این دو نفر


راهنمای فراغت از تحصیل

پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٩

آن‌چه در این یادداشت می‌خوانید راهنمای فراغت از تحصیل در دانشگاه شریف است. خواندن این یادداشت، به تمام کسانی که در شرف فارغ‌التحصیلی هستند، به ویژه دانش‌جویان کارشناسی ارشد، توصیه می‌شود. پیش از شروع به کار، حتماً وسایل لازم را تهیه نموده و تبصره‌های پایانی را بخوانید.

وسایل لازم:

  1. کارت دانش‌جویی

  2. کارت غذا (اگر دارید)

  3. کارت خوابگاه (اگر دارید)

  4. سه قطعه عکس 3 در 4 پشت‌نویسی شده (شماره‌ی دانش‌جویی و نام دانشکده را هم باید بنویسید.)

  5. یک نسخه کارنامه (برای آگاهی از چگونگی تهیه‌ی کارنامه، تبصره‌ی 1 را بخوانید.)

  6. یک عدد تمبر دولتی (برای تهیه، به اداره‌ی آموزش‌های آزاد، کنار بانک ملت ِ داخل دانشگاه، مراجعه کنید و یک عدد تمبر خریداری نمایید.)

  7. دو نسخه از پایان‌نامه‌ی صحافی شده مطابق با آیین‌نامه‌ی مربوطه (برای دانش‌جویان کارشناسی ارشد)

  8. یک CD محتوی فایل PDF پایان‌نامه (برای دانش‌جویان کارشناسی ارشد)

  9. فرم تخلیه از خوابگاه (برای کسانی که خوابگاهی هستند؛ برای آگاهی از چگونگی تهیه‌ی این فرم تبصره‌ی 2 را بخوانید.)

  10. مقداری پول (برای کسانی که از خوابگاه یا وام دانش‌جویی استفاده کرده‌اند.)

نکته: شایسته است که سه نسخه‌ پایان‌نامه‌ی صحافی شده (علاوه بر دونسخه‌ی گفته شده در وسایل لازم) تهیه کنید و به استاد راهنما، ممتحن داخلی و ممحتن مدعو تقدیم نمایید.

 

نکته‌ی مهم: مهلت دانش‌جویان ِ کارشناسی ارشد برای فارغ‌التحصیل شدن، شش ماه پس از دفاع می‌باشد. در صورت تأخیر در فارغ‌التحصیل شدن، باید پیش از رسیدن به گام دهم، به دفتر تحصیلات تکمیلی دانشگاه مراجعه نموده و فرم تأخیر بگیرید، تکمیل کنید و تحویل بدهید. بعد از اعلام نتیجه‌ی بررسی ِ فرم ِ تأخیر (چند روز بعد!)، جهت پرداخت جریمه‌ی نقدی به دفتر آموز‌ش‌های آزاد مراجعه کنید. (نیازی به مراجعه به بانک نیست.) میزان جریمه‌ی نقدی، به ازای هر یک ماه تأخیر، مبلغ سه هزار تومن می‌باشد. پس پرداخت جریمه، قبض مربوطه را دریافت کنید و در گام دهم به همراه سایر مدارک، تحویل بدهید.

 

گام صفرم- ابتدا به کارمند مربوطه (خانم پریسا یعقوبی) در آموزش دانشکده (طبقه‌ی پنجم)، مراجعه نموده و از ایشان "فرم ِ احراز" بگیرید.

 

توجه: به همراه داشتن فرم احراز در تمامی مراحل فارغ‌التحصیلی الزامی است، چراکه کلیه‌ی امضاها باید روی آن درج شود.

 

جهت صرفه‌جویی در پیاده‌روی و جلوگیری از دوباره‌روی (!)، گرفتن امضاهای فرم احراز را به ترتیب زیر انجام بدهید. (فرض شده است که مبدأ حرکت، دانشکده‌ی فیزیک می‌باشد.)

 

گام اول - کارگاه‌ها: برای گرفتن امضا در این مرحله، نیاز به ارائه‌ی هیچ چیز نمی‌باشد. کارمند مربوطه را پیدا کنید و فرمتان را جلوی ایشان بگیرید. همین!!

 

گام دوم - مرکز بهداشت و درمان: اگر کارمند مربوطه سر جایش باشد، به راحتی مرحله‌ی قبل است، البته به شرطی که بدهی‌ای به آن‌جا نداشته باشید.

 

گام دو و نیم‌اُم - حالا که نزدیک اداره‌ی تغذیه (همان جایی که  کارت غذا را شارژ می‌کنید) هستید، بهتر است کارت غذای‌تان را تحویل بدهید. پس از تحویل آن، زیر قسمت مربوط به امور خوابگاه‌ها، توسط کارمند اداره‌ی تغذیه مهر می‌شود.

 

گام سوم - مرکز مشاوره: باز هم ارائه‌ی هیچ مدرکی لازم نیست و نشان دادن فرم احراز کافی می‌باشد.

 

گام چهارم - تربیت بدنی: در این مرحله باید از درب شمال غربی دانشگاه خارج شده و به اتاق دبیرخانه، واقع در طبقه‌ی دوم ساختمان تربیت بدنی خارج دانشگاه مراجعه کنید. در این‌جا هم فرم شما به راحتی امضا می‌شود. در برگشت به دانشگاه، اگر کارت دانش‌جویی همراه دارید که وارد شوید. اگر نه، همان فرم احراز را نشان بدهید. در این صورت نگهبان از شما شیرینی می‌خواهد و شما باید یه کاریش بکنید!!

 

"این‌دونفر"، فلسفه‌ی 4 امضای بالا را حتی پس از سؤال کردن از کارمند مربوطه درک نکردند. شما بگذاریدش به حساب دست‌گرمی برای امضاهای معظم بعدی!

 

گام پنجم - کتابخانه: (تبصره‌ی 3 و 4 را بخوانید.) به کتابخانه‌ی مرکزی مراجعه کنید و یک نسخه از پایان‌نامه‌ی خود، به همراه یک سی‌دی محتوی فایل PDF پایان‌نامه‌تان را به کارمند مربوطه تحویل بدهید و فرم مربوطه را هم پر کنید. سپس یک کاغذ سبز دریافت نموده و به کتابخانه‌هایی که عضو هستید مراجعه نمایید و از کارمند مربوطه بخواهید کاغذ سبز را مهر و امضا کند. توجه داشته باشید که اعتبار این کاغذ سبز رنگ فقط 24 ساعت است و باید امضاهای آن را تا کم‌تر از این مدت بگیرید. پس از این کار، کاغذ سبز را به کتابخانه‌ی مرکزی تحویل دهید تا قسمت مربوط به کتابخانه، در فرم احرازتان مهر و امضا شود.

 

گام ششم - امور خوابگاه‌ها: قبل از این‌که به امور خوابگاه‌ها مراجعه کنید باید کارت غذای خود را به اداره‌ی تغذیه تحویل داده باشید. این کار را احتمالاً در گام دو و نیم‌اُم انجام داده‌اید. اگر نه، همین الآن انجام بدهید. اکنون به امور خوابگاه‌ها مراجعه کنید و با تحویل دادن فرم تخلیه و کارت خوابگاه و نشان دادن فرم احراز ِ مهر شده توسط اداره‌ی تغذیه، امضای امور خوابگاه‌ها را بگیرید. البته اگر خوابگاهی نبوده‌اید، نشان دادن فرم احراز ِ مهر شده توسط اداره‌ی تغذیه، برای گرفتن امضای امور خوابگاه‌ها کفایت می‌کند.

 

گام هفتم - امور دانش‌جویی: دقت داشته باشید که این مرحله حتماً باید بعد از امضای امور خوابگاه‌ها انجام شود. اگر از خوابگاه یا وام دانش‌جویی استفاده کرده‌اید، تبصره‌ی 5 را بخوانید. اگر نه، به راحتی امضای این مرحله را بگیرید و به گام بعدی بروید.

 

گام هشتم - اداره‌ی امور فارغ‌التحصیلان: ساختمان کنار در ِ اصلی دانشگاه، یک در ِ کوچک دارد و یک تابلوی کوچک‌تر بالای آن که رویش نوشته "دفتر ارتباط با فارغ‌التحصیلان". قبل از ورود، مطمئن شوید که عکس و فرم احراز همراه‌تان هست. پس از ورود به ساختمان، 69 پله بالا بروید، فرم ِِ روی میز را پر کنید، یک قطعه از سه قطعه عکس 3 در 4 (که در وسایل لازم گفته شده بود) با گیره‌ی کاغذ به فرم ِ پر شده ضمیمه کنید، فرم احراز را به کارمند مربوطه بدهید تا امضا کند و سپس 69 پله به پایین بیایید. خسته نباشید!

