این دو نفر


لیست خانه‌همراه

جمعه ۱۳۸٧/۱/۳٠

اولین پست اجباری‌ام رو دارم می‌نویسم! زهرا خانم، خب آدم باید نوشتنش بیاد که یه چیزی بنویسه!

البته آدم باید پای حرفش بمونه. تقصیر از خودمه که قبل از سفر، موقع بستن چمدون، اعلام آمادگی کردم واسه نوشتن یه پست با عنوانی که در بالا مشاهده می‌کنید.

حالا این که چرا نوشتنم نمیاد، بحثش مفصله و فعلاً می‌پردازیم به بحث اصلی!غر و لند بعضی دوستان و جدی گرفتنش از طرف من باعث شده که مثل زهرا نتونم با قطعیت از ویژگی‌های شخصیتی و ارتباطشون با تاریخ تولد آدما حرف بزنم ولی خب شرمنده، این بار حرف دلم رو می‌زنم!

وقتی چند سال با یه متولد ماه دی دوست باشی، کم کم خودت هم کف می‌کنی از قابلیت‌هایی که در منظم زندگی کردن به دست آوردی. حتی اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه‌ی تلاششون رو کرده باشن تا با فرستادن تو به دنیا، در یکی از روزهای آبان، آنتروپی دنیا (همون بی نظمی و شلختگی!) رو تا جای ممکن بالا ببرن.

یه کار فوق‌العاده جالب که از زهرا یاد گرفتم به همراه داشتن لیست خانه‌همراه به عنوان جزء مهمی از سفره.

و اما چیست این لیست اساسی؟ 

وسایل لازم جهت تهیه‌ی لیست خانه همراه:

1-      یک برگ کاغذ A4

2-      یک عدد نوشت‌افزار

3-      یک عدد مبل راحتی 

طرز تهیه:دو روز قبل از سفر روی یک مبل راحتی می‌نشینید. به سفری که در پیش دارید فکر می‌کنید و تمام کارها و موقعیت‌های احتمالی را در نظر می‌گیرید. تمام وسایلی را که لازم دارید می‌نویسید. با جزئیات دقیق. مثلاً می‌رسید به لپ‌تاپ. روی کاغذ می‌نویسید: لپ‌تاپ، شارژر، کابل، کیف لپ‌تاپ.

یا در بخش لباس‌ها:

جوراب:

            جوراب سفیدی که فرنوش داده!

            جوراب سفید آدیداس

            جوراب کرم-قهوه‌ای راه راه

بلوز:

            بلوز قرمز یقه‌دار

            بلوز آبی راه‌راه آستین‌حلقه‌ای

            و الی آخر. 

بعد از ده-بیست دقیقه، لیست پیش‌نویس شما آماده‌ است. دو روز وقت دارید که هر چیز جدید و لازمی که به ذهن می‌رسد را به لیست اضافه و در صورت لزوم تهیه کنید. 

نحوه‌ی مصرف:خب حالا برای آماده شدن جهت سفر، شما کم‌تر از نیم ساعت وقت لازم دارید و شک نکیند که چیزی جا نخواهد ماند. فقط کافی است بعد از قرار دادن هر وسیله در چمدان، کنار اسم وسیله در لیست، یک علامت ضربدر بزنید. برخی از وسایل و لباس‌ها روی تن شما هستند و در چمدان قرار نمی‌گیرند. آن‌ها را با علامت دیگری مشخص کنید. این لیست را همراه خود به سفر ببرید و همین کار را نیم ساعت قبل از حرکت به سوی خانه دوباره انجام دهید.  

تبلیغ به شیوه‌ی شبکه‌ی me shop: راحتی خیالی که این لیست در سفر برایتان ایجاد می‌کند باور نکردنی است. امتحان کنید! با استفاده از لیست خانه‌همراهِ پیش‌نهادی ما، خود و خانواده‌ی خود را از برگشتن‌های مکرر به داخل خانه و نگرانی از جا گذاشتن وسایل راحت کنید! 

تبصره: اگر سرعت تایپ کردنتان از سرعت نوشتنتان بیش‌تر است، به جای کاغذ و قلم از لپ‌تاپ استفاده کنید. در این صورت می‌توانید به جای ضربدر زدن از رنگی‌کردن نوشته‌ها استفاده کنید و افکت‌های دلخواهتان را روی لیست پیاده نمایید! 

حالا که این پست رو نوشتم می‌بینم خیلی هم بدم نمیاد بنویسم! شاید به همین زودی‌ها برگشتم! 

