این دو نفر


کچل کچل کلاچه!

دوشنبه ۱۳۸٧/٥/٢۸

نشسته بودم روی صندلی آرایشگاه و خانم آرایشگر داشت موهای تقریباً بلندم رو خیس می‌کرد. بعد از این‌که براش توضیح دادم چه مدلی موهام رو کوتاه کنه، با تعجب به من یه نگاهی کرد! از نگاه متعجبش حدس زدم داره پیش خودش می‌گه: "این دختره عجب دیوانه‌ایه که می‌خواد این‌قدر موهاش کوتاه بشه!!"

قیچی رو برداشت و با مِن و مِن گفت: "البته موی کوتاه هم خوبه ها!"

من (با لبخند): "خب، بله!"

خانم آرایشگر چند دسته مو رو قیچی کرد: "تازه کوتاه بودن موها به سلامت موندن مو کمک می‌کنه."

من لبخند می‌زنم.

خانم آرایشگر که دیگه کارش داره تموم می‌شه (هنوز درگیره با خودش!): "ولی خب حالا موی کوتاه هم بهت میاد البته!"

تموم که شد عینکم رو زدم به چشمم و رفتم نزدیک آینه ببینم چه شکلی شدم. بد نبود ولی خیلی بلندتر از اون چیزی بود که برای خانم آرایشگر توضیح داده بودم. تصمیم گرفتم دفعه‌ی بعد برای کوتاه کردن موهام برم آرایشگاه مردونه!!

نتیجه‌گیری عمومی: هیچ وقت به کسی که تصمیم گرفته موهاش رو کوتاه کنه، نگید که این کار رو نکنه! چون گفتن این حرف، فقط اون آدم رو ناراحت می‌کنه و هیچ تغییری در تصمیمش ایجاد نمی‌کنه! فرنوشم! به خصوص شما توجه کن به این نکته!

نتیجه‌گیری خصوصی: وقتی دارید می‌رید آرایشگاه که موهاتون رو کوتاه کنید، قبلش موهاتون رو نشویید و سشوار نکنید!! چون ممکنه از کوتاه کردن منصرف بشید!

پی‌نوشت: راستی فرنوشم! می‌خوام موهام رو کوتاه ِ کوتاه ِ کوتاه بکنم. نظرت چیه؟ موافقی؟

تعلق دانشگاهی!

یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٧

دیروز در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات واقع در نیاوران، دکتر رامین گلستانیان یک سخنرانی جالب با عنوان "موتورهای مولکولی" ارائه کردند. دکتر گلستانیان که تا چند سال پیش عضو هیأت علمی مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان بودند، مدتی است که ایران را ترک کرده‌اند و در یکی از دانشگاه‌های انگلیس مشغول به فعالیت شده‌اند.

قبل از شروع سخنرانی، یکی از استادهای پیشکسوت فیزیک کشور که معمولاً به طرز بامزه‌ای با قضایا، احساسی برخورد می‌کنند، در معرفی دکتر گلستانیان گفتند: "دکتر گلستانیان رو همه‌ی ما می‌شناسیم و نیازی به معرفی نیست. ایشون اگرچه مدتیست در دانشگاه شفیلد انگلستان کار می‌کنند اما هر کجای دنیا هم که باشند، در واقع متعلق به آی‌پی‌ام(!!)، دانشگاه شریف(!) و مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان هستند!"

سؤالی که در این‌جا مطرح است این است که "متعلق بودن" به فلان دانشگاه یعنی چه؟! یعنی یک ساعت در سال در آن دانشگاه سخنرانی کردن؟! یعنی در دانشگاه دیگری به جز فلان دانشگاه کار کردن؟! یعنی مقاله نوشتن تحت نام یک دانشگاه دیگر به جز فلان دانشگاه؟!

خیلی دوست داشتم از این استاد پیشکسوت بپرسم شما که این‌قدر از شایستگی‌های دکتر گلستانیان سخن می‌گویید و از ایشان تعریف و تمجید می‌کنید، چرا زمانی که دکتر گلستانیان در ایران بودند هیچ تلاشی برای جذب ایشان در دانشگاه شریف نکردید. خب، البته که تلاش کرده‌اید! اما آیا وجود چنین استاد توانایی در دانشگاه شریف (جایی که به قول شما، در واقع به آن‌جا تعلق دارد!) آن‌قدر اهمیت نداشت که تلاش‌های خود را در این مورد به نتیجه برسانید؟

عشق را ای کاش زبان سخن بود ...

