این دو نفر


شب، سکوت، کویر

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/٢٩

بعد از ظهر پنج‌شنبه‌ی گذشته، "این‌دونفر" طی یک عملیات انتحاری، تصمیم گرفتند همراه با گروه نجوم دانشکده به کویر سفر کنند! ظهر از تهران حرکت کردیم و شب رسیدیم دامغان. از اون‌جایی که ما دم ِ در ِ دانشگاه، اتوبوس رو دیدیم و گفتیم ما رو هم ببرید، در نتیجه نه لباس گرم داشتیم، نه شام، نه دوربین، نه هیچ چیز دیگه‌ای! به همین خاطر، شب نتونستیم از اتوبوس دربیایم و تا صبح خوابیدیم! البته ستاره‌ها توی آسمون کویر، اون‌قدر پررنگ بودند که حتی از پشت پنجره‌ی اتوبوس و حتی بدون عینک دیده می‌شدند! حقیقتاً زیبا بود.

جایی که شب اقامت کردیم یه جایی نزدیک دامغان بود که منزل شخصی یک انسان ِ ثروتمند ِ مقیم ِ خارجه بود. شب که چیزی نفهمیدیم ولی صبح که بیدار شدیم تازه متوجه عظمت ِ این منزل شدیم! چند تا عکس گرفتم که می‌تونید ببینید.

یک ساختمان سه طبقه‌ی گِرد ِ زیبا، روی یک دریاچه‌ی گِردِ زیبا! ایده‌ی بنا خیلی جالب بود. ظاهراً صاحب‌خونه، به حیوانات علاقه‌ی ویژه‌ای داشته. علاوه بر مجسمه‌ی یک اسب (بالای ساختمان) و دو تا مجسمه‌ی سیمرغ (دو طرف در ِ ورودی)، یک باغ وحش کوچولو در حیاط وجود داشت که توش خرگوش، اسب، انواع پرنده، قوچ، آهو و ... زندگی می‌کرد.

همسفرهای این‌دونفر اکثراً ورودی‌های 86 دانشگاه بودند که تصور می‌شد اردوی دانش‌جویی آمده‌اند نه رصد علمی! با یه حساب سرانگشتی فهمیدیم که در زمانی که این‌دونفر وارد دانشگاه شدند، ورودی‌های 86، تازه دبستان رو به پایان رسونده بودند!!

تجربه‌ی جدیدی برای ما بود. احساس پیشکسوت بودن و پند ِ خردمندانه دادن رو همیشه دوست داشته‌ام. شاید چون افرادی رو که تجربیات‌شون رو به من می‌گفتند، همیشه دوست داشته‌ام و برام قابل احترام بوده‌اند و همیشه دلم می‌خواسته من هم مثل اونا باشم. به ویژه سال‌بالایی‌هایی که من رو تحویل می‌گرفتند و گاهی از گذشته‌ی دانشکده و دانشگاه برام تعریف می‌کردند، همیشه احساس خوبی به من می‌دادند. (تیم فیزیک محل کار این‌دونفر همگی فارغ‌التحصیل (یا دانش‌جوی) فیزیک دانشگاه شریف هستند، شنیدن از دانشکده‌ی فیزیک و استادهاش، از زبان یک دانش‌جوی ورودی دهه‌ی 50 خیلی هیجان‌انگیزه.)

 

عکس ۱: طلوع

 

عکس ۲: ساختمان مذکور و سیمرغ هاش و اتوبوس دانشگاه شریف

عکس ۳: "من یک خَر در بلندی هستم!"

عکس ۴: این من هستم بعد از یک شب خوابیدن در کویر بدون پتو! دوست داشتم برم توی بخاری.

نتیجه‌گیری کلی: تازه فهمیدم چرا وقتی سال‌پایینی بودیم این‌قدر همه دلشون می‌خواست برن رصد!

نتیجه‌گیری شخصیتی: وقتی همیشه نگاهت به زمین باشه، حتی اگه به قصد رصد ِ معماری خدا بری، شب می‌خوابی و صبح، معماری بشر رو ستایش می‌کنی!!

نتیجه‌گیری اخلاقی: بدون لباس ِ مناسب به کویر سفر نکنید.

نتیجه‌گیری علمی: آسمان هنوز یه عالمه ستاره داره! 