قوانین آدامسی! (قسمت دوم)

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱/٢٧

یه چیز جالبی که روز اول در کمبریج توجه این‌دونفر رو جلب کرد، چراغ عابر پیاده بود. محل اقامت ما تا سالن کنفرانس، پیاده دو سه دقیقه بیش‌تر نبود و در طول مسیر باید از یک خیابون عبور می‌کردیم که یه چراغ عابر پیاده داشت. دقت کنید چهارراهی در کار نبود! فقط یه چراغ راهنمایی بود که عابر پیاده با فشار دادن یه دکمه، لامپ قرمزش رو برای ماشین‌ها روشن می‌کرد و با خیال راحت از خیابون رد می‌شد. بعد از چند ثانیه لامپ قرمز به صورت خودکار خاموش می‌شد و لامپ سبز روشن می‌شد. این‌دونفر روزی چهار پنج بار از این خیابون رد می‌شدند و هر بار هم با خوش‌حالی از این چراغ راهنمایی استفاده می‌کردند. کم‌کم دیدیم که ظاهراً فقط ما هستیم که این کار رو انجام می‌دیم!! بقیه‌ی مردم اطراف رو نگاه می‌کردند و اگه ماشینی نبود رد می‌شدند. حتی خیلی هم رعایت نمی‌کردند که از خط عابر پیاده رد بشن! یه بار توی منچستر که دیگه خیلی شاهکار بود! دکمه رو فشار دادیم و حدود پنج دقیقه منتظر شدیم. وقتی چراغ برای ماشین‌ها قرمز شد خواستیم رد بشیم که یه هو یه ماشین با سرعت اومد و از چهارراه رد شد و چیزی نمونده بود که فرنوش رو له کنه! در اون لحظه، من با یک حرکت آرتیستی پریدم و فرنوش رو از جلوی ماشینه کنار زدم، وگرنه الان این‌دونفر شده بود همین‌یه‌نفر!

رد شدن از چراغ قرمز رو دیگه مدت‌ها بود که حتی در ایران هم ندیده بودیم! من نمی‌دونم چرا این‌قدر تصور می‌کردم قوانین برای خارجی‌ها به صورت فرهنگ دراومده. اما ظاهراً قانون‌شکنی در خارجه هم خیلی چیز عجیب غریبی نیست!

 

قوانین آدامسی! (قسمت اول)

دوشنبه ۱۳۸٧/۱/٢٦

یکی دو سال پیش در خبرها شنیدم که در انگلستان، بابت انداختن آدامس ِ جویده شده روی زمین جریمه تصویب شده. این قانون برای ما که در کشوری پاک(!) زندگی می‌کنیم شاید خیلی لوس به نظر بیاد. راستش من هم زمانی که تصویب شدن چنین قانونی رو شنیدم، با خودم فکر کردم که عجبا! اینا دیگه همه‌ی مشکلات‌شون حل شده فقط مونده چنین جزئیاتی!

اما این عکس رو ببینید.

 

چگالی آدامس‌های روی زمین به طور متوسط ده تا در مترمربعه. توجه کنید که برای محاسبه‌ی این متوسط، خیابون‌ها و باغچه‌ها رو هم در نظر گرفته‌ام!

این‌جا مردم به راحتی روی زمین آشغال می‌ریزند و شهر بسیار کثیفه. اصلاً راستش رو بخواهید این انگلیسی‌ها بسیار موجودات کثیفی هستند!

 

انقباض طول و اتساع زمان

یکشنبه ۱۳۸٧/۱/٢٥

در طول سفرمون از تهران به لندن، چون سرعت هواپیما خیلی بالا بود(!)، این‌دونفر انقباض طول و اتساع زمان در نسبیت رو به عینه درک کردند!! به این ترتیب که سفر ما به ساعت خودمون که توی هواپیما بودیم شش ساعت طول کشید ولی در واقع، ساعت نه صبح از تهران حرکت کردیم و یازده ظهر رسیدیم لندن، یعنی فقط دو ساعت! پس یعنی زمان برای ما کُند گذشته بوده! از طرفی تمام طول‌هایی که ما از اون بالا می‌دیدم بسیار منقبض شده بود! اون‌قدر منقبض که یک تکه ابر رو به صورت یک گلوله‌ی کوچولوی پنبه می‌دیدم! این هم از انقباض طول! فقط نمی‌دونم چرا در برگشت هم انقباض طول داشتیم و هم انقباض زمان!!! سفر به ساعت خودمون فقط پنج ساعت طول کشیده بود، در حالی که ساعت شش بعد از ظهر راه افتاده بودیم و سه بعد از نصف شب رسیدیم، یعنی در واقع نه ساعت تو راه بوده‌ایم! راستش من هیچ‌وقت نسبیت رو خوب یاد نگرفتم. دوستان نسبیت‌کار جوابی برای این اتفاق سراغ دارند؟

