این دو نفر


جنبه‌های انسانی اخلاق آکادمیک!

جمعه ۱۳۸٧/٤/٢۸

 چندان جالب به نظر نمی‌آید که یک مرکز تحقیقات علمی در کشور، با کلی دب‌دبه و کب‌کبه، کارگاهی علمی برگزار کند و پیش خودش خیال کند که با این کار چقدر به پیشرفت علم در کشور خدمت می‌کند، اما در کنار این همه خدمت و زحمت، جنبه‌های اخلاقی را در رفتارهایش رعایت نکند!

دو هفته پیش، یک روز ساعت شش عصر دوستم را دیدم که نیمه‌جان روی صندلی اتاقش در دانشگاه شریف افتاده بود، در حالی که پاهایش به شدت درد می‌کرد، گرسنه و تشنه، بعد از این‌که یک سخنرانی به مدت یک ساعت و ربع(!) در این کارگاه انجام داده بود و نتیجه‌ی چند سال کارش را در طبق اخلاص به شرکت‌کنندگان در کارگاه ارائه کرده بود. در این روز، برگزارکنندگان کارگاه به او اجازه نداده بودند که در سالن غذاخوری مرکز، ناهار بخورد به این دلیل که مثل بقیه ثبت‌نام نکرده بوده! این در حالی بود که در همین کارگاه، هزینه‌ی سفر دو نفر از سخنران‌ها، از کانادا و فنلاند به ایران، به آن‌ها پرداخت شده بود که این هزینه بدون شک بیش از دو سه میلیون تومان بوده است! دردناکی داستان در این‌جاست که به گفته‌ی دوستانی که در این کارگاه حضور داشتند، این دو سخنران از نظر علمی، برتری خاصی نسبت به سخنران‌های داخلی نداشته‌اند!

این کارگاه از روز شنبه، 15 تیر، تا روز چهارشنبه، 19 تیر، یعنی به مدت پنج روز در یکی از مراکز تحقیقاتی معتبر کشور برگزار شد. هزینه‌ی ثبت‌نام برای شرکت‌کنندگان در این کارگاه، پنجاه هزار تومن بود که شامل پنج وعده ناهار، چند برگ کاغذ و یک عدد خودکار بود که با توجه به کیفیت ناهار، هر جوری مخارج را جمع کنیم از بیست هزار تومان بیش‌تر نمی‌شود! با توجه به لیست اسامی پذیرفته‌شدگان در این کارگاه، تعداد متقاضیان پذیرفته‌شده، شصت و هفت نفر بوده است. با فرض این‌که پنجاه نفر از این تعداد، نهایتاً در کارگاه شرکت کرده‌اند، درآمد خالص حاصل از این کارگاه برابر با یک میلیون و پانصد هزار تومان بوده که احتمالاً این مبلغ مستقیماً برای دعوت همان دو نفر سخنران از خارج مصرف شده است!

سؤالی که در این‌جا مطرح است این است که آیا واقعاً ارزشی دارد در شرایطی که تفاوت آشکاری بین سطح علمی سخنران‌های داخلی و خارجی وجود ندارد، از افرادی خارج از ایران جهت سخنرانی دعوت شود، فقط به این دلیل که اسم یک دانشگاه خارجی در لیست سخنران‌ها وجود داشته باشد؟ به نظر شما بهتر نیست در چنین شرایطی برای کاهش هزینه‌ها، به جای دعوت سخنران از کانادا و امریکا، از کشورهای اروپایی سخنران دعوت شود؟ اصلاً چرا این‌قدر راه دور برویم؟! افغانستان و پاکستان و عراق هم خارج هستند!

با دیدن این اتفاق و اتفاق‌های مشابه آن، به نظر می‌رسد که تفکر برگزارکنندگان چنین کارگاه‌هایی این است که "ما لطف می‌کنیم و شرایطی برای سخنران‌های داخلی فراهم می‌کنیم تا خودشان را مطرح کنند" در حالی که "خواهشمندیم یک سخنران از یک دانشگاه خارجی لطف کند و بر ما منت بگذارد و ما را در جریان نتایج کارش قرار دهد". زمانی که از نظر علمی فرق چندانی بین سخنران داخلی و خارجی نباشد، این تفکر تنها می‌تواند نتیجه‌ی نوعی عدم اعتماد به نفس در بین جامعه‌ی علمی ایران باشد. به نظر شما، با وجود چنین دیدگاهی، حتی با فرض بالا بودن سطح علمی دانشگاه‌های داخلی، چقدر امکان دارد که یک دانش‌جو تمایل به تحصیل در ایران داشته باشد؟