خانه‌ها را خراب نکنید!

پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/٢٤

در محله‌ای که این‌دونفر زندگی می‌کنند (نزدیکی‌های دانشگاه شریف و خوابگاه طرشت دو) خونه‌های دو طبقه‌ی حیاط‌دار ِ زیادی وجود داره (داشت!) که هر روز یکی‌شون با خاک یکسان می‌شه تا به جاش برج دربیاد! واسه‌ی این‌دونفر که تمام بچگی‌شون رو در خونه‌های حیاط‌دار زندگی کرده‌اند، خونه یعنی یک ساختمان روی زمین با چند تا اتاق اضافه در طبقه‌ی بالاش و یک حیاط ِ باغچه‌دار که بخشی از صحبت‌ها و دغدغه‌های خانواده حول محور اون باغچه‌هه می‌چرخه. بد نیست یه حوضچه هم داشته باشه که بچه‌های زیر چهار سال بعدازظهرها لباس‌هاشون رو در بیارن و برن توش آّب‌بازی کنن. بشه شب‌های بهار توی حیاطش رختخواب انداخت و قبل از خواب، ستاره‌های بی‌انتها رو شمرد. آخرین باری که توی حیاط خوابیدم تابستون ِ سه سال پیش بود که رفته بودم همدان خونه‌ی مادربزرگ ِ فرنوش و شب، من و فرنوش پتو و بالشت‌مون رو برداشتیم و رفتیم توی بالکن پهن کردیم.

نمی‌دونم بچه‌های این روزها در تهران، چه‌طور می‌تونند توی آپارتمان‌های کوچولو، بازی و شیطنت بکنند. اصلاً می‌تونند توپ‌بازی بکنند؟! گِل‌بازی چه‌طور؟! عاشق گِل‌بازی بودم، درست کردن کاسه‌بشقاب و گذاشتن‌شون جلوی آفتاب و منتظر شدن تا خشک بشن.

اصلاً بچه‌های آپارتمان‌نشین می‌تونند جوجه داشته باشند؟! سال‌های بچگی ِ این‌دونفر پر از خاطرات جوجه و مرغ و خروس‌هاییه که هم‌بازی‌شون بودند! بعد از ظهرها می‌رفتیم توی حیاط بهشون غذا و آب می‌دادیم. بهترین روزهای زندگی ِ من روزهایی بودند که جوجه‌ها به دنیا می‌اومدند. بچه‌های فامیل و همسایه می‌اومدند خونمون و همه‌مون با هم می‌رفتیم بالای جعبه‌ی تخم‌مرغ‌ها می‌نشستیم. یکی یکی بیرون می‌اومدند. اولش خیس و زشت بودند ولی بعد از نیم ساعت می‌شدند یه گلوله پَر! هر کدوم یه رنگ، یکی از یکی خوشگل‌تر. چه روزهای خوبی بود! یه بار یکی از جوجه‌ها که از تخم در اومد، گردنش پَر نداشت. اولش ناراحت شدیم ولی بعدش از همه بیش‌تر دوستش داشتیم! یه بار که خونه نبودیم، بارون اومد و آب‌راه ِ حیاط‌خلوت‌مون بسته شد و همه‌ی جوجه‌ها مُردند. بابام با خاک‌انداز جمعشون کرد و ریختشون توی سطل آشغال! چه‌قدر اون‌شب همه‌مون گریه کردیم! هر بار از بین ده دوازده تا جوجه‌ی رنگی، یکی دوتاش سیاه از آب درمی‌اومد! کلی دردسر داشتیم تا مامان‌مرغه قبول کنه این جوجه‌سیاه‌ها هم بچه‌های خودشن! یه بار هم یه جوجه اردک از تخم بیرون اومد!!!! خدایا، چه‌قدر دوستش داشتیم! یه شب، جوجه اردکه رو گربه خورد! صبح، نوک و پَرش رو گوشه‌ی حیاط پیدا کردیم! مامان‌مرغش تا غروب داشت دور حیاط می‌چرخید و قُدقُد می‌کرد. یه بار از بین دوازده‌تا جوجه، هفت تاش خروس دراومد! روزی که جوجه‌ها، خروس شدند چنان جنگی بین‌شون درگرفت که هیچ‌وقت یادم نمی‌ره! صبح بود و من توی خونه تنها بودم. با گریه زنگ زدم به مدرسه‌ی مامانم و گفتم به مامانم بگید زود بیاد خونه، جوجه‌خروس‌ها دارن همدیگه رو می‌کُشن! تا بعد از ظهر، با تقریب خوبی، سر ِ هیچ‌کدومشون پَر نداشت! یادش به خیر! به کله‌هاشون پماد می‌زدیم و با چوب کبریت چشم‌های بسته و خونی‌شون رو باز می‌کردیم! بعد از چند روز نگه‌داری از جوجه‌خروس‌ها در اتاق‌های جداگانه‌ی خونه‌مون، آخرش مجبور شدیم جز یه جوجه‌خروس، بقیه رو ببخشیم به همسایه‌ها! جوجه‌ها رو هر چند وقت یه بار می‌ریختیم توی سبد می‌بردیمشون هلال احمر که بهشون واکسن بزنند! اون‌جا که دیگه کولاک بود! پر از جوجه‌اردک و جوجه‌بوقلمون و بره و گوساله و بزغاله بود. تا وقتی نوبت جوجه‌هامون بشه می‌رفتیم با بقیه‌ی بچه‌حیوون‌ها بازی می‌کردیم!

