این دو نفر


بهای زندگی

جمعه ۱۳۸٧/۳/۳۱

18 سال پیش در اولین دقایق بامداد 31 خرداد ماه، زلزله‌ی رودبار و منجیل، جان بیش از 40000 نفر از هم‌وطنان ما راگرفت.

40000 عدد بیش از حد بزرگی است وقتی در مورد مرگ هم‌زمان آدم‌ها حرف می‌زنیم. هنوز هم با چگالی خوبی در اطراف ما آدم‌هایی هستند که با شنیدن نام زلزله، منجیل و رودبار، اشکی به چشمانشان می‌آید و آهی می‌کشند به یاد نزدیک‌ترین کسانشان که در چشم به هم زدنی برای همیشه از دست رفتند. در کمتر از 15 سال زلزله‌ی دیگری (در بم) با همین وسعت تعداد قربانیان، شوک عمیقی به جامعه‌ی ما وارد کرد.

یکی از نزدیکان قربانیان زلزله‌ی منجیل، هفته‌ی گذشته عازم منجیل بود تا در بزرگ‌داشت قربانیان شرکت کند. برایم سؤالی پیش آمد که در این مراسم چه می‌کنید (بعد 18 سال)؟

جواب این بود که از حوالی ساعت 7 شب در قبرستان عمومی شهر جمع می‌شویم و هرکس بر مزار درگذشتگانش می‌نشیند و آه و ناله سر می‌دهد و با او به گفتگو می‌نشیند. این کار تا ساعت 12:05 دقیقه (لحظه‌ی وقوع زلزله) با شمع‌های روشن بر سر مزارها ادامه می‌یابد. در این لحظه زنگی به صدا در می‌آید و داغ همه را بیش‌تر زنده می‌کند. تا ساعت 1 همه‌ی غم و غصه‌ی ملت بر سر مزارها تخلیه شده و کم‌کم به خانه برمی‌گردند تا یک سال دیگر با کوله بار دیگری از ناراحتی و دل‌تنگی برگردند!

به هیچ عنوان قصد ندارم رابطه‌ی عاطفی با ارواح مردگان را زیر سؤال ببرم. فقط جهت مقایسه، مورد مشابهی را از سرزمین آفتاب تابان تعریف می‌کنم.

حدود 12 سال پیش در یکی از شهرهای ژاپن زلزله‌ای با حدود چند هزار (نه چند ده‌هزار) کشته اتفاق می‌افتد. مردم این شهر تصمیم می‌گیرند که تا 20 سال یاد کشتگان را به بهترین شکل زنده نگهدارند (برنامه‌ریزی را می‌بینید!). برای این کار گروه انسان‌دوستانه‌ای تشکیل می‌شود با این هدف که مردم و به خصوص کودکان دنیا را با اهمیت خطرات بلایای طبیعی آشنا کنند. با شکل گرفتن فعالیت این گروه، امروزه به طور پیوسته‌ای در کل سال ارتباط نسبتاً موثری (یادتان باشد با چشم‌بادامی‌های وسواسی سر و کار داریم) وجود دارد بین تعدادی از مدارس در کل دنیا که برای این هدف تلاش می‌کنند و سالی یک‌بار در یک مدرسه‌ی چند روزه اطلاعات را با هم مبادله می‌کنند. یکی از فعالیت‌های این گروه‌ها درست کردن نقشه‌ی امنیتِ* مناطق اطرافِ مدارس عضو در گروه، توسط دانش‌آموزان همان مدارس است. هدف خیلی دور و بزرگ این گروه این است که با عضو شدن تمام مدارس دنیا، نقشه‌ی امنیت کل دنیا با کنار هم گذاشتن این نقشه‌ها ایجاد شود.

من در یکی از این مدارس شرکت کرده‌ام. کار، کودکانه است و از نظر ما ایرانی‌های هوشمند، خیلی ابتدایی و دور از واقعیت. اما این، یکی از بی‌شمار فعالیتِ همان مردمی است که امروزه توانسته‌اند رکورد 2 یا 3 کشته در یک زلزله‌ی بالای 7 ریشتری را بشکنند!

حالا ما می‌نشینیم و برای روح رفتگان آمرزش طلب می‌کنیم و بر سر مزارشان یاد غم و غصه‌هایمان می‌افتیم. مرگ 40000 نفری را دوباره تجربه می‌کنیم و باز گریه می‌کنیم و آمرزش طلب می‌کنیم و ... .

یعنی مردم (در غالب NGO ها) و مسئولین نمی‌توانند از این موقعیت برای هشیار کردن جامعه استفاده کنند؟

راستش را بخواهید رفتارهای پرخطر ما در کار و رانندگی و اهمیت ندادن به اصول ایمنی در محیط زندگی و فعالیت‌هایمان به خوبی نشان می‌دهد که بهای جان آدم‌ها در فرهنگ ما بسیار کم است. فوقش می‌میری و می‌روی بهشت دیگر، نرفتی هم، ما هستیم خیرات بدهیم که از جهنم منتقلت کنند به جای خوش‌ آب و هواتری!

لحظه لحظه‌ی زندگی هر آدم، کالایی است غیر قابل ارزش‌گذاری. حالا شما این لحظه‌ها را در طول عمر متوسط یک آدم و بعد در رقمی مثل 40000 ضرب کنید. به نظر شما چند می‌ارزد؟

 

پی‌نوشت:

مهندسین گرامی لطفاً برای امنیت زندگی دیگران هزینه و وقت صرف کنید.

یاد بگیریم هنگام بستن قرارداد برای یک کار همان‌قدر که به میزان حقوق و ساعت کار فکر می‌کنیم و برای آن چانه می‌زنیم، خواستار امنیت هنگام کار باشیم (بیمه، فقط درمان مصیبت است، پیش از وقوع، از آن جلوگیری کنیم).

یاد بگیریم خرج کردن پول برای خانه‌ای که با رعایت اصول ایمنی ساخته شده حفظ سرمایه است و اهمیت دادن به این نکته، بسیار مهم‌تر است از رنگ و لعاب و جنس کابینت‌ها و کاشی توالت‌های آن.

 

* نقشه‌ی امنیت: نقشه‌ای شامل محیط‌های امن، مراکز حیاتی، مراکز خطرناک، محل زندگی افراد ناتوان و افراد مفید (مانند پرستار، پزشک و آتش‌نشان و ...)

سری جدید ماهان رسید!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٩

خواهرزاده‌ام، ماهان، یادتونه؟

واژگان ماهان در حال حاضر: بابا، کوجائه (یعنی کجاست!)، اَپل (سیب!)، صدای بَبَئی، صدای هاپو، صدای خروس، صدای دانکی (الاغ!).

شیرین‌کاری‌های ماهان: در صورتی که جای اعضای صورتش رو ازش بپرسید (چه انگلیسی بپرسید چه فارسی!!) می‌تونه با دست به اعضای صورت خودش و خرگوشش (عروسکه!) اشاره کنه!

عکس 1: ماهان در حال آب بازی

عکس 2: وقتی می‌خنده خیلی شبیه خاله‌اش می‌شه. (به چروک روی دماغش دقت کنید!!)

عکس 3: باز هم آب بازی!

عکس 4: ماهان در حال بوییدن گل‌های لاله عباسی اطلسی

عکس 5: ای بابا! باز هم آب بازی؟!!

عکس 6: این بار آب بازی مفیده، داره به درخت‌ها آب می‌ده.

عکس 7: البته فکر کنم خاله‌اش خیلی خوشگل‌تر بوده!!

 

 

نقدی بر حساسیت‌های کوچک

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/٢۸

نقد جالبی خوندم در مورد بازی حساسیت‌های کوچک. علاوه بر اون، خودداری یکی از دعوت‌شدگان ِ بازی از بیان حساسیت‌های کوچکش باعث شد که به عنوان مخترع بازی توضیحاتی رو که در ابتدا می‌خواستم بگم ولی نگه داشته بودم تا بعد از انجام بازی، الان منتشر کنم.