برای هزارمین بار فهمیدم که چرا همکلاسی‌های من در دانشگاه، خودشان را به آب و آتش می‌زدند تا از یک دانشگاه دسته چندم در خارج از ایران پذیرش بگیرند که همیشه و همه‌جا، با افتخار بیان کنند: "من از فلان دانشگاه خارجی دکترا گرفته‌ام"! اگر این تفکر تا چند سال آینده به همین شکل باقی بماند، منتظرم چند سال بعد، زمانی که این‌دونفر در حال کلنجار رفتن با مصائب سال آخر دکترا هستند، همکلاسی‌های دوره‌ی لیسانس که همیشه تمرین‌های‌شان را از روی این‌دونفر کپ می‌زدند و تا چند سال آینده کم‌کم برای خودشان خانم دکتر و آقا دکتر می‌شوند، از دانشگاه‌های نه چندان خوش‌نام خارج از کشور تشریف بیاورند و استادهایی از جنس برگزارکنندگان این کارگاه، آن‌ها را روی سر بگذارند و حلوا حلوا کنند و این‌دونفر بمانند و حوض‌شان! پناه بر خدا!

پی‌نوشت 1: این پی‌نوشت توسط نویسنده حذف شد!

پی‌نوشت 2: هم‌زمانی این یادداشت ِ من و یادداشت اخیر دکتر راهوار در هم‌وردا خیلی جالب بود! من (به عنوان شرکت‌کننده) نگرانم استادها به درستی انتخاب شوند و دکتر راهوار (به عنوان استاد) نگرانند که شرکت‌کننده‌ها به شایستگی پذیرفته شوند. خلاصه این‌که هر دو نگران ارتقاء سطح علمی خود و جامعه‌مان و نحوه‌ی خرج کردن پول‌های بی‌زبان این مملکت هستیم. دوست دارم من هم این نکته‌ی دکتر راهوار را با تأکید بیش‌تر اضافه کنم که: "کار ایران حتما درست شدنی است اگر همین نکات کوچک و ظریف را در محدوه‌ی کاری خودمان رعایت بکنیم. ان‌شاء‌الله که درست خواهد شد."

 

 

کابوس‌های سفر ناتمام!

جمعه ۱۳۸٧/٤/٢۸

 

احتمالاً می‌دانید که سفر در امتداد مدارهای زمین، اگر طولانی باشد باعث به هم ریختن ساعت بیولوژیکی بدن می‌شود که ناشی از تغییر نسبی طول شب و روز است که منجر به بدخواب‌شدن می‌شود. اصطلاح فرنگی و باکلاسش می‌شود "جِت‌لَگ"!

رفیق ما پس از بازگشت شکوهمندش به میهن، از سفر پرماجرای چند روز گذشته، مدعی شد که جت‌لگ شده است. بنده در جواب عارض شدم که: "زهرا جان! شما بهتره جَوگیر نشی، سفر شما تقریباً در امتداد نصف‌النهار بوده و جت‌لگ شدن شما محلی از اعراب ندارد!"

اما جوابی شنیدم بس دندان شکن! با این جواب بود که من متوجه شدم جت‌لگ شدن مقوله‌ای پیچیده‌تر از به‌هم‌ریختن ساعت بیولوژیکی به واسطه‌ی اختلاف طول جغرافیایی است.

گویا مسافران ما که در طول این سفر با خود دلار به همراه برده بودند، در فاصله‌ی چند روز با دو واحد پول جدید، مَنات* و سوم**، مواجه می‌شوند. حساب و کتاب‌های ذهنی به تومان، حساب و کتاب جیبشان به دلار و قیمت اجناس و خدمات به سوم و منات! نتیجه‌اش می‌شود کابوس‌های شبانه‌ای که مدام داری در خواب، این واحدها را به هم تبدیل می‌کنی و نگرانی که چیزی کم نیاید و نتیجه‌ی غایی می‌شود کم‌خوابی و خب، آخر سفر وقتی به خودت خواب قرض داشته باشی، حتماً جت‌لگ شده‌ای دیگر! جل‌الخالق!

