این دو نفر


هوای جنگ

شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۱

چند روز پیش، شنیدم که جهت اعزام داوطلبین کمک به مردم غزه از ایران، وب‌سایتی هست که متقاضیان رو ثبت‌نام می‌کنه. با توجه به این‌که سفر به سرزمین‌های مقدس اشغال شده برای یک ایرانی (با پاسپورت ایرانی) غیرممکنه، با شنیدن این خبر، بلافاصله پیش خودم گفتم که این بهترین فرصت برای سفر به این سرزمینه و راهیه برای برآورده شدن این آرزوی دست‌نیافتنی من!

آهای تو که با پوزخند به من گفتی: "می‌خوای بری غزه چیکار؟! می‌خوای بری به فلسطینی‌ها کمک کنی؟! من که حاضرم به اسرائیل کمک کنم اما به فلسطین هرگز!" یه سؤال ساده می‌خوام از تو بپرسم! تو می‌دونی ما توی این دنیای لعنتی چه غلطی داریم می‌کنیم؟!

دلم خیلی برای بدبختی‌مون می‌سوزه! توی این شرایط، من به فکر آرزوهام هستم، تو به فکر لجبازی‌هات! یه لحظه فکر کن! لجبازی با چی؟ با کی؟ من هیچ کاری به دلیل و تاریخچه‌ی این جنگ مزخرف ندارم! اگر کسانی بوده‌اند که پنجاه شصت سال پیش، این دعواها رو شروع کرده‌اند و هنوز هم کسانی هستند که با جدیت این دعواها رو ادامه می‌دن، چرا امروز بچه‌های بی‌گناه دارن کشته می‌شن؟!

آژیر قرمز، صدای پرواز موشک، انفجار و آتش، خاک و آهن‌پاره، بوی دود، بوی خون، صدای جیغ و گریه و ناله، آژیر آمبولانس، مامان کو؟ بابا کو؟ خواهر؟ برادر؟

یه صبح زیبای آفتابی، صبحانه در کنار عزیزترین‌ها، شادی و خنده، جشن تولد، کادوهای قشنگ، خوشنویسی با قلم، گوش دادن به موسیقی مورد علاقه، خوندن کتاب مورد علاقه ...

دلم خیلی برای بدبختی‌مون می‌سوزه ...

شباهت عجیب ِ دو قصه

یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥

بعضی خاطرههای بد را هیچوقت نمیشود فراموش کرد.

15 ساله بودم. مدرسه رو. 2 سالی میشد که برای رفت و آمد بین خانه و مدرسه از سرویس استفاده نمیکردم. یک روز که مثل همیشه منتظر اتوبوس ایستاده بودم مردی با قامتی کوچک، خسته از کار روزانه، آمد و در تنها تاکسی آمادهی حرکت که اتفاقاً خالی هم بود نشست. دقیقهای نگذشته بود که 4 مرد درشتجثه با سبیلهای از بناگوش در رفته، کت و شلوار و کلاهی به سبک "شعبون بیمخ" هزاردستان از دور آمدند. راه رفتن هماهنگشان همراه با دور دادن تسبیحها و دستمال یزدیهایشان توجه همه را برمیانگیخت (حواستان باشد که دارم از 11 سال پیش حرف میزنم، نه از 50 سال پیش). قیافههایشان داد میزد که جیبشان پر از چاقو و دیگر اقسام سلاحهای سرد است. قصد کرده بودند که سوار ماشین شوند و گویا قرار نبود چیزی مانعشان شود. به ماشین آمادهی حرکت که رسیدند یکی از آنها سرش را داخل ماشین برد و به آن مرد خسته گفت که "پیاده شو، ما چهارنفریم" مرد جواب داد که "میتوانید منتظر ماشین بعدی شوید". جواب شنید که "یکبار مثل آدم گفتم که پیاده شو، مثل آدم گوش بده". مرد امتناع کرد. در یک لحظه سه نفر از آن سبیل کلفتها به داخل ماشین حمله بردند. مرد را بیرون کشیدند. به وسط خیابان هلش دادند. به جانش افتادند و جلوی چشم شصت-هفتاد زن و مردی که بیش از نیمی از آنها مرد بودند، تا میخورد او را زدند. بعد از 5 دقیقهای سوار ماشین شدند و راننده را با داد و فریاد خواستند تا تن لشش را تکان بدهد و راه بیفتد.

تمام تلخی این ماجرا یک طرف و انجماد جماعت ناظر بر ماجرا که با چشمان گرد فقط ایستادند و تماشا کردند یک طرف. این تلخی هم یک طرف و غصهی من از سن و سال کم و دختر بودنم یک طرف. حتی یادم نیست که آیا کسی رفت تا بعد از پایان خطر دست آن بیچاره را که پای حقش ایستاده بود بگیرد یا نه. فقط یادم هست که تا چند روز هربار یاد آن ماجرا افتادم از کثیف بودن ذات آدمهای این دنیا حالم به هم خورد و اشک، چشمانم را پر کرد. در بین آن جماعت ترسو شک ندارم که کسی نبود که از آن زورگوها بدش نیاید. کسی نبود که حق را به آن مرد خسته که حاضر نبود به یک تهدید جایش را به کسی واگذار کند، ندهد. کسی نبود که فکر کند که آن مرد خسته به تنهایی توان مقابله با آن سه قلدر بیپروا را داشت.