جمعه ۱۳۸٧/٥/٢٥

نمی‌فهمم چرا به محض این‌که کاکلی‌‌های شاد ِ توی چشماش رو می‌بینم، تمام قناری‌های موجود در گلوی من، خاموش می‌شن! باز خدا پدر اینترنت رو بیامرزه. حداقل وقتی دارم ای‌میل می‌نویسم، کاکلی‌های چشماش، قناری‌های گلوم رو خفه نمی‌کنن!

پی‌نوشت: دوستان! جدی نگیرید! هیچ خبری نیست! این یادداشت رو چند وقت پیشا نوشته بودم، اما چون خیلی عشقولانه بود نذاشتمش این‌جا. حالا دیدم جو منزلگاه حسابی احساسی شده، گفتم بچسبونمش دیگه!!

 

روح سبز زندگی

پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٤

نمی‌دانم این خاصیتی ذاتی در آدم‌هاست یا خصوصیتی برگرفته از فرهنگ و تربیت ما که هروقت سفره‌ی غذا را (هرچند وعده‌ی اصلی، غذایی ساده و معمولی باشد) با سلیقه و وقت گذاشتن بچینی و سبزی و سالاد و دوغ و ترشی را فراموش نکنی و برای تزیین سفره زمان بگذاری، احساس می‌کنی که زندگی هنوز جریان دارد و دنیا قشنگی‌های خودش را دارد. انگار که به خودت امید می‌دهی.

 

پی‌نوشت برای آنان که سرنوشت مردمی را در دست گرفته‌اند و این را نمی‌فهمند: اگر ما خودمان را به چپ و راست می‌زنیم و انگار نه انگار اتفاقی افتاده و بی‌خیال، مشغول نوشتن از گل و بلبلیم معنی‌اش این نیست که نمی‌فهمیم آدم‌هایی که کاغذپاره‌ها (!) را جعل می‌کنند چه به روز مردم می‌آورند. فقط دلمان می‌خواهد حداقل در دنیای نوشته‌هایمان زندگی آنقدر سخت نگذرد که شما در دنیای واقعی بر مردم می‌گذرانیدش.

 

پی‌نوشت برای زهرا: زهرا جان من‌هم مثل تو گاهی کم می‌آورم. خیلی اوقات مثل تو از خودم می‌پرسم نکند اشتباه می‌کنم یا زیادی جدی گرفته‌ام. گه‌گاه در تنهایی گریه هم کرده‌ام. اما همیشه باور دارم که حق ندارم غصه‌هایم را با دیگران مشترک شوم. حق ندارم بلند بلند مثل خیلی‌ها غرغر کنم. حق ندارم کارهایی که از طرف دیگران سر می‌زند و باعث آزارم می‌شود را به آن‌ها برگردانم. حالا اگر بخشی از مردم دور و برم هم باور کنند که "اخلاق حربه‌ است" و "تقلب هنر است" و "باید برای بد بودن دروغ، اثبات ریاضی آورد" و "فرار از مشکلات زرنگی می‌خواهد"، در هر صورت من کاری که خودم را اذیت می‌کند در حق دیگران انجام نمی‌دهم. می‌خواهد هزینه‌اش این باشد که گاهی در تنهایی برای خودم زار بزنم از آن‌چه تو بی‌خیالی دیگران نامیده‌ای.

 

پی‌نوشت برای کسانی که فکر می‌کنند این‌دونفر تریپ روشنفکری برمی‌دارند و خود را تافته‌ی جدابافته می‌دانند: شما فکر کنید روی سخن آخر ما دقیقاً با همان کسانی بود که مستقیماً در چشمان زهرا نگاه کرده‌اند و گفته‌اند که "حالا چه کسی گفته دروغ بد است؟". درد دلی کردیم از آدم‌هایی که رک و رو راست به ما می‌گویند که من که با تو در یک جامعه زندگی می‌کنم حق دارم به تو دروغ بگویم و لابد تا حالا هم گفته‌ام. حق دارم حقت را بخورم، از روی دستت تقلب کنم و قس علی هذا ... . در همین مورد موضعمان را بیان کردیم وگرنه هردویمان خوب می‌دانیم که وجودمان پر از اشکالاتی است که باید برطرفشان کرد.

 

ببخشید که بی‌ربط و باربط را به هم بافتم. دوست ندارم نوشته‌ام غرزدن باشد. با یک حس خوب شروع کردم و سعی کردم احساسات بد را پشتش قایم کنم. این نوشته فقط قرار بود در مورد روح سبز زندگی باشد!