 

* واحد پول آذربایجان

** واحد پول ازبکستان

سفر ناتمام!

چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٦

هفته‌ی گذشته، سفر پرماجرایی داشتم به ازبکستان و (به صورت کاملاً اتفاقی) به آذربایجان!

ماجرا از این‌جا آغاز شد که درست در همان روزی که ما به تاشکنت (پایتخت ازبکستان) رسیدیم، یک انبار اسلحه در نزدیکی راه‌آهن بخارا منفجر شد و راه ارتباطی بخارا تقریباً قطع شد! به این ترتیب، همایشی که قرار بود در آن شرکت کنیم، لغو شد و ما سفر به سمرقند و بخارا را بخشیدیم به حفظ جان‌مان! از آن‌جایی که در ایران، تمایل شدیدی برای بزرگ‌نمایی حوادث این‌چنینی وجود دارد، اخبار عجیبی از ایران به ما می‌رسید! یک بار می‌گفتند این انفجار، بمب‌گذاری علیه ایرانی‌های شرکت‌کننده در همایش بوده(!)، یک بار دیگر می‌گفتند عملیات انتحاری تاجیک‌ها علیه ازبک‌ها بوده، ادعا می‌کردند جنگ قومی در ازبکستان شروع شده و حتی تاشکنت هم امن نیست، می‌گفتند در هتل خود بمانید تا شما را در خیابان سر نبُرند!!!

نهایتاً تصمیم گرفته شد که ما زودتر از زمان مقرر به ایران برگردیم. اما چون پروازهای ایران‌ایر از تهران به تاشکنت و برعکس، هفته‌ای یک بار انجام می‌شد، ناچار شدیم برای آن‌که زودتر تاشکنت را ترک کنیم، با یک پرواز غیرمستقیم به تهران برگردیم. بهترین انتخاب در آن شرایط، استفاده از خطوط هوایی آذربایجان برای برگشت به تهران بود. به این ترتیب، توفیق اجباری نصیب ما شد که بندر زیبای باکو، پایتخت آذربایجان، را زیارت کنیم!

گفتنی‌های این سفر پنج روزه بسیار زیادند. دوست دارم از این سفر زیاد بنویسم، از دیدن شهری از جنس شهرهای ایران، قدم زدن روی خاکی که بوی ایران می‌داد ولی ایران نبود، دیدن فرهنگی درهم‌تنیده با فرهنگ ایران، گذشته‌ای بسیار نزدیک به ما، غذاهایی به خوشمزگی غذاهای وطن، محبتی شرقی و صادقانه از جانب مردم، همه چیز در عین ناآشنا بودن، آشنا به نظر می‌رسید!

عکس 1: دماوند از بالا (خوب دقت کنید می‌بینیدش!)

 

عکس 2: تاشکنت از بالا!

 

 

عکس 3: میدان امیر تیمور (همون تیمور لنگ خودمون!) در تاشکنت

 

 

عکس 4: ستون یک مسجد زیبا در تاشکنت

 

 

عکس 5: آسفالت از جنس صدف(!)، خیابان‌های باکو

 

 

عکس 6: دریای زیبای کاسپین از بالای بام باکو

 

 

عکس 6: مجسمه‌ی حیدر علی‌اُف در میدان شهر باکو

بوی جوی مولیان

پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٠

رفیق شفیق ما این روزها را در آن سوی آب‌های نیلگون دریای کاسپین به سر می‌برد. در سرزمینی که روزگاری جزئی از خاک بزرگ ایران بود و زمانی را ملک حکومت تزارها و امروز کشوری استقلال یافته به نام ازبکستان. من که در باورم نمی‌گنجید وقتی قرار شد زهرا برای یک سمینار به شهر بخارا برود و برای گردش یک‌روزه به سمرقند! یعنی هنوز هم نام این شهرها تغییر نکرده؟!

همان شهرهایی که حافظ قرار بود به خال هندوی آن ترک شیرازی ببخشد*.

همان شهری که روزی رودکی برای برگرداندن حاکم حکومت ایران (امیر نصر بن احمد سامانی) به آن شهر معروف‌ترین شعرش را سرود، شعری که بسیاری تصور می‌کنند شاهکار افسانه‌ای رودکی است. شعری که بدون نام ایران بوی ایران می‌دهد!