 

فرهنگ یا قانون؟

شنبه ۱۳۸٧/۱/٢٤

قبل از سفر به خارجه، همیشه پیش خودم فکر می‌کردم که چقدر خوبه که ما هم مثل این خارجی‌ها، "شهر ما، خانه‌ی ما" برامون درونی بشه و جزیی از فرهنگ‌مون بشه. همیشه تصور می‌کردم این‌جا هیچ‌کس روی زمین آشغال نمی‌ریزه و به همین خاطر همه جا تمیز می‌مونه. اما حالا می‌فهمم که حقیقت چیز دیگه‌ای بوده! این‌جا هم مردم همون‌قدر وقیحانه روی زمین زباله می‌ریزند، علی‌الخصوص آدامس و ته سیگار!

حالا این آشغال ریختن خیلی مهم نیست. عجیب‌تر این بود که من همیشه، تأکید می‌کنم همیشه، از دوستانی که خارج از کشور بوده‌اند یا هستند می‌شنیدم که می‌گفتند اون‌جا کسی کاری به کار کسی نداره. می‌گفتند اون‌جا هر جور لباس بپوشی هیچ‌کس حتی نگاه هم نمی‌کنه چه برسه به این‌که چیزی بگه. من هم بر اساس همین شنیده‌ها، فرضیه‌ی بلندبالای خودم رو در مورد پوشش، ساخته و پرداخته بودم که حالا دیگه باید ویرایشش کنم! چیزی که این‌دونفر در اون‌جا دیدند بسیار متفاوت از شنیده‌ها بود. در اون‌جا هم آقایون شدیداً خانم‌ها رو تماشا می‌کردند! به خصوص اگر خانمی مثلاً دامن کوتاه پوشیده بود، آقایون می‌ایستادند راه رفتنش رو نگاه می‌کردند تا رد شه بره! تنها فرقش این بود که کسی به کسی دست نمی‌زد یا تنه نمی‌زد! اون هم البته بدون شک به این دلیله که این کار جریمه داره، نه به این خاطر که مردهای اون‌جا باشعورتر و بافرهنگ‌تر از مردهای این‌جا هستند!

تنها چیزی که به نظر من جزئی از فرهنگ مردم اون‌جا بود و آرزو دارم روزی در فرهنگ ما هم وجود داشته باشه، سیستم صف‌بندی بود. مردم در اون‌جا خیلی خوب و منظم صف تشکیل می‌دادند. به محض این‌که تعداد از دو نفر بیش‌تر می‌شد، صف رو تشکیل می‌دادند، اون هم به طوری که هیچ‌کس در تشخیص سر و ته صف و نفر جلویی و پشت سریش دچار مشکل نمی‌شد. در نتیجه هیچ‌وقت از این جنس مشکلات که "آقا نوبت منه" و "من خیلی وقته این‌جا هستم" و این مدل دعواها نبود. نکته این بود که در اون‌جا صف از طول اضافه می‌شد، یعنی مردم پشت سر هم می‌ایستادند، ولی در ایران صف از عرض اضافه می‌شه، یعنی آدم‌ها در کنار هم می‌ایستند، که همین باعث می‌شه صف، سرهای زیادی پیدا کنه و کم‌کم به جای یک صف، چندتا صف ِ در هم تنیده و پراصطکاک تشکیل بشه! من پیش‌بینی می‌کنم با این سیستم شماره‌دهی که داره توی بانک‌ها کشور مد می‌شه، فرهنگ انتظار کشیدن در صف برای مردم جا بیفته و در این زمینه هم به لطف خدا از بقیه‌ی کشورها حتی پیشی بگیریم! ان‌شاءلله.

پی‌نوشت: "لیست خانه‌همراه" رو قرار بود فرنوش بنویسه که ننوشته. من هم "فرهنگ یا قانون؟" رو گذاشتم این‌جا. این رو گفتم که بگم بدقولی از فرنوش بوده نه من!

