این دو نفر


یاد باد آن روزگاران ...

جمعه ۱۳۸٧/٦/٢٩

یادتونه شب‌ها با چه آرامشی می‌خوابیدیم و روزها چقدر بانشاط بودیم؟ یادتونه با چه شوقی اخبار صدا و سیما رو، به عشق دیدنش، دنبال می‌کردیم؟ یادتونه چقدر حریصانه روزنامه می‌خوندیم؟ هر بار که به سفر خارجی می‌رفت یا کسی از خارج می‌اومد دیدنش، چقدر احساس افتخار می‌کردیم! برای سخنرانی‌هاش چقدر بی‌تاب بودیم، با چه اشتیاقی از پشت خش‌خش رادیو حرف‌هاش رو دنبال می‌کردیم. هر جمله‌اش، هر کلمه‌اش برامون حکم آخر بود. اون‌قدر صداقت داشت و اون‌قدر درایت داشت که لحظه‌ای بهش حتی شک نکردیم. ایمان داشتیم که هر چه می‌کرد، درست‌ترین بود و واقعاً بود! سراپا انرژی بودیم و پر از انگیزه برای ساختن، ساختن، ساختن، خستگی‌ناپذیر، امیدوار، پرتلاش. یادمون داده بود که امید داشته باشیم، که از فریاد زدن نترسیم، که از جنگیدن با مشکلات فرار نکنیم. پر از اعتماد به نفس بودیم برای مبارزه با سختی‌ها، مبارزه برای رسیدن آزادی، رشد و آبادانی ایران.

روزهایی تکرارنشدنی و بی‌نظیر بود. نسل ما افتخار می‌کنه که اون روزگار رو درک کرده. اون‌قدر دور به نظر می‌رسه و اون‌قدر دست‌نیافتنی که تبدیل شده به یک رویا در زندگی گذشت‌مون. یاد باد آن روزگاران، یاد باد ...

بیا بریم دشت، کدوم دشت ...

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٢٦

چند روز پیش، این‌دونفر به مسافرت شگفت‌انگیزی* رفتند که قویاً برای همه تجویزش می‌کنند!

گوسفند و بز و گاو و اسب و سگ و اردک و مرغ و جوجه، شیر تازه‌ی تازه، پنیر محلی، کره‌ی محلی، نون محلی، قوقولی قوقو، گزنه، کوه، تپه، دشت، سبز، سبز ِ سبز، رودخونه، جنگل، رعد و برق، آسمون، ابر، مه، کلبه، بارون، چوب، لیز، مراقب!

دو روز موبایل آنتن نداشت و زندگی بدون موبایل چقدر لذت‌بخش بود! روی دشت که دراز می‌کشیدم انگار که مادرم، زمین، من رو در بغل گرفته بود. توی دشت، عجب سقف آسمون بلنده! اصلاً نه زمین انتها داره نه آسمون!

از دشت گذشتیم و وارد ابرها شدیم. حتی از ابرها هم بالاتر رفتیم! حالا از این بالا، تمام دنیا زیر پاهامه! ابرها میان و می‌رن و شگفتی خلق می‌کنن. راستی خدا عجب حالی می‌کنه که همیشه از این بالا، دنیا رو می‌بینه! تازه ابرها به فرمانش هستند و کوه‌ها و درخت‌ها و خورشید!

پیرزن داشت گله‌ی گاوها رو جمع می‌کرد. این‌دونفر مثل همیشه به دنبال جوابی برای سؤال همیشگی‌شون می‌گشتند که "آمدنم بهر چه بود؟".

فرنوشم: زهرا! تصور کن زندگی تو تهران با همون سرعت در حال جریانه و این‌جا این‌قدر آرومه!

زهرا: به قول فاخته، "با همون سرعت" رو خوب اومدی!!

پی‌نوشت: تا فرصت دارید به جاده‌ی اسالم – خلخال سر بزنید و از دیدن درخت‌ها شگفت‌زده بشید!

عکس 1 (اسب‌ها در دشت):

عکس 2 (می‌دیدیم که ابرها می‌اومدند و می‌رفتند!):

عکس 3:

عکس 4:

عکس 5 (این‌دونفر!):

عکس 6 (خوب و شیرین، توی جنگل‌های گیلان!):

عکس 7:

عکس 8 (ابعاد درخت رو با فرنوشم مقایسه کنید!):

عکس 9 (جنگل در ابر):

عکس 10 (بالای ابرها):

عکس 11 (این منم بالای ابرها، برای این‌که باور کنید عکس قبلی، دزدی نیست!):

* تهران، ...، بندرانزلی، اسالم، خلخال، گیلوان، خانقاه، اولسبلنگاه، ماسال، ...، تهران

چند نکته در مورد قلیه ماهی

شنبه ۱۳۸٧/٦/٢۳

چند نکته‌ی کلیدی در مورد روش تهیه‌ی قلیه ماهی:

1-      در قلیه ماهی به هیچ عنوان نمک نریزید! چون معمولاً تمر هندی‌ای که استفاده می‌شه اون‌قدر شور هست که دیگه نیازی به نمک نیست. اگر ذائقه‌ی شما غذای خیلی شور می‌پسنده، نمک رو در آخرین مرحله، کنترل و اگر خواستید اضافه کنید.