حاکم حکومت ایران سپاهش را برای سامان دادن اوضاع از بخارا به هرات می‌برد و حال و هوای هرات چنان شیفته‌اش می‌کند که 4 سال در آن‌جا می‌ماند. سپاهیانِ دلتنگ خانواده، از رودکی می‌خواهند که او را راضی به برگشتن کند و شنیدن دو بیت شعر با صدای خوش رودکی چنان بی‌تابش می‌کند که بر اساس روایات، بی‌ موزه (همان کفش خودمان) سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!!! البته گویا در میان راه ملازمان مجبورش می‌کنند کفش به پا کند! (قدرت اثر شعره دیگه!)

بوی جوی مولیان آید همی             یاد یار مهربان آید همی

ریگِ آموی و درُشتی‌های او            زیرپایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست      خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا، شاد باش و دیر زی          میر زی تو شادمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان        سرو سوی بوستان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان           ماه سوی آسمان آید همی**

 

دقت دارید که برای راضی کردن یک حاکم برای برگشتن به سر کار و زندگی، هیچ دلیل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی لازم نیست؟! فقط کمی مدح آمیخته به تخیل بعد از 4 سال کافی است!

از شوخی که بگذریم و فراموش کنیم که رودکی با همین مداحی‌ها چگونه به قول خودش زندگیش زیر و رو شد:

از خر و پالیک آنجای رسیدم که همی                       موزه‌ی چینی می‌خواهم و اسب تازی***

باید یادمان باشد که در ادب فارسی رودکی را پدر شعر فارسی می‌دانند. کسی که در اوج زمانی که زبان ایران به سوی عربی شدن پیش می‌رفت با سرودن شعر فارسی، این زبان را زنده نگه داشت. کلیله و دمنه هم که دیگر نیاز به معرفی ندارد.

 

حالا ورای همه‌ی این‌ها، امروز بخارا به نظر من آسمونه و زهرا همون ماه!!!

فقط من چشم انتظارم که کی بوی جوی مولیان و یاد یار مهربان بیاد و دل منم از تنگی در بیاد!

 

* بعدها حکومت‌های مقتدر ما کار تمام نشده‌ی حافظ را به خوبی به سرانجام رساندند! فقط به دست آوردن دل آن ترک شیرازی کجا و بی‌عرضگی حکام ما کجا؟

** اگه خوندن این شعر برای شما هم مثل من سخته، می‌تونین این تصنیف رو با صدای مرضیه و بنان گوش بدین.

*** شعر فارسی انگار از همون اول نو و سپید بوده! حالا چه اصراری بوده یه موقع مردم خودشون رو درگیر وزن و قافیه کنن، سوال به جائیه! البته خدا خیرشون بده. من که اصلاً از شعر بی‌وزن و قافیه لذت نمی‌برم.

 

مشق شب

پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/۱۳

شبکه‌ی سه سیما، فرداشب (جمعه 14 تیر ماه ساعت 22:30) در برنامه‌ی صدفیلم، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین مستند‌های سینمای ایران را به نمایش می‌گذارد. توصیه می‌کنم این فیلم را با دقت و تا آخر نگاه کنید. به خصوص این فیلم برای کسانی که مثل من دبستان رفتن سال‌های سخت دهه‌ی شصت را تجربه کرده‌اند، پر از خاطره است.*

"مشق شب" برای این‌دونفر یعنی از ته دل خندیدن به شیرینی حرف‌ها و کارهای چند کودک و غصه خوردن برای تلخی زندگیشان. کودکانی که امروز مردانی هم سن و سال خود ما هستند.

 

خلاصه این‌که، فرصت دیدن یک فیلم بی‌نظیر به کارگردانی کارگردان برجسته‌ای چون کیارستمی را از دست ندهید.

* البته برای دانش‌آموزان نسل جدید هم، دیدن این فیلم بسی آموزنده خواهد بود!

سیرت زیبا، صورت زیبا.

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/۱۱

دیالوگ دو دختر خانم خوش‌تیپ و زیبا در حال آرایش‌کردن در دستشویی دانشگاه:

 

اولی: برم در اتاق استاد ببینم اومد بالاخره مرتیکه!

دومی: گفتم عوضی امروز نمره‌ها رو می‌زنه!