اما نمیدانم چرا این روزها، مردم دنیا، همان مردم منجمد که فقط چشمانشان را برای دیدن دعوای دیگران گشاد میکنند، دیگر حتی حق را هم به حقدار نمیدهند.

این روزها کم ندیدهام وبلاگهایی را که معتقدند آنچه بر سر مردم غزه میآید همان چیزی است که خودشان خواستهاند. "مگر مجبورند انقدر چوب لای چرخ اسرائیل بگذارند."

دنیا مثل همیشه کثیف است.

علم‌جویی عالمانه!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱۱

سال دوم دکترای فیزیک می‌خونه. می‌خواد شبیه‌سازی کار کنه (کلاً!). مسأله جور می‌کنه. می‌خواد مونته کارلو بنویسه (کلاً!). می‌گه دینامیک مولکولی بسته‌ی نرم‌افزاری آماده داره پس به درد نمی‌خوره. می‌گم فیزیک ِ مسأله و امکانات ِ تو می‌گه که کدو‌م بهتره. می‌گه آخه من باید سخت‌تره رو کار کنم!! قانعش می‌کنم که هر کدوم ارزش خودش رو داره. آخرش می‌پرسه یعنی مطمئن باشم که اگه دینامیک مولکولی بنویسم کسی به خاطر مونته کارلو بلد بودن بهم "فخر"* نمی‌فروشه؟!!!

*فکر می‌کردم این کلمه رو فقط تو جملات پندآمیز کتاب‌های ادبی می‌شه پیدا کرد. ولی مردم انگار عملاً ازش استفاده هم می‌کنن!

قوانین نانوشته

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳

 

یک‌شنبه‌ای که گذشت، آقای لاریجانی (رییس مجلس) مهمان دانشگاه صنعتی شریف بود. از قضا یکی از دوستان این‌دونفر هم همان روز قرار بود مهمان ما در دانشگاه شریف باشد! رسم ورود مهمان به دانشگاه شریف این است که یکی از دانش‌جوهای دانشگاه، با تحویل دادن کارت دانش‌جویی خودش (و کارت شناسایی مهمان) به نگهبانی، می‌تواند مهمانش را به داخل دانشگاه ببرد. البته این کار قوانینی هم دارد از جمله این‌که دانش‌جوی دختر نمی‌تواند مهمان پسر داشته باشد (به جز برادر، پدر و ...!) و بالعکس!! تا این‌جای کار مشکلی نیست. مشکل از زمانی شروع می‌شود که بعضی روزهای خاص، این قانون کار نمی‌کند! دقیق‌تر بگویم، مشکل از زمانی شروع می‌شود که معلوم نیست این روزهای خاص چه روزهایی هستند و ظاهراً یک‌شنبه‌ای که گذشت هم یکی از این روزهای خاص بود!

بعد از تماسی که یکی از این‌دونفر با رییس حراست دانشگاه شریف گرفت و جویای علت جلوگیری از ورود مهمان ما شد، دریافتیم که گویا "گروه حفاظت آقای لاریجانی" به حراست دانشگاه شریف دستور داده که امروز به خاطر حضور آقای لاریجانی در شریف، به جز دانش‌جوهای خود دانشگاه شریف هیچ کسی وارد دانشگاه نشود. (فکر می‌کنم دیگه روشون نشده بود بگن که خود دانش‌جوهای شریف رو هم امروز به دانشگاه راه ندین!!)

خلاصه که مهمان ما نتوانست وارد دانشگاه بشود و ما شرمنده شدیم! اما ما از کجا باید می‌دانستیم که امروز، قانون ورود مهمان متفاوت از هر روز است؟! رییس حراست دانشگاه شریف، خیلی بدیهی، در جواب این سؤال گفت: «مگه وقتی از در دانشگاه میومدی داخل، ندیدی که روی دیوار یه آگهی نصب شده و روش نوشته "لاریجانی در شریف"؟

چرا بعضی از آدم‌ها فکر می‌کنند که همه‌ی آدم‌ها باید همه‌ی قوانین نانوشته را بدانند؟! من از کجا باید بدانم که با ورود مهمان‌های خاصی به دانشگاه، بقیه‌ی مهمان‌ها ممنوع‌الورود می‌شوند؟! من از کجا باید بدانم که اگر بعد از گذشت شش ماه برای انجام کارهای فارغ‌التحصیلی مراجعه کنم مشمول جریمه‌ی نقدی می‌شوم؟! من از کجا باید بدانم که پوشیدن فلان مدل لباس یا فلان رنگ خاص برای ورود به دانشگاه، ممنوع است؟! و صدها "از کجا باید بدانم" دیگر!

به نظر من، داشتن یک قانون ِ نوشته شده و پایبندی به آن، هر چقدر هم که بد باشد، خیلی بهتر از این است که مردم انتظار داشته باشند که آدم‌ها از قوانین نانوشته پیروی کنند! قانون ِ بد را می‌شود درست کرد (ان‌شاءلله!) اما علم غیب را نمی‌توان به دست آورد! (حداقل من یکی که نمی‌تونم!)