 

معضل زمان

جمعه ۱۳۸٧/۱/٢۳

روزی که این‌دونفر رفتند سفر، ساعت رسمی کشور تازه تغییر کرده بود و ما هنوز همه‌ی ساعت‌ها رو تنظیم نکرده بودیم. وقتی که رسیدیم انگلیس، بعد از چند روز، درست همون روزی که قرار بود از کمبریج بریم منچستر، این‌دونفر یک عدد پیامک دریافت کردند مبنی بر این‌که ساعت رسمی انگلیس هم یک ساعت به جلو کشیده شده! به این ترتیب، این‌دونفر در تمام اون روز دچار معضل زمان شده بودند. چون هر کدوم از ساعت‌هاشون (ساعت مچی، ساعت تلفن همراه و ساعت لپ‌تاپ) یک زمان متفاوت رو نشون می‌داد و نمی‌شد به این راحتی‌ها تشخیص داد که این زمان، زمان جدید به وقت ایرانه یا قدیمی به وقت ایران یا جدید به وقت انگلیس یا قدیمی به وقت انگلیس!!!

 

پینوکیو الاغ می‌شود!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱/٢۱

تسلط شخصی (Personal Mastering) چیزیه که شاید خیلی از ماها هنوز بهش دست پیدا نکرده‌ایم. دست‌یابی به تسلط شخصی کار بسیار سختیه و از روش‌های مختلفی حاصل می‌شه. یکی از این روش‌ها اینه که پیش خودت تصور کنی مثلاً ده سال دیگه دلت می‌خواد چه جوری باشی، چه چیزهایی داشته باشی، در چه موقعیتی باشی و این جور چیزا. بعد چشمات رو ببندی و خودت رو در اون حالت تصور کنی. بعد پیش خودت فکر کنی که خوب حالا که چی بشه! آیا از این وضعیت احساس رضایت کامل می‌کنی؟ اگه بله، که باید شروع کنی به طراحی یه برنامه‌ی ده ساله برای رسیدن به اون وضعیت. اگه نه، باید اون‌قدر به خواسته‌هات فکر کنی تا بالاخره حالت ایده‌آل خودت رو پیدا کنی. چنین کاری رو باید برای تمام مقیاس‌های زمانی زندگی‌ات انجام بدی تا به یک برنامه‌ی مناسب برای ادامه‌ی زندگی دست پیدا کنی، برنامه‌ای که انجامش بسیار لذت‌بخش و سرشار از رضایت شخصی‌ات باشه. این تقریباً همون چیزیه که بهش می‌گن "تسلط شخصی".

برای دست‌یابی به تسلط شخصی، دونستن یه چیز خیلی مهمه و اون اینه که بدونی چی باعث می‌شه که حقیقتاً شاد بشی و حس رضایت پیدا کنی. این‌که صدای گروم‌گروم موسیقی ماشین رو تا آسمون بلند کنی و بین ماشین‌ها لایی بکشی؟ توی یه مهمونی بهترین لباس رو بپوشی و زیباترین باشی؟ در یک رستوران مجلل و باشکوه شام بخوری؟ به یک سفر خارجی بری و دنیا رو ببینی؟ به یک سفر فضایی بری؟ بتونی اطرافیانت رو شاد کنی؟ باعث خوش‌حال شدن بچه‌های بی‌سرپرست یا بچه‌های بیمار بشی؟ در رشته‌ی تحصیلی‌ات جزء بهترین دانشمندها باشی؟ دریافت جایزه‌ی نوبل؟!

داستان "پینوکیو" یکی از دردناک‌ترین و ترسناک‌ترین داستان‌هاییه که در زندگیم شنیده‌ام. این داستان کابوس روزهای کودکی منه! یادتونه یه روز پینوکیو که از مدرسه رفتن خسته شده بود، از خونه فرار کرد و به یه شهر ِ بازی رفت؟ بعد از مدتی که لبریز از لذت شده بود ناگهان به یک الاغ تبدیل شد! نمی‌دونم چرا هر وقت به شهربازی‌ها یا بعضی از پارک‌های تفریحی (به خصوص پارک آبی) یا مثلاً همین "سرزمین عجایب" که تلویزیون گاهی تبلیغش می‌کنه، فکر می‌کنم، یاد پینوکیو می‌افتم و مردم ِ در حال بازی رو به شکل الاغ می‌بینم!!

