این دو نفر


سختی های زندگی من (1)

دوشنبه ۱۳۸٧/٢/۳٠

زندگی در دنیایی که هرکس، هروقت و به هر دلیلی مخاطبِ حرف تو قرار می‌گیرد، در اولین جملاتِ رد و بدل شده تأکید می‌کند که "اخلاق را نمی شود تعمیم داد" برای من سخت است. هرچقدر که فیزیک بخوانم و هرقدر طولانی در این دنیای آکادمیکِ سرد و جدی و خشن روزگار بگذرانم فرقی نمی‌کند.

هیچ‌وقت نخواهم فهمید عده‌ای را که اخلاق را نفی می‌کنند و بعد برای توجیه پذیرشِ بعضی اصولی که همگی مجبوریم به آن پایبند باشیم و اخلاق آن را در بر داشته، هزار راهِ پر پیچ و خم می‌روند.

 

 

استفاده از روش کم‌ترین مربعات در خیاطی!

یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٩

روزهای بعد از پایان سال تحصیلی، روزهای خیاطی کردنه. دیروز بعد از مدت‌ها دوباره رفتم سراغ پارچه‌ها و الگوها. یکی از لذت‌بخش‌ترین تفریحات من اینه که در ظهر ِ کش‌دار ِ یه روز ِ گرم، "محمد نوری" گوش کنم و خیاطی کنم!

در این یادداشت می‌خوام روش ابداعی فرنوش برای کشیدن الگو از روی لباس ِ دوخته شده رو آموزش بدم! برای این کار به یک عدد سوزن، یک عدد فرش یا موکت، مقداری کاغذ، یک عدد مداد یا خودکار و لباس ِ مورد نظر، نیاز هست. خوب، ابتدا کاغذ رو روی فرش و لباس رو روی کاغذ پهن کنید و بعد با سوزن روی درزهای لباس فشار بدید به طوری‌که کاغذ زیرش سوراخ بشه. بعد لباس رو بردارید و نقطه‌ها رو با مداد یا خودکار به هم وصل کنید. به این ترتیب، نقشه‌ی لباس‌تون روی کاغذ رسم می‌شه. نکته‌ی مهم اینه که برای وصل کردن نقطه‌های سوراخ شده بهتره از روش کم‌ترین مربعات، بهترین منحنی رو برازش (فیت) کنید. این روش برای خطوط مستقیم خیلی خوب کار می‌کنه اما برای قسمت‌های منحنی و گوشه‌های نقشه، باید حواس‌تون باشه که به اندازه‌ی کافی نقطه‌ها به هم نزدیک باشند تا خطای الگو کم‌تر بشه.

این عکس الگوی آستین لباس منه! امضای استاد راهنمای عزیز و ممتحن‌های محترم روز دفاعم رو می‌بینید که سر از کجا درآورده؟!!

یک تصویر دور، یک آرزو

جمعه ۱۳۸٧/٢/٢٧

"رختخوابت رو، تو یک شب تابستونی، رو پشت بوم خونه پهن کردی. هوا انقدر خنکه* که با لذت تمام پتو رو محکم به خودت می‌پیچی و اون رو تا زیر گلوت بالا میاری و مواظبی که هیچ راه نفوذی برای این هوای خنک به زیر پتو وجود نداشته باشه. تازه کتاب "جزء و کل"** رو بستی و گذاشتی بالای سرت. حالا تا دلت بخواد وقت داری به آسمون پرستاره‌ای که راه شیری هم به وضوح توش پیداست خیره بشی و با افکار ساده و ناپخته‌ی دوره‌ی نوجوونی به بزرگی دنیا و دوری ستاره‌ها و فلسفه‌ی خلقت فکر کنی و به خودت ببالی که داری کلی از پله‌های فلسفه و عرفان رو با هم پشت سر می‌ذاری! باد خنک صورتت رو نوازش می‌ده، ستاره‌ها بهت چشمک می‌زنن و صدای دور چند تا جیرجیرک، شبت رو از هر چیزی که بشه تصور کرد رویایی‌تر می‌کنن."

دیروز وقتی موقع پهن کردن لباس‌ها روی بند به آسمون بی‌ستاره‌ی تهران نگاه می‌کردم پیش خودم فکر کردم حاضرم چه چیزهایی رو بدم تا فقط یک شب رویایی دیگه رو تو پشت بوم خونه‌ی دوره‌ی نوجوونیم بگذرونم. حتی فکر کردن به اون لحظه‌ها من رو تا اوج آسمون‌ها بالا می‌بره.

