشگاه به حالت موت افتادم! چراکه روزه نبودم و از صبح هم اومده دانشگاه و چون نمی‌خواستم روزه‌خواری کنم(!)، هیچی نمی‌تونستم بخورم. هیچ مکانی، حداقل برای خانم‌ها هم وجود نداشت. عصر که شد، از شدت بدحالی و کلافگی نشستم کنار دیوار مسجد و با بغض و عصبانیت، سیبم رو خوردم!

به نظر من، در مورد این مثال خاص (روزه‌خواری) دو حالت وجود داره. حالت اول این‌که نباید در ماه رمضان روزه‌خواری کرد، چون کسانی که روزه هستند ممکنه اذیت بشن. در این حالت صادقانه از خودتون بپرسید که آیا شما در چنین شرایطی حقیقتاً اذیت می‌شید. من حتی به عنوان یک متولد ماه دی، اصلاً ناراحت نمی‌شم و به نظرم آدم روزه‌داری که ناراحت می‌شه خیلی سطحی به قضیه‌ی "روزه گرفتن" نگاه می‌کنه. حالت دوم این‌که کلاً این کار خوب نیست که کسی در یک جای عمومی، غذا یا خوراکی بخوره، که در این صورت هم دیگه رمضان و غیررمضان نداره!!

این محدودیت، زمانی غیرمنطقی‌تر از آن‌چه هست می‌شه که در مکانی اجرا بشه که هیچ‌کس روزه نیست، مثل مدرسه‌ای که توش کار می‌کنم!! در چنین جایی، تنها اثر این قانون، مثل سایر قانون‌های غیرمنطقی، احمق به نظر رسیدن مصوب آن و جرأت پیدا کردن افراد برای شکستن اون قانونه.

از طرف دیگه، اگر ما واقعاً معتقدیم که اعتقاد ِ دیگران، محترمه، چرا باید کسی رو که اعتقادی به روزه نداره، مجبور کنیم مطابق میل ما عمل کنه؟ البته این مسأله در مورد حجاب، وخیم‌تر هم هست که یه بار مفصل در موردش خواهم نوشت.

حرف آخر این‌که بیایید کمی منصف باشیم و دست از این آداب خاک‌گرفته و کهنه برداریم. حداقل بهش فکر کنیم شاید به نتیجه‌ای جز این‌که الان توی ذهنمونه برسیم. من که فعلاً هیچ لزومی برای "پرهیز از روزه‌خواری در ماه مبارک رمضان" احساس نمی‌کنم، شما چه‌طور؟

پی‌نوشت: یادمه بچه که بودم، یه بار ماه رمضون توی آبادان چند نفری رو به جرم روزه‌خواری شلاق زدند!!!

درس‌هایی از ماه مبارک رمضان

شنبه ۱۳۸٦/٧/٧

آقا جان، نگیر! نمی‌خوری، نگیر! مگه مجبوری کلاس‌بالا بودنت رو این‌جوری ثابت کنی؟

امروز توی دانشکده‌ی برق بزرگداشت مولانا و بعدش افطاری بود. خیلی شلوغ پلوغ بود. افطاری شامل چای و خرما، نون و پنیر و سبزی، حلیم، ساندویچ کالباس و نوشابه بود که البته فقط دوتای اول نصیب "این‌دونفر" شد. وقتی فهمیدیم که خبری از حلیم و ساندویچ نیست، تصمیم گرفتیم بریم خونه‌هامون شام بخوریم. موقع رفتن دیدیم که همکف دانشکده‌ی برق فاجعه شده! سفره‌ها پر از کاسه‌های حلیم دست نخورده یا یک قاشق خورده و پر از ساندویچ‌های نصفه نیمه و پر از پنیر و سبزی و ... بود که همگی با کمک بچه‌های زحمت‌کش ِ بانی ِ افطاری، روانه‌ی سطل زباله می‌شدند!

ماه رمضون اگه هیچی برای من نداره، حداقل عملاً این اصل مهم رو به من می‌فهمونه که غذا، موجود مهمیه. به قول مامان‌بزرگ‌ها، غذا برکت و نعمت خداست. آقا جان! خانوم جان! به خدا قسم که برای تهیه‌ی این غذاها، زحمت زیادی کشیده می‌شه، انرژی زیادی صرف می‌شه. گذشته از بحث زیست‌محیطی و اتلاف انرژی و این چیزها، باور کنید که خیلی‌ها تو دنیا هستند که از گرسنگی حتی می‌میرند! کی گفته نصفه نیمه غذا خوردن، نشونه‌ی کلاس‌بالا بودنه؟ باور کنید که باشعور بودن خیلی باارزش‌تر از این‌جوری باکلاس بودنه. حالم از همه‌ی تازه به دوران رسیده‌هایی که معیار باکلاس بودن رو این چیزای احمقانه می‌دونن، به هم می‌خوره. هیچ‌کس به من یاد نداده غذام رو تا ته بخورم، اضافه بر ظرفیت معده‌ام غذا نکشم، اضافه‌ی ساندویچم رو بردارم واسه دو سه ساعت دیگه، میوه‌های بزرگ رو زمانی قاچ کنم که مطمئن باشم کسی نصفش رو می‌خوره، از شریک شدن و شریک کردن دیگران توی غذا خوردن نه تنها خجالت نکشم بلکه استقبال هم بکنم. خانوم‌ها و آقایون ِ خیلی کلاس‌بالا! باور کنید نمی‌میرید اگه تو رستوران، دو نفری، یه غذا بگیرید تا این همه اضافه نیاد، نمی‌میرید اگه از گارسون تقاضای ظرف یه بار مصرف کنید تا اضافه‌ی غذاتون رو با خودتون ببرید خونه. شک ندارم اون روز نزدیکه که بابت دونه‌دونه برنج‌هایی که ته بشقاب‌هاتون می‌مونه، باید به بنده‌های گرسنه‌ی خدا جواب پس بدید.