 

گام نهم - دانشکده: با در دست داشتن کارنامه و یک نسخه از پایان‌نامه، به دفتر دانشکده (طبقه‌ی پنجم، خانم یعقوبی) مراجعه کنید. ایشان پایان‌نامه‌تان را جهت نگهداری در دانشکده، تحویل می‌گیرند و کارنامه را بعد از مشاهده پس می‌دهند. سپس واحدهای گذرانده‌تان مورد تأیید قرار گرفته و نهمین قسمت فرم احراز (مربوط به دانشکده) مهر و امضا می‌شود. پس از آن، به ترتیب به استاد راهنما، معاون تحصیلات تکمیلی دانشکده و رئیس دانشکده مراجعه نموده و از هر کدام تقاضا کنید که قسمت مربوطه در فرم احراز را امضا کنند. به این ترتیب فرم احراز ِ شما تکمیل شده و کسب تمام شرایط برای فارغ‌التحصیل شدن شما محرز می‌شود!

 

گام دهم - اداره‌ی فارغ‌التحصیلی: این اداره در طبقه‌ی اول آموزش، انتهای راهرو، قرار دارد. پس از مراجعه به این اداره، از کارمند مربوطه، دو برگ کاغذ به نام پرسش‌نامه‌ی دانش‌جویی بگیرید و تکمیل کنید. سپس پرسش‌نامه‌ی دانش‌جویی ِ تکمیل شده، فرم احراز ِ تکمیل شده، کارنامه و کارت دانش‌جویی خود را به همان کارمند مربوطه تحویل بدهید. از این‌جا به بعد سه هفته الی یک ماه باید منتظر شوید تا "گواهی پایان دوره‌ی تحصیل" شما به مرور زمان صادر شود!

 

گام یازدهم - دوباره اداره‌ی فارغ‌التحصیلی: بعد از این‌که مدت سه هفته الی یک ماه، از زمان تحویل مدارک‌تان به اداره‌ی فارغ‌التحصیلی گذشت، با در دست داشتن دو قطعه عکس 3 در 4 و یک عدد تمبر دولتی (که در وسایل لازم گفته شده بود)، "گواهی پایان دوره‌ی تحصیل"تان را تحویل بگیرید و در زیر ِکپی آن، که کارمند مربوطه در مقابل‌تان قرار می‌دهد، بنویسید: "اصل گواهی دریافت شد." نام، نام‌خانوادگی و تاریخ را بنویسید و امضا کنید. گواهی‌تان را تحویل بگیرید و هر چه سریع‌تر دانشگاه صنعتی شریف را ترک کنید! فراغت از تحصیل بر شما مبارک باد!

 

تبصره‌ی 0: تمام مراحل بالا به شرطی انجام می‌شود که کارمند مربوطه در جایش تشریف داشته باشد. در غیر این صورت، "این‌دونفر" هیچ‌گونه مسؤولیتی در به تأخیر افتادن اجرای مراحل، ندارند.

 

تبصره‌ی‌ 1: برای تهیه‌ی کارنامه، ابتدا به محل تهیه‌ی قبض کارنامه، واقع در طبقه‌ی همکف ساختمان تحصیلات تکمیلی، مراجعه نموده و یک قبض 100 تومنی خریداری کنید. سپس این قبض را به طبقه‌ی اول ساختمان آموزش ببرید و در ازای آن، تقاضای کارنامه بکنید.

 

تبصره‌ی‌ 2: برای تهیه‌ی فرم تخلیه، به مسؤول خوابگاه مراجعه نموده و این فرم را دریافت کنید. فراموش نکنید که اگر عضو کتابخانه‌ی خوابگاه بوده‌اید باید از آن‌جا هم امضا بگیرید.

 

تبصره‌ی 3: اگر در تابستان می‌خواهید فارغ‌التحصیل شوید دقت داشته باشید که ساعت کار تمام کتابخانه‌های دانشگاه تا پایان شهریور، از ساعت 9 تا 11 صبح می‌باشد. بنابراین زمان را طوری تنظیم کنید که وقتی به گام پنجم می‌رسید، به اندازه‌ی کافی فرصت داشته باشید. (حداقل نیم ساعت لازم است.)

 

تبصره‌ی 4: "این‌دونفر" توصیه می‌کنند قبل از آغاز کارهای فارغ‌التحصیلی، سری به کتابخانه‌هایی که عضو هستید بزنید و مطمئن شوید هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای در انتظار شما نیست! اتفاق‌هایی از این قبیل که یک کتاب را دو سال است امانت گرفته‌اید و هنوز پس نداده‌اید! یا این‌که در کتابخانه‌ای در آن سوی تهران عضو هستید و باید بروید و تسویه حساب کنید!! چنین اتفاق‌هایی به راحتی می‌تواند یک هفته در کار شما گره بیاندازد!

 

تبصره‌ی 5: اگر از خوابگاه یا وام دانش‌جویی استفاده کرده‌اید، اداره‌ی امور دانشجویی هزینه‌ی آن‌ها را برای بازپرداخت، قسط‌بندی می‌کند (تبصره‌ی 6 را بخوانید). این کار یک روز الی یک هفته طول می‌کشد. مدت زمان این مرحله بستگی به روز مراجعه‌ی شما دارد! امور دانشجویی دانشگاه هر هفته سه‌شنبه صبح مدارک دانشجویان را برای انجام قسط‌بندی به امور دانشجویی کل دانشگاه‌ها، ارسال می‌کند. (این جمله، در زمان فارغ‌التحصیل شدن "این‌دونفر" معتبر بوده و ممکن است تا زمان فارغ‌التحصیل شدن شما از سه‌شنبه به روز دیگری تغییر کند.) اگر پیش از این زمان مدارک‌تان را تحویل بدهید، یک روز و اگر پس از آن به امور دانشجویی مراجعه کنید، یک هفته طول می‌کشد. در بقیه‌ی حالت‌ها بین یک روز تا یک هفته باید منتظر بمانید!

 

تبصره‌ی 6 (برای کسانی که از خوابگاه یا وام دانش‌جویی استفاده کرده‌اند): پس از مراجعه به اداره‌ی امور دانش‌جویی و انجام قسط‌بندی، برای به جریان افتادن روند فارغ‌التحصیلی‌تان، باید قسط اول را که برابر با ده درصد کل هزینه‌ها است، نقداً بپردازید! برای این کار، شماره حساب مربوطه را از اداره‌ی امور دانشجویی گرفته، به بانک ملی مراجعه کنید و مبلغ مورد نیاز را واریز نمایید. توجه داشته باشید که برای کاهش وقت‌های تلف شده، باید این کار را حداکثر تا روز سه‌شنبه‌ی ‌هفته‌ی جاری، پیش از ارسال مدارک توسط اداره‌ی امور دانش‌جویی، انجام بدهید. در ضمن، اگر قصد دارید برای پرداخت این پول، به بانک ملی شعبه‌ی شریف مراجعه کنید، در صف مربوط به باجه‌ی یک یا دو بایستید. چون بقیه‌ی باجه‌ها کارهای دیگری انجام می‌دهند!!

 

تبصره‌ی آخر: "این‌دونفر" از هر گونه انتقاد و پیشنهاد، به ویژه نکات خاصی که شما در روند فارغ‌التحصیلی‌تان به آن برخورده‌اید و در این‌جا موجود نیست، صمیمانه استقبال می‌کنند.

 

پی‌نوشت ِ مهم ِ "این‌دونفر": از زمانی که "این‌دونفر" فارغ‌التحصیل شدند تا حالا، تغییرات مختصری در این مراحل، به وجود آمده است. به عنوان مثال، گویا گام‌های اول تا چهارم به نوعی حذف شده‌اند. این تغییرات، همگی در راستای ساده‌سازی ِ مراحل فارغ‌التحصیلی بوده و صد البته باعث خوش‌حالی‌اند! "این‌دونفر" این اتفاق را نتیجه‌ی اعتراض‌هایی می‌دانند که خودشان و سایر دانش‌جویان ِ متعهد ِ شاکی، ضمن انجام این مراحل ِ طاقت‌فرسا، به مسؤولین منتقل می‌کردند! پس بخشی از این افتخار، متعلق به "این‌دونفر" است!

فراغت از تحصیل

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/٢٧

خبر: بالاخره "این‌دونفر" فارغ‌التحصیل شدند.

این عکسی که می‌بینید آخرین مرحله‌ی کارهای مربوط به فارغ‌التحصیل شدنه. به ترتیب از سمت راست: کارنامه، دو برگ پرسش‌نامه‌ی دانشجویی، فرم احراز شرایط پایان تحصیل، (زیرشون) جریمه‌ی نقدی به علت تأخیر در فارغ‌التحصیلی (!) و کارت دانش‌جویی.