* اگه باورتون نمی‌شه که تو شب‌های تابستونِ همدان مجبورین پتو رو به خودتون بپیچین، باید مثل زهرا یک شب تابستونی رو تو بالکن خونه‌ی مادر بزرگ من بخوابین تا خوب حالتون جا بیاد!

** کتاب خاطرات ورنر هایزنبرگ از بنیان‌گذاران اصلی مکانیک کوانتومی. همون‌طور که نیوتن زبان انتگرال و دیفرانسیل رو (برای پیش‌برد نظریه‌ی گرانش) به فیزیک وارد کرد، هایزنبرگ سادگی زبان ماتریس‌ها رو (برای پیش‌برد نظریه‌ای که حق پدری به گردنش داره) به صورت جدی به فیزیک جدید وارد کرد. بعید می‌دونم در دوره‌ی سنی من کسی تو ایران با علاقه، رشته‌ی فیزیک رو انتخاب کرده باشه و قبلش این کتاب رو نخونده باشه!

مشکی نه تنها رنگ عشق نیست بلکه ...

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/٢٤

در راستای یادداشتی که در مورد رنگ لباس نوشتم، گفتن چند نکته به نظرم ضروری میاد.

اول این‌که یکی از دوستان از چیزی به نام "فشار ناخودآگاه فرهنگی به کم‌تر جلوه کردن" صحبت کرده بود. من می‌خوام بپرسم که مطمئنید چنین فشاری، اون هم به صورت ناخودآگاه(!)، در فرهنگ ما وجود داره؟! آیا این مدل‌های عجیب و غریب ِ پرپری و تورتوری و چین‌چینی مانتوهایی که رنگ مشکی دارند جلب توجه کم‌تری نسبت به مثلاً یک مانتوی آبی ساده داره؟

بیاید یه چیزی رو صادقانه بپذیریم و این‌قدر غیرمنصفانه در مورد محدودیت‌های فرهنگی‌مون صحبت نکنیم. در بین فشارهای فرهنگی‌ای که در کشورمون وجود داره و به ویژه بر سر خانم‌ها وارد می‌شه، پوشیدن لباس رنگی شاید آخرین چیزی باشه که وجود داره. (اگر وجود داشته باشه!) به نظر شما سدی که در برابر برداشتن ابرو و رنگ کردن مو و آرایش‌های این‌چنین برای دخترها وجود داشت خیلی محکم‌تر از رنگ لباس نبود؟!! و دیدیم چقدر راحت در مدت سه چهار سال این سد کاملاً شکسته شد و خانواده‌ها خیلی راحت با این مسأله کنار اومدند! پس این خودمون هستیم که نمی‌خوایم لباس رنگی بپوشیم و این مسأله ربطی به فشارهای فرهنگی نداره.

دومین نکته که البته مهم‌تر هم هست، در مورد "پاکیزگی" است! یادداشتی نوشته‌ام با عنوان "آداب پاکیزگی تابستانی" که به زودی می‌ذارمش این‌جا. بیرون رفتن در تهران، به خصوص در فصل زمستون، باعث می‌شه که لباس خیلی زود بوی گند دود بگیره. به این ترتیب لباس نیاز به شسته شدن داره، چه ظاهرش کثیف شده باشه چه نشده باشه! اگر خودمون بوی گند رو احساس نمی‌کنیم اما باید بدونیم که خیلی از آدم‌ها هستند (مثل خود ِ من!) که دماغ‌شون حساس‌تره و بدن‌شون به کمبود اکسیژن و بوی بد، واکنش نشون می‌ده!! پس بیاید باعث آزار دیگران نشیم، تو رو خدا!

پی‌نوشت برای سیما: زمستون بارون میاد و لباس لک می‌شه، تابستون دیگه چه مشکلی داره که باز همه مشکی می‌پوشند؟!

پی‌نوشت برای بهار: در انگلیس هیچ چیز (حتی بارون) باعث کثیف شدن لباس نمی‌شد، پس چرا مردم اون‌جا هم روشن نمی‌پوشند؟!

پی‌نوشت برای همه: یه یادداشت بلندبالا نوشته‌ام در مورد مقایسه‌ی سه دانشگاه ِ شریف، شهید بهشتی و مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان. منتظرم نتیجه‌ی آزمون دکترا اعلام بشه که با خیال راحت منتشرش کنم!