همه می‌دونیم که ما آدم‌ها نسبت به بعضی چیزها حساس هستیم. حساسیت‌های ما گاهی اون‌قدر عجیب و خنده‌دارند که فکر می‌کنیم قابل مطرح کردن نیستند. از این بابت، نام این حساسیت‌ها رو "کوچک" گذاشتم. اما بعضی از این حساسیت‌های به ظاهر کوچک، گاهی حقیقتاً، به قول معروف، رو اعصاب آدمه! یه واقعیتی وجود داره و اون این‌که دونستن حساسیت‌های دیگران کار چندان بدیهی‌ای نیست! سؤالی که من می‌خوام بپرسم اینه که چند نفرمون تا به حال در مورد این حساسیت‌ها با آدم‌های اطراف‌مون صحبت کرده‌ایم؟

واقعیت اینه که گاهی با یک گفتگوی کوتاه می‌تونیم به دیگران اطلاع بدیم که چه کارهایی ما رو اذیت می‌کنه و مطلع بشیم که چه کارهایی دیگران رو اذیت می‌کنه. هدف از این بازی، همون‌طور که قبلاً گفتم، اینه که همدیگه رو بهتر بشناسیم و کم‌تر باعث ناراحتی هم بشیم. البته من به خودم حق نمی‌دم که رفتار دیگران رو به خاطر راحتی شخصی‌ام، محدود بکنم! هدف اصلی‌تر من از این بازی این بود که اطرافیانم رو دقیق‌تر بشناسم تا سعی کنم با رفتارم موجب ناراحتی‌شون نشم.

به عنوان مثال شاید بد نباشه مشکل دستشویی رفتن رو مطرح کنم! فرض کنید یه آدمی از زمانی که احساس می‌کنه لازمه بره دستشویی تا زمانی که به مرحله‌ی بحرانی برسه، می‌تونه (بسته به شرایط!) از یک تا چند ساعت صبر کنه. اما ممکنه کسی باشه که مثلاً بدنش مشکل فیزیولوژیکی خاصی داره به طوری‌که از لحظه‌ی احساس نیاز به تخلی تا رسیدن به مرحله‌ی بحرانی، براش کم‌تر از دو دقیقه طول بکشه. خوب! این دو تا آدم هرگز درک متقابلی از این قضیه نخواهند داشت (مگر این‌که با گفتمان این درک رو پیدا کنند!) و نتیجه‌ی هم‌زیستی این دو تا آدم این می‌شه که اولی فکر می‌کنه دومی چقدر بی‌تحمله و مدام می‌خواد مزاحمش بشه، دومی هم فکر کنه اولی چقدر خودخواهه که ملاحظه‌ی شرایط بحرانیش رو نمی‌کنه. از دید هر دو نفر، "دیگری" متهمه بدون این‌که تفهیم اتهام شده باشه و این چیزی نیست جز "سوء تفاهم" که نتیجه‌ی نداشتن آگاهی از حساسیت‌های دیگرانه. استمرار چنین رفتارهایی (پا گذاشتن ِ غیرعمد و ناخواسته روی حساسیت‌های اطرافیان) در دراز مدت حتی ممکنه احساس محبت متقابل رو از بین ببره و رشته‌ی یک دوستی ارزشمند رو از هم بپاشه و این‌جاست که واقعاً جای تأسف داره.

ممکنه بعضی از دوستان تصور کنند که با بیان حساسیت‌هاشون راه رو برای دیگران هموار می‌کنند که اگر کسی بخواد اذیت‌شون کنه دقیقاً دست بذاره روی این حساسیت‌ها! در این‌جا باید بگم (به قول حیف‌نون!) این کمال بی‌شعوریست اگر کسی از خوندن این بازی چنین قصدی رو دنبال کنه! (گرچه البته تعداد چنین آدم‌هایی ممکنه کم هم نباشه!!)

ایده‌ی بازی شادی‌های کوچک خیلی جالبه. به زودی این بازی رو شروع می‌کنیم!

پی‌نوشت 1: از بین دعوت‌شدگان به بازی، خیاط‌باشی و پینوکیو نه بازی کردند، نه گفتند که بازی نمی‌کنیم!

پی‌نوشت 2: مژگان مدتیه که گفته فردا بازی می‌کنه!

پی‌نوشت 2: دوست دارم از یادداشت‌های بازی‌کنندگان اشتراک بگیرم و یک لیست تهیه کنم از حساسیت‌های متداول آدم‌ها. فکر می‌کنم به عنوان فایده‌ی این بازی، جمع‌بندی خوبی بشه.

 

ظرفیت گرمایی ویژه!

یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٦

در صفحه‌ی 18 یکی از شماره‌های اخیر هم‌شهری می‌خوانیم:

قیمت برخی تنقلات و مواد غذایی غیر ضروری و تفریحی (!) نسبت به سال گذشته، 20 تا 40 درصد افزایش یافته ...

قیمت انواع بستنی از 250 تومان به 400 تومان افزایش یافته ...

افزایش 50 درصدی قیمت بیسکویت ...

قیمت رب گوجه‌فرنگی در یک ماهه‌ی اخیر از 1000 تومان به 1700 تومان رسید ...

گل، 5 برابر قیمت واقعی آن به مشتری عرضه می‌شود ...

افزایش قیمت 30 تا 40 درصدی چای ...

قیمت پودر شوینده دوباره افزایش نمی‌یابد (!) ...

...

به میزان افزایش (!!) حقوق کارمندان، قیمت مسکن، نایاب شدن برنج، پول نفت سر سفره‌ی مردم و ... فکر می‌کنم.

با خودم می‌گویم*: ظرفیت مردم ما انگار از آب هم بالاتر است! هرچه قدر به این سیستم گرما می‌دهیم، دمایش چندان بالا نمی‌رود! اما آب در کنار این ظرفیت بالا، به یمن وجود پیوند عجیب بین ذراتش (بخوانید اتحاد)، دمای جوش بالایی هم دارد. نکند این سیستم دمای جوشش آن‌قدرها هم بالا نباشد!

آن‌وقت مهم نیست که سرعت بالا رفتن دما چقدر است، خدا نکند که سیستم به جوش بیاید! بدتر این که همه می‌دانیم که تحت فشار، دمای جوش بالا می‌رود. کاملاً شبیه آب درون یک زود‌پز! یعنی این سیستم هم سوپاپ اطمینان دارد؟!

 

* در یک ماه اخیر مبحث گرما را در مدرسه درس داده‌ام و سمینار "خواص غیر عادی آب در مقیاس نانومتری" را در دانشگاه ارائه کرده‌ام. نتیجه‌اش می‌شود پستی مثل این!

مدرسه‌ای که می‌رفتم (1)

شنبه ۱۳۸٧/۳/٢٥

یادمه مدرسه‌ای که می‌رفتم (راهنمایی و بعدش هم دبیرستان) در هر پایه دو تا کلاس داشت، کلاس الف و کلاس ب. سال سوم دبیرستان و سال بعدش، پیش‌دانشگاهی، این دو تا کلاس بازچینش* شدند و تبدیل شدند به ریاضی و تجربی. من طبیعتاً در کلاس ریاضی بودم. ما بچه‌های کلاس ریاضی چندان درس نمی‌خوندیم (به خصوص در مقایسه با بچه‌های کلاس تجربی!!). یادمه یه زنگ، هم کلاس ما بدون معلم بود و هم کلاس تجربی. اون زنگ بچه‌های کلاس ما داشتند از در و دیوار و میز و نیمکت و پنجره و تخته‌سیاه و ... بالا رفتند و پایین می‌اومدندکه یه هو یکی از بچه‌ها پرید توی کلاس و گفت بچه‌های تجربی همه‌شون نشسته‌اند سر جاهاشون و دارند درس می‌خونند! ما که باورمون نمی‌شد یکی‌یکی می‌رفتیم دم در کلاس‌شون و توی کلاس رو سرک می‌کشیدیم. هیچ وقت اون صحنه‌ی شگفت‌انگیز یادم نمی‌ره. حدود 15 نفر دانش‌آموز در سکوت محض نشسته بودند و داشتند درس می‌خوندند. اون‌قدر تمرکز داشتند که حتی سرشون رو بلند نمی‌کردند ببینند کی داره نگاه‌شون می‌کنه!! همین شد که نصف کلاس‌شون پزشکی (و بالاتر!!) قبول شدند.