ساعت حدود 12 ظهر، باد شدید پاییزی برگ‌های زرد درخت‌ها رو می‌کَنه و می‌پیچونه زیر پاهام. صدای اذان هم که میاد. دو سه دقیقه‌ای می‌شه که گواهی پایان دوره‌ی کارشناسی ارشدم رو از کارمند مربوطه تحویل گرفته‌ام. عجب حال و هوای خوبی! چه سطل آشغال قشنگی! این گواهی ِ پایان تحصیل رو ببرم بذارم در ِ کوزه یا...! حیف ِ این سطل زباله نیست که آشغال ِ شیکی مثل گواهی پایان دوره‌ی کارشناسی ارشد ِ من توش نباشه!! پس پاره می‌کنم و می‌اندازمش توش!

آخیش! عجب هوای خوبی!

کنسرت را با دقت انتخاب کنید!

یکشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٥

شنبه شب، در تالار کشور، آخرین شب کنسرت "احسان خواجه امیری" اجرا شد و دست بر قضا، من (بدون فرنوش) در اون‌جا بودم! البته اون آهنگ‌هایی رو که فرنوش دوست داشت از موبایل من به صورت مستقیم براش پخش شد! نمی‌گم جاتون خالی چون مطمئنم اگه اون‌جا بودید مثل من سردرد می‌گرفتید!

نمی‌دونم چه حس عجیبی در طول اجرای این کنسرت وجود داشت که تمام مدت من داشتم به بدبختی‌هام فکر می‌کردم! به آزمون دکترا، به رفتن یا نرفتن، به اشتباهاتی که توی زندگیم انجام دادم، حتی یاد روزهای افسرده کننده‌ی دوران بچگی‌ام هم افتادم! از طرفی، به طور متوسط هر پونزده دقیقه یک بار به این فکر می‌کردم که اگه زلزله بیاد، این جمعیت چه جوری می‌خوان از این‌جا بیرون برن! شاید چون جای من خیلی جلو بود (بلیت ِ بیست هزار تومنی روی بالکن!) و درست کنار بلندگوها نشسته بودم و مدام احساس زلزله داشتم! شایدم چون اولین بار تالار وزارت کشور رو با ویرانه‌های ارگ بَم (در کنسرت "هم‌نوا با بَم" استاد شجریان) دیده بودم.

چهار پنج سال پیش، کنسرت "استاد محمد نوری" رو در سالن میلاد، رفتم و دیدم. در تمام مدت ِ سه ساعتی که محمد نوری داشتند آواز می‌خوندند من از شدت شوق داشتم گریه می‌کردم و احساس می‌کردم پاهام روی زمین نیست! مبلغ بلیت پنج هزار تومن بود که تماماً برای بچه‌های سرطانی بود. در ابتدای کنسرت، محمد نوری از ما خیرین تشکر کرد که این‌قدر نگران کودکان بیمار هستیم! ویولنیست و چند تا دیگه از نوازنده‌ها دختر بودند و یه گروه از شاگردهای خودش "گروه کُر" بودند و گاهی محمد نوری رو همراهی می‌کردند. آقای نوری چند بار تأکید کردند که من رو تشویق نکنید، این جوان‌های هنرمند (نوازنده‌ها و گروه کُر) رو تشویق کنید!

دو هفته بعد از زلزله‌ی بم، کنسرت "هم‌نوا با بَم" اجرا شد. در طول اجرا، آرامش و اندوه عجیبی در فضا حاکم بود. همه از طرفی غصه‌ی حادثه‌ی بَم رو داشتند و از طرفی خوش‌حال بودند که با خرید بلیت، کمکی به مردم زلزله‌زده کرده‌اند. فضا کاملاً فرهنگی و بسیار کلاس‌بالا بود! حتی من هم خیلی سعی می‌کردم باشخصیت باشم! اجرای زنده‌ی "مرغ سحر" با صدای استاد شجریان و همایون، بدون شک، تأثیرگذارترین ترانه‌ای بوده که در زندگیم شنیده‌‌ام. در اون شب، چندین بار عمیقاً متأثر شدم و عمیقاً گریه کردم. "هم‌نوا با بَم" کنسرتی حقیقتاً بی‌نظیر بود که من رو بیش از پیش شیفته‌ی شجریان(ها) کرد!

سه سال پیش، کنسرت راک ِ "گروه پیکولو" رو که در فضای باز کاخ سعدآباد برگزار می‌شد، به دعوت دوستی که خوانده‌ی کُر ِ این کنسرت بود، شرکت کردیم. "این‌دونفر" با آدم‌ها و جو غالبی که اون‌جا بود، خیلی خیلی تفاوت داشتند. ولی تنظیم هنرمندانه‌ی آهنگ‌ها، ‌ خوانده‌ها و گروه کُر ِ نسبتاً حرفه‌ای، رقص نور زیبا و فضای مناسب، باعث شد که "این‌دونفر" بیگانگی خودشون رو با این نوع موسیقی حس نکنند و شب ِ به یاد ماندنی‌ای رو تجربه کنند. "گروه پیکولو" بعد از اون کنسرت، چند میلیون تومن مقروض شد و از هم پاشید!!

اما کنسرت احسان خواجه امیری با همه‌ی این‌ها تفاوت زیادی داشت. کلاس‌پایینی ِ خاصی در فضا وجود داشت، به طوری که به عنوان مثال، یه خانمی از پشت سر ِ من خطاب به فیلم‌بردار ِ سالن داد زد و گفت: "مرتیکه دوربینت رو بکش کنار از جلوی من!"، یا این‌که دو سه بار وقتی سالن ساکت ِ ساکت شد، یه هو یه نفر "نعره" کشید! حرف‌های آقای خواننده خیلی شبیه به خواننده‌های عروسی‌ها بود! به راحتی می‌تونستم تصور کنم که به جای "احسان خواجه امیری" روی صحنه "ابی" یا "داریوش" یا از این خواننده جدیدها که حتی اسم‌شون رو نمی‌دونم، ایستاده و داره اجرا می‌کنه! تماشاچی‌ها خیلی "پرانرژی" بودند. از اول تا آخرش (که یک ساعت و نیم بیش‌تر نبود!) داشتند جیغ می‌کشیدند و دست می‌زدند! باورتون می‌شه که این کنسرت، حتی استراحت ِ میان‌برنامه نداشت، حتی بروشور نداشت!!! البته باید بگم خواجه امیری چند بار در طول اجرا نشون داد که خواننده‌ی بسیار تواناییه و این‌قدر کم‌اشتباه بودن برای یک جوان ِ بیست و سه ساله، واقعاً جای تحسین داره. در پایان، از پدرش "ایرج" که در ردیف جلو نشسته بود اجازه گرفت و ترانه‌ی "من یه پرنده‌م، آرزو دارم" رو (از کارهای قبل از انقلاب، که ایرج خوانده بود) به زیبایی اجرا کرد.

من متولد ماه دی هستم و شعار متولد دی اینه: "من تجربه می‌کنم." پس اگه یه روز دیدید من دار و ندارم رو داده‌ام تا به فضا سفر کنم، تعجب نکنید. من معتقدم آدم تا وقتی که زنده است باید "تجربه" کنه. کنسرت احسان خواجه امیری هم اگرچه خیلی افتضاح بود، عوضش برای من یه "تجربه" بود! همچنین باعث شد که "حق ِ مؤلف" رو که تا حالا در مورد آلبوم‌های خواجه امیری رعایت نکرده بودم، یک‌جا با خرید یک عدد بلیت، به خواننده پرداخت کنم!! در آخر، توصیه‌ی من به دوست‌داران خواجه امیری اینه که کارهای ضبط شده‌اش رو گوش بدید، بهتره!

یکی از آروزهای من اینه که در کنسرت "یانی" شرکت کنم. در همین‌جا از همه‌ی دوستان تقاضا می‌کنم که اگه یه روزی خبردار شدند که قراره یانی کنسرت اجرا کنه، حتماً من رو مطلع کنند. امیدوارم تا اون موقع اون‌قدر پول داشته باشم که بتونم هزینه‌هاش رو بپردازم!!

خاطرات دوم!

پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٢

سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ در سلامتی کامل به سر می‌برین؟ ها؟ اومدم فقط یه خاطره از خودم در وَ کنم، برم.

چند روز پیش رفته بودم برای گرفتن مدرک فارغ‌التحصیلی. کارمند محترم از من شماره دانشجویی پرسید و اسم. من هم جواب دادم. اون هم رفت و بعد از یه مدت طولانی اومد گفت خانم اسکندری شما باید برین چند روز دیگه بیاین. من در حالی که تو دلم با تعجب داشتم می‌گفتم "عجب، این هم دیگه من و زهرا رو با هم اشتباه می‌گیره"، گفتم "ببخشید من فرهپورم"، بنده‌ی خدا، اون هم که در آخر وقت اداری مشکل پروسس داشت، تمام سعی‌اش رو داشت می‌کرد تا بین اطلاعات ورودی در چند دقیقه‌ی قبل (شامل حرف‌های من، داده‌های کامپیوتر و پرونده‌ام ) ارتباط برقرار کنه و نمی‌فهمید قضیه از چه قراره. تا این‌که من با نگاه به برگه‌ی زیر دستش همه چی دستم اومد و فهمیدم چه سوتی‌ای دادم. بله این‌جانب شماره دانشجویی زهرا رو به جای شماره‌ی خودم داده بودم!