اولی: ولی نمره پروژه‌هامونو 10 داد، حال کردم.

دومی: ببینیم احمق امروز یه 5/18 رد می‌کنه، برامون.

اولی: اون پسر عمله‌هه فهمیدی نمره کامل شد؟

دومی: کی، همون ترکه؟

...

 

بنده از به‌کار بردن این کلمات زشت در این وبلاگ عذر می‌خواهم ولی این‌ها چیزهایی بود که امروز به گوش خودم شنیدم و باورم نمی‌شد در یک محیط آکادمیک، کلمات مرسوم بین دو نفر آدم، این‌چنین آزار‌دهنده باشند. ای کاش آینه‌ای بود که گاهی به جای صورتمان، سیرتمان را در برابرش آرایش می‌کردیم.*

 

 

* من فکر می‌کنم انتخاب خوب یک دوست یا همراه در زندگی، داشتن چنین آینه‌ای را تضمین می‌کند.

پی‌نوشت بی‌ربط (که حیفم اومد نگم!): این بازی رو امتحان کنید و از سادگی و زیبایی کاربرد قوانین فیزیکی در یک بازی فکری کوچولو لذت ببرید (ممنون از محمد بابت معرفی بازی).

آداب زندگی در ایران

دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٠

شک ندارم تا حالا براتون پیش اومده که کار اداری داشته‌اید اما به هر دلیلی موفق به انجامش نشده‌اید. یکی از این دلایل می‌تونه کامل نبودن مدارک ِ همراه شما باشه. ولی در عمده‌ی موارد، تقصیر متوجه کارمند مربوطه یا سیستم اداری مربوط به رسیدگی به ارباب رجوعه. در این‌جا می‌خوام یکی از راهکارهایی رو که این‌دونفر در چنین مواقعی به کار می‌برند و تا حد قابل قبولی خوب کار می‌کنه، به شما معرفی کنم. به محض این‌که در اداره‌ی مورد نظرتون این پاسخ رو می‌شنوید "مسؤولش فعلاً نیست" به ساعت‌تون نگاه کنید و زیر لب بگید "الان که وقت اداریه!" بعد به کارمندی که این جمله رو بهتون گفته نگاه کنید و با جدیت بپرسید: "اسم مسؤولی که فعلاً نیست چیه؟" وقتی این جمله رو می‌گید، سیستم یه هو دچار بحران می‌شه! افرادی که اون‌جا هستند به هم نگاه‌های پرسش‌گرانه می‌کنند و ممکنه چند تا سؤال نامربوط هم از شما بپرسند! بعدش کار شما در کم‌تر پنج دقیقه انجام می‌شه!

به هر حال، اکیداً توصیه می‌کنم تحت هیچ شرایطی (هرچند حق با شماست) صداتون رو از یه حدی بلندتر نکنید و کلاً شلوغ‌بازی راه نندازید. چون در این صورت، انجام کار شما بسیار به تأخیر خواهد افتاد و تازه بدتر این‌که ممکنه دچار هتک حرمت بشید!

زن‌سالاری مردانه!

پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٦

با یکی از دوستانم داشتم از مسافرت انگلیس این‌دونفر صحبت می‌کردم. وقتی از این گفتم که در طول سفر هیچ‌کس در حمل چمدون‌های سنگین‌مون کمک‌مون نکرد، تحلیل جالبی از اوضاع ارائه کرد. می‌گفت: "مردهای ایرانی وقتی می‌بینند یه خانم داره وسیله‌ی سنگینی رو جابه‌جا می‌کنه با این تصور که خانمه و ضعیفه، سریع سعی می‌کنن کمکش کنن. از طرفی دل‌شون می‌خواد این قوی‌تر بودن‌شون جاهای دیگه موجب برتری‌شون بشه، مثلاً موقع رانندگی تا می‌بینند که راننده‌ی کناری خانمه یه هو احساس حق تقدم می‌کنند! یکی نیست بهشون بگه لازم نکرده وسایل سنگین خانم‌ها رو کمک‌شون جابه‌جا کنید ولی لطفاً موقع رانندگی هم این‌قدر رو دست خانم‌ها نپیچید!"