آخی! یادش به خیر! تنها کسی که توی کلاس ما درس می‌خوند حمیده بود. یادمه یه کتاب خفن به زبان انگلیسی داشت که از توش مسأله حل می‌کرد. هر مسأله‌ای رو هم که حل می‌کرد کنارش یه تیک برعکس می‌زد، آخه حمیده چپ‌دست بود (هست!). یکی از تفریحات ما در کلاس ریاضیات گسسته این بود که از معلم بخوایم حمیده رو ببره پای تخته و بهش مسأله بگه که حل کنه. یه بار هم سر کلاس حسابان موشک کاغذی درست کردیم که البته گندش دراومد! خوب دیگه، این باشه واسه شاید وقتی دیگر!

* این کلمه رو خودم همین الان اختراع کردم!

زنان بوزونی، مردان فرمیونی

جمعه ۱۳۸٧/۳/٢٤

تا حالا دقت کرده‌اید که وقتی دو تا خانم می‌خوان سوار تاکسی بشن، هر دو صندلی عقب می‌شینند ولی اگر دو تا آقا بخوان سوار تاکسی بشن، یکی می‌شینه عقب و یکی می‌ره جلو می‌شینه؟! یا مثلاً وقتی یک خانم وارد سالن کنفرانس می‌شه اطراف رو نگاه می‌کنه و بعدش می‌ره و کنار یه خانم دیگه می‌شینه. اما وقتی که یک آقا وارد می‌شه اطراف رو نگاه می‌کنه و می‌ره در دورترین نقطه‌ی ممکن از آقایون می‌شینه؟! البته این خاصیت یک استثنای معروف داره!

 

شریف، شهید بهشتی، زنجان؟ مسأله این است!

پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/٢۳

من امسال در آزمون ورود به دکترای فیزیک سه تا از دانشگاه‌های کشور شرکت کردم: دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی و مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان. فکر می‌کنم الان به اندازه‌ی کافی صلاحیت داشته باشم که آزمون ورودی این سه دانشگاه رو از نظر نحوه‌ی ثبت‌نام، نحوه‌ی برگزاری و محتوای آزمون نقد کنم!

بخش اول: ثبت‌نام

در دانشگاه شریف داوطلبان باید ابتدا در یک آزمون ریاضی عمومی شرکت می‌کردند. این آزمون شامل ریاضی عمومی 1 و 2، معادلات دیفرانسیل و ریاضی‌فیزیک (برای متقاضیان دکترای فیزیک) بود. تعداد شرکت‌کننده‌های این آزمون در رشته‌ی فیزیک حدود 140 نفر بود که حدود 130 نفر پذیرفته شدند!! هزینه‌ی شرکت در این آزمون 15000 تومن بود. بعد از اعلام نتایج این مرحله، ثبت‌نام برای آزمون تشریحی آغاز شد. مدارک مورد نیاز برای ثبت‌نام باید همگی اسکن و آپ‌لود می‌شدند. این مدارک شامل انواع گواهی‌های فراغت از تحصیل، انواع کارنامه (کارنامه‌ی زبان و کارنامه‌های تحصیلی)، فیش ثبت‌نام به مبلغ 15000 تومن و هر گونه سوابق تحصیلی (مقاله، کنفرانس، پوستر، طرح برتر پژوهشی و ...) بود. علاوه بر این کار، یک نسخه‌ی کپی از هر کدام از این مدارک باید در پاکت گذاشته می‌شد و به دانشگاه شریف ارسال (یا تحویل داده) می‌شد!!! آیین‌نامه‌ی ثبت‌نام حدود چهار صفحه پر از تبصره‌های طولانی و پیچیده بود به طوری که ثبت‌نام کردن برای داوطلبان کاری بسیار طاقت‌فرسا و دشوار بود. (بعدها یکی از مسؤولین مربوطه به صورت کاملاً غیررسمی اعلام کرد که این پیچیدگی در ثبت‌نام، از ترفندهای دانشگاه بوده تا کسی که حقیقتاً متقاضی ادامه تحصیل در دکترا نیست در وسط این کار، ثبت‌نام را رها کند و بیخودی وقت دانشگاه را نگیرد!!) کارت ورود به جلسه یک روز قبل از آزمون با ارائه‌ی کارت شناسایی و اصل فیش بانکی(!!) به داوطلبان تحویل داده می‌شد.

برای ثبت‌نام در آزمون ورودی دانشگاه شهید بهشتی، باید تعدادی مدارک توسط داوطلب به این دانشگاه ارسال می‌شد که البته نسبت به شریف مدارک کم‌تری مورد نیاز بود. به عنوان مثال، نیازی به ارائه‌ی مدرک زبان نبود. تا یک هفته بعد از پایان مهلت ارسال، داوطلب در صورتی که مدارک را با پست ارسال نکرده بود، می‌توانست به صورت حضوری به دانشگاه شهید بهشتی مراجعه کند و مدارک خود را تحویل بدهد. هزینه‌ی ثبت‌نام 30000 تومن بود. کارت ورود به جلسه یک روز قبل از آزمون با ارائه‌ی کارت شناسایی تحویل داده می‌شد.

ثبت‌نام آزمون دکترای مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان، کاملاً اینترنتی بود گرچه نیاز به آپ‌لود کردن هیچ چیزی (به جز یک عدد عکس 3در4) نبود! برای ثبت‌نام کافی بود که یک عدد فرم اینترنتی توسط داوطلب تکمیل شود (که حدود 10 دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشید!). همچنین باید مبلغ 15000 تومن واریز شده و شماره‌ی فیش در قسمت مربوطه نوشته می‌شد. یک عکس از کارت ورود به جلسه با نام کاربری و کلمه‌ی عبور، قابل دریافت بود و داوطلب باید کارت را پرینت می‌کرد و روز آزمون همراه با خود می‌برد.

بخش دوم: نحوه‌ی برگزاری

آزمون دانشگاه شریف در روز جمعه 11 اسفند 86 برگزار شد. این آزمون در چهار بخش تشریحی و یک بخش تستی، از 9 صبح تا 12 ظهر (الکترودینامیک و مکانیک کوانتومی) و از 2 ظهر تا 5 عصر (فیزیک آماری، مکانیک تحلیلی و سؤالات چهارگزینه‌ای) برگزار شد. در این روز، تمام بوفه‌های داخل دانشگاه تعطیل بود و هیچ مکانی برای تهیه‌ی ناهار توسط داوطلب در نظر گرفته نشده بود. به این ترتیب، داوطلبان ناچار بودند که برای تهیه‌ی ناهار به بیرون از دانشگاه بروند. در برگشت، نگهبانی دانشگاه از ورود داوطلبین به دانشگاه جلوگیری کرد و آن‌ها را تا ساعت یک و نیم ظهر در خیابان آزادی، مقابل در اصلی دانشگاه به انتظار نشاند تا دستور ورود از بالا صادر شود!! کنار در اصلی دانشگاه روی دیوار یک عدد کاغذ نصب شده بود که روی آن نوشته بودند "توجه! توجه! همراه داشتن موبایل جرم است"!! سر جلسه هم مسؤولین برگزاری چند بار تأکید کردند که همراه داشتن موبایل (اگرچه حتی خاموش باشد!!) ممنوع است. این در حالی بود که کوچک‌ترین تسهیلاتی برای دریافت و نگهداری گوشی‌های موبایل داوطلبین در نظر گرفته نشده بود و همگی ناچاراً فقط سعی می‌کردند گوشی‌های خود را از چشم مسؤولین قایم کنند! پذیرایی شامل یک عدد کیک سی‌گل بسیار کوچک و یک آب‌میوه‌ی گرم با نام "مریخی" بود که بسیار بی‌مزه و بی‌کیفیت بود! این پذیرایی در دو نوبت صبح و بعد از ظهر انجام شد. در طول برگزاری آزمون حتی آب ِ خنک به داوطلبین داده نشد!

آزمون دانشگاه شهید بهشتی روز پنج‌شنبه 22 فروردین 87 برگزار شد. این آزمون در دو نوبت به صورت تشریحی، از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر (مکانیک کوانتومی و فیزیک آماری) و از ساعت 2 تا 4 (الکترودینامیک) برگزار شد. داوطلبین در صورت تمایل می‌توانستند همراه با گرفتن کارت ورود به جلسه، ژتون ناهار خریداری کنند و روز آزمون از غذاخوری دانشگاه ناهار تهیه کنند. همراه داشتن موبایل (حتی به صورت خاموش!) ممنوع بود و داوطلبین می‌بایست گوشی خود را به نگهبانی تحویل می‌دادند و رسید دریافت می‌کردند. پذیرایی شامل یک کیک مغزدار لیمویی متوسط و یک آب‌میوه‌ی نسبتاً مرغوب در هر نوبت (صبح و بعد از ظهر) بود. در طول برگزاری چندین بار آب خنک (در پارچ‌های قرمز پلاستیکی و لیوان یک بار مصرف) در اختیار داوطلبین قرار گرفت.