از قورباغه و لاک‌پشت و سنجاقک و پروانه و درخت ِ شاتوت و کُنار و لیمو ترش و نارنج و بوته‌های گوجه و خیار و کدو و ... نمی‌گم، چراکه از هر کدوم به اندازه‌ی جوجه‌ها خاطره دارم!

شهرداری گفته از سال آینده اجازه‌ی ساختن آپارتمان ِ بیش‌تر از چهار طبقه نمی‌ده. واسه همین، همه دارند تا دیر نشده، خونه‌هاشون رو خراب می‌کنند که برج بسازند.

وقتی بازنشسته شدم می‌خوام برم یه جایی دور از این همه دیوار، یه خونه‌ی دوطبقه‌ی حیاط‌دار بسازم با یه باغچه‌ی بزرگ و یه حوضچه‌ی کوچیک وَ یه عالمه مرغ و خروس و گاو و گوسفند. نوه‌هام بعدازظهرها آب‌بازی و گِل‌بازی بکنند و جوجه‌ها از تو دست‌شون غذا بخورند. راستی بچه‌ها! پدربزرگ‌تون کو؟!!!

پی‌نوشت بی‌ربط: این‌که می‌بینید فرنوش دیر دیر می‌نویسه به این خاطره که به سلامتی، دانش‌جوی دکترای این مملکته و نسبت به من که فعلاً سربار جامعه هستم، باید خیلی بیچاره‌تر باشه! تازه علی‌رغم تلاش‌های فرنوش، دکتر اجتهادی، استاد راهنمای فرنوش، دیروز دعواش کرده که چرا کم کار می‌کنه!!

پی‌نوشت باربط: ممنون که تا آخرش حوصله کردید و خوندید!

ژاپن کجا! این‌جا کجا!

دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٢۱

دو سه ماه پیش، فیلمی از تلویزیون پخش شد به نام "فردا". این فیلم محصول مشترک ایران و ژاپن بود و "عباس کیارستمی" هم اسمش در تیتراژ انتهایی (که به زبان انگلیسی بود) وجود داشت که احتمالاً نویسنده یا کارگردان یا مشاور طرح بوده! این فیلم بسیار ریتم ِ کُند و یواشی داشت و چون آخر شب پخش شد، هیچ‌کس حاضر نبود بشینه و نگاش کنه! من هم داشتم آماده می‌شدم که برم بخوابم اما دلم نیومد تلویزیون رو خاموش کنم! خلاصه که تا نیمه شب نسشتم و تا تهش دیدم، تازه فرداش تکرارش رو هم نگاه کردم!