نکته‌ی ناامیدکننده اما خنده‌دار ماجرا اینه که گویا ما خودمون هم دچار توهم گربه‌سگی شدیم!

نکته‌‌ی امیدوارکننده اینه که هنوز اسم خودمون یادمون نرفته و به همین وسیله بنده تونستم گواهی موقت فارغ‌التحصیلی‌ام رو بگیرم. مبارک باشه انشاءالله!

 

پ.ن. خوشا به سعادت دوستانی که بعد از آذر 86 اقدام به فارغ‌التحصیلی از دانشگاه شریف می‌کنند. بالاخره یه آدم حسابی پیدا شد از فناوری اطلاعات در جهت کم کردن دَوِش (اسم مصدر دویدن!) های دانشجویان بین مراکز مختلف استفاده کنه.

کپی‌رایت

دوشنبه ۱۳۸٦/٩/۱٩

یکی از دانش‌جوهای دکتری در دانشکده، علی‌رغم این‌که در ایران زندگی می‌کنه، حق "کپی‌رایت" رو رعایت می‌کنه! هیچ فیلمی رو از دست‌فروش‌ها نمی‌خره، هیچ نرم‌افزاری رو نصب نمی‌کنه مگر این‌که "اصل" باشه! تصور کنید که زندگی ِ این جوری، چه‌قدر خرج پیدا می‌کنه! ایشون البته همسر و یه بچه‌ی سه چهار ساله هم دارند و اعتقاد دارند که رعایت نکردن "کپی‌رایت" هر چند آسان و کارراه‌انداز باشه، در واقع یعنی "مال حرام در زندگی"!

وقتی این جوری به مسأله‌ی "کپی‌رایت" نگاه می‌کنم، می‌ترسم! آیا واقعاً ما حق داریم این‌قدر وقیحانه، هر نرم‌افزاری رو که می‌بینیم خوبه، برداریم و کپی کنیم؟! گاهی این جوری خودم رو توجیه می‌کنم که خوب اون‌ها هم از تولیدات ما استفاده می‌کنند و "کپی‌رایت" ما رو در نظر نمی‌گیرند. ولی آخه مگه ما چه تولیدات به درد بخوری داریم که اون‌ها استفاده بکنند!!! این توجیه اصلاً با عقل جور درنمیاد اما به هر حال، شاید تنها دفاعی باشه که ما بتونیم از خودمون بکنیم.

احساس می‌کنم این رعایت نکردن حق کپی‌رایت، یه جورایی دزدیه و اصلاً اخلاقی نیست. تازه اون بخشی که موقع نصب کردن نرم‌افزار می‌گیم "I agree" در حقیقت داریم "دروغ" می‌گیم و "پیمان‌شکنی" هم می‌کنیم! دزدی، مال حرام، دروغ، پیمان‌شکنی، عجب پرونده‌ی سنگینی!

کسی می‌دونه اصل این نرم‌افزارها رو چه جوری می‌شه در ایران پیدا کرد؟ هر چی تو بازاره تقلبیه! می‌خوام تمرین کنم ببینم می‌تونم این عادت زشت رو کنار بذارم. در ِ دیزی رو که بقیه باز می‌کنن، ولی من می‌خوام گربه‌ی باحیایی باشم! من اصلاً حوصله‌ی جواب پس دادن در جهان آخرت رو ندارم!

یه خاطره: سال دوم لیسانس که بودم، کتاب‌هایی که قرار بود دانشکده برای درس الکترومغناطیس به ما بده (ریتس ِ فارسی)، توی بازار تموم شده بود و ما تا نزدیکی‌های امتحان میان‌ترم، هنوز کتاب نداشتیم. یه نفر از بچه‌ها (شایدم خودم بودم!!!) به دکتر وساقی پیشنهاد کرد که یکی از کتاب‌های ریتس ِ موجود در کتابخونه رو بردارند و برامون کپی کنند. دکتر وساقی ابروهاش رو در هم کشید و با پوزخندی که مخصوص ِ ایشونه، گفت: "کپی‌رایت ِ خارجی رو که رعایت نمی‌کنیم، می‌گیم عیب نداره. حداقل بذارید به کپی‌رایت داخلی احترام بذاریم!"

یه سؤال: کسی می‌دونه معادل ِ فارسی ِ "کپی‌رایت" چیه؟ فکر می‌کنم "واژگان" در هر زبان و فرهنگ، تنها چیزی‌هایی هستند که کپی‌رایت ِ معکوس دارند. یعنی تولید کننده نه تنها بدش نمیاد که دیگران ازش استفاده کنند، بلکه خوش‌حال هم می‌شه!

یه پیشنهاد: کسانی که دوست دارند از این زندگی ِ آمیخته با دزدی و دروغ دست بردارند، از طرفی نمی‌تونن یا نمی‌خوان هیچ هزینه‌ی مالی‌ای پرداخت کنند، می‌تونن به جای "ویندوز" از "لینوکس" استفاده کنند. به طرز عجیبی، همه چیز open source و در راه خداست!

IPhO2007

شنبه ۱۳۸٦/٩/۱٧

همون‌طور که می‌دونید المپیاد جهانی فیزیک سال 2007 (IPhO2007) تیر ماه 86 در اصفهان برگزار شد. "این‌دونفر" از حدود بیست روز پیش از برگزاری، به کمیته‌ی علمی سی‌وهشتمین المپیاد جهانی فیزیک پیوستند و با عنوان "همکار علمی" (Academic collaborator)، که خودمون هم نفهمیدیم معنی‌ش چی بود، با این کمیته همکاری کردند. در طول این مدت، اتفاقات زیادی رخ داد که دلم می‌خواد یکی‌یکی‌شون رو بنویسم. اگر در اون چند روز ِ برگزاری، پرشین‌بلاگ از کار نیفتاده بود*، احتمالاً همون روزها این کار رو می‌کردیم.

دوستانی که از نزدیک در جریان المپیاد نبودند شاید تصور کنند که برگزاری چنین چیزی در ایران چه‌قدر می‌تونه فضاحت‌بار باشه! چون همگان می‌دونند که "برنامه‌ریزی" چندان لغت معنی‌داری در ایران نیست. اون هم برای برنامه‌ای که تا این حد جدی و مفصله!

تصور کنید که بیش از هفتاد کشور دنیا می‌خواستند در این مسابقه شرکت کنند. از هر کشور، دو سه نفر به عنوان مربی (Leader) و حداکثر پنج نفر به عنوان شرکت کننده باید به ایران دعوت می‌شدند. این وسط به علت "جمهوری اسلامی" بودن کشورمون مسائل جورواجوری مطرح بود از جمله مسأله‌ی "دعوت اسرائیل" و "پوشش خانم‌های مهمان"! به علاوه، این مسابقه در اصفهان برگزار می‌شد نه در تهران و این خودش چند مرتبه بزرگی کار رو سخت‌تر کرده بود. به عنوان مثال، تمام مهمان‌های خارجی، مصحح‌ها، اعضای کمیته‌ی برگزاری و کمیته‌ی علمی، 400 عدد جعبه‌ محتوی دستگاه‌های مربوط به مسابقه‌ی عملی المپیاد و خیلی ملزومات دیگه، باید به اصفهان منتقل و مستقر می‌شدند و هزار و یک مشکل دیگه که فکر کردن به هر کدومش می‌تونست اعضای اصلی رو از انجام چنین کار خطیری منصرف کنه. اما...

بعد از آقای رئیس‌جمهور به عنوان اولین معجزه‌ی هزاره‌ی سوم و خط اتوبوس BRT در تهران به عنوان دومین معجزه، برگزاری المپیاد جهانی فیزیک، در چنین شرایطی و با این گستردگی‌اش، قطعاً می‌تونه سومین معجزه‌ی هزاره‌ی سوم محسوب بشه! همه چیز مافوق ‌تصور بود! هر چند دوستان ِ المپیادی قدیمی‌تر می‌گفتند که قابل مقایسه با میزبانی کشورهای دیگر ِ برگزار کننده‌ی المپیاد نیست، اما حقیقتاً برای کشور ما، چیزی بیش از یک معجزه بود.

جمع شدن بیش‌تر از ده نفر دارنده‌ی مدرک PhD فیزیک در کنار هم، یه جورایی باعث هوشمند شدن سیستم برگزاری شده بود! به عنوان مثال، برای چیدن سالن ِ چانه‌زنی مربی و مصحح، بعد از اعلام اولیه‌ی نمرات ( جلسه‌ی Moderation)، دکتر اجتهادی (رئیس کمیته‌ی علمی و از قضا، استاد راهنمای فرنوش) از "همکاران علمی" (Academic collaborators)، خواسته بود که یه شبیه‌سازی دینامیک مولکولی یا مونته‌کارلو بنویسند و با تعریف کردن یه تابع پتانسیل مناسب، حالت بهینه‌ی چینش ِ  مربی‌ها و مصحح‌ها (کم‌ترین انرژی سیستم**) رو پیدا کنند!!!