سلسله مراتب، از زاویه دیدی دیگر

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/٤

از بدترین خصوصیت ما آدم‌ها (شاید هم ما ایرانی‌ها) این است که همیشه از بالادست و پایین‌دستمان شکایت داریم. آن‌ها را مسؤول هر مشکلی می‌دانیم و خود را بری از هر عیب و ایراد می‌بینیم.

اشکال اصلی این خاصیت، ندیدن چهره‌ی مقصر واقعی، در آینه است. هیچ مشکلی حل نمی‌شود چون تقصیر از سوی مقصر، به بالا و پایین حواله می‌شود.

نکته‌ی جالب این‌جاست که این، تنها تصویری استاتیک (یا همان snap shot) از سیستم زندگی ماست. وقتی به دینامیک این سیستم نگاه می‌کنی، وضعیت خیلی اسف‌بارتر است. آدمی را در موقعیت C در نظر بگیرید که زیردست فردی در موقعیت B است (یا در حالت کلی‌تر تصمیمات B در زندگی C تأثیر می‌گذارد در حالی که حالت عکس برقرار نیست). C همواره از B و تصمیمات او شاکی‌ است و حتی در 50 درصد موارد حق با اوست. گذشت زمان باعث تحول سیستم می‌شود:

C à B à A

در این مقطع زمانی، با احتمال نزدیک به یک، B (که در گام قبلی در C بوده) دچار فراموشی دائمی شده و اصلاً به یاد نمی‌آورد که مشکلات موقعیت C چه بوده است. حالا تمام مشکلات، متوجه A و C است.

در دانشگاه تا وقتی که دانش‌جوی کارشناسی هستی، حل تمرین‌ها موجوداتی بی‌رحم، گاه از زیر کار در رو و بی‌سوادند. استادها موجوداتی خودخواهند که گوششان روی مشکلات دانش‌جو بسته شده و خوب درس نمی‌دهند و به دانش‌جویان تحصیلات تکمیلی اهمیت می‌دهند و برای تو وقت نمی‌گذارند. رئیس دانشگاه فقط به فکر حفظ پست و مقام است و دانش‌جو را آدم حساب نمی‌کند و همه نردبانی هستند برای ترقی او.

می‌شوی دانش‌جوی تحصیلات تکمیلی. دانش‌جوی لیسانس می‌شود، آدم پر سروصدای تنبل که فقط دنبال بهانه است برای تمرین تحویل ندادن و گرفتن وقت اساتید. استاد می‌شود یک آدم از خودراضی که کارش را تو می‌کنی و نانش را او می‌خورد. مشکلات مالی و علمی تو را نمی‌فهمد و زیادی دستور می‌دهد. رئیس دانشگاه همان تصویر پلید را حفظ کرده.

می‌شوی استاد. دانش‌جوی لیسانس موجود نسبتاً خنگی است که وقت تو را به خاطر درس‌های پیش پا افتاده که دانشگاه تو را موظف به ارائه‌شان کرده، می‌گیرد و با اعتراض‌های صنفی و آموزشی بی‌معنی همه را عاصی می‌کند. دانش‌جوی تحصیلات تکمیلی‌ات پول را به تحقیق ترجیح می‌دهد، از زیر کار در می‌رود و فقط غرغر می‌کند. رئیس دانشگاه همان تصویر پلید را حفظ کرده.

می‌شوی رئیس دانشگاه. حالا توئی و مهم‌ترین شغل دنیا. همه چرا این‌قدر نفهم شده‌اند؟! دانش‌جوها که موجوداتی قدرنشناس و پرتوقع و بی‌ارزشند که جز پای سوسک درون ناهارشان و وضعیت بد آموزش هیچ چیز نمی‌فهمند. اساتید هم که جز حقوق ماهیانه و درخواست بودجه برای کارهای پرهزینه و کم‌بازده کار دیگری ندارند. چرا دنیا همیشه ایراد دارد؟!

حالا هر سلسله مراتب دلخواهی را در این تصویر تصور کنید:

ارباب رجوع – کارمند– معاون اداره – رئیس اداره

مردم کوچه و خیابان – مسؤولین جزء – رؤسای کل – وزرا – رئیس جمهور

 

آقایان و خانم‌ها! شما را به خدا کمی انصاف به خرج دهید و حافظه‌تان را تقویت کنید.

اساتید امروز! شما تا همین دیروز دغدغه‌ی درس و پروژه داشته‌اید.