داستان ِ یک مرد جوان ژاپنی بود که به تازگی وارد یک شرکت صنعتی بزرگ شده بود و برای این‌که موقعیت شغلیش رو توی اون شرکت ارتقا بده، ناچار بود به سختی کار بکنه. کارخونه‌ای که پیش از این، در اون کار می‌کرد ورشکست شده بود و صاحب کارخونه خودکشی کرده بود. مرد جوان که به دختر ِ صاحب کارخونه علاقه داشت، بعد از شنیدن خبر خودکشی، به دیدن دختر رفت! دختر هم (که کر و لال بود) به زور به آقاهه فهموند که پدرم وصیتی داشته که چون من هم خیلی تو رو دوست دارم پس تو باید انجامش بدی! پدر ِ این دختر در کارخونه‌اش یک کارگر ایرانی داشته که بسیار زحمتکش بوده اما به دلیل مشکلات مالی کارخونه، با ناجوانمردی صاحب کارخونه، بدون دریافت مزد، اخراج شده. وصیت صاحب کارخونه این بود که یه نفر بره ایران و کارگره رو پیدا کنه و معذرت بخواد و دستمزدش رو بده. القصه، مرد جوان ژاپنی وارد ایران شد و فیلم شروع شد!

چیزی که بیش‌تر از هر چیز توجه من رو جلب کرد، شیوه‌ی ارتباط برقرار کردن انسان‌ها بود. این مرد در ایران، زبان کسی رو نمی‌فهمید و کسی هم زبانش رو نمی‌فهمید. تازه دختره که هم‌زبون آقاهه بود که اصلاً نمی‌تونست حرف بزنه! اما آن‌چنان همه با زبان دل با هم حرف می‌زدند که نیازی به بیان جملات نبود. آن‌چه ماجرا رو جالب‌تر می‌کرد به تصویر کشیدن ِ تضاد زندگی در توکیو و زندگی در بیایان‌های جنوب خراسان بود!

مرد جوان با این سفر، که با اکراه و به خاطر رودربایستی با دختر مورد علاقه‌اش، شروعش کرده بود، انگار که فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کرده بود. در طول این سفر متوجه شد که چقدر از نقاشی (هنر مورد علاقه‌اش) و سایر علایق زندگیش (از جمله دختره!) به خاطر کار، دور افتاده. ناگهان احساس خسران کرد، گریه کرد، با دختره تلفنی حرف زد و ازش تقاضای محبت کرد (توجه کنید که دختره کر و لال بود!!!)، خلاصه که دگرگون شد و کلی از ارزش‌هاش تغییر کرد.

"فردا" تنها کلمه‌ای بود که مرد ژاپنی به درستی از زبان فارسی یاد گرفت!

فیلم ِ "فردا"، حقیقتاً زیبا بود. نه به خاطر منظره‌های زیبا یا دخترهای قشنگ یا جلوه‌های ویژه‌ی دیگه! زیبا بود چون وقایع زیبایی رو نشون داده بود، مثلاً یاد دادن شعر ژاپنی به بچه‌های یک مدرسه دورافتاده در ایران توسط یک مهندس عالی‌رتبه‌ی ژاپنی که روی دقایق کارش حساب می‌کرد! مرد ژاپنی و پیرمرد همسفرش، به طرز بامزه‌ای دائم داشتند با هم حرف می‌زدند بدون این‌که بدونند چقدر حرف‌هاشون به هم نامربوطه! تازه در تأیید حرف همدیگه سرشون رو هم تکون می‌دادند!

در مرود فیلم ِ "فردا" تا فردا می‌تونم حرف بزنم! صحنه‌ی آخر فیلم، تصویری از یک کامیون در برهوت ِ جنوب خراسان بود که روی یک پروژکتور خیلی بزرگ در یک چهارراه خیلی شلوغ در توکیو در حال پخش شدن بود.

گردان عاشورا* در دارآباد!

شنبه ۱۳۸٦/۸/۱٩

جمعه‌ی گذشته به همراه تعدادی از بچه‌های دکتری دانشکده، رفته بودیم دارآباد. یک گروه ِ حدوداً ده نفره بودیم که قرار بود در نزدیکی قله، به یک نفر دیگه (که کوهنورد حرفه‌ای بود) ملحق بشیم! از پایین که راه افتادیم همگی معتقد بودیم احتمال پیدا کردن اون یک نفر در فضایی به این بزرگی، صفره و ما قطعاً همدیگه رو پیدا نخواهیم کرد. اما در کمال ناباوری، درست وقتی که یک جای خوب برای نشستن در بالای کوه پیدا کردیم، دیدیم که اون یه نفر همون‌جا نشسته! در این لحظه یکی از دوستان که فرموده بود محاله همدیگه رو ببینیم، فرمایش دیگری فرمود به این شرح: "خوب وقتی احتمال، نزدیک به صفره اثرات کوانتمی مهم می‌شه و نباید ازشون صرف‌نظر کرد!!"