غار تنهایی

چهارشنبه ۱۳۸٧/٥/٢۳

فرنوشم! چرا ما نباید گاهی مثل بقیه، خسته بشیم؟ چرا نباید گاهی دلتنگ بشیم؟ چرا نباید گاهی دلمون بخواد با کسی حرف نزنیم، کسی هم باهامون حرف نزنه؟ چرا نباید گاهی آرزو داشته باشیم فقط یک پشت بوم ِ تاریک داشته باشیم که تنها توی شب به ستاره‌ها نگاه کنیم و دیگه به هیچ چیز فکر نکنیم؟

فرنوشم! ما که هر روز داریم زندگی رو قشنگ‌تر از دیروز می‌بینیم، چرا نباید گاهی به اندازه‌ی تمام غصه‌های یک انسان، رنج بکشیم؟ چرا نباید دلمون بخواد مثل بقیه‌ی مردم گاهی به زمین و زمان فحش بدیم؟ چرا نباید بترسیم؟ چرا نباید ناامید بشیم؟ چرا نباید بی‌خیال بشیم؟ چرا باید به همه‌ی اتفاقات دنیا فکر کنیم؟!!

فرنوشم! من می‌ترسم وقتی که یک انسان (از همون‌هایی که میلیاردهاتاش دارند روی زمین زندگی می‌کنند) توی چشم‌هام نگاه می‌کنه، لبخند می‌زنه و می‌پرسه: "راستی چرا دروغ گفتن کار بدیه؟!". می‌ترسم از این‌که دیگران این‌قدر مطمئنند به بی‌خیالی‌هاشون. گاهی می‌ترسم از این‌که نکنه هرچه ما می‌کنیم اشتباه باشه.

فرنوشم! من خسته‌ام! ناامیدم! می‌ترسم! تو کاری کن یه مدت تصور کنم اوضاع خیلی خوبه! حتی خیلی خوب‌تر از تصور منه! نذار من دلم برای چیزی یا کسی تنگ بشه! قول می‌دم زود ِ زود خوب بشم! قول می‌دم دیگه بی‌دلیل گریه نکنم! قول می‌دم باز هم زندگی رو هر روز قشنگ‌تر از دیروز ببینم. قول ِ قول، فرنوشی ...

 

سیاه، سفید، خاکستری

یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٠

دنیای خاکستری از دنیای سیاه قشنگ‌تره، چون به روشنی دنیای سفید نزدیک‌تره.

آره، دنیای خاکستری از دنیای سیاه قشنگ‌تره اما تصاویر خاکستری روزنامه‌ها رو دیدین که چطور با پخش شدن نقطه‌های سفید و سیاه در هم ساخته می‌شن؟

دنیای خاکستری از دنیای سیاه قشنگ‌تره اما به شرطی که تو هم دلیلی برای این خاکستری شدن باشی.

دنیای خاکستری از دنیای سیاه قشنگ‌تره اما تا وقتی که سیاهی هست، ترجیح می‌دم یک لکه‌ی سفید باشم،  بین سیاهی‌ها. خاکستری بودن در دنیای خاکستری‌ها چیزی نیست که من رو به بودنم راضی کنه.

یه لکه‌ی سفید کوچیک تو یه صفحه‌ی سیاه بزرگ یعنی یه قدم پیش رفتن به سمت دنیای خاکستری، دنیایی که به روشنی دنیای سفید نزدیک‌تره!

اگه فکر می‌کنین که یه لکه‌ی سفیدین تو یه صفحه‌ی سیاه، به جای لعنت فرستادن به اون‌همه تاریکی، به روشنی‌ای که به دنیای اطرافتون می‌دین ببالین.

کلاهک هسته‌ای!

شنبه ۱۳۸٧/٥/۱٩

من عاشق این رطب‌های طلایی سرزمین سبزم هستم که وقتی کلاهکش رو می‌کشی هسته‌ی توش هم چسبیده بهش درمیاد.

پول نفت یا خود نفت؟!

یکشنبه ۱۳۸٧/٥/۱۳

چند شبی می‌شود که به شیوه‌ای بسیار رمانتیک البته از نوع توفیق اجباری‌اش، شام را در فضایی تاریک با شمع‌هایی که در گوشه و کنار سفره روشن است میل می‌کنیم. روزی یک بسته شمع در منزل دانشجویی ما تمام می‌شود. کم‌کم داریم به فکر خریدن چراغ‌نفتی می‌افتیم!