مشکی بالاخره رنگ عشق هست یا نه؟

یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٢

توی کلاس داشتم با بچه‌ها بحث می‌کردم که برای زمستون باید لباس تیره پوشید یا روشن و از این حرف‌ها. یه کم که بحث طولانی شد یکی از بچه‌ها با بی‌تفاوتی گفت: "خانوم! من که هر رنگی مد باشه می‌پوشم." !!!

لذت یک حمام خوشمزه!

جمعه ۱۳۸٧/٢/٢٠

نمی‌دونم تا به حال شامپو سیر کریستال استفاده کرده‌اید یا نه. به هر حال من می‌خوام براتون بگم که این شامپو چه لذتی موقع حمام به آدم می‌ده! به محض این‌که شامپو رو روی موهاتون می‌ریزین عطر سیر فضا رو پر می‌کنه. می‌تونین چشم‌هاتون رو ببندید و تصور کنید که خونه هستین (پیش مامان و بابا). ظهر یه روز ِ تعطیله و شما پیش از ناهار رفتین حموم. مامان برای ناهار آش رشته درست کرده و بوی سیر داغش تا توی حموم هم میاد. همه منتظرند که شما از حموم بیای بیرون و بعد دور هم بشینین و آش بخورین، آش با سیر داغ فراوون! یا تصور کنید که واسه ناهار قلیه ماهی دارین. یا کشک بادمجون با سیر داغ ...

مااامااان! ناهار حاضره؟ حوله‌ی منو می‌دی؟

ای کاش این رویاها واقعی بود! حیف که باید دیر یا زود سرتون رو زیر آب بگیرید تا کف‌ها شسته بشن. متأسفانه با شسته شدن کف‌ها، عطر دل‌انگیز رویاها هم از بین می‌ره.

باورتون نمی‌شه، این روزها من به عشق غرق شدن در این رویای خوشمزه، برای حمام رفتن لحظه‌شماری می‌کنم!

 

مشکی رنگ عشقه!

دوشنبه ۱۳۸٧/٢/۱٦

در اسلام پوشیدن لباس با رنگ مشکی مکروه است. پس چرا می‌گن بهتره زمستون لباس رنگ تیره بپوشیم؟

مردم تصور می‌کنند چون لباس رنگ تیره توی تابستون بیش‌تر از لباس روشن، گرما رو جذب می‌کنه پس توی زمستون هم بیش‌تر گرما رو جذب می‌کنه! درحالی‌که ما می‌دونیم رنگ تیره همان‌طور که گرما رو سریع‌تر جذب می‌کنه، سریع‌تر هم تابش می‌کنه. به این ترتیب توی زمستون، اگه با لباس تیره از خونه بیرون بریم، لباس ما سریع گرمای خودش رو از دست می‌ده و ما زودتر سرد می‌شیم. در نتیجه پوشیدن لباس تیره چه در زمستان و چه در تابستان مکروه است!

اما چرا مردم، در هر فصلی از سال، حتی تابستون، پوشیدن لباس مشکی رو به هر رنگ دیگه‌ای ترجیح می‌دن؟ بعضی‌ها می‌گن چون مشکی آدم رو لاغرتر نشون می‌ده! خوب پس چرا آدم‌های لاغر هم همیشه مشکی می‌پوشند؟ شاید بگید چون مغازه‌ها فقط لباس مشکی می‌پوشند و تهیه‌ی لباس غیرمشکی سخته. خوب پس چرا حتی توی انگلیس که پیدا کردن لباس مشکی توی مغازه‌ها سخت بود، هم غالب مردم مشکی می‌پوشیدند؟! (اون‌قدر روشن بودن رنگ لباس این‌دونفر عجیب بود (حتی عجیب‌تر از توی ایران!) که یکی از دوستان ِ ساکن انگلیس به ما گفت که "شما خیلی به رنگ‌های روشن علاقه دارید؟"!!!) ممکنه بگید چون مشکی به راحتی با هر رنگی ست می‌شه و نیازی نیست خیلی به جور کردن رنگ‌های لباس و کفش و کیف و روسری فکر کنید. اگر این تصور رو دارید باید بگم که اتفاقاً مشکی با هیچ رنگی ست نمی‌شه به جز مشکی یا فوقش سفید! واقعاً به نظر شما مانتوی مشکی مثلاً با شلوار جین ست می‌شه؟!!!