آزمون مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان روز جمعه 30 فروردین 87 برگزار شد. مدت این آزمون سه ساعت (از 9 صبح تا 12 ظهر) و شامل 60 سؤال تستی (مکانیک کوانتومی، مکانیک تحلیلی، فیزیک آماری و الکترودینامیک) بود. روی صندلی هر داوطلب یک مداد، یک پاک‌کن و یک مدادتراش قرار داشت! پیش از شروع آزمون از داوطلبین بسیار محترمانه تقاضا شد که گوشی موبایل خود را خاموش کنند! پذیرایی سر جلسه یک کیک مغزدار شکلاتی بزرگ و یک آب‌میوه‌ی تکدانه بود. بعد از آزمون، در غذاخوری مرکز به داوطلبین (و همراهان‌شان!) ناهار داده شد که شامل سوپ، چلوکباب و میوه بود!

بخش سوم: محتوای آزمون

آزمون دانشگاه شریف شامل چهار بخش تشریحی بود (الکترودینامیک، مکانیک کوانتومی، فیزیک آماری، مکانیک تحلیلی). هر بخش سه سؤال در سه دفترچه‌ی جدا داشت که باید حداکثر به دو سؤال آن پاسخ داده می‌شد. (تصور کنید که چقدر کاغذ بیهوده هدر داده شد!) سؤالات از نظر سطح دشواری به گونه‌ای بود که در مورد بعضی از سؤالات حتی مشخص نبود که از کدام بخش درس انتخاب شده‌اند و در مورد بعضی دیگر، مثال حل شده‌ی متن کتاب به عنوان سؤال داده شده بود. هیچ حد میانه‌ای وجود نداشت، یا خیلی ساده یا خیلی دشوار! قطعاً چنین سؤالاتی نمی‌توانست به درستی متمایز کننده‌ی داوطلبین از نظر توانایی‌های علمی باشد. در آخر، پانزده سؤال چهارگزینه‌ای به داوطلبین داده شد که هر سؤال در یک زمینه‌ی کاملاً متفاوت از فیزیک بود. سؤالاتی مانند این‌که "جایزه‌ی نوبل 2007 در فیزیک به چه موضوعی داده شد؟" شاید در مصاحبه‌ی حضوری معنی داشت اما در آزمونی که قرار بود فقط توانایی علمی دوطلبین مورد سنجش قرار بگیرد، چندان مناسب به نظر نمی‌رسید!

آزمون دانشگاه شهید بهشتی شامل سه تا امتحان (مدل امتحان‌های پایان‌ترم) با موضوع مکانیک کوانتومی، فیزیک آماری و الکترودینامیک بود. در هر امتحان، حدود چهار سؤال در چهار سطح مختلف مطرح شده بود و امتیاز هر سؤال در کنار آن نوشته شده بود. داوطلب برای برگزیده شده در این آزمون می‌بایست در هر امتحان حد نصاب نمره‌ی مربوط به آن درس را کسب می‌کرد. یعنی اگر کسی امتحان مکانیک کوانتوم و الکترودینامیک را تمام و کمال می‌نوشت ولی امتحان فیزیک آماری را سفید می‌گذاشت، حد نصاب نمره‌ی فیزیک آماری را کسب نمی‌کرد و در نتیجه پذیرفته نمی‌شد.

آزمون مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان شامل 60 سؤال چهارگزینه‌ای در حد دانش کارشناسی فیزیک و به صورت کاملاً مفهومی بود. سؤالات در نگاه اول بسیار ساده و بدیهی به نظر می‌رسیدند اما با عمیق شدن در سؤال، کم‌کم نکاتی جالب و غیربدیهی در مسأله کشف می‌شد و تنها زمانی داوطلب موفق به پاسخ‌گویی می‌شد که به تمام ابعاد مسأله فکر می‌کرد و به آن اشراف کامل پیدا می‌کرد. به این ترتیب، در تمام مدت آزمون، داوطلبین در حال دست و پنجه نرم کردن با سؤالات چالش‌برانگیز فیزیک و لذت بردن از حل مسأله بودند. من که شخصاً، حتی تا چند ساعت بعد از آزمون هنوز داشتم به بعضی از سؤال‌ها فکر می‌کردم!

در حاشیه، بد نیست این نکته را هم بگویم که بعد از آزمون شریف، به مدت یک روز افسرده شده بودم و کاملاً احساس خنگی و بدبختی می‌کردم! بعد از آزمون شهید بهشتی، به مدت یک شبانه روز مبتلا به خشکی گردن و سردرد شدم که در ادامه وصل شد به تب و تهوع و نهایتاً یک بیماری چند روزه! بعد از آزمون مرکز علوم پایه‌ی زنجان، به مدت یک روز شاد و سرحال بودم به طوری که حتی جاگذاشتن تلفن همراهم در برگشت به تهران، باعث کم شدن خوشحالی من نشد!

گذشته از تمام این قصه‌ها، چندتا چیز دیگه هم هست که باید در نظر گرفت:

1- در دانشگاه شریف تقریباً هیچ استادی نیست که موضوع کار پژوهشی‌اش مورد علاقه‌ی من باشد. در دانشگاه شهید بهشتی یکی دو نفر هستند که "سیستم‌های پیچیده" کار می‌کنند. در مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان، تنوع خوبی برای انتخاب استاد و موضوع‌های جالب وجود دارد.

2- دانشگاه شریف در خیابان آزادی واقع شده و همیشه بوی گند دود و اگزوز می‌دهد. دانشگاه شهید بهشتی در شمال تهران قرار دارد و محیطی آرام و هوای نسبتاً خوبی دارد. مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان، در کوه‌های گاوه‌زنگ شهر زنجان واقع شده است، با بهترین آب و هوا و زیباترین چشم‌انداز، یک محیط بسیار دل‌انگیز دارای ده‌ها گونه گیاه کاکتوس، بدون امور دست‌وپاگیر اداری، بدون نگهبان دم ِ در و بدون هر گونه استرس اضافی در زندگی!

حالا مسأله این است: شما اگر جای من بودید کدام دانشگاه را برای ادامه تحصیل انتخاب می‌کردید؟ شریف، شهید بهشتی یا زنجان؟

راهنمایی: نتیجه‌ی آزمون شهید بهشتی چند روز پیش اعلام شد و مفتخرم که اعلام کنم پذیرفته نشده‌ام!!

پی‌نوشت: خیلی دوست دارم جلسه‌ی مصاحبه‌ی دانشگاه شریف را با جلسه‌ی مصاحبه‌ی مرکز علوم پایه‌ی زنجان مقایسه کنم ولی احتمالاً آن‌قدر دچار سانسور می‌شود که در نهایت حذف خواهد شد! چون به هر حال، همگی می‌دانیم که انتقاد کردن از استادها یعنی بازی کردن با دم شیر!

 

خون، مرگ، ...

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٢

این فیلم (که کلاشینکف و نیما لینک آن‌را در وبلاگشان گذاشته بودند) قلب مرا امروز آن‌چنان آشفته کرد که اگر هم‌صحبتی دوستی عزیز پس از دیدن آن نبود تا همین لحظه اشک می‌ریختم. 

ندیدنش را کمی جدی‌تر از نیما توصیه می‌کنم (که من فکر می‌کردم تحملم بیش‌تر از این حرف‌هاست و حالا حتی موقع نوشتن در مورد آن این چنین دستانم می‌لرزد)

بهمن نوشته : بوی گوشت و باروت سوخته، عطش،داغی، خون، سرباز، مین، مرز، مرگ...وطن!

شما جای چند کلمه‌ آخر بگذارید: خون، غیر نظامی، مذهب، مرگ ... دین!

                                 بگذارید: خون، کودک، فلسطین، مرگ ... سرزمین موعود!