این‌دونفر هیچ‌وقت نتونستند این مدل شادی کردن مردم رو درک کنند و مثل بقیه از این جور تفریحات لذت ببرند. خوش به حالشون که این‌قدر راحت و آسون می‌تونن خوش‌حال بشن!

آسمان پرستاره!

دوشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٩

این‌جا (منچستر) عجب آسمان زیبایی در شب داره، پر از ستاره‌های کوچیک و بزرگ، بعضی‌هاشون خیلی دور، بعضی‌هاشون خیلی نزدیک. همه‌شون دارند به من چشمک می‌زنند. بعضی‌هاشون دوتا دوتا نزدیک همند و دارند با هم می‌چرخند و حرکت می‌کنند. فکر کنم همون ستاره‌های دوقلو هستند که توی مکانیک تحلیلی می‌خوندیم. بعضی‌هاشون انگار قرمزند، این هم لابد همون انتقال به سرخه که به خاطر اثر دوپلر اتفاق می‌افته. وای! چه آسمان شگفت‌انگیزی! احساس می‌کنم بعضی از ستاره‌ها از من دور می‌شن و بعضی‌هاشون بهم نزدیک می‌شن. صبر کن ببینم! انگار واقعاً داره به زمین نزدیک می‌شه! ای بابا! این‌که یه هواپیماست! اِه! اینا که همه‌شون هواپیمااَند! پس ستاره‌ها کجان؟!

 

آغوش گرم وطنم!

شنبه ۱۳۸٧/۱/۱٧

بازگشت پیروزمندانه و ورود پرافتخار این‌دونفر به آغوش میهن عزیز گرامی باد!

یا به قول خودمون: ما برگشتی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌یم!

اون‌قدر یادداشت ِ نوشته و ننوشته از این سفر، برای انتشار در این منزلگاه داریم که خدا می‌دونه! فعلاً فقط عنوان بعضی از یادداشت‌ها قطعی شده: آسمان پرستاره، پینوکیو الاغ می‌شود، معضل زمان، لیست خانه‌همراه (این رو فرنوش می‌نویسه)، فرهنگ یا قانون؟، انقباض طول و اتساع زمان، قوانین آدامسی. حالا یکی‌یکی در آینده منتشرشون می‌کنم.

اپتیک!

یکشنبه ۱۳۸٧/۱/۱۱

جلوی در پارکینگ ِ جایی که این‌دونفر فعلاً هستند، یه ماشین پارک شده که روزها رنگش نارنجی متالیکه (طلایی پررنگ!) و شب‌ها طوسی متالیکه (نقره‌ای پررنگ!). اگه گفتین لامپی که دم در ِ خونه‌مون شبا روشنه چه رنگیه.

 

الهه‌ی الهام

پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/۸

یادمه چند سال پیشا، یک‌شنبه‌ها (یا سه‌شنبه‌ها، درست یادم نیست!) توی آمفی‌تئاتر دانشکده، جلسات هفتگی به مدیریت دکتر منصوری، برگزار می‌شد. یه بار در یکی از این جلسات، خانم خاطره حجازی (همسر دکتر منصوری) به عنوان سخنران دعوت شده بودند. خانم حجازی شاعر هستند و اون روز حرف‌های متفاوتی در مورد دنیای شاعری برای ما گفتند. یکی از چیزهایی که اون موقع خیلی برای ماها عجیب بود، چیزی بود به نام "الهه‌ی الهام"! می‌گفت هر شاعری یه فرشته داره که شعرها رو بهش الهام می‌کنه! این الهام شدن زمان خاصی نداره، ممکنه هر موقع از روز یا شب باشه یا حتی توی خواب باشه! می‌گفت یک شاعر باید همیشه یه مداد و کاغذ کنار دستش باشه که به محض این‌که الهه‌ی الهامش یه چیزی بهش الهام کرد، تا یادش نرفته اون رو بنویسه.

این‌ها رو گفتم که بگم توی مؤسسه‌ی ایزاک نیوتن که ما هستیم، تقریباً هیچ دیواری خالی نیست. هر کجا خالی بوده، با نصب یک عدد تخته جهت نوشتن، پر شده. حتی توی دستشویی هم از این تخته‌ها هست که مبادا ناغافل، الهه‌ی الهام بیاد و بره و چیزی دم دست نباشه برای نوشتن!