* این اسم رو خودم روی گروهمون گذاشتم، چون یه نفر از بچه‌ها اسمش "ابوالفضل" بود، یکی دیگه هم "عباس"!

صدای دوست

چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٦

روز عید فطر، به دنبال یادداشتی که به درخواست مژگان در مورد "تحولات دوران مدرسه"، نوشته بودم و کلی خاطره توی ذهنم زنده شده بود، رفتم و از زیر خروارها وسیله و کاغذ، دفترچه‌ی تلفن دوران دبیرستانم رو بیرون آوردم و شماره‌ی تلفن خانم کیانوش رو از توش پیدا کردم. وقتی منتظر شنیدن صدای ایشون بعد از هفت سال بودم، قلبم داشت از جاش می‌پرید بیرون!! نمی‌دونستم چرا دارم این کار رو می‌کنم. نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم به حرف زدن. اصلاً نمی‌دونستم چی رو می‌خوام بگم، چی رو باید بگم!! نمی‌دونستم چه جوری خودمو معرفی کنم که یادشون بیاد من کی هستم. گوشی تلفن دستم بود و داشتم توی اتاق می‌چرخیدم. ولی وقتی سلام‌شون رو شنیدم همه‌ی این چرخیدن‌ها تموم شد! یادم نمیاد چه جوری شروع کردم به حرف زدن و چیا گفتم، فقط می‌دونم که من همون دانش‌آموز ِ تشنه‌‌ای شدم که سال‌ها پیش بودم و خانم کیانوش، همون معملی بود که همیشه می‌دونست آب کجاست و چه جوری باید از اون آب، نوشید. برای معرفی خودم، هیچ تلاشی لازم نبود، چون حتی اسم کوچیکم رو خودشون گفتند!!

فلاش‌بک زدن توی زندگی، حس عجیبی به آدم می‌ده، مخصوصاً این‌که گاهی آدم "هم‌زمانی‌ها" رو قاطی می‌کنه! به عنوان مثال، من تصور می‌کردم پسر ِ خانم کیانوش در آستانه‌ی کنکور باشه و فهمیدم که در آستانه‌ی کنکور هست ولی کنکور کارشناسی ارشد!!

استاد عزیز بنده، خانم کیانوش، که من مفتخرم به شاگردی ِ ایشون، قبل از انقلاب در رشته‌ی ادبیات تحصیل کردند و لیسانس ادبیات (هَم) دارند. گویا اوایل انقلاب، بعضی از شعرهای‌ ایشون توی کتاب‌های درسی وجود داشته و تدریس می‌شده. بعد از انقلاب، رشته‌ی دینی رو برای تحصیل ِ مجدد انتخاب می‌کنند و از اون به بعد دبیر "بینش اسلامی" می‌‌شن. امسال سی‌اُمین و آخرین سال معلمی ایشونه. اخیراً یک مجموعه شعر از سروده‌های خانم کیانوش چاپ شده به نام "پله‌های تنهایی" که بی‌صبرانه مشتاق خوندنش هستم. به زودی یک کتاب دیگه‌ هم از ایشون منتشر می‌شه که نقدی است بر شعر حافظ.

در فکر ِ تدارک ِ یک جشن ِ "دیدار" با حضور معلم‌ها و دوستان دبیرستانم هستم، اما نمی‌دونم کِی و کجا و چه جوری! ظاهراً همه از "مرکز فرزانگان دزفول" (جایی که توش با هم آشنا شدیدم) بیزارند و تحمل دوباره دیدنش رو ندارند! این هم رفت توی ستون "ای کاش!" جدول ِ To Do List من*!!