سیستم حمل و نقل و اسکان و پذیرایی، چنان که گفتم، مافوق تصور بود. در سالن برگزاری جلسات، برای هر کشور یک دستگاه کامپیوتر وجود داشت و سیستم رأی‌دهی مربی‌ها برای اولین بار در تاریخ المپیاد، از طریق کامپوتر انجام می‌شد! هر چند محیا کردن این آفتابه‌لگن‌های المپیاد، کار دشواری بود، اما به هر نحو، به خوبی انجام شد. به عنوان مثال، حیاط دانشگاه تربیت معلم اصفهان (محل برگزاری جلسات مباحثه‌ی مربی‌ها) در عرض یک روز، به زیبایی گُل‌کاری شد و یک آب‌نمای زیبا در یک حوضچه‌ی زیبا روبه‌روی سالن پذیرایی نصب شد!! از نکات جالب توجه دیگه این‌که سرویس‌های بهداشتی مجهز به دستمال کاغذی بودند! یکی دیگه از اتفاقات عجیب، تهیه‌ی ساعت رومیزی بود. روزی که مسابقه‌ی نظری برگزار می‌شد، یک ساعت بعد از شروع جلسه‌ی امتحان، برگزارکنندگان متوجه شدند که باید روی هر میز، یک ساعت ِ رومیزی وجود داشته باشد و حدود یک ساعت بعد، روی تک‌تک ِ چهارصدتا میز، یک ساعت رومیزی قرار داشت! معنی این اتفاق رو فقط کسانی می‌فهمند که برای تهیه‌ی یک عدد مداد از یک نهاد دولتی، نامه‌های فراوان نوشته‌اند و عرق‌های بسیار ریخته‌اند!

اتفاق‌های فراوانی در این چند روز افتاد که به مرور خواهیم نوشت. فعلاً این چندتا عکس رو ببینید و افتخار کنید تا بعد از بخش فضاحت‌بارش هم براتون بنویسم!

عکس 1: دستگاه‌های مسابقه‌ی عملی در حل ساخته شدن در کارخانه

حدس زدم ممکنه این عکس کپی رایت داشته باشه واسه همین برش داشتم. ببخشید! راستی به زودی یه چیزی در مورد حق کپی رایت خواهم نوشت!

عکس 2: سالن بحث ِ مربی‌ها

عکس 3: سالن بحث از نمایی دیگر!

 

عکس 4: مربی‌ها در حال بحث

عکس 5: حوضچه‌ی زیبایی که دیروزش ساخته شده بود!!

عکس 6: باغچه‌ی زیبایی که دیروزش ساخته شده بود!!

عکس 7: مجوز ورود یک ACADEMIC COLLABORATOR به مکان‌های ممنوعه!

عکس 8: "این‌دونفر"

عکس 9: شرکت‌کننده‌ها در حال شرکت کردن!

عکس 10: ACADEMIC COLLABORATORها و رییس بزرگ!

عکس 11: سالن تصحیح برگه‌ها (هتل آسمان – اصفهان)

عکس 12: سالن اختتامیه

عکس 13: فرشید (یکی از ACADEMIC COLLABORATORها) در کنار مربی کانادا، دو نیمه‌ی سیب!

عکس 14: شام آخر!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* برگزاری المپیاد درست همون زمانی بود که پرشین‌بلاگ هک شد و از .com به .ir تغییر کرد!
** انرژی سیستم در این‌جا، در واقع زمان انتظار مربی و مصحح بود که باید کمینه می‌شد!

 

اموال شخصی

جمعه ۱۳۸٦/٩/۱٦

چند روز پیش، در محل کارم، یک نفر برای معرفی کردن یک دستگاه، نیاز به یک کامپیوتر داشت تا نرم‌افزار ِ لازم رو روش نصب کنه و دستگاهش رو راه بندازه. چون لپ‌تاپ من دروازه‌کامله*، از من تقاضا کرد تا یک ساعت لپ‌تاپم رو در اختیارش قرار بدم. توی این یک ساعت اون‌قدر فکرهای جورواجور توی سرم چرخید که حالم داشت از خودم به هم می‌خورد!

اول از همه به این فکر کردم که نکنه آقاهه کنجکاوی کنه و بره اطلاعات لپ‌تاپم رو ببینه و چیزی ازشون برداره! بعدش فکر کردم که نکنه برنامه‌ای که می‌خواد نصب کنه، مشکلی برای لپ‌تاپم پیش بیاره. بعدش فکر کردم اگه همین الان از دستش بیفته و خورد بشه چی کار کنم! هر چه کردم نتونستم خودم رو در حالتی تصور کنم که بعد از یک ساعت، لپ‌تاپم رو در حالی تحویل بگیرم که معیوب شده! نمی‌دونستم عکس‌العمل من در چنین شرایطی چی می‌تونه باشه. من همیشه سعی می‌کنم وقتی کسی وسیله‌ای رو که امانت گرفته، معیوب برمی‌گردونه، با روی گشاده "معذرت خواهی"ش رو بپذیرم چون عمیقاً دلم می‌خواد با من هم در چنین شرایطی، همین جوری برخورد بشه! راستش در این مواقع، هیچ چیز به اندازه‌ی "خجالت کشیدن" عذابم نمی‌ده!

کم‌کم جریان فکرهای من به این سمت رفت که اگه در یک لحظه لپ‌تاپم از کار بیفته چه جوری به زندگیم ادامه بدم! از تصور این‌که اون همه مقاله، اون همه کُد ِ برنامه‌هام، فایل‌های پایان‌نامه‌ام، عکس‌هام، فیلم‌هام، یادداشت‌های روزانه‌ام، همه در یک لحظه نابود بشن، سرم داغ می‌شد. انگار تمام زندگی آدم در یک زمین‌لرزه با خاک یکسان بشه و مجبور باشه همه چیز رو از نو بسازه. می‌دونم که هر لحظه "ممکنه" این اتفاق بیفته. با وجود این، هیچ وقت نمی‌شینم از اطلاعات لپ‌تاپم پشتیبان تهیه کنم!

بعد از تحویل گرفتن لپ‌تاپم و تموم شدن این کابوس‌ها، تازه متوجه شدم که چقدر به لپ‌تاپم وابسته‌ام و چقدر نسبت بهش حساسم! دلم نمی‌خواد هیچ‌کس بهش دست بزنه (به جز فرنوشم البته!). اصلاً دوست ندارم کسی چیزی روی هاردش کپی کنه یا نرم‌افزاری روش نصب بکنه، اصلاً! من هم هیچ‌وقت از لپ‌تاپ کسی استفاده نمی‌کنم، چون به نظر من، لپ‌تاپ مثل مسواک، یک وسیله‌ی کاملاً شخصیه!

یه خاطره: بهار 85، که من تازه لپ‌تاپم رو خریده بودم، یه بار به علت نصب ِ ناقص لینوکس و در نتیجه پاک شدن سکتور صفر هارد، تمام اطلاعاتم رو از دست دادم! جالبه که من اصلاً به خاطر این اتفاق ناراحت نبودم. فقط برای فرنوش (که این کار رو کرده بود!) ناراحت بودم، چون می‌دونستم که حال ِ بدی داره!

یه سؤال: بیش از ده بار از لغت "لپ‌تاپ" توی این یادداشتم استفاده کردم! کسی پیشنهادی برای معادل فارسی ِ "لپ‌تاپ" نداره؟ "رایانه‌ی روپایی" قطعاً ترجمه‌ی خوبی نیست، چون "لپ‌تاپ" دو بخشه ولی "رایانه‌ی روپایی" هفت بخشه!

* ترجمه‌ی خودم از Full port

دنیای ده بعدی

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/۱۳

چند وقت پیش این انیمیشن رو بهار معرفی کرد که به دوستانی که هنوز ندیده‌اند، پیشنهاد می‌کنم حتماً ببینند. تصویر جالبی رو نشون می‌ده از دنیای ده بعدی‌ای که ریسمان‌کارها ارائه داده‌اند.

چند سال پیش، یه بار در یکی از سخنرانی‌های دکتر الهی قمشه‌ای در سالن جابر دانشگاه شریف، شرکت کردم که موضوعش "مراتب آگاهی انسان" بود. جزئیاتش یادم نیست ولی یادمه آخرش متقاعد شده بودم که دنیای بعد از مرگ، جاییه که انسان به آگاهی کامل از هستی و چیستی جهان می‌رسه و به قول خدا، همه‌ی اسرار رو می‌بینه.