                                 بگذارید: خون، سرخ‌پوست، نژاد، مرگ ... قاره‌ی جدید!

                                 بگذارید: خون، توتسی، رواندا، مرگ ... امید غرب به از بین رفتن نژاد پست آفریقایی!

                                 بگذارید: خون، عراقی, نفت، مرگ ... دموکراسی آمریکایی!

باور کنید که اگر مرزی نباشد و وطنی، دینی نباشد و مذهبی، حتی اگر هیچ چیزی نباشد، جماعتی درنده‌ی انسان‌نما بهانه‌ها دارند برای ریختن خون دیگران. اشکال کار جای دیگریست.

 

"و فرشته‌ها گفتند: آیا در زمین کسانی را قرار می‌دهی که در آن فساد کنند و خون بریزند؟

و خدا فرمود: می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید! "

 

مشکلات گوگلی!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٢

جدیداً این گوگل‌ریدر و جی‌میل دیگه خیلی دارند من رو اذیت می‌کنند! هر روز حداقل یک بار پیش میاد که نتونم بازشون کنم و مجبور بشم تمام حافظه‌ی (هیستوری!) اینترنتم رو پاک کنم و در نتیجه تمام آدرس‌ها و کلمه‌های عبور رو از دست بدم. کسی می‌دونه مشکل چیه و راه بهتری برای رفع این مشکل سراغ داره؟

یه سؤال از دوستانی که لینوکس استفاده می‌کنند: شما هم این مشکل رو دارید، یا ایراد از ویندوز دستگاه منه؟

 

 

قبله‌ای از گل سرخ

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/٢۱

... من نمازم را وقتی می‌خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو،

    من نمازم را پی تکبیره‌الاحرام علف می‌خوانم، پی قد قامت موج ...

 

gole sorkh

 

حس بی‌نظیریه نماز خوندن، زیر سقف آسمون، بین درختا، کنار آب، وقتی باد لابه‌لای چادر نماز آدم می‌پیچه.

انگار حرف زدن با تو، جایی دور از این خط‌خطی‌های بی‌ترکیب آدم‌ها بر پرده‌ی نقاشی زیبای طبیعت، به گفتگوی رودررو شبیه‌تره. انگار حضورت در آفریده‌های بی‌واسطه‌ات پر‌رنگ‌تره.

 

پی‌نوشت: گزارش تصویری مراسم تشییع جنازه‌ی نادر ابراهیمی را می‌توانید در این‌جا ببینید.

قطار می‌رود ...

دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٠

"قیصر امین‌پور از بچه‌های نسلی بود که یاد گرفته بودند وسط میدان مین، بی‌ کینه و آزار دیگران، دردشان را در کوله‌بار خاطرات دشوار یک نسل بگذارند و همیشه لبخندی را هدیه کنند به بچه‌هایی که از نسل ما، جز نومیدی و تلخی چیزی به میراث نبرده بودند." (سید ابراهیم نبوی)

چند تا عکس از آرامگاه قیصر امین‌پور واقع در ورودی شهر گتوند، 30 کیلومتری دزفول، گرفته‌ام که می‌ذارم این‌جا. همون‌طور که می‌بینید آرامگاهش اصلاً ظاهر مناسبی نداره و مثل همیشه مشکلاتی از این قبیل که وزارت ارشاد به خانواده‌اش قول داده که مقبره بسازه اما نمی‌سازه! خانواده‌اش هم ظاهراً اجازه ندارند این کار رو خودشون انجام بدن و از این چیزها!!

عکس 1:

عکس 2:

عکس 3:

عکس 4:

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام!

                        سفر ایستگاه – قیصر امین‌پور

 

روزهای رویایی

شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۸

در راستای ترک اعتیاد، چند روزی را در بازپروری گذراندم! دنیایی به دور از اینترنت، بدون حجم انبوه وبلاگ‌های به‌روزشده و به‌اشتراک‌گذاشته شده (Shared)، به دور از نامه‌های الکترونیکی. به دور از دود، ترافیک، کار، عجله.

دنیایی با صدای آواز پرنده‌هایی که در دوقدمی‌ات نشسته‌اند، با نسیم خنک و آفتاب گرم، با صدای جیرجیرک‌ها و صدای بادی که در شاخه‌ها می‌پیچد. زیر آسمان آبی روز و سقف پرستاره‌ی شب. کنار درخت‌ها و درخت‌چه‌های سرسبز، کنار حوض آبی پر آب و مهم‌تر از همه، کنار مامان و بابا.

یکی از لذت‌های بزرگ زندگی من، بالارفتن از درخت و چیدن میوه‌ی سرشاخه‌های دور از دسترس آن است. کاری که مدت‌ها بود انجام نداده‌ بودم. مثل همیشه حس فوق‌العاده‌ای بود. نمی‌دانم چرا وقتی که از آن بالا (حتی اگر چهار، پنج متر بیش‌تر بالا نرفته باشی!) به دنیای زیر پایت نگاه می‌کنی حست خیلی فرق می‌کند با وقتی که از طبقه‌ی دوم یا سوم یک ساختمان به پایین نگاه می‌کنی! انگار که پرنده شدی و تا جایی که می‌شده اوج گرفته‌ای. فرآیند بالا رفتن و پایین آمدنش آنقدر کار چالش بر‌انگیزی است که در آخر کار، خستگی دلپذیرش با شیرینی طعم میوه‌هایی که خودت چیده‌ای یک ترکیب بی‌نظیر است. امتحانش را توصیه می‌کنم. (درخت سیب برای افراد مبتدی توصیه می‌شود! هندسه‌اش پلکانی‌تر از درختی مثل گیلاس است. لطفاً حواستان به شتاب گرانش زمین، گشتاوری که وزنتان بر شاخه‌ها وارد می‌کند و ضریب مقاوت درخت مربوطه باشد. مسئولیت دست‌ها، پاها و شاخه‌های شکسته به عهده‌ی شخص هنرجو می‌باشد!)

 

پی‌نوشت: این روزهای دور از وبلاگ، روزهای خاصی هم بود که باید به آن‌ها اشاره کنم.

اول سالروز شهادت حضرت فاطمه، انسان کاملی که حسرت شناختنش برای تمام آدم‌های بعد از او حسرتی جاودانه است. با مردمی زیست که جز ظاهر رفتار و پوشش و زندگیش را ندیدند و از آن‌چه دیده بودند برای آیندگان چیزی جز حس ترحم نسبت به زندگی سخت او به یادگار نگذاشتند.

و بعد مرگ نویسنده‌ی عزیزی که نوشته‌های زیبایش، سبک نگارشش و نگاه ویژه‌اش به زندگی و عشق، او را از دیگران متمایز می‌ساخت. یادش گرامی.*

 

*برای چندمین بار در این وبلاگ، خواندن کتاب "آتش بدون دود" را توصیه می‌کنم. این گزارش ایسنا هم، گزارش بدی نیست.  

هوای وطن

شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۸

نمی‌دونم چرا گرمای 50 درجه‌ی خوزستان خیلی راحت‌تر از گرمای تهران برای من قابل تحمله.

البته خودم حدس می‌زنم به خاطر نوع کولری باشه که استفاده می‌کنیم!!!

میله‌ی خطا!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥

این عکس از بوفه‌ی دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه منچستره. اسم بوفه‌شون Error Bar بود! خداییش ایده‌ی اسمش خیلی جالبه، مگه نه؟

بهانه‌ای کوچک برای شاد شدن!

دوشنبه ۱۳۸٧/۳/۱۳

داشتم کنار خیابون راه می‌رفتم که یه آقای میانسال از پشت سر صدام کرد.

آقاهه: خانوم! خانوم!

من: بله.

آقاهه: وقتی توی خیابون موبایل دستت می‌گیری حواست باشه که تا صدای موتوری شنیدی، گوشیت رو بگیری سمت پیاده‌رو و مواظب باشی. آخه این روزها چند مورد دزدی موبایل این دور و بر داشتیم.

شاد شدم از این بابت که هنوز نسل آدم‌هایی که بدون هیچ‌گونه چشمداشت یا سود شخصی، نگران دیگرانند، منقرض نشده. آدم‌هایی که انرژی مصرف می‌کنند (هر چند کم!) تا به دیگران آگاهی بدن، تجربه‌ای رو منتقل کنند، پیشنهادی بدن تا سهمی در کم کردن مشکلات داشته باشند (هر چند کم!). آدم‌هایی که نمی‌گن "به من چه! مشکل ِ خودشه!".