من که هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا آدم‌ها این‌قدر مشکی پوشیدن رو دوست دارند! حیف نیست تا آبی و صورتی و نارنجی و بنفش و سبز و کرمی و ... هستند مشکی بپوشیم؟ اگه تا حالا همیشه مشکی پوشیده‌اید، پیشنهاد می‌کنم یه بار روشن پوشیدن رو امتحان کنید. قول می‌دم چنان احساس نشاطی به شما دست بده که دلتون بخواد همش لبخند بزنید و خیلی مهربون‌تر بشید!

 

پیامک‌های این‌دونفر 2

شنبه ۱۳۸٧/٢/۱٤

فرنوش: برای ناهار ساندویچ ِ چی برات بگیرم؟

زهرا: sandeviche jambone morgh (منظورم ساندویچ ژامبون مرغ بوده!)

فرنوش فکر کرده که من نوشته‌ام "ساندویچ زبون ِ مرغ"!! بنده خدا با این تصورش، کلی دچار بحران هم شده که زبون ِ چند تا مرغ رو باید استفاده کرد تا بشه یه ساندویچ درست کرد! شانس آورده قبل از این‌که از فروشنده بخواد که بهش ساندویچ زبون مرغ بده، چشمش به منوی رستوران که بالای پیشخون نصب بوده، افتاده وگرنه کلی باعث شادی و تفریح فروشنده‌هه می‌شده!

پیشرفت‌های توالتی!

جمعه ۱۳۸٧/٢/۱۳

همه‌مون می‌دونیم که فرهنگ توالت رفتن در ملت‌های مختلف متفاوته. در بین ملل مختلف، ایرانی‌ها هم آداب خاصی در استفاده از توالت (منظورم بیش‌تر توالت عمومیه!) دارند. ماها معمولاً تمیزی و زیبایی فضای توالت برامون در آخرین درجه‌ی اهمیت قرار داره و تنها وجود یک سوراخ و مقداری آب برامون کافیه! در گذشته‌ی نه چندان دور مشکل توالت عمومی در کشور ما یک مشکل جدی بود. به این ترتیب که مسافرین برای یافتن یک توالت در سفر، باید ساعت‌ها تحمل می‌کردند و وقتی به یک توالت می‌رسیدند دیگه اون‌قدر اوضاع خطری شده بود که حاضر بودند تحت هر شرایطی از توالت عمومی استفاده کنند! خوشبختانه مدتیه که انگار متوجه شده‌ایم که این حداقل برای یک توالت کمه و باید کمی بیش‌تر از این برای توالت هزینه کرد.

به قول یکی از دوستان، توی اروپا وقتی می‌خوای بری توالت باید یادت باشه که آب با خودت ببری، توی ایران باید یادت باشه که دستمال کاغذی با خودت ببری، یعنی هیچ‌جا نمی‌شه با خیال راحت بری توالت! دیروز با بچه‌های مدرسه رفته بودم کاشان و قمصر رو ببینم. توی راه (اتوبان تهران قم) یه استراحتگاه بود که یک رستوران خیلی بزرگ، توالت، کافی‌شاپ و چند تا فروشگاه کوچولو داشت. در برگشت به تهران، برای خوردن شام به مدت یک ساعت در اون‌جا توقف کردیم. می‌خوام از توالت‌هاش براتون بگم: یک محیط بسیار تمیز و روشن، توالت‌هایی با اتاقک‌های بزرگ و تمیز، توالت مخصوص ویلچیر، چندتا توالت فرنگی، دستمال توالت داخل اتاقک‌های توالت، دستمال حوله‌ای جهت خشک کردن دست، خشک کن دست (سشوار)، شیرهای اهرمی در توالت و شیرهای چشم الکترونیکی برای دست‌شویی، محل مخصوص تعویض پوشک بچه، آینه‌های بزرگ و کاملاً تمیز، تهویه‌ی عالی، حالا این رو داشته باشید: یک عدد کولر دو تیکه برای تنظیم درجه حرارت هوا و دستگاه اسپری خوشبوکننده‌ی هوا!!! اگه یک موسیقی کلاسیک ملایم هم پخش می‌شد، من حتماً غذام رو هم می‌بردم اون‌جا می‌خوردم!