آقای رئیس‌جمهور! من آن‌قدرها هم کم‌حافظه نیستم. درست یادم باشد قرار بود پول نفت را سر سفره‌های ما بیاورید نه خودش را؟!!

شریف شریف که می‌گن اینه؟!

شنبه ۱۳۸٧/٥/۱٢

تیر ماه 78 در حادثه‌ی حمله به کوی دانشگاه، دانش‌جوها شعار می‌دادند: "دانش‌جو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد."

تیر ماه 87 در دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه شریف باید شعار داده شود: "دانش‌جو اون‌قدر ذلیل شد که مُرد!"

ساختمان دانشکده در تیر ماهی که گذشت، بیش‌تر شبیه به یک ساختمان نیمه‌ساخته‌ی مخروبه بود! نه برق، نه آب و طبیعتاً نه کولر، نه اکسیژن، نه اینترنت و نتیجتاً نه هیچ جنبنده‌ای!

حس و حال عجیبی بود! توی گرما و تاریکی و بطالت با خودت خلوت می‌کردی، تا اعماق افکارت فرو می‌رفتی و تازه یادت می‌افتاد که کجای دنیا هستی و رییس‌جمهورت کیه!

تیک‌تاک بی‌وقفه‌ی این ساعت‌ها

پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۱٠

گاهی هست که

دلت می‌خواد لحظه‌ها متوقف شن و زمان از این سفر همیشگی دست برداره. دلت می‌خواد دنیا بی‌هیچ تغییری همین‌طور مثل حالا بمونه. دست‌نخورده و تکراری. این‌طوری اگه چیزی بهت نده حداقل کسی و چیزی رو هم ازت نمی‌گیره.

دلت می‌خواد تا ابد طعم زندگی رو به همین صورتی که هست بچشی. دلت می‌خواد واقعیت‌ها و لحظه‌های امروز، خاطره نشن، خود زندگی باشن.

دلت می‌خواد ...

اما تیک‌تاک بی‌وقفه‌ی این ساعت‌ها، یعنی این که زندگی مثل همیشه راه خودش رو می‌ره، با همون سرعت همیشگی.

بعد به التماس میفتی که حالا که داری می‌گذری، یه کم سریع‌تر. بذار فشار این لحظه‌ها زودتر تموم شه. قول بده چشمامو که باز می‌کنم همه‌چی مثل بیدار شدن از یه خواب شیرین باشه وگرنه ادامه دادن این تحمل طولانی، کابوس سختیه واسه یه خواب کوتاه... . قول بده ...

...

و خدایا، چقدر خوبه که تو هستی، مثل همیشه، تا تو گوشم نجوا کنی که زندگی همون‌طور که تا امروز برات لحظه‌های زیبا به همراه داشته، باز هم می‌تونه چیزهای زیباتری بهت هدیه کنه. فقط بهش فرصت بده...

مواظب باشید!

پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۱٠

قابل توجه همه، به خصوص کسانی که دستی در آموزش دارند:

“Be very, very careful what you put into that head, because you will never, ever get it out.”
 
Thomas Cardinal Wolsey (1471-1530)

این روزها ...

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۸

معجزه‌ی شگفت‌انگیزی هست در شعر که عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین احساسات آدم رو در چند جمله بیان می‌کنه و چیزی رو از قلم نمی‌اندازه.

 

مثل این چند بیت و من و این‌روزها:

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت                    پرده‌ی خلوت این غم‌کده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد              خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

خرمن سوخته‌ی ما به چه کارش می‌خورد؟       که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه‌ی طوفانی‌ام اندیشه نکرد               چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 

متن کامل این شعر هوشنگ ابتهاج (سایه) رو می‌تونید این‌جا بخونین.

مسأله این نیست!

شنبه ۱۳۸٧/٥/٥

زندگی مسأله‌ی پیچیده‌ایست!

هیچ‌وقت نفهمیدم، چه طور شد که در قصه‌ی بلند تکامل، تا همین فصول آخر قصه، تا نسل پسرعموهای نزدیکمان، میمون‌ها، مسأله‌ی اساسی، "بودن یا نبودن" بود اما نوبت به ما که رسید مسأله، مسأله‌ی "چطور بودن" شد!

راستی، شما چطورید؟*

 

* دیدین از بعضیا که می‌پرسی: "چطوری؟" می‌گن: "ای، هستم!". به نظر شما، این آدما مسأله رو خوب فهمیدن؟