به قول شاعر، توی این دنیای ویران شده، "تا شقایق هست زندگی باید کرد".

کاغذخوردکن IPhO2007

یکشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٢

این تصویری که می‌بینید دستگاه کاغذخوردکن المپیاد جهانی فیزیک 2007، واقع در اتاق 311 هتل آسمان اصفهانه! این کاغذهای خورد شده هم پیش‌نویس‌های سؤال‌های المپیادند قبل از برگزاری مسابقه.

پی‌نوشت برای آرمان (و بقیه‌ی آکادمیک کلابراتورها!): می‌دونم اشک توی چشماتون حلقه زده!

عکس‌های تاریخی

شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۱

این عکس‌ها در مجموعه‌ی حمام فین کاشان قرار دارند. اون نوری که روی سینه‌ی ناصراادین شاه مشاهده می‌کنید جزء عکس نیست! به علت نداشتن سه پایه ناچار بودم با فلاش عکس بگیرم. توضیحی برای عکس‌ها ننوشتم چون زیرنویس‌شون کاملاً گویاست!

پی‌نوشت: عکس ملک‌ زاده خانم و مهد علیا رو به افتخار پینوکیو گذاشتم!

سعدی در زنجان!

جمعه ۱۳۸٧/۳/۱٠

آخرای فروردین امسال با بچه‌ها رفته بودیم زنجان برای شرکت در آزمون ورودی دکترای مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان. از راه‌آهن که اومدیم بیرون خواستیم بریم یه کمی توی شهر بگردیم و بعدش بریم خوابگاه ِ دانش‌جوهای مرکز. از یه نفر پرسیدیم که کجا بریم، شروع کرد به جواب دادن که از این طرف برید خیابون سعدی ِ جنوبی، بعدش سعدی ِ وسط، بعدش سعدی ِ شمالی و شرقی و غربی و ...

فرنوش به آقاهه گفت: "شهر شما فقط همین یه خیابون ِ سعدی رو داره؟!"

آقاهه هم جواب داد: "نه، یه دونه نیست! سعدی ِ جنوبی، سعدی ِ وسطی، سعدی ِ شمالی، سعدی ِ ... ."

جنگ برای سازندگی!

پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/٩

چند روز پیش تلویزیون برنامه‌ای رو از سری "روایت فتح" پخش کرد که یکی دو سال بعد از تمام شدن جنگ تهیه شده بود. داستان شهادت ِ شهید "پرویز عرب" از زبان دوستش بود که خیلی دردناک هم تعریف می‌کرد. (سیما جان! شما لطفاً بقیه‌ش رو نخونید. شاید کوچولوها ناراحت بشن!) اولش یه کم از کارها و رفاقت‌شون و این چیزا تعریف کرد و بعد هم نحوه‌ی شهید شدنش رو. می‌گفت یه بمب آرپی‌جی (که برای منفجر کردن تانک استفاده می‌شه!) به سر ِ شهید پرویز عرب برخورد می‌کنه و مغز و گوشت و خونش می‌پاشه به اطراف و از جمله روی لباس این دوستش که داشت ماجرا رو روایت می‌کرد.

داشتم فکر می‌کردم مگه یه انسان چقدر توان داره که دیدن چنین صحنه‌ای رو تاب بیاره! دست یه دوست ِ عزیز توی دستته و بعد از کسری از ثانیه، مغزش پاشیده شده روی شونه‌ات. این جسم ِ متلاشی شده، دوست ِ عزیز تو بود، فرزند ِ عزیزتر از جان ِ یک مادر، شوهر ِ یک زن ِ عاشق، پدر ِ یک کودک به دنیا نیامده، ... .

لحظه به لحظه‌ی جنگ، جدای از این‌که پر بود از ویرانی و نابودی، پر از حادثه‌هایی بود مثل این، که شاید هر کدوم به تنهایی کافی بود برای این‌که از جنگ متنفر باشیم. حالا ما مونده‌ایم و رسالت سنگینی که شهدا روی دوش‌مون گذاشته‌اند. اغلب احساس شرم می‌کنم که این همه "آدم" جنگیدند، حتی جون دادند، تا خاک ایران حفظ بشه، اما من در زندگی فقط به دنبال رفاه و سود شخصی ِ خودم هستم.

درسته که جنگ با عراق سال‌هاست تموم شده، ولی ما* هنوز باید بجنگیم. از صبح تا شب باید بجنگیم. زخم‌ها و دردها رو باید تحمل کنیم. توان انسان برای تاب آوردن ِ سختی‌ها خیلی زیاده. باید از تمام این توان‌مون استفاده کنیم تا بتونیم رسالت سنگین‌مون رو به خوبی انجام بدیم.

* منظورم از "ما" در این جمله، این‌دونفر بوده. شما اگه دوست ندارید بجنگید هیچ حرفی نیست! می‌تونید با خیال راحت کار ِ خودتون رو بکنید. آخه "اخلاق رو نمی‌شه تعمیم داد" و این البته از سختی‌های زندگی این‌دونفره!

توصیه‌های یک شاگرد فوضول!

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۸

یه شاگرد فوضول دارم که در بخش نظرات اعترافات یک دانش‌آموز به یه نکته‌هایی اشاره کرده و گویا بی‌صبرانه منتظر جواب منه!! شاگرد فوضولم! عزیز دلم! این هم یه جواب مفصل!

اول برای بقیه‌ی دوستان که بخش نظرات رو نخونده‌اند، نظر این شاگردم رو عیناً کپی و چسب می‌کنم:

"به نظرم راهتون رو خیلی بد انتخاب کردید!

با منفی گذاشتن و گریه در آوردن کسی اخلاق یاد نمی گیره !

آدم از کسی اخلاق یاد می گیره که دوستش داشته باشه ... اگه واقعا یه همچین هدفی دارین باید اول ارتباطتون رو با دانش آموز ها قوی کنید !

اگه اینجوری نکنین حرفهاتون فقط نصیحت های مادربزرگانه است ! کسی دوست نداره نصیحت بشنوه !! (واقعا فکر می کنید عملیش می کنه ؟!!)

امیدوارم حرف هام تاثیر داشته باشن"

در پاسخ به این چند جمله باید بگم که چند تا نکته وجود داره:

1- اولین نکته‌ای که در حرف‌های شاگردم توجهم رو جلب کرد این بود که تمام فعل‌ها در این نظر، به صورت جمع استفاده شده. این یعنی این‌که نویسنده، یک دانش‌آموز ِ اهل گفتمانه که داره یاد می‌گیره نقدش رو با احترام و ادب بیان کنه. ضمناً به تأثیرگذاری انتقادش امیدواره و این خیلی خوبه! من هم سعی می‌کنم پاسخ محترمانه و درخوری براش بنویسم و از بابت احترامی که برای من قائله، ازش تشکر می‌کنم.

2- این واقعیت، خیلی غم‌انگیزه که "آدم از کسی اخلاق یاد می‌گیره که دوستش داره". متأسفانه وقتی آدم‌ها کسی رو دوست دارند، چشم‌بسته رفتارش رو می‌پذیرند و دیگه به غلط و درستش چندان فکر نمی‌کنند. من اسم این رو نمی‌ذارم اخلاق یاد گرفتن! این فقط یک تقلید کورکورانه است. من اصلاً قصد ندارم چنان باشم که دیگران (به خصوص شاگردهام) اون‌قدر من رو دوست داشته باشند که حرف‌های من رو دربست بپذیرند! ما باید این واقعیت رو باور کنیم که آدم‌ها (از جمله خود ِ من!) خاکستری هستند. باید یاد بگیریم که از تمام رفتارهای این آدم‌های خاکستری، اخلاق یاد بگیریم. یعنی سعی کنیم خوبی‌هاشون رو انجام بدیم و بدی‌هاشون رو انجام ندیم. (شاگرد فوضولم! توی ادبیات درس‌تون رسیده به اون حکایت سعدی که می‌گه: "لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی‌ادبان."؟)

3- از این بابت مطمئنم که "گریه درآوردن" ابزار من برای یاد دادن اخلاق نیست. ابزار من برای این کار "گفتمان" است نه کتک و امثال اون که ممکنه باعث گریه بشن. شاهدم هم اینه که در طول این دو سال، شاید فقط دو سه بار پیش اومده باشه که دانش‌آموز ِ خلاف‌کاری، به خاطر تنبیه‌های من گریه کنه. البته اگر کسی اون‌قدر ضعیفه که حتی نمی‌تونه یک یا چند جمله حرف ِ غیرتوهین‌آمیز رو تحمل کنه و می‌زنه زیر گریه، مشکل عمیق‌تری داره که اول باید اون مشکلش حل بشه و بعدش اخلاق یاد بگیره!!