شنیدم که قراره در آینده هزارتا از این مکان‌ها در کشور ساخته بشه. خوش‌حال شدم و خدا رو به خاطر این همه پیشرفت در فرهنگ توالت، شکر کردم.

بازی کوچیک دخترونه

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۱٠

مریم‌اینا این‌دونفر رو به یه بازی کوچیک دخترونه دعوت کرده. راستش من هر چی فکر کردم شخصیتی که عاشقش باشم یادم نیومد! من خیلی اهل تلویزیون نبودم فقط مثل همه‌ی بچه‌های اون موقع علاقه‌ی شدیدی به ارتش سری داشتم و سه‌شنبه‌ها شب هر جا که بودم خودم رو به تلویزیون می‌رسوندم. یادم نمیاد آدم خاصی رو دوست داشته باشم (شاید فقط اون پیانیست رستوران کاندید که چند قسمتی از وسطای سریال اومد و رفت. همیشه به نظرم کارهای هوشمندانه می‌کرد و خیلی مظلومانه هم کشته شد.)

من سریال Mino رو خیلی دوست داشتم (همون پسر ایتالیاییه که اولش خیلی خوشبخت بود ولی بعدش جنگ شروع شد و خانواده‌اش از هم پاشید و ...). در واقع خیلی خیلی این سریال رو دوستش داشتم. همه‌ی شخصیت‌هاش رو هم خیلی دوست داشتم، خود ِ مینو، باباش، اون سربازه که مینو رو از زیر برف پیدا کرد، اون دختره که یه مدت باهاش دوست شد، اون پیرمرده که کمکش می‌کرد. وای من عاشق این سریال بودم. نمی‌دونم چرا صدا و سیما هیچ وقت تکرارش نکرد. من که حقیقتاً روزگاری رو با این سریال زندگی کردم. هنوز موسیقی این سریال، مدل تیتراژش و حتی اسم تک‌تک بازیگرهاش کاملاً یادمه! (فرنوش هم در مورد این سریال با من هم‌عقیده است.)

در ضمن، من از طرفداران استوار "نیم‌رخ" بودم و تمام مجری‌های نیم‌رخ رو هم دوست داشتم (هر چند که بعضی‌هاشون خیلی لوس بودند!) به خصوص امیرحسین مدرس و حسین رفیعی رو خیلی دوست داشتم. یادمه برای برنامه‌شون لحظه‌شماری می‌کردم. آخی! چه روزگاری بود! نیم‌رخ در تاریخ 7/7/77 تمام شد و دیگه مثلش ساخته نشد. عجب روز بدی بود. احساس کردم یه بن‌بست توی زندگیم ایجاد شد، خیلی غصه می‌خوردم!! 

حالا بشنوید از فرنوش! دختر مهربون و اسکار (دوست ِ دختر مهربون) در کارتون ممول، معلم هانیکو (استاد ماتسونومی)، اونی که توی سریال جنگجویان کوهستان (لینچان) با دوتا دستش شمشیر می‌زد، مالک اشتر و محمدابن ابی‌بکر در سریال امام علی.

من نگار نوجوان رو به این بازی دعوت می‌کنم.

اکثریت در اقلیت!

دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٩

سال‌هاست که این‌دونفر در هر انتخاباتی که شرکت می‌کنند و به هر کاندیدایی که رأی می‌دن، اون کاندیدا انتخاب نمی‌شه! در واقع مدت‌هاست که مسؤولین کشور مطابق سلیقه‌ی این‌دونفر از صندوق رأی بیرون نمیان! این‌دونفر همیشه به این نتیجه تن می‌دن، چون این نتیجه‌ی مستقیم ِ دموکراسیه که متأسفانه، حق با اکثریته. نمی‌فهمم چرا از یه موقعی به بعد، ما همیشه در اقلیت بوده‌ایم و هم‌چنان هستیم! اما چیزی که همیشه موجب شگفتی این‌دونفر می‌شه اینه که تمام دوستان و آشنایان و حتی افرادی که اتفاقی باهاشون برخورد می‌کنیم و از رأی‌شون باخبر می‌شیم (مثل راننده‌های تاکسی یا فروشنده‌ها و ...) همه‌شون با این‌دونفر هم‌عقیده هستند. یعنی به نظر میاد که این‌دونفر خیلی هم در اقلیت نباشند، ولی نمی‌دونم این چه داستانیه که هر بار نتیجه‌ی انتخابات نشون می‌ده که این اکثریت، در اقلیت هستند!!