اغلب با خودم فکر می‌کنم اگه من در یک زمان یا یک مکان دیگه‌ای به دنیا اومده بودم چی می‌شد. گاهی حتی فکر می‌کنم که اگر فلان موقع، به جای فلان تصمیم، یه تصمیم دیگه گرفته بودم، جریان زندگی‌م چقدر عوض می‌شد. دونستن جواب چنین سؤال‌هایی همیشه برام هیجان‌انگیز بوده. بچه‌تر که بودم تصور می‌کردم بعد از مرگ می‌رم پیش خدا و ازش می‌پرسم! الآن هم بخش عمده‌ای از کنجکاوی من برای تجربه کردن مرگ، یافتن پاسخ این‌گونه سؤال‌ها و رسیدن به آگاهیه.

بعد از دیدن این انیمیشن، احساس کردم آن‌چه که همیشه توی ذهن من بوده، می‌تونه حقیقت داشته باشه! مفهوم collapse کردن (معادل فارسی‌ش یادم نمیاد!) که توی کوانتوم مطرح می‌شه خیلی چیز عجیبیه. این چیزی که ما می‌بینیم "حالتی" است که ما با اندازه‌گیری به "وجود"ش آورده‌ایم نه "حالتی" که پیش از اندازه‌گیری وجود داشته! همه‌ی دنیای کنونی یه جوری، نمی‌دونم چه جوری، توی حالت الآنش collapse کرده. جهان آخرت می‌تونه یه جورایی یکی از اون جهان‌هایی باشه که به موازات دنیای کنونی ِ ما، از یک "مهبانگ" دیگه (Big bang) به وجود اومده باشه و روح ما با مرگ (!) می‌تونه به اون جهان سفر کنه!!

با عرض معذرت از دوستان ِ ریسمان‌کار و کیهان‌شناس، نمی‌خواستم پا توی کفش شما بکنم! به قول یکی از دوستان، "این‌ها سیاهه‌های ذهن من هستند، جدی‌شون نگیرید!"

اما انصافاً سرعت پیشرفت علم فیزیک در شناختن ناشناخته‌ها چند مرتبه بزرگی از بقیه‌ی علوم، بیش‌تره، مگه نه؟

بازگشتِ ...*

یکشنبه ۱۳۸٦/٩/۱۱

بعد از مدت‌ها بالاخره برگشتم. اول از زهرا ممنونم که این چند وقت در این‌جا رو باز نگه داشت**.

به خاطر این چند وقت که فقط خواننده‌ی "این‌دونفر" بودم، کمی خجالتی شدم و یه سد پتانسیل بزرگ جلوم رشد کرد که برای برگشتن، باید از روش می‌پریدم.

فعلاً این یادداشت رو نوشتم که به خودم امیدواری بدم که تونستم سد مذکور رو پشت سر بذارم. تا رسیدنِ یه ایده به ذهنم، دوباره شما رو با صاحب اصلی وبلاگ تنها می‌ذارم.

 

پ.ن. دیروز بالاخره سمینار دادم و یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد. خوشبختانه هم خیلی خوب پیش رفت.

* یه چیزی تو مایه‌های بازگشت گودزیلا!

** ولی عجب شلوغ پلوغ شده بود این‌جا. زهرا خانم یه خرده مسائل رو زیادی جدی نگیرین برای اعصاب خودتون بهتره! این‌طوری دیگه مجبور نمی‌شی واسه جواب دادن به یه کامنت تا نیمه‌شب فکر کنی و بنویسی و پاک کنی و ... .

برای رویا

جمعه ۱۳۸٦/٩/٩

سلام. وقتی فهمیدم این یادداشت رو شما نوشته بودید، اولش شگفت‌زده شدم ولی بعد کلی خندیدم به تصویری که من از نویسنده، توی ذهنم ساخته بودم! شاید با گفتن این تصویر، منظور بخش‌هایی از یادداشت قبلی‌م بهتر فهمیده بشه.

نمی‌دونم چرا، ولی به محض خوندن نظرت، یاد آدم‌هایی افتادم که توی خیابون راه می‌رن و می‌خوان آدم رو ارشاد کنند! البته این از نوع ِ اینترنتیشه و بسیار کلاس‌بالاتر از گشت ِ ارشاد ِ توی خیابونه! شاید به این خاطر که این روزها، "هفته‌ی بسیج" بوده و ناخودآگاه ذهن من به این سمت، جهت‌گیری کرده بوده! البته علاوه بر حال و هوای هفته‌ی بسیج، ننوشتن نام و نشانی، خیلی در ایجاد این تصویر ذهنی تأثیر داشت! وقتی کسی چنین کاری می‌کنه (اسم و آدرس نمی‌نویسه) احساس می‌کنم فقط می‌خواد نظر خودش رو بگه و دلش می‌خواد نظرش، حرف ِ آخر باشه. دوست نداره نقد بشه چون فکر می‌کنه خودش درست ِ مطلقه و از طرفی حال و حوصله‌ی بحث کردن با ما "از راه به در شده" ها رو هم نداره. اهل گفتمان نیست و نمی‌خواد هیچ نشانی از خودش باقی بذاره تا مبادا یه روز شناسایی بشه و به مذاکره دعوت بشه. احتمالاً چون خودش می‌دونه که حرفش غیرمنطقیه و نمی‌تونه از گفته‌هاش دفاع کنه، ترجیح می‌ده که شناخته نشه تا احیاناً آبروش نره! من تا به حال نتونسته‌ام دلیلی جز این‌ها برای چنین کاری پیدا کنم. با توجه به شخصیتی که من و فرنوش از شما سراغ داریم و می‌دونیم شما چنین آدمی نیستین، می‌شه بگید چرا اسم و آدرس ننوشته بودید؟

حالا با توجه به این تصویر (یک بسیجی ِ ارشادگر)، شدیدترین (extremeترین) مثالی که می‌تونستم مطرح کنم، وجود خدا در دنیا بود! من به هیچ وجه فکر نمی‌کنم وجود خدا حقیقتی روشنه. صدالبته منظور من از این مثال، همونه که شما در کامنت شماره‌ی 3 گفتی. منظور من دقیقاً این بوده که "هیچ چیز اون‌قدر روشن نیست که نیاز به توضیح نداشته باشه". البته این حرف کاملاً نسبیه و بستگی به مخاطب داره. مثلاً بین من و فرنوش خیلی چیزها هست که بسیار روشنه و برای توضیح دادن‌شون به همدیگه نیاز به ارائه‌ی دلیل نداریم. ولی در حالت کلی، در گفتگو با یک آدم ناشناس، نمی‌شه چیزی رو بی‌نیاز از آوردن دلیل دانست. به عنوان نمونه، من این مثال ِ "حقیقت وجود خدا" رو برای تصویر ذهنی خودم از نویسنده طراحی کرده بودم که اصلاً مثال خوبی برای کسی مثل شما نبود!!!

خوش‌حالم از این‌که یادداشتم رو همون وقتی که نوشتمش، توی وبلاگ نذاشتمش. یک روز طول کشید تا عصبانیتم فروکش کنه. در طول این یک روز، چند بار نوشته‌ام رو خوندم و ویرایش کردم تا مبادا لابه‌لای حرف‌هام به کسی توهین کنم. به کلمه‌کلمه‌ی حرف‌هام فکر کردم و سعی کردم آن‌چه رو که می‌خوام بگم، دقیق و شفاف بگم تا کسی چیزی غیر از آن‌چه که منظور حرفم بوده برداشت نکنه. راستش رویا جان! یه چیزی رو در طول این چند سال (به خصوص از وقتی که معلم شده‌ام) خوب فهمیده‌ام که آدم‌ها برای بیان منظورشون باید خیلی تلاش کنند. باید زیاد توضیح بدن، از مثال استفاده کنند، از جمله‌های صریح و غیردوپهلو استفاده کنند. تازه با همه‌ی این کارها شاید، باز هم شخص مقابل آن‌طور که باید، منظور رو نفهمه. چون "ما آدمیم و آدم هم آدمه"! به همین خاطر، با کسی کنایه‌آمیز حرف نمی‌زنم. چون آدم منظور حرف ِ مستقیم رو هم ممکنه درست نفهمه چه برسه به کنایه! شاید بگید من خنگم، دیرفهمم یا هر چیز دیگه‌ای! من ترجیح می‌دم خنگ و دیرفهم باشم، اما آن‌چه که می‌فهمم منظور حقیقی گوینده باشه نه تصور من از منظور گوینده!

من طرفدار صلح هستم البته نه به هر قیمتی. از نظر من هم گاهی جنگ لازم می‌شه و در این شکی ندارم. اگر چنین نبود مثلاً امام حسین باید با یزید مذاکره می‌کرد و با هم تفاهم‌نامه امضا می‌کردند!!