4- با این جمله که "کسی دوست نداره نصیحت بشنوه" موافق نیستم. من شخصاً خیلی دوست دارم توصیه‌ها و تجربه‌های دیگران رو بشنوم. اما آن‌چه که آدم دوست نداره بشنوه (که احتمالاً منظور شاگردم همین بوده) جمله‌های آمرانه است که شنونده رو ملزم می‌کنه کارهایی انجام بده که مطابق میلش نیست و برای انجام اون کارها به اندازه‌ی کافی توجیه نشده. من سعی می‌کنم اگر قراره قانونی در کلاسم تصویب و اجرا بشه بچه‌ها رو به اندازه‌ی کافی برای لزوم وجود اون قانون توجیه کنم و به این ترتیب برای قوانینم ضامن اجرایی درونی ایجاد بکنم. به همین خاطر فکر می‌کنم که تأثیر نصیحت‌های من روی بچه‌ها خیلی بیش‌تر از "جمله‌های آمرانه" یا به قول شاگرد فوضولم "نصیحت‌های مادربزرگی" باشه. البته باید بگم که در مورد بعضی از بچه‌ها مطمئنم که خیلی از توصیه‌های من رو عملی می‌کنند.

5- و اما یک توصیه به این شاگرد فوضولم! چرا اسم خودت رو "فوضول" گذاشتی؟ این صفت بار معنایی منفی داره در حالی که کاری که تو کردی (نقد کردن) در واقع یه کار مثبت و ارزشمنده. من اگر جای تو بودم شاید اسم خودم رو می‌ذاشتم دانش‌آموز منتقد. "منتقد" یعنی "من دقیق هستم، ایرادها و مشکلات رو می‌بینم، فکر می‌کنم، برای این مشکلات راه حل پیدا می‌کنم، حوصله و انرژی مصرف می‌کنم تا راه‌حلم رو به دیگران ارائه کنم". راستش من آدم‌های منتقد رو خیلی دوست دارم ولی آدم‌های فوضول رو اصلاً!

6- اولین بار بود در زندگیم که به یک مادربزرگ تشبیه شدم!!! فکر کنم دیگه کم‌کم از این به بعد زیاد این اتفاق بیفته! به هر حال، بالا رفتن سن یک واقعیته که نمی‌شه منکرش شد!

خیلی خیلی خیلی ...

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۸

آدم‌ها با هم فرق دارند.

در واقع، آدم‌ها با هم خیلی فرق دارند.

در واقع‌تر، آدم‌های با هم خیلی خیلی خیلی ... فرق دارند!!

پی‌نوشت برای فرنوشم: دلیل این‌که "نمی‌توان اخلاق را تعمیم داد" همینه که گفتم. بی‌صبرانه منتظرم نتیجه‌ی حرف‌هامون رو در مورد این یادداشتت و نظراتش، بنویسی و منتشر کنی.

زبان فارسی، زبان ما

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/٧

روزنامه‌ی امروز دانشگاه مطلبی داشت با عنوان "زبان فارسی، زبان علم" که خواندنش را، از این نظر که از زبان یک متخصص بیان شده (و البته هم‌شهری هم هست!)، توصیه می‌کنم. به خصوص این که از نگرش آن به مسأله‌ی واژه‌گزینی خوشم آمد.

امروز در تاکسی نشسته بودم و داشتم این مطلب را می‌خواندم. با خودم فکر کردم منظور از تغییر الگوی زبانی چیست؟ یعنی چه که مردم ما انگلیسی فکر می‌کنند و فارسی حرف می‌زنند؟ بقیه‌ی مشکلاتی را که این گزارش بیان کرده می‌فهمیدم اما مثالی در ذهنم از این مشکل نداشتم.

در همین حال و هوا دیدم که به خیابان ویلا نزدیک شده‌ایم. روزنامه را جمع کردم. پول درآوردم و در حال دادن آن به راننده، گفتم: "امکانش هست من پیاده شم، اینجا؟"!!!

وقتی از تاکسی پیاده شدم دیگر مشکلم حل شده بود! تازه این فقط یک مثال واضح و ساده است. خدا می‌داند چه حجمی از جملات ما هستند که خودمان متوجه فارسی نبودن الگوی دستوری آن نمی‌شویم!

 

پی نوشت‌ باربط: ایران خیلی از داشته‌هایش را با بی‌توجهی ما ایرانی‌ها (اعم از عوام و خواص) از دست داده است. آثار باستانیش را، معماری بی‌نظیرش را، فرهنگ‌ها و عادات خوب مردمانش را. شاید آخرین داشته‌ی تمدن ما این زبان است که امیدوارم حالا که تا روزگار ما دوام آورده (گرچه بی‌رمق و خسته!) توانایی حفظش را داشته باشیم.

 

پی‌نوشت نسبتاً بی‌ربط: گزارش مختصری از دیدار پروفسور ریکتر، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک در سال 1976 را از شریف می‌توانید در صفحات 4و 5 این شماره‌ی روزنامه بخوانید.

 

پی‌نوشت کاملاً بی‌ربط: کسی می‌تواند راه حلی عملی برای ترک اعتیاد ارائه کند؟ یک ماه است که هر کاری می‌کنم، اما نمی‌شود که نمی‌شود!! کم‌کم دارد خانمان‌سوز می‌شود!

بازی حساسیت‌های کوچک (3)

دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٦

اولش که خواستم بازی رو شروع کنم یه عالمه فکر کردم تا اون پنج تا مورد به ذهنم رسید. حتی نزدیک بود به جای پنج تا مثلاً سه تا بنویسم. ولی بعدش اون‌قدر ذهنم درگیر شد که چند مورد دیگه هم یادم اومد!! پس ادامه می‌دم:

6- وقتی که با یه نفر حرف بزنم و مخاطبم به من بگه "چه ربطی داره؟" (ر.ک. مورد 4 خودم)

7- وقتی که دارم غذا می‌خورم یا وقتی با یه نفر (!) دارم راه می‌رم و اون هی به من بگه "زود باش، زود باش"! (ر.ک. مورد 5 فرنوش)

8- وقتی که توی مهمونی بهم گیر بدن که پا شو برقص!!!

9- وقتی در حال گریه کردن باشم و همه یکی یکی بیان بالای سرم و ازم بپرسن چی شده.

10- دیگه واقعاً چیزی یادم نمیاد!

از همه‌ی کسایی که در دو یادداشت قبلی دعوت کرده بودیم یه بار دیگه دعوت می‌کنم که بازی کنند!

پی‌نوشت: از وقتی این بازی رو نوشتم هر وقت با فرنوش حرف می‌زنم آخرش یا بهم می‌گه "منظورت چیه؟" یا می‌گه "چه ربطی داره؟". گاهی حتی هر دو جمله رو پشت سر هم تکرار می‌کنه بدون این‌که اصلاً من هنوز حرفی زده باشم! تو رو خدا زندگی گربه‌سگی این‌دونفر رو می‌بینید!!

بازی حساسیت‌های کوچک (2)

یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥

و اما موارد کوچک روزمره‌ای که باعث ناراحتی من می‌شوند:

1-      این‌ که کسی سرش را در فاصله‌ی کم‌تر از 50 سانتی‌متری صورتم بگیرد و حرف بزند و بی‌توجه به عقب رفتن پیوسته‌ی من (که اخیراً یک بار نزدیک بود باعث به پایین پرت شدنم از پله‌ها شود) باز جلوتر بیاید!

2-      این که کسی (نه به اندازه‌ی یک رهگذر توی کوچه یا مسافرِ اتوبوس، غریبه، نه به اندازه‌ی یک دوستِ صمیمی، نزدیک) به من دست بزند!

