این دو نفر


کامی از بهار

شنبه ۱۳۸۸/۱/۱

قدر ِ این کوه‌ها، آن آسمان آبی ِ روزهای آینده و آن دریا را که به کنارش می‌روید، بدانید که آسمان همه جا، نه به همین رنگ است و همین جا هم به هر زمان، نه. ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار! *

 

* این جمله رو از توی دوهفته‌نامه‌ی دانشکده‌ی ریاضی دانشگاه شریف (یادش به خیر! مژگان! یادته سردبیرش بودی؟!)، خیلی سال پیش، برداشتم! سراینده‌اش، اگه درست یادم مونده باشه، آرش هاشمی، هم‌ورودی این‌دونفر در دانشکده‌ی ریاضی، بود. ایشون یک دوره هم رئیس انجمن اسلامی دانشگاه شریف بود که بعد از مدتی اقامت در اوین، دیگه کنار گذاشت!!!

دردهای من

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستین‌شان

مردمی که رنگ روی آستین‌شان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

 

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

 

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه‌ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

 

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا

دست درد می‌زند ورق

شعر تازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می‌زنم؟

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

                                                درد واره‌ها (قیصر امین‌پور)

تا حالا نشده که من این شعر رو بخونم و تمام ِ استخوان ِ بودنم، درد نگیره! به خصوص این روزها که چند ساله دیگه نه تنها برام شیرین نیست که تبدیل شده به سخت‌ترین روزهای زندگیم!

آقای امین‌پور! حقیقتاً ممنونم از شما که این‌قدر زیبا دردهای من رو نوشتید. روح‌تون شاد!

هنگام

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۱

موسم است، هنگام در رسیده است، وعده‌ی دیدار نزدیک است، به میعاد برو، به میقات! ای بازخوانده‌ی خداوند، لحظه‌ی دیدار است! موسم است، میقات است، ای لجن، با خدا دیدار کن!

                   حج، علی شریعتی

آموزش انتخاب همسر!

یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱۱

چند روز پیش، بعد از مدت‌ها توفیقی نصیبم شد که ناهارم رو توی خونه و جلوی تلویزیون میل کنم! از قضا شبکه‌ی اول سیمای جمهوری اسلامی برنامه‌ای رو داشت پخش می‌کرد به نام "حرف‌هایی از جنس خودمون". موضوع برنامه در مورد انتخاب همسر بود و یک خانم و آقا، به عنوان زوج موفق، مهمان برنامه بودند. خانم هیجده ساله بود و آقا بیست و چند ساله. البته هنوز ازدواج نکرده بودند و به مدت یک سال و نیم بود که در دوران شیرین نامزدی به سر می‌بردند!! آقا ادعا می‌کرد که در اولین نگاه عاشق خانم شده و بعد، موضوع رو با خانواده‌اش در میون گذاشته و ... . (البته نگفت که کجا و چه جوری خانم رو دیده که عاشقش شده!)

مجری برنامه از آقا پرسید که معیارهاش برای انتخاب همسر چی بوده؟ آقا بدون معطلی جواب داد: "چون ما توی یه کشور اسلامی زندگی می‌کنیم، من هم مثل همه‌ی جوون‌های کشور اسلامی‌مون، اولین معیارم برای انتخاب همسر، حجابش بود و بعد از اون ایمانش!" خانم در پاسخ به همین سؤال گفت: "البته برای من هم ایمان مهم بود ولی بیش‌تر از اون، دلم می‌خواست همسرم یک شخصیت ِ ساخته شده داشته باشه نه این‌که بعد از ازدواج‌مون، من سعی کنم شخصیت همسرم رو شکل بدم! (من که درست نفهمیدم منظورش چی بود!) دوست داشتم همسرم توی تصمیم‌گیری‌ها با من هم مشورت کنه و به نظرات من هم اهمیت بده (یعنی ممکن بوده این کار رو نکنه!)".

تصویر سیاه‌سفید شد (لابد واسه این‌که فضا عاشقانه‌تر به نظر بیاد!) و خانم با حالت خاله سوسکه، از آقا پرسید: "اگه کار اشتباهی انجام بدم چی کار می‌کنی؟" (دقت کنید که آقا اصلاً هیچ‌وقت کار اشتباهی انجام نمی‌ده، فقط خانمه که اشتباه می‌کنه!) آقا جواب داد: "اول به خودت تذکر می‌دم، بعدش اگه مشکل حل نشد اون‌وقت برخورد می‌کنم!!" خانم که دیگه خود ِ خود ِ خاله سوسکه بود گفت: "یعنی چه برخوردی می‌کنی؟" آقا جواب داد: "البته منظورم کتک زدن نیستا! (باز خدا رو شکر!) یعنی لحن صدا و مدل گفتنم تغییر می‌کنه. البته من اهل داد زدن و پرخاش کردن نیستما، خیلی هم عصبانی نمی‌شم!" در این لحظه، خانم از شدت خوشبختیش، لبخند ملایمی زد و توی دلش به همسرش افتخار کرد و ادامه‌ی برنامه به صورت رنگی ...

من واقعاً نفهمیدم هدف این برنامه چی بود! می‌خواست به جوون‌ها اثبات کنه که ازدواج کار خوبیه؟ می‌خواست به دخترها بگه حجاب‌تون رو کاملاً رعایت کنید تا ازدواج کنید و خوشبخت بشید؟ می‌خواست بگه دختر قبل از این‌که بره دانشگاه باید ازدواج کنه؟ می‌خواست بگه مردها همین که کتک نزنند یعنی یک مرد ایده‌آل هستند؟!

یکی نیست به این صدا و سیمای محترم بگه که اگه خیلی فکر می‌کنید ازدواج کردن خوبه، لطفاً یه برنامه تهیه کنید که اهمیت ازدواج رو به ما بفهمونه! ما که هرچی فکر می‌کنیم می‌بینیم همین جوری خیلی راحتیم و هیچ علاقه‌ای هم نداریم که واسه خودمون دردسر درست کنیم!! به این ترتیب نسل ما (آدم‌هایی که فکر می‌کنیم!!) کم‌کم منقرض می‌شه و معلوم نیست بعدش چه بلایی بر سر این دنیا بیاد!!