همون‌طور که گفتی، من چون توی جنگ زندگی کرده‌ام، معمولاً خیلی راحت به خودم حق می‌دم (می‌دادم) که در این مورد حرف بزنم! راستش تا قبل از این‌که با فرنوش بارها و بارها در مورد جنگ بحث کنم، دیدگاه‌های خودم رو کاملاً اصیل می‌دونستم. اما حالا دارم تمرین می‌کنم "میانه‌رو" باشم. بخشی از اون دیدگاه‌هام رو کاملاً کنار گذاشته‌ام و به بخشی هم دارم فکر می‌کنم. حداقل از این بابت مطمئنم که دیدگاه‌های من تقریباً در هیچ زمینه‌ای اصیل نیست! باور کن که دارم تمرین می‌کنم!!

خیلی دوست دارم بدونم چه‌طور می‌شه در مقابل آقایان عالی‌رتبه‌ی حکومتی که این حرکت ِ رو به جنگ رو رهبری می‌کنند، مقاومت کرد. دلم می‌خواد نمایش‌نامه‌ی برشت رو در این مورد بخونم. به قول ابراهیم نبوی، اسلحه‌ی ما، همین 32 حرفه! رویا جان! مطمئن باش من اگر اسلحه داشتم به تو شلیک نمی‌کردم! اسلحه رو می‌ذاشتم کنار و باز وبلاگ می‌نوشتم. تو (و البته من) فکر می‌کنی، احساس داری، شک می‌کنی و "می‌تونی حرف بزنی"، پس وجود داری. اسلحه رو کسی استفاده می‌کنه که نمی‌تونه حرفش رو عین آدم بزنه! یا این‌که اصلاً حرفی نداره که بزنه!! تو (بسیجی ِ ارشادگر!) اسم و آدرس ننوشتی، پس نمی‌خواستی (یا شاید بلد نبودی) حرف بزنی، از جنگ هم که استقبال می‌کنی، پس حرف‌های تو صدای گلوله می‌ده!!!

با این هشت‌تا کامنت اثبات کردی که اهل گفتمان هستی! "این‌دونفر" از این‌که خوانندگانی چنین فهیم و "گفتگوگر" دارند به خود می‌بالند!!

جنگ، آخرین راه

جمعه ۱۳۸٦/٩/٩

"جنگ نفرت‌انگیزه، به هر شکلی که باشه و به هر دلیلی که باشه"

به استقبال جنگ رفتن به هر شکلش و به هر دلیل، شاید نفرت انگیز باشه ولی گاهی وقتا اجتناب ناپذیره و باید مردانه یا زنانه ایستاد و جنگید. اونقدر روشنه که حتی نیاز به دلیل هم نداره. صلح و جنگ، دو روی یک سکه هستن.

این یادداشت رو برای تو می‌نویسم که حتی جرأت نداری اسمت رو بنویسی. همون مگه تو و امثال تو با این همه جرأت و شجاعت، برن جنگ و مردانه یا زنانه بایستند و بجنگند! من هم معتقدم باید ایستاد و مردانه یا زنانه جنگید برای این‌که چیزی به دست آورد. چیز ارزشمندی که به فدا کردن ِ جان بیارزه. جنگ هیچ چیز به دست نمی‌ده. جنگ یعنی "فقط ویرانی"، جنگ یعنی "فقط از دست دادن"، جنگ یعنی "صدها سال به عقب برگشتن"، جنگ یعنی "بدبختی برای همه".

بدن، پاره پاره و تیکه تیکه روی خاک افتاده. این همون پسریه که برای مادرش عزیزترین بود. همون که پشه نیشش می‌زد، مادر غصه می‌خورد!

توی اردوگاه اُسَرا در عراق، سال‌های جوونیش رو می‌گذرونه. می‌تونست یک پزشک جراح بشه، یا یک مدیر موفق، ولی تمام بهترین سال‌های جوانیش رو شلاق می‌خوره و زجر می‌کشه و تحقیر می‌شه.

یه بچه‌ی دو ساله داره، تازه یاد گرفته بگه "بابا". دلش می‌خواد ببردش پارک و شب‌ها براش قصه بگه. ولی باید از این خونه به اون خونه به دندون بگیردش و ببردش تا زیر آوار موشک، لِه نشه!

دوست داره کنار گلدون‌های کاکتوسش که تازه گل داده‌اند، بشینه و گیتار بزنه ولی باید مردانه یا زنانه بجنگه. خوب ولی حالا دیگه نه دست داره نه چشم. پس بهتره بی‌خیال ِ کاکتوس و گیتار بشه و همون مردانه یا زنانه رو بچسبه!

همه‌ی این موارد رو با بیش از صدها هزار حالت دردناک ِ مشابه جمع کن، بذار کنار هم. این یعنی "جنگ".

یادآوری می‌کنم که این ما نیستیم که در مورد به استقبال جنگ رفتن یا نرفتن، تصمیم می‌گیریم. اگر جنگی پیش بیاد "ما" باید مردانه یا زنانه بجنگیم چون اگر مردانه یا زنانه نجنگیم وضعیت از افتضاحی که هست افتضاح‌تر خواهد شد! من در مورد کسانی حرف می‌زنم که در این مورد تصمیم گیرنده‌اند (یعنی مسؤولین عالی‌رتبه‌ی حکومتی). همون‌هایی که با دستورشون، جنگ شروع می‌شه و با امضاشون جنگ تموم می‌شه. همون‌هایی که با همین یک دستور، برای سرنوشت یک نسل (بلکه چندین نسل) تصمیم می‌گیرند. امیدوارم در این مورد (به استقبال جنگ رفتن)، طرز فکر اون‌ها، شبیه به این طرز فکر تو نباشه!

ای کاش می‌گفتی دقیقاً چی "اونقدر روشنه که حتی نیاز به دلیل هم نداره"! البته که هیچ چیز در دنیا اون‌قدر روشن نیست که نیاز به دلیل نداشته باشه. به عنوان مثال، حقیقتی روشن‌تر از وجود خدا در دنیا می‌شناسی؟ آیا چون این حقیقت این‌قدر روشنه، نیاز به دلیل نداره؟ پس چرا این‌قدر فلاسفه و علما برای اثبات این روشن‌ترین حقیقت، دلیل‌های محکم میارن و تازه هنوز هم برای خیلی‌ها، این حقیقت "اون‌قدر روشن نیست"؟ فرض کن تو نورانی هستی و خیلی چیزا برات روشنه. می‌شه واسه ما تاریک‌ها هم یکی‌دوتا از اون دلیل‌هات رو بگی تا واسه ما هم روشن بشه؟

صلح و جنگ دو روی کدام سکه‌اند؟ اصلاً دو روی سکه بودن یعنی چی؟ مثلاً جهنم و بهشت هم دو روی یک سکه‌اند؟! زشت و زیبا هم دو روی یک سکه‌اند؟! به نظر شما هر دو مفهوم متضاد می‌تونند دو روی یک سکه باشند؟ بسیار خوب، دو روی یک سکه بودن چی رو نشون می‌ده؟ این‌که هر دو از یک جنس‌اند؟! این‌که احتمال رخ دادن هر کدوم برابر با یک‌دومه؟! آیا واقعاً احتمال "وقوع جنگ" با "برقراری صلح" در دنیا مساویه؟!!

تو نه اسم داری، نه ای‌میل داری، نه وب‌سایت داری. پس تو اصلاً وجود نداری! اگر اهل گفتمانی، پس چه باکی از نوشتن نام و نشانی‌ات داری؟! اگر اهل گفتمان نیستی و فقط بلدی با زبان گلوله حرف بزنی، پس لطفاً حرفت رو این‌جا نزن. حرف‌هات رو نگه‌دار واسه وقتی که جنگ شد!

من در اوج جنگ، زیر موشک‌باران به دنیا اومده‌ام و شش سال زیر آتیش و توپ و ضدهوایی زندگی کرده‌ام. من از جنگ، صدای آژیر قرمز، هواپیماهای جنگی و انفجار بمب و موشک رو خیلی خوب یادم هست. ولی در اون موقع دغدغه‌های من تنها به اندازه‌ی یک کودک بوده و درک نکرده‌ام که جنگ چی بوده. با این وجود، باور می‌کنی که سرم داغ می‌شه، وقتی بیش‌تر از ده دقیقه پای خاطرات مامان و بابام و بقیه‌ی بزرگ‌ترهای فامیل می‌شینم؟ باور می‌کنی که تحمل ندارم حرف‌های مادر یک شهید رو از تلویزیون بشنوم؟ باور می‌کنی هر بار که می‌رم خوزستان، دیدن نخل‌های بدون سر و لاشه‌ی تانک‌هایی که از زمان جنگ، کنار جاده‌ها و ریل راه‌آهن باقی مونده‌، حالم رو دگرگون می‌کنه؟ باور می‌کنی صحنه‌هایی از فیلم "دوئل" رو، که حمله‌ی هوایی به مردم بود، نتوستم نگاه کنم و توی سالن انتظار سینما نشستم تا تموم شد؟ باور می‌کنی چنین صحنه‌هایی رو در واقعیت دیده‌ام؟

جنگ، آخرین راهه. راهی که همیشه بن‌بسته و برگشتنی هم براش وجود نداره. اگر فکر می‌کنی اشتباه می‌کنم، قانعم کن که اشتباه می‌کنم. با دلایل روشن و عقلانی، نه با جملات گنگ و کنایه‌آمیز!