 

ساعت بیولوژیکی

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱/٧

می‌گم این ساعت بیولوژیکی بدن عجب چیز عجیبیه! روز اول که رسیده بودیم این‌جا، نه با ساعت رسمی وطن کوک بودیم نه با ساعت رسمی این‌جا! روز دوم همه‌اش خواب‌مون می‌اومد و از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده می‌کردیم. از روز سوم با ساعت این‌جا تنظیم شدیم. الان اوضاع خوبه فقط مشکل‌مون اینه که این‌جا مدام هوا ابریه و به همین خاطر، تشخیص دادن صبح و ظهر و بعد از ظهر و دم غروب چندان کار راحتی نیست. طفلکی ساعت بیولوژیکی این‌دونفر! تنها شاهدی که برای تنظیم شدن داره غذا خوردن این‌دونفره!

این‌دونفر در بلاد کفر!

دوشنبه ۱۳۸٧/۱/٥

این‌دونفر الان این‌جا هستند: دانشگاه کمبریج، دومین دانشگاه انگلیسی زبان دنیا (از نظر قدمت!)، تأسیس شده در سال 1209 میلادی!! دانشمندان زیادی در این‌جا تحصیل کرده‌اند از جمله: نیوتن، دیراک، فرانکلین، برتراند راسل، اقبال لاهوری، ماکسول، ریلی، کلوین، هاردی و غیره. همه‌ی خیابون‌های این‌جا با اسم دانشمندها نام‌گذاری شده. بعضی از قوانینی که در این دانشگاه به علم اضافه شدند عبارتند از: روش علمی (فرانسیس بیکن)، قوانین حرکت (سر ایزاک نیوتن)، کشف الکترون (جی جی تامسون)، قوانین الکترومغناطیس (جیمز کلرک ماکسول)، کشف هیدروژن (هنری کاوندیش)، نظریه‌ی تکامل با انتخاب طبیعی (چارلز داروین)، ساختار DNA (فرانسیس کرک، جیمز واتسون).

این‌جا هوا سرد و ابری است و همه جا فوق‌العاده سبزه (خیلی شبیه به سرزمین سبز خودمه!). حاشیه‌ی خیابون‌ها پر از گل‌های نرگس (از نوع بدون بو!) و سنبله. درخت‌ها هم کم و بیش شکوفه دارند. بیش‌ترین چیزهایی که در این شهر توجه آدم رو جلب می‌کنه فراوانی آدم‌های چینی، فراوانی دوچرخه و وجود اتوبوس دوطبقه و اینترنت پرسرعت بدون فیلتره.

عکس 1: بلوار جی جی تامسون

عکس 2: ساختمان براگ

عکس 3: آزمایشگاه کاوندیش

عکس 4: درب ورودی آزمایشگاه کاوندیش

عکس 5: ساختمان رادرفورد

عکس 6: خیابان ماکسول

عکس 7: اتوبوس دوطبقه!

  

نوروز وارد می‌شود!

پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/۱

زمین می‌چرخه و می‌چرخه و اصلاً به این فکر نمی‌کنه که بعضی از بچه‌ها (مثل من!) هنوز لباس عید ندارند. زمین می‌چرخه و اصلاً نگران این نیست که بعضی از بچه‌ها هنوز نرگس‌های پژمرده‌شون رو نفروخته‌اند. حتی نگران این هم نیست که هنوز بلیت بعضی‌ها برای سفر تفریحی به آمریکای جنوبی اوکِی نشده! نوروز وارد می‌شه و از هیچ کسی هم اجازه نمی‌گیره، به جز قانون گرانش! نوروز وارد می‌شه، چه بچه‌ها لباس و کفش عید داشته باشند، چه نداشته باشند!

آهای! تو که بین مردم راه می‌ری و چسب زخم می‌فروشی، چسبی برای این زخم من داری؟ اشک‌هام رو فرو می‌خورم و به شکافته شدن چوب‌های خشک و بیرون زدن جوونه‌ها نگاه می‌کنم. من از نو شروع می‌کنم. باید چسب این زخم رو خودم بسازم.

نوروز بر مادرم، زمین، و همه‌ی فرزندانش مبارک باد!

عکس 1: هفت سین امسال این‌دونفر.

 

عکس 2: این تخم‌مرغ‌های زیبا رو فرنوش با شیشه‌رنگ‌های من رنگ کرده، سرمایه از من، کار از فرنوش!

 

عکس 3: گل و روبان آبی، ویژه‌ی هفت سین امسال.

 

عکس 4: سال 87، سال موش، مبارک!

 عکس 5: این کارت زیبا عیدی فرنوشه به من. دقت کنید که باز هم سرمایه از من، کار از فرنوش!