به قول یکی از دوستان، شرکت در انتخابات مثل جدا کردن زباله‌های خشک و تر از همدیگه است. همه‌مون می‌دونیم خیلی فایده نداره ولی انجامش می‌دیم!!

 

شکنجه‌ی روانی

یکشنبه ۱۳۸٧/٢/۸

اگر از احساس ورود سوزن مخصوص ترزیق زیر جلدی چشم بپوشید هیچ درد دیگری وجود ندارد. نخست ظاهراً چیزی رخ نمی‌دهد ولی بعداً تقریباً یک دقیقه می‌توانید آن را حس کنید، بی‌حسی. این حس از انگشتان دست و پا شروع به خزیدن به سوی مرکز بدن می‌کند. هر عضله تا حداکثر فلج می‌شود. کم‌کم متوجه می‌شوید که نمی‌توانید دست‌ها یا پاهایتان را حرکت دهید. چهره‌ی شما منجمد می‌شود. تنفس برایتان دشوار می‌شود. کاملاً هوشیارید و می‌کوشید تا عضلات خود را به نشان دادن عکس‌العمل وا دارید ولی چیزی اتفاق نمی‌افتد. نمی‌توانید نفس بکشید. شما در میان اقیانوسی از هوا بر اثر خفگی در حال مرگ هستید. در اطراف شما چند نفر قرار دارند که بعضی‌هاشان لبخند می‌زنند بعضی با صدای بلند از شما سؤالاتی می‌کنند و بعضی فقط تماشایتان می‌کنند. شما دارید می‌میرید و آن‌ها دارند این اجازه را به شما می‌دهند.

سپس به نظر می‌رسد که دیگر خیلی دیر شده است. آن‌ها شما را به اتاق دیگری می‌برند و در زیر یک چادر اکسیژن قرار می‌دهند و پس از محو اثرات دارو شما می‌توانید به راحتی در زیر آن نفس بکشید. همین‌که فلج و ترس و اضطراب همراه با آن محو شدند آن‌ها دوباره باز می‌گردند و شما را دوباره به همان اتاق می‌برند و چیز دیگری را به شما تزریق می‌کنند. همین‌که بی‌حسی آغاز می‌شود شما حیران می‌مانید که آیا این بار آن‌ها به شما اکسیژن خواهند داد یا فقط آن‌جا می‌ایستند و ناظر خفگی و مرگ شما خواهند بود...

پی‌نوشت 1: دیروز یکی از شاگردهام به جهت تفریح، یه نسخه از مجله‌ی دانشمند برام آورده بود متعلق به سال 59! جو کلی مجله هنوز انقلابی بود. این مطلبش توجهم رو جلب کرد و سریع تایپش کردم که این‌جا بذارمش. خودم احساس کردم بعضی از جمله‌هاش کمی اشکال داره ولی امانت‌داری کردم!

پی‌نوشت 2: در ادامه‌ی مطلب، در مورد انواع داروهای بی‌حسی و نحوه‌ی تأثیرشون بر بدن انسان توضیح علمی داده شده بود.

پی‌نوشت 3 برای پینوکیو: حاضرم شرط ببندم که این یادداشت رو یا خودت نوشتی یا این‌که تو از پیروان راستین مکتب نویسنده‌ی این داستان هستی!

 

سلسله مراتب

چهارشنبه ۱۳۸٧/٢/٤

کارگردانی ایرانی* می‌گفت: "فرق اساسی بین فیلم‌سازی در آمریکا و ایران، که منجر به ساخته شدن فیلم‌های هالیوودی با آن کیفیت ساخت در برابر فیلم‌های ایرانی می‌شود در درجه‌ی اول مربوط به سلسله مراتب است. به این معنی که در هالیوود کارگردان در بالاترین مرتبه قرار دارد. نه از این نظر که همه، فیلم را به نام او بشناسند و نامش آخرین نام و مؤکدترین نام تیتراژ برنامه باشد بلکه به این معنی که اصولاً پیشرفت هالیوود به این شکل است که کارگردان، صحنه‌ی دلخواهش را در ذهن مجسم می‌کند. این صحنه مثلاً می‌تواند صحنه‌ی حرکت یک روح از درون بدن یک آدم و دیدن رگ و پی مغز آن آدم (فیلم روح) یا صحنه‌ی حرکت آرام گلوله‌ها و فرار از آن‌ها (فیلم ماتریکس که بنیان‌گذار مکتب ماتریکسی شده!) یا صجنه‌ی پرواز و پرش یک ابر مرد بین ساختمان‌های نیویورک (مرد عنکبوتی) باشد. هر کدام از این صحنه‌ها بعد از این که در ذهن کارگردانِ فیلم نقش بستند برای اولین بار در تاریخ سینما روی پرده رفتند. کارگردان پس از انتخاب فیلم‌بردار، تدوین‌گر و بقیه‌ی عوامل و بستن قرار داد با آن‌ها، هیچ عذری را برای ساخته نشدن صحنه‌ی دلخواهش نمی‌پذیرد. 