3-      این که کسی خواهشش را با لحن دستوری (و نه با لحن پرسشی که نشانه‌ی خواهش است!) از من بخواهد. (خیلی فرق می‌کنه یک بگه "می‌شه برای من یه لیوان آب بیاری" تا این که بگه "سر رات یه لیوان آب بیار"!)

4-      این که حتی چیزهایی را که یادم نمی‌رود (خب قبول دارم حواس پرتم و یه چیزایی همیشه یادم می‌ره!) مدام به من تذکر بدهند.

5-      این که عجله داشته باشم و یکی (!) حاضر نباشد به خاطر من سریع‌تر راه برود، سریع‌تر غذا بخورد و یا سریع‌تر از دستشویی بیرون بیاید(و هیچ اهمیتی هم به در زدن های پیوسته‌ی من ندهد)!

 

انگار هنوز یه چیزایی وجود دارن که خیلی زهرا رو ناراحت می‌کنن و نتونسته تو 5 مورد جاشون کنه و از من خواسته به این بازی دعوتش کنم (یکی نیست بگه مگه تو این بازی رو شروع نکردی؟! خب یه جور تنظیم می‌کردی که خودت راضی باشی). من سیما، آرمان، خیاط‌باشی و نیکی رو به این بازی دعوت می‌کنم.

بازی حساسیت‌های کوچک!

یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥

این‌دونفر تصمیم دارند یه بازی وبلاگی تعریف کنند به نام "حساسیت‌های کوچک". قاعده‌ی بازی خیلی ساده است! کافیه پنج مورد از کارهایی رو که دیگران (غالباً به صورت نخواسته) انجام می‌دن ولی خیلی شما رو ناراحت می‌کنه، لیست کنید و در آخر دوستان‌تون رو به بازی دعوت کنید. هدف از این بازی اینه که همدیگه رو بهتر بشناسیم و با انجام دادن کارهایی که انجام ندادنشون خیلی راحته(!) باعث اذیت کردن همدیگه نشیم. بذارید برای شروع، خودم اول این بازی رو انجام بدم.

مواردی که باعث ناراحتی من می‌شن، به شرح زیر است:

1- وقتی یه نفر کله‌اش رو میاره جلو و زل می‌زنه به مانیتور لپ‌تاپم یا رایانه‌ای که من دارم باهاش کار می‌کنم.

2- وقتی یه نفر برای این‌که توجه من رو جلب کنه (در حالی که می‌دونه من دارم بهش گوش می‌کنم)، به من دست بزنه.

3- وقتی کسی با صدای بلند آدامس بجوه!

4- وقتی که با یه نفر حرف بزنم و مخاطبم به من بگه "منظورت چیه؟".

5- وقتی که داخل دستشویی هستم و یه نفر هی بزنه به در دستشویی!!!

من فرنوشم رو به بازی دعوت می‌کنم، همچنین فاخته، مژگان، نجیه و حمیده رو.

 

اعترافات یک دانش‌آموز

جمعه ۱۳۸٧/۳/۳

 در سال تحصیلی‌ای که گذشت من با حدود 150 تا دانش‌آموز در مدرسه کار می‌کردم و یکی از تفریحات من، روان‌شناسی کردن بچه‌ها، فکر کردن به شخصیت‌شون و پیش‌بینی کردن رفتارهاشون در کلاس بود. در این مدت، خیلی سعی می‌کردم در کنار فیزیک، به بچه‌ها اخلاق هم یاد بدم، مثلاً صداقت و اعتماد، احترام به دیگران، داشتن روحیه‌ی انتقادپذیری، "گفتمان و تفکر" به عنوان اصولی که همه‌ی مشکلات به کمک‌شون قابل‌حل می‌شه و ... . خیلی دوست دارم خاطرات معلمی‌ام رو بنویسم. فعلاً این یادداشت رو در مورد مدرسه نوشته‌ام و امیدوارم ادامه‌دار باشه!

"من ........... تعهّد می‌دهم که دیگر هیچوقت تکالیفم را از روی کسی ننویسم و از شما عذرخواهی می‌کنم. و از شما خواهش می‌کنم که فقط این بار برای دفعه‌ی اوّل من را ببخشید. و می‌خواهم که شما راهی را پیشنهاد کنید که اگر سؤالی را یاد نداشتیم چه کار کنیم؟؟ و اعتراف می‌کنم که صفحه‌ی 14 را از روی شقایق نوشتم."

وقتی معلم، متولد ماه دی باشه، شدیداً مخالف تمرین کپ زدن باشه و مجازاتی بس سنگین برای مجرم در نظر بگیره، وبلاگ‌نویس باشه و معتقد باشه که تمام مشکلات دنیا با گفتمان قابل حله، فقط حرفی رو قبول کنه که مکتوب شده باشه یا بشه مکتوبش کرد و در نتیجه گوینده ناچار باشه پای حرفش بایسته، نتیجه‌اش می‌شه این که دانش‌آموز خلاف‌کار بعد از یک ساعت گریه و التماس (که طبیعتاً بی‌فایده است!) با قیافه‌ای جدی و مصمم و با چشم‌های قرمز شده و پف کرده، چنین نامه‌ای رو به معلمش بده و تا آخر زنگ سکوت کنه.

بعد از این‌که زنگ خورد، به مدت بیست دقیقه با این دانش‌آموزم در مورد بدی‌های تمرین کپ زدن صحبت کردم و در آخر بهش گفتم آن‌چه بعد از سال‌ها از شما در ذهن من باقی می‌مونه، نمره‌ی فیزیک ِ شما نیست، ویژگی‌های شخصیتی شماست!

پی‌نوشت: کسی که این نامه رو نوشته بود اسم بسیار جالب (و مرتبط با موضوع) داشت اما من اسمش رو سانسور کردم چون بعضی از شاگردهای این‌دونفر این‌جا رو می‌خونند. خیلی حیف شد!

صندوقچه‌ی خاطرات

چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱

بهار و تابستان که می‌‌رسد انگار طبیعت قصد دارد دل‌گرفتگی آدم‌ها را از سرمای سخت زمستان جبران کند. سرسبزی و هوای دوست‌داشتنی بهار، با باران‌های بی‌هنگام و رقص ابرهایش در آسمان، خودش داستانی دارد اما تابستان وقت ثمر دادن زمین است.

هر سال شروع تابستان یعنی تکرار خاطره‌هایی که چشیدنی‌اند و استشمام‌کردنی. انگار که هر بخش از کودکی‌ات را در طعم و بوی یکی از این ثمره‌های زمین پیچانده‌ای و هر سال می‌توانی چشمانت راببندی و با هر گازی که به آلوچه سبز و چاغاله‌ می‌زنی خاطره‌های خوش کودکی‌ات را جلوی چشمت مجسم کنی. با هر جرعه دوغ، با هر دانه‌ی گیلاس، با هر گردوی تازه‌، با خیار نوبرانه، با طعم بی‌نظیر سمنو، با هندوانه‌های قرمزِ به شرط چاقو، با زردآلو و هلو، با دانه‌دانه‌ی انگور عسکری، ... .

نمی‌دانم این راز خوردنی‌های پر خاطره‌ی ایرانی چیست. راز بوی نان سنکگ تازه، حلیم داغ، آلبالوی قرمز وسط تابستان، راز قرمه‌سبزی و آبگوشت.

نسل ما خیلی از رازهای زندگی ایرانی را گم کرد. زیر کرسی خوابیدن زمستان و آجیل مشکل‌گشا خوردن، دور سفره‌ی 40 نفری فامیلی غذا خوردن، بازی‌های کودکانه‌ی حیاط خانه‌ی مادربزرگ‌ها و خیلی چیزهای دیگر را.

یعنی بچه‌های امروز با این همه‌ی میوه‌های رنگارنگی که به یُمن وجود سردخانه‌ها و اصلاحات ژنتیکی، فصل نمی‌شناسند، راز میوه‌ی نوبرانه و صندوقچه‌ی خاطراتش را می‌فهمند؟

 

پ.ن. ببخشید که در آغاز سومین ماه بهار، از تابستان نوشتم. اما خب برای کسی که در شهر سردسیر بزرگ شده، هوای این‌روزهای تهران با این میوه‌های عجولش، یادآور شروع تابستان است.