این دو نفر


شگفتی‌های من

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

از ذرات بنیادی شروع می‌کنم که تعدادشون از مرتبه‌ی انگشت‌های دسته! از این جهت که نگاه کنیم من و تو و درخت و دیوار و زباله و ... فرق چندانی با هم نداریم! بعدش می‌رسیم به اتم‌ها و مولکول‌ها و قوانین مکانیک کوانتومی. تا این‌جای کار، قبول! اما من دیگه از این‌جا به بعدش رو نمی‌فهمم! پروتئین‌ها زنده‌اند؟ شعور دارند؟ خودشون تصمیم می‌گیرند که باید چی کار کنند یا کوانتوم مکانیک اون‌ها رو وادار به کار می‌کنه؟ چی می‌شه که این‌قدر دقیق همه چیز کنار هم جفت و جور می‌شه و سلول ساخته می‌شه؟ چی می‌شه که سلول‌ها کنار هم جفت و جور می‌شن و موجودات زنده ساخته می‌شن؟ حالا دیگه این موجود زنده، شعور داره و می‌تونه تصمیم بگیره. احساس داره و روح داره. این احساس از کجا اومده؟ از همون ذرات بنیادی؟! از همون قوانین مکانیک کوانتومی؟! چرا این احساس توی دیوار و زباله و ... به وجود نیومده؟!

از تصور این‌که هر لحظه در سلول‌های من چه اتفاق‌های باورنکردنی‌ای در حال رخ دادنه، همین حالا، همین حالا، همین حالا، ... سرم سوت می‌کشه! من چقدر شگفت‌انگیزم!

یادم نمیاد در مورد سلول و پروتئین و DNA و ...، چیزی شنیده باشم و عمیقاً شگفت‌زده نشده باشم! استاد درس داره عملکرد اجزای سلول رو توضیح می‌ده، اما من تمام مدت توی افکارم غرق شده‌ام و به این جور سؤال‌ها فکر می‌کنم!

پی‌نوشت بی‌ربط:

این روزها که می‌گذرد

شادم

این روزها که می‌گذرد

شادم

که می‌گذرد

این روزها

شادم

که می‌گذرد

(قیصر امین‌پور)

مرغ و تخم‌مرغ

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٢

رابطه‌‌ی علت و معلولی مجهول بین "مرغ و تخممرغ" در بخشهای مختلفی از زندگی خودش را نشان میدهد. یکی از جاهایی که من مشکلی مشابه آن دارم قضیهی پیشرفت و توالت است؟

به نظر شما یک کشور اول پیشرفت میکند بعد توالتهای عمومیاش تمیز میشود یا اول توالتهای عمومیاش تمیز میشود بعد پیشرفت میکند؟

کشور ما که گویا از هیچ سمتی به هیچ سر این قضیه نزدیک نمیشود!

 واقعاٌ چه اشکالی داشت اگر توالتهای عمومی از هر فرد 100 تومان بابت استفاده از توالت دریافت میکردند اما در عوض همیشه تمیز و مرتب بودند؟

لطفاً مزاحم نشوید!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٩


این‌دونفر در کلاس تئوری کارگاه پردازش موازی نشسته بودند که تلفن همراه یکی از شرکت‌کنندگان زنگ زد. بعد از مدتی که صدای زنگ موبایل در سالن طنین‌انداز بود صاحب تلفن بالاخره تکونی خورد و از جا بلند شد و به بیرون سالن رفت تا تلفنش رو جواب بده. بعد از این‌که برگشت هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که باز دوباره زنگ موبایلش نواخته شد! دوباره صاحب تلفن ناچار شد از روی صندلیش بلند بشه و برای جواب دادن تلفنش سالن رو ترک کنه. بعد از چند دقیقه باز هم ...

زهرا: فرنوش به نظر تو چرا تلفنش رو روی حالت بی‌صدا نمی‌ذاره که هر بار مزاحم بقیه نشه؟!

(تلفن دوباره زنگ زد و این بار صاحب تلفن از سالن بیرون نرفت و در حالی که در سالن نشسته بود تلفنش رو جواب داد!)

فرنوش: حالا فهمیدی چرا؟!!