به این ترتیب صحنه‌‌ی خیالیِ ساخته و پرداخته‌ی ذهن کارگردان به تصویری واقعی بر روی پرده تبدیل می‌شود در حالی که برای رسیدن به این نقطه، فیلم‌بردار گاهی مجبور به اختراع دوربین جدید یا روش نوینی در فیلم‌برداری پر سرعت هنگام پرش یا سقوط می‌شود. تدوین‌گر راه حل جدیدی برای مونتاژ فیلم پیدا می‌کند و صدابردار مجبور به یافتن راه‌کار تازه‌ای برای صدابرداری در یک محیط غریب می‌شود. تمام این‌ها در کنار هم یعنی پیشرفت دنیای هالیوود.

اما در ایران، کارگردان، فیلم‌نامه را می‌خواند. به امکاناتِ عوامل و بودجه‌ی فیلم فکر می‌کند و فیلم‌نامه را آن‌قدر دست‌کاری می‌کند تا فیلم‌بردار و صدابردار و تدوین‌گر حاضر به همکاری با او شوند!"

من فکر می‌کنم این مشکل در تمام مسائل کاری و اداری ما وجود دارد: رعایت نکردن سلسله مراتب. البته معنای وجود سلسله مراتب، تحکم و زورگویی نیست که در نهایت منجر به کار بی‌انگیزه‌ی زیردستان شود بلکه منظور، رعایت حق تعیین برنامه و اهداف کوتاه مدت یک گروه است. مرتبه‌ی هر فرد در این سلسله هم فقط بر اساس دورنمای کلی اهداف سیستم و کارایی فرد برای پیش‌برد گروه به سمت این دورنما تعیین می‌شود.

مثال این موضوع را در دانشگاه خیلی دیده‌ام. کارمند دانشگاه این را درک نکرده که کار و حضور او در راستای دادن خدمات به اساتید و دانش‌جویان است. در مورد کارهای پژوهشی ما خیلی فاصله داریم با شرایطی که یک پژوهش‌گر ایده‌ای را در ذهن بیاورد و آن‌وقت دانشگاه به هر طریقی که شده (با ارتباط مؤثر با صنعت و روش‌های مشابه) ابزار لازم برای عملی شدن این ایده را تهیه کند.

سلسله مراتبِ دانشگاه از نظر من یعنی: استاد، دانشجو، بخش ریاست و معاونت‌های دانشگاه، امور مالی، بخش اداری، بخش خدماتی (و در پایین‌ترین مرتبه، حراست!).

در چنین شرایطی است که می‌توان ایده‌های جدید مطرح کرد و علم را پیش برد. نه زمانی که پژوهش‌گر باید تمام وقتش را صرف دو دو تا چهارتا کند که پول هست؟ دانشجوی خوب هست؟ آزمایشگاه هست؟ آزمایشگاه محاسباتی دارم یا نه؟ که نتیجه‌اش این است که مثلاً یک استاد با یک ایده‌ی شبیه‌سازی خوب باید مسأله‌اش را آن‌قدر کوچک کند که دانشجوی خسته‌اش که باید برای خرج زندگی کار کند بتواند روی یک کامپیوتر با یک پردازش‌گر در طول 2 سال کارش را تمام کند. آخر او آمده که مدرک بگیرد نه مرزهای علم را جابه‌جا کند (می‌بینید که مشکل ما از دورنما هم هست**)!