* جدول ِ To Do List من، شامل چند ستونه از جمله: کارهای دانشگاه، کارهای مدرسه، کارهای خونه، لیست خرید و یک ستون ویژه با عنوان "ای کاش!". توی این ستون ِ "ای کاش!"، کارهایی رو که همیشه دلم می‌خواسته انجام بدم ولی هنوز نکرده‌ام، می‌نویسم. این کار یه خوبی عمده داره، وقتی که از این دنیا دلم می‌گیره و افسرده می‌شم، یه نگاهی بهش می‌اندازم و به این فکر می‌کنم که هنوز کارهایی هست که دلم می‌خواد انجام بدم و این، به زندگی امیدوارم می‌کنه. به عنوان مثال، یکی از کارهایی که "این‌دونفر" فقط زمانی که بدبختی و بیچارگی از در و دیوار براشون می‌ریزه یادش می‌افتن، "پریدن با گلایدر" است! به همین خاطر تصمیم گرفته‌ایم هیچ وقت "پریدن با گلایدر" رو انجام ندیم، چون بعد از اون، دیگه چیزی برای امیدواری و روحیه دادن به خودمون، در مواقع سختی نداریم!!

پی‌نوشت 1: وایسا دنیا، وایسا دنیا. من می‌خوام پیاده شم! (این وصف حال این روزهای منه!)

پی‌نوشت 2: منتظرم آمریکا حمله کنه. من همه‌‌ی فکرهام رو کرده‌ام و آماده‌ی شهادتم!

دستور زبان عشق

یکشنبه ۱۳۸٦/۸/۱۳

اول از زهرا ممنونم که به موقع، این‌جا در مورد مرگ زنده‌یاد قیصر امین‌پور نوشت و بعد آرزو می‌کنم که تحمل این فقدان سخت برای همه‌ی اونایی که دوستش داشتن و به خصوص آیه‌ی عزیز آسون بشه. آخرین شعر آخرین کتابش خیلی قشنگه:

 

دست عشق از دامن دل دور باد!                 مي‌ توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حکم کرد                        که دلت را يادی از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!                      باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را                          بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تيغ تيز را                         در کف مستی نمی‌بايست داد.

 

مرگ، تولدی دوباره

پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٠

اوایل تابستان 85، شوهرخاله‌ای داشتم که بر اثر یک حادثه‌ی اتفاقی، فوت کرد. مدت‌ها بود که کسی تا این حد نزدیک به من، از دنیا نرفته بود و سال‌ها از فوت پدربزرگ‌ها و یکی از عموهام، که در دوران کودکی ِ من اتفاق افتاده بود، می‌گذشت (در اون روزها اون‌قدر بچه بودم که من رو به مراسم تشییع جنازه نبردند!). مرگ شوهرخاله‌ام، دگرگونی عجیبی در من ایجاد کرد. اولین (و آخرین) باری بود که در تشییع ِ یک جنازه شرکت می‌کردم، اون هم جنازه‌ی کسی که از نزدیک باهاش آشنا بودم، اون‌قدر نزدیک که حتی تا به اون روز، من رو صدا می‌کرد: "زهرا گلی، چشم بلبلی"*. دیدن قبرهای خالی‌ای که منتظر ماها بودند، شنیدن ماجرای مرگ‌های عجیب و ناگهانی از زبان عزادارانی که توی بهشت زهرای تهران بودند، دیدن جنازه‌ای که در کفن پیچیده شده بود و در قبر خوابیده بود و پدرش داشت تکونش می‌داد و اسم امام‌ها رو بهش یادآوری می‌کرد و هزار چیز دیگه که تا به اون روز ندیده بودم و تصورش رو هم نکرده بودم، من رو عمیقاً به فکر فرو برد. توی اون حال و روز ِ داغونی که داشتم و تمام جمله‌هام آمیخته شده بود با بغض و ترس و افسردگی، فرنوش بهم گفت: "تو چرا این‌قدر ناراحتی؟! اون که فوت کرده الان احساس می‌کنه آزاد و رها شده و زندگی حقیقی‌اش تازه براش شروع شده. به این فکر کن که چه حادثه‌ی عظیمی براش اتفاق افتاده و چه مرحله‌ی بزرگی رو از زندگی‌ش طی کرده. این یک واقعیته و به هیچ وجه هم تلخ نیست!"

خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم مرگ برای کسی که فوت می‌کنه طی کردن یک گام بلند از زندگیه، یک گذار فاز ِ ناپیوسته است که همه‌مون دیر یا زود، تجربه‌اش می‌کنیم. اما شوک ِ تلخی در وجود بازمانده‌ها ایجاد می‌کنه که شاید relax کردنش چندان کار راحتی نباشه. به نظر من، اطرافیان می‌تونند بهترین کمک برای زودتر رفع کردن ِ این شوک باشند، به شرطی که بتونند در چنین شرایطی، درست رفتار کنند.

"آیه امین‌پور" دختر ِ "قیصر امین‌پور" سال گذشته در مدرسه، شاگرد ِ من بود و امسال شاگرد ِ فرنوشه. آیه، کلاس دوم راهنماییه و تنها فرزند ِ آقای امین‌پوره. "این‌دونفر" هنوز، آیه رو بعد از فوت پدرش ندیده‌اند و نمی‌دونند وقتی که دیدنش، چه طور رفتار کنند که شایسته باشه.

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی!

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چه‌قدر زود

دیر می‌شود!

            "قیصر امین‌پور"

 

* شعری که وقتی بچه بودم، اطرافیان برام می‌خوندن!

بازی با دم شیر

دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٧

این هفته، سخنران سمینار عمومی دانشکده (یک‌شنبه‌ها)، دکتر نیایش افشردی بود. این سخنرانی کلیاتی بود در مورد کیهان‌شناسی، ماده‌ی تاریک، انرژی تاریک و این جور چیزا. هر چند نصف اول سخنرانی رو از دست دادم ولی از نصف دومش بسیار لذت بردم. علاوه بر محتوای این سخنرانی، نکته‌ی جالبی که خیلی توجهم رو جلب کرد، شوخی‌های آقای سخنران با امپراطور بزرگ دانشکده، دکتر اردلان، بود:

یکی از دانش‌جوها در انتهای جلسه از سخنران پرسید: "شما کیهان‌شناس‌ها، به کمک ابزارهای کیهان‌شناسی، از یه گوشه‌ی کوچیک ِ این جهان ِ هستی، اطلاعات می‌گیرید اما نظریه‌هاتون رو برای کل ِ دنیا ارائه می‌دین! از این کار نمی‌ترسید؟" آقای سخنران جواب داد: "به دکتر اردلان و دکتر ارفعی که همین‌جا نشسته‌اند نگاه کنید! روی "نظریه‌ی ریسمان" کار می‌کنند که تا حالا هیچ اطلاعاتی از هیچ‌جای دنیا در موردش وجود نداره. من شجاعتم رو از استادهام یاد گرفته‌ام!!!" در این لحظه، دکتر اردلان خندید و دیگران هم جرأت پیدا کردند به جنبه‌ی خنده‌دار این حرف فکر کنند و بخندند!

شاید این شوخی خیلی هم خطرناک به نظر نرسه، اما با توجه به این‌که آقای افشردی حدود 30 سال سن دارند و دکتر اردلان حدود 70 سال، و این‌که هیچ‌کس رو تا به حال ندیده‌ام (نه از استادهای مسن و نه از استادهای جوون و نه هیچ‌کس دیگه‌ای!) که این‌چنین با دکتر اردلان و رشته‌ی مورد علاقه‌اش شوخی بکنه، این حرف به نوعی "بازی با دم شیر" محسوب می‌شه و بزرگ‌ترین خطری که این بازی داره، به ناگهان و بسیار ناخوشایند ضایع شدن، توسط دکتر اردلانه!

متولد ماه آبان

شنبه ۱۳۸٦/۸/٥

ویژگی‌های متولد آبان (در طالع‌بینی شرق آسیا): باهوش، کنجکاو، باوقار، تندخو، با مشکلات به راحتی کنار می‌آید، زیبا و دل‌ربا، دارای فکر اقتصادی، آینده‌نگر، زودرنج، اهل خانواده، عاشق گیاهان، منصف و باوجدان.