من جای خدا نیستم ولی اگه بودم، قطعاً مجازات اسراف کردن رو سنگین‌تر از مجازات روزه نگرفتن قرار می‌دادم!

هنر غر زدن

جمعه ۱۳۸٦/٧/٦

هنر نزد ایرانیان است وبس

یکی از دوستان جامعه‌شناس ما که اهل فرانسه است اما چهارده سال در ایران زندگی کرده می‌گوید: "در بین شما مردم، اصطلاحی رایج است که در هیچ کجای دنیا با این شدت و قطعیت رایج نیست... آن اصطلاح این است "من اگر جای شما بودم، چنین نمی‌کردم، چنان می‌کردم." این دقیقاً و عمیقاً نشان می‌دهد که آدمِ از شکل افتاده‌ی ایرانی، جایگاه واقعی خودش را نمی‌شناسد و نمی‌داند کیست و چه می‌داند و چه نمی‌داند... ثانیاً این آدم ناتوان درمانده‌ای که مدعی است اگر به جای دیگران بود، خیلی بهتر از آن‌ها عمل می‌کرد با این منم زدن‌های جاهلانه‌اش نشان می‌دهد که برای منِ کوچک و ناتوانِ خودش اهمیت و اعتباری قائل است که برای هیچ‌کس قائل نیست. ایرانیِ باسوادِ ناتوان از تولید و خلق و ساخت، جنونِ "من" دارد، بی‌‌آن‌که اقدامی هم برای پرورش این "من" بکند. ... پیوسته می‌گوید: "اگر  من به جای حکومت –یا دولت– بودم این کار را می‌کردم، این کار را نمی‌کردم." و من بسیاری از روشنفکران ایرانی را می‌شناسم که جداً معتقدند بیست و چهار ساعته یا یک ماهه می‌توانند مملکت را کاملاً سر و سامان بدهند، اوضاع اقتصادی را روبه‌راه کنند و برابری و آزادیِ کامل به وجود آورند.

این جامعه‌شناس فرانسوی، به من و همسرم می‌گفت: "شما با خودتان مشکل دارید، نه با دنیا، نه با استعمار، نه با امپریالیسم، نه با حکومت و نه با استبداد. شما گرفتار خودباوری و خودبینیِ وحشتناکی هستید که فرصت وصول به اتحاد و انقلاب را از شما می‌گیرد و به شما بگویم اگر روزی هم در مملکت شما به علت فشارهای موجود، انقلابی اتفاق بیافتد، این روشن‌فکران خودبزرگ‌بینِ بیمارِ گرفتارِ "من"، کمترین جایی در آن نخواهند داشت. فقط باید بتوانند خود را از زیر دست و پای مردم کوچه و بازار کنار بکشند تا له و لورده نشوند."

این‌ها حرف‌های دکتر آلنی آق‌اویلر، شخصیت اصلی داستان کتاب "آتش بدون دود" است (که گویا شخصیتی حقیقی دارد). این حرف‌ها فرهنگ جامعه‌ی ایران را بیست سال قبل از انقلاب نشان می‌دهد و همه می‌دانیم که تطابق کامل دارد با آن‌چه امروز از فرهنگ رایج بین خودمان می‌شناسیم. این واقعیت را می‌گذارم کنار نوشته‌ی نرگس (با عنوان موج سواری) و کنار هزار شنیده‌ی دیگر از این سو و آن سوی دنیا و تعجب می‌کنم از این که مرفه‌ترین مردم دنیا در پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا عادت کرده‌اند به این که تمام تلاش خود را صرف ایجاد تغییر در محدوده‌ی اطراف خود کنند. یا زنگی زنگ باشند یا رومی روم. اگر اهل سیاستند بروند سیاست بخوانند و برایش بجنگند و به احزاب بپیوندند (اگر مرد میدانند با اهل سیاست به شیوه‌ی خودشان روبرو شوند و اگر خود را آنقدر لایق می‌بینند، تا ته بروند و به جایی برسند که کاری برای مردم کنند نه این که فقط حرف بزنند که فقط باد هواست!)

و اگر اهل سیاست نیستند به کسب و کار و وظیفه‌ی خود بچسبند و دنیای اطراف خودشان را تا آن جا که می‌توانند برای دیگران زیبا کنند.