نکته‌ی یک: این‌ یادداشت نظر "این‌دونفر" نیست، فقط عقیده‌ی منه! البته با نظر فرنوش هم همپوشانی‌هایی داره اما نمی‌دونم تا چه حد.

نکته‌ی دو: از فرنوش و همه‌ی خوانندگان محترم "این‌دونفر"، به خاطر لحن نه چندان مؤدبانه‌ی این یادداشت، عمیقاً عذرخواهی می‌کنم.

معرفی چند محصول فرهنگی

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/٦

"پلوخورش" نوشته‌ی "هوشنگ مرادی کرمانی"، به اندازه‌ی اسمش نشاط‌آور و شادی‌بخشه! حدود ده پونزده تا داستان کوتاهه که خوندن یکی دوتاش هر شب قبل از خواب، برای داشتن یک خواب راحت و پروانه‌ای(!)، توصیه می‌شه!

"عطر سنبل، عطر کاج"* نوشته‌ی "فیروزه جزایری دوما"، داستان زندگی یک خانواده‌ی ایرانی در آمریکاست. ترجیحاً این کتاب رو وقتی تنها هستید بخونید، چون اون‌قدر بلند بلند خواهید خندید که اطرافیان فکر می‌کنند احتمالاً دیوونه شده‌اید! نثر جالب و ترجمه‌ی فوق‌العاده‌ای داره.

"اتوبوس شب" آخرین ساخته‌ی "کیومرث پوراحمد" رو اگه فرصت دارید، حتماً برید ببینید. داستان در مورد یک اتوبوس تقریباً ازکارافتاده است که قراره یک دسته اسیر عراقی رو برسونه قرارگاه. نکته‌های طنز فوق‌العاده زیبا و بی‌نظیری توش داره که قطعاً به دیدنش می‌ارزه.

"اتوبوس شب" فیلم زمان جنگه و مثل هر فیلم جنگ دیگه‌ای، باز به من یادآوری کرد که چقدر جنگ، نفرت‌آوره. یکی از صحنه‌های فیلم، شهید شدن دوست ِ عیسی (نوجوون 16 ساله نقش اول فیلم) بلافاصله بعد از خداحافظی‌اش با عیسی است. عیسی سر ِ تفنگش رو می‌گیره سمت سربازهای عراقی و حتی قبل از اینکه وارد دیدش بشن، همه رو تیربارون می‌کنه! بعدش گریه می‌کنه و می‌گه: "آخه چرا می‌کُشین؟"

جنگ نفرت‌انگیزه، به هر شکلی که باشه و به هر دلیلی که باشه. رازنو تصاویری با عنوان "کودک و سرباز" منتشر کرده که بد نیست ببینید. این تصاویر، از این نظر که یک تضاد عمیق رو نشون می‌دن، جالب هستند اما مثل همیشه با توضیحات مافوق افراطی رازنو همراه شده‌اند. این تصاویر (مطابق آن‌چه که رازنو گفته)، نشون‌دهنده‌ی کدام "عواطف و احساسات پاک انسانی" هستند؟ اصلاً چرا "سربازی" وجود داره که به "کودک" محبت کنه؟ مگه این کودک "پدر" نداشته؟ مگه همون "سرباز" نبوده که "پدر" این کودک رو کشته؟!!!

در حاشیه 1: پینوکیو جان! پلوخورش رو به ویژه برای تو تجویز می‌کنم. یکی از داستان‌هاش رو بخون و با داستان "نخ دندون" خودت مقایسه کن!!!!

در حاشیه 2: پاراگراف ِ آخر، نظر فرنوشه. این رو واسه این گفتم که فکر نکنید من به تنهایی، در این‌جا، زنده هستم!

در حاشیه 3: مدتیه که زندگی‌ این‌دونفر کاملاً "گربه‌سگی" شده! امروز به فرنوش گفتم بیا اسم منزل‌گاه‌مون رو عوض کنیم بذاریم "گربه‌سگ"!!

در حاشیه 4: شادی دوستان حقیقی و مجازی باعث شادی این‌دونفر می‌شه. همه‌ی دوستان! لطفاً همیشه شاد باشید!

* اشاره به سنبل سفره‌ی هفت سین و کاج کریسمس

به یک کارگر ساده نیازمندیم!

یکشنبه ۱۳۸٦/٩/٤

این روزا دیگه حتی برای استخدام یه کارگر ساده یا یه چرخ‌کار تو خیابون جمهوری، متن آگهی استخدام رو تایپ می‌کنن.

گربه‌سگ*

شنبه ۱۳۸٦/٩/۳

مدتیه که متوجه شده‌ایم "این‌دونفر" برای دیگران تفکیک‌ناپذیر شده‌اند!! بارها پیش اومده که دوستان یه خاطره‌ای تعریف می‌کنند که یکی از "این‌دونفر" هم توش بوده ولی بعدش یادشون نمیاد که "فرنوش" بوده یا "زهرا"! بارها و بارها، به خصوص در محل کارمون، پیش میاد که به من می‌گن "خانم فرهپور" بعد یه کم منتظر می‌شن ببینن درست گفته‌اند یا نه! گاهی هم اسم هر دو تا مون رو پشت سر هم صدا می‌کنند که با احتمال یک‌دوم درست دربیاد! دکتر رحیمی‌تبار و دکتر اخوان و خیلی‌های دیگه، همیشه به ما می‌گن "دوقلوها". بعضی‌ها هم می‌گن "دوقلوهای جهانگرد"!!

دیروز یکی از دوستان وقتی می‌خواست ما رو صدا کنه، گفت: "زهرافرنوش". پیش از اون هم چند باری دیگران ما رو این‌جوری صدا کرده‌ بودند. عبارت "زهرافرنوش" آدم رو یاد "گربه‌سگ" می‌اندازه! بعدش که خوب فکر کردیم دیدیم علاوه بر این مشابهت اسمی، شباهت‌های زیاد دیگه‌ای هم با گربه‌سگ داریم! ما چند ساله که هر جا می‌ریم با هم می‌ریم، درست انگار که به هم چسبیده‌ایم. یکی‌مون بخواد کار اداری یا بانکی انجام بده، اون یکی هم باهاش می‌ره، هر چند از این کار خیلی بدش بیاد. کارهایی وجود دارند که مورد علاقه‌ی یکی از "این‌دونفر" هستند در حالی که اون یکی شدیداً از اون کارها متنفره! این در مورد آهنگ‌ها، فیلم‌ها، کتاب‌ها، رنگ مورد علاقه، تفریح مورد علاقه و خیلی چیزهای دیگه هم برقراره. حتی در مورد اعتقادات و تفکرات هم، گاهی تفاوت بسیار فاحش می‌شه! ما درست به اندازه‌ی تفاوت گربه و سگ، با هم فرق داریم اما تمام زندگی‌مون در کنار هم می‌گذره و به خوبی و بارضایت هم می‌گذره!

نمی‌دونم دقیقاً چی "این‌دونفر" رو کنار هم نگه داشته! فقط این رو می‌دونم که وقتی کنار همدیگه هستیم لازم نیست دروغ بگیم یا به چیزی وانمود کنیم. ترسی از بیان احساس‌ها و ترس‌ها و خواسته‌هامون، همون‌طور که واقعاً هستند، نداریم. همدیگه رو همون‌طوری که هستیم پذیرفته‌ایم. من فرنوش رو با همه‌ی "گیج‌بازی"هاش دوست دارم و فرنوش هم منو با همه‌ی "سخت‌گیری‌"هام دوست داره. شاید تنها شباهت ما به هم رو بشه در چند فاکتور خلاصه کرد، مثلاً صداقت و تفاهم، هردومون معتقدیم که همه‌ی انسان‌ها خاکستری هستند، معتقدیم که بهترین نیستیم و بسیار نیاز به تصحیح داریم، هردومون به "اصول شخصی‌مون" پایبندیم و البته همیشه آماده‌ایم این اصول رو با کمک هم اصلاح کنیم.

به هر حال، داشتن یک دوست خوب نعمتی است که خدا فعلاً به "این‌دونفر" داده. امیدوارم همه بتونن چنین دوستی‌ای رو تجربه کنند.

* اثر پیتر هانان

پانویس: ایده‌ی گربه‌سگ متعلق به فرنوشه اما چون فرنوش، همون‌طور که قبلاً توضیح دادم، خیلی بیچاره است، من این یادداشت رو نوشتم!