ویژگی‌های متولد پنجم آبان (در طالع‌بینی "این‌دونفر"): مهربان، فداکار (در حد ایثارگر!)، باگذشت، فراموش‌کار، باهوش، منطقی، از مشکلات لاینحل شکایت نمی‌کند و مدام برای مشکلات قابل‌حل ایده می‌دهد، اهل گفتمان (اغلب با صدای بلند!)، مرتکب اشتباهات کوچک فراوانی می‌شود ولی هرگز اشتباه بزرگی انجام نمی‌دهد، عاشق دوچرخه‌سواری، باپشتکار و خستگی‌ناپذیر، کارها را در هوشمندانه‌ترین حالت ممکن انجام می‌دهد، وقتی رانندگی می‌کند فحش نمی‌دهد، فوق‌العاده مسؤولیت‌پذیر، از حماقت دیگران عمیقاً رنج می‌برد، عاشق صیاد (خواننده: علیرضا افتخاری)، وقتی با دوستش قهر می‌کند بسیار با او حرف می‌زند (!)، غذا و خواب برای او در درجه‌ی آخر اهمیت است، اهل تماشای سریال‌های تلویزیون، نکته‌سنج و ریزبین، مدیریت مالی در حد صفر، برای پیدا کردن وسایلش باید تمام جیب‌های کیفش را بگردد، فوق‌العاده خوش‌سلیقه (مخصوصاً در انتخاب دوست!)، پر از ایده‌ (اِب‌تِک!) برای استفاده کردن از وسایل دورریختنی، از آشپزی متنفر است اما دست‌پختش عالی است، اتفاقات زندگی‌اش را به درستی اهم و مهم می‌کند و به مسایل حاشیه‌ای اهمیت نمی‌دهد، در عمل دیر عصبانی می‌شود اما در بحث زود جوش می‌آورد، متولد ماه دی نیست اما متولدین ماه دی را بسیار دوست می‌دارد.

آقا جان! خلاص‌تون کنم: یه فرشته روی زمین.

فرنوشم! تولدت مبارک!

ساعت برنارد

چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٢

نمی‌دونم چند نفر از شما سریال داستانی "ساعت برنارد" رو دیدین. حدود 10 سال پیش تو برنامه‌ی کودک پخش می‌شد و اتفاقاً 2-3 سال پیش هم تکرار شد. ایده‌ی داستان فوق‌العاده بود. یه پسر به اسم برنارد یه ساعت جادویی داشت که با فشار دادن یه دکمه‌ی اون می‌تونست دنیا رو متوقف کنه و در این حالت فقط زمان برای اون جریان داشت و برای بقیه‌ی دنیا متوقف می‌شد. برنارد می‌رفت و هر کار عقب مونده‌ای که داشت رو انجام می‌داد و بعد به جای اولش برمی‌گشت و دوباره دکمه‌ی ساعت رو فشار می‌داد. حتی نگاه کردن این داستان تخیلی و فکر کردن به اون دلم رو آروم می‌کرد!

این روزا از صمیم قلب آرزوی داشتن چنین ساعتی فکرم رو مشغول کرده. کسی نمی‌دونه از این ساعت‌ها کجا می‌فروشن؟

اگه یه دونه از این ساعت‌ها داشتم، زمان رو متوقف می‌کردم و می‌رفتم تو کوه و دشت و صحرا می‌گشتم. خیاطی می‌کردم. حافظ و مولوی می‌خوندم و بعد مدت‌ها می‌نشستم و شعراشون رو با شکسته نستعلیق می‌نوشتم. تذهیب یاد می‌گرفتم و ساعت‌ها از بالای یه بلندی به غروب خورشید خیره می‌شدم.

البته اگه از این ساعت‌ها سراغ دارین، ما دوتا شو لازم داریم چون می‌دونین که "این‌دونفر" بدون هم جایی نمی‌رن!

ماهان ماهان ِ *

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۱

تا حالا شده از شدت دلتنگی برای یه نفر که تا حالا حتی یک کلمه هم باهات حرف نزده، بخوای گریه کنی؟! بچه‌ی خواهرم، ماهان، به طور متوسط هر هفته یک بار، این حس رو در من ایجاد می‌کنه. سه دقیقه فیلم دارم از خندیدنش که روزی یک ساعت نگاش می‌کنم!!

اسباب‌بازی محبوبش، مگس‌کش ِ صورتیش بود، اما از یه هفته پیش، ظاهراً به خاک‌انداز علاقه‌مند شده!

عکس ۱

عکس ۲

عکس ۳

عکس ۴

عکس ۵

* یک مصراع از شعری که خودم برای ماهان سروده‌ام!