این روزها برای اجرای یک پروژه، استاد درس از من خواست که روی چند کامپیوتر در سایت محل کارش لینوکس نصب کنم. دو ماه است که من و استاد و دانش‌جویان درس منتظریم که کارمند مسئول سایت به ما اجازه بدهند این کار را انجام دهیم. تازه بعد از دو ماه ایشان با کلی منت راضی شدند فقط یک کامپیوتر در اختیار ما بگذارند چون گویا ایشان از لینوکس خوششان نمی‌آید! که البته کاشف به عمل آمد که ایشان اصلاً نمی‌دانند لینوکس را با چه سینی می‌نویسند و حق دارند دوستش نداشته باشند.

امیدوارم بتوانیم هرچه زودتر درک درستی از این سلسله مراتب پیدا کنیم. چون درک این مسأله در رسیدن به دورنمای اهداف یک گروه یا سیستم ضروری است.

* با توجه به پست قبلی درک می‌کنید که نمی‌توانم اسم این کارگردان محترم را به یاد بیاورم!

** تصویر جا افتاده بین مردم ما از یک دانشگاه، جایی است که استاد از آن حقوق بگیرد و دانشجو مدرک نه جایی که در آن علم تولید شود آن هم از نوع کاربردی. به نظر شما با چنین دورنمایی، سلسله مراتب در دانشگاه‌های ما به خوبی رعایت نشده؟! کارمندی که به من و شما حقوق و مدرک می‌دهد علی‌الاصول در پیش‌برد هدف کلی ما نقش مهم‌تری دارد!

آلزایمر

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳

من: با این اوضاع افتضاحی که حافظه‌ی من داره شک ندارم پیر که بشم آلزایمر می‌گیرم.

اون: نه بابا چه خبره!

من: چرا. اصلاً الان که فکر می‌کنم می‌بینم هنوزم آلزایمر دارم!

اون: آره! منم که خوب فکر می‌کنم می‌بینم تو هنوزم آلزایمر داری!

من اصولاً کم حافظه‌ام و بی‌دقت حرف می‌زنم. قیدها رو بد به کار می‌برم. کلمات رو پس و پیش می‌گم و به طرز جالبی خیلی مواقع جای فاعل و مفعول یا صفت و موصوف رو برعکس می‌کنم!

طرفداری از محیط زیست در ایران!

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳

رفته بودم فروشگاه "جورابان" واقع در چهارراه ولی‌عصر (البته ظاهراً مدتیه به فروشگاه AXESS تبدیل شده!) که جوراب بخرم. وقتی رفتم صندوق که پرداخت کنم، آقای فروشنده یه کیسه‌ی پلاستیکی رنگی‌رنگی برداشت و خرید ِ من رو گذاشت توش. من گفتم که کیسه نمی‌خواد، همین جوری می‌برم. آقاهه یک لبخند مهربان و لطیف تحویلم داد و گفت: "پلاستیکش قشنگه که!" من هم جوراب رو از توی کیسه درآوردم و کیسه رو تا کردم گذاشتم روی میز و گفتم: "آخه من طرفدار محیط زیست هستم، از کیسه‌ی پلاستیکی استفاده نمی‌کنم!"

وقتی داشتم از فروشگاه می‌رفتم بیرون، سنگینی نگاه چهار پنج جفت چشم رو احساس کردم که به من خیره شده بودند. روی سرم دستی کشیدم، شاخی وجود نداشت! ولی خداییش خودم هم نفهمیدم این جمله رو چه جوری توی اون شرایط تولید کردم! احتمالاً فروشنده‌ها تا مدتی در مورد من به عنوان یه موجود عجیب غریب حرف خواهند زد!

 

معلم پویش

دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٢

امروز وارد کلاس که شدم دیدم چند نفر به خاطر مشکلاتی که برای پروژه‌شون پیش اومده نشسته‌اند و دارند گریه می‌کنند. مجبور شدم حدود 45 دقیقه بچه‌ها رو نصیحت کنم که چنین کنید و چنان کنید و چنین باشید و چنان باشید. یه هو یکی از بچه‌ها گفت: "خانوم! شما چرا معلم پویش* نشدید؟"!!

یادم اومد که ما وقتی بچه بودیم هم هیچ وقت کسی به ما نمی‌گفت با بحران‌های زندگی‌مون چه جوری مواجه بشیم. هنوز هم کسی این رو به بچه‌ها یاد نمی‌ده. حتی خود ِ من هم وقتی با بحران مواجه می‌شم اولین کاری که می‌کنم تا تقریب مرتبه اول، گریه کردنه!

* بچه‌های این زمانه، به معلم پرورشی می‌گن معلم پویش!