معاونین دانشگاه! شما تا همین پریروز دغدغه‌ی وام تحصیلی و امکانات کم و حقوق TA و RA داشته‌اید.

آقایان رؤسا، وزرای محترم! حقوق کم و گرانی، "مطابق مقررات عمل شود"، بروکراسی بی‌قانون، رشوه و رانت، ... دردهای دیروز شما هم بوده‌اند.

آقای رئیس‌جمهور! ..... چه بگویم؟!!

نسل واقع شده در گاف!

یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٢

اگه یادتون باشه تا چند سال پیشا سن ازدواج بالا بود (بالاتر از سن ما!) و خوب این‌دونفر و بسیاری از هم‌نسلان‌شون به سن ازدواج نرسیده بودند و طبیعتاً ازدواج نکردند. اما تازگی‌ها سن ازدواج شدیداً اومده پایین، یعنی یه چیزی حدود هفده تا بیست سال! حالا ما بالای سن ازدواج قرار داریم و باز هم طبیعتاً ازدواج نمی‌کنیم!

من کجای دنیا هستم؟

شنبه ۱۳۸٧/٤/۱

به لطف یکی از دوستان، من به تجربه‌ی بی‌نظیر درس دادن به بچه‌های روستایی نایل شدم، بچه‌هایی که برای رسیدن به شهر، بیش از سی ساعت در راه بوده‌اند! حقیقتاً تمام اون دو روز رو در آسمان‌ها سیر می‌کردم. چقدر ساده بودند و چقدر دوست‌داشتنی! خوش به حال من!

سر کلاس وقتی که داشتم در مورد واحد اندازه‌گیری سرعت برای بچه‌ها صحبت می‌کردم، مثال همیشگی عقربه‌ی کیلومترشمار اتومبیل رو براشون گفتم تا صحبت رو در مورد "کیلومتر بر ساعت" ادامه بدم. از چشم‌های متعجب بچه‌ها فهمیدم که یه جای کار ایراد داره!! پرسیدم: "اصلاً شما تا به حال اتومبیل سوار شده‌اید؟". سکوت! بعد از چند لحظه‌ای که در سکوت گذشت یکی از بچه‌ها که از اول زنگ داشت به سؤال‌های من جواب می‌داد، این سؤالم رو هم بی‌جواب نذاشت و گفت: "خانوم! آخه ما اسب سوار می‌شیم." خواستم بپرسم تا حالا به عقربه‌ی سرعت‌سنج اسب‌تون توجه کرده‌اید که یه هو احساس کردم عجب سؤال مسخره‌ای!

کلاس که تموم شد رفتم پیش همون دانش‌آموز و با اشتیاق ازش پرسیدم: "تو واقعاً سوار اسب می‌شی؟!" نگاهش رو از من دزدید و با خجالت گفت: "اسب که نه! خر!" بعدش به من نگاهی کرد و بعد از این‌که چشم‌های بیرون‌زده‌ی من و لبخند کنترل‌شده‌ام رو دید، با هیجان گفت: "خانوم! ولی سرعت خر خیلی بیش‌تر از اسبه ها!" فهمیدم که هیچ از حرف‌هام نفهمیده!

من کجای این دنیا هستم؟!! بچه‌های غیربرخوردار(!) خر سوار می‌شن یا اسب؟ باغ‌های لواسون چقدر قشنگ‌اند! سد لتیان آب نداره، برق خونه‌مون هر روز می‌ره، اتوبوس‌های بی‌آرتی پر از آدمند، بالاخره شریف بهتر بود یا زنجان؟ همایش دانش‌آموزی انجمن فیزیک حمایت مالی می‌شه؟ هوا چقدر گرمه! قیمت‌ها باز هم بالا رفتند، باز هم که برق رفت! چه جوری به بچه‌ها بفهمونم نمی‌شه سیاهچاله ساخت؟! چرا گیتارم کوک نیست؟ چرا کاکتوسم از پشت پنجره‌ی طبقه‌ی سوم افتاد پایین؟ رئیس‌جمهور چقدر حرف می‌زنه! چرا باید به جای روسری، مقنعه بپوشم؟ چرا دعوت‌نامه‌هامون از ازبکستان نمی‌رسه؟! ببخشید، این‌جا کجا بود؟ داشتم چی می‌گفتم؟ آهان! منظورم این بود که من کجای دنیا هستم!