غر زدن، پرستیژ سیاسی مردم همیشه ناراضی روشن‌فکر نمای ما بوده و هست.  

خوشبختانه آدم‌هایی را هم می‌شناسم که این نکته را خوب فهمیده‌اند و بدون غرولند کاری می‌کنند کارستان و حتی تا جایی که بتوانند به دیگران انگیزه می‌دهند. باور کنیم که زندگی امروز ما اگر جهشی به جلو دارد و کورسوی امیدی برای ادامه دادن، برآمده از این آدم‌هاست*. و باور کنیم اگر ما تلاش کنیم که هر کداممان در جای خود یک مهندس خوب، یک بازاری خوب، یک پزشک خوب، یک معلم خوب و یک معمم خوب باشیم آن وقت شاید امیدی باشد که در کشورمان سیاست‌مدار خوب هم پیدا شود**.   

شاید در این مورد باز هم بنویسم. این بار خیلی طولانی شد. ولی غر زدن‌های این چند روز در مورد سخنرانی‌های احمدی‌نژاد، با خواندن این بخش کتاب مقارن شد و مرا به فکر فرو برد.

*دوست دارم این‌جا حداقل عنوان کنم که همیشه برخی از اساتید برجسته‌ی دانشگاه را از این دسته آدم‌ها دانسته‌ام و اتفاقاً یکی از آن‌ها استاد راهنمای خودم دکتر اجتهادی است که بر این "بدون غر زدن کار کردن و کارِ نیکو کردن" تاکید دارد.   

** این آخری را البته گویا تاریخ قصد دارد ثابت کند که محال و غیر ممکن است!

 

حس خوب معلمی

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/٤

دو سال است که من و زهرا در یک مدرسه‌ به شغل شریف معلمی مشغولیم و اول مهر را با حس مدرسه تجربه می‌کنیم. معلم بودن، چه در مدرسه، چه به صورت خصوصی و چه در دانشگاه، حس خوبی دارد که فکر می‌کنم بخش عمده‌اش به خاطر ایجاد ارتباط با تعدادی آدم متفاوت و شناختن نقاط مختلف شخصیت آن‌هاست، به خصوص اگر با بچه‌ها طرف باشی که هم ساده‌ترند و هم دوست‌داشتنی‌تر و در عین حال چیزهای زیادی برای کشف شدن دارند.

من و زهرا هردو ارتباط خوبی با شاگردهایمان داریم و البته زهرا معلم محبوب‌تری است. امروز یکی از شاگرد‌های سال گذشته‌ی زهرا در اولین جلسه‌ای که با هم داشتند دو کتاب از شل‌ سیلور استاین به او داد.  در صفحه‌ی اول یکی از کتاب‌ها از مهربانی زهرا نوشته بود و از زحماتش تشکر کرده بود که زهرا از این نوشته خیلی خوشش آمد ولی به نظر من نوشته‌ای که در ابتدای کتاب دوم نوشته بود خیلی جالب‌تر بود.

"سرکار خانم اسکندری، همه‌ی موجودات، همه‌ی اجسام، گونه‌هایی از عالم فیزیک در جهانند و شما این حقیقت را می‌دانید. شاگرد و دوست‌دار شما ..."

به نظر شما عبارت جالبی برای توصیف یک معلم فیزیک از زبان یک دانش‌آموز 13-14 ساله نیست؟ من که کلی ذوق کردم.

ماهواره ممنوع است!

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/٤

نمی‌دونم مصاحبه‌ی رییس‌جمهور با خبرنگار آمریکایی رو که دو سه روز پیش انجام داد، دیدید یا نه. عمده‌ترین ایرادی که به نظر من، جواب‌های آقای رییس‌جمهور داشت، رعایت نکردن ادب و نزاکت در گفتار بود.  پاسخ‌های رییس‌جمهور در اکثر موارد منطقی بود و دلیلی نداشت پوزخند و توهین رو قاطی حرف‌هاش بکنه. گفتن جمله‌هایی مثل "شما انگار اصلاً خبر ندارید. شاید مسافرت رفته بودید!" به یک خبرنگار، نتیجه‌ای جز عصبی کردن اون خبرنگار و از بین رفتن احترام متقابل، در بر نداشت.

یکی از سؤال‌هایی که خبرنگار آمریکایی از آقای رییس‌جمهور پرسید این بود که چرا استفاده از ماهواره در کشور شما ممنوع است. و این هم جواب آقای رییس‌جمهور:

"ممنوعیت استفاده از ماهواره تو کشور ما یه قانونه که مجلس تصویب کرده و نماینده‌های مجلس رو هم خود ِ مردم انتخاب می‌کنند. البته استفاده از ماهواره خیلی هم ممنوع نیست آ! مردم الان به صورت گسترده، دارن استفاده می‌کنند. فقط نباید مأمورهای نیروی انتظامی ببینند!!!"

نمی‌تونم تصور کنم که آقای خبرنگار (و بقیه‌ی شنونده‌های غیرایرانی این مصاحبه) بعد از شنیدن این حرف، چه برداشتی از وضعیت قانون تو کشور ما کرده‌اند.