2-      اگر از تن ماهی استفاده می‌کنید، بعد از ریختن تن ماهی داخل خورشت، خیلی غذا رو هم نزنید. چون ماهی‌ها خورد می‌شن و ظاهر خورشت چندان جالب نمی‌شه.

3-      آرد رو به سبزی اضافه کنید. اگه آخرش اضافه کنید ممکنه گلوله‌گلوله بشه و اون وقت، باز کردنش باعث دردسر می‌شه.

4-      وقتی دارید سیر رو با روغن تفت می‌دید یه کمی زردچوبه هم بهش اضافه کنید.

5-      کلاً برای درست کردن قلیه ماهی خیلی سخت نگیرید! حتی ترتیب قاطی کردن مواد رو هم اگه تغییر بدید، اتفاق خاصی نمی‌افته! چون هر چقدر هم که ناشی باشید، نمی‌دونم چه رازیه که دست آخر، قلیه ماهی خود به خود خوشمزه و لذیذ از آب درمیاد!

6-      بعد از خوردن قلیه ماهی، خرما یا چای‌نبات یا خوراکی‌های مشابه، مصرف کنید که سردی‌تون نشه و ضعف نکنید.

7-      آخرین توصیه این‌که اگه تا حالا این غذا رو نخورده‌اید، حتماً حتماً درست کنید و امتحانش کنید. تجربه نشون داده که حتی آدم‌ها بدغذا و سخت‌گیر هم این غذا رو به محض چشیدن، شدیداً پسندیده‌اند!

٨- این هم عکسش!

قلیه ماهی

پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۱

قلیه ماهی یکی از غذاهای بسیار خوشمزه‌ی سرزمین سبز منه که سعی می‌کنم در این یادداشت روش تهیه‌اش رو توضیح بدم. (ببخشید، عکسی از این غذا نداشتم که بذارم!)

مواد لازم برای چهار پنج نفر:

1.       یک کیلو سبزی ِ ماهی پاک نشده معادل با نیم کیلو سبزی ماهی پاک شده! (سبزی ماهی شامل چهارپنجم گشنیز و یک‌پنجم شنبلیله است.)

2.       دو تا کنسرو ماهی تن یا نیم کیلو ماهی معمولی (قلیه ماهی رو با همه جور ماهی‌ای می‌شه درست کرد اما ترجیحاً خیلی خارخاری نباشه، چون اون وقت قلیه ماهی تبدیل می‌شه به خورشت خار ِ ماهی!)

3.       یک بسته تمر هندی

4.       چند حبه سیر (مقدار سیر به دلخواه شماست!)

5.       یک قاشق آرد

6.       یک قاشق رب گوجه

7.       روغن و نمک و فلفل قرمز

اول سبزی باید خورد بشه و در ماهی‌تابه با روغن کم، تفت داده بشه. سیر هم باید خورد (یا رنده) بشه و با روغن کم، کمی سرخ بشه. بعدش سیر و سبزی رو (توی یه قابلمه) مخلوط کرده و یک قاشق آرد بهش اضافه می‌کنیم. تا سبزی و سیر در حال تفت داده شدن هستند، تمر هندی رو در آب گرم ریخته و همش می‌زنیم و از صافی ردش می‌کنیم. آب تمر به دست اومده رو داخل مخلوط سیر و سبزی می‌ریزیم. (می‌شه یه بار دیگه تفاله‌های باقی‌مونده‌ی تمر رو در آب گرم ریخت و از صافی رد کرد و بعدش تفاله‌ها رو در سطل آشغال ریخت!) حالا کنسرو ماهی رو (بعد از بیست دقیقه جوشیدن!) باز می‌کنیم و داخل مخلوط به دست آمده می‌ریزیم. اگر بخواهیم از ماهی معمولی استفاده کنیم باید اول ماهی رو به قطعه‌هایی با ابعاد یک‌سوم کف دست تکه‌تکه کنیم. تکه‌های ماهی رو بهتره در آرد سوخاری بغلطونیم و کمی سرخش کنیم و بعدش بندازیم توی مخلوط سبزی و تمر. یک قاشق رب گوجه و به مقدار دلخواه نمک و فلفل قرمز اضافه می‌کنیم و چند دقیقه منتظر می‌شیم تا جا بیُفته. قلیه ماهی یک خورشت سبزه که با برنج خورده می‌شه. نوش جان!

پی‌نوشت: مقدار ترشی (تمر هندی)، شوری (نمک) و تندی (فلفل قرمز) رو خودتون مطابق میل‌تون تنظیم کنید.

 

ماراتن ثبت‌نام در آزمون دکترای شریف!

دوشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۸

خرداد گذشته، نقدی نوشته بودم بر نحوه‌ی ثبت‌نام و برگزاری آزمون دکترا در سه دانشگاه شریف، شهید بهشتی و مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان، در سال تحصیلی‌ای که گذشت. امروز داشتم سعی می‌کردم از طریق وب‌سایت دانشگاه شریف به لیست درس‌های ارائه شده دسترسی پیدا کنم که دیدم ماراتن ثبت‌نام در آزمون دکترای امسال شروع شده. گفتم خبر بدم اگر کسی هست که متقاضی شرکت در آزمون امسال شریف باشه، یادش نره که دست به کار بشه!

پی‌نوشت: درسته که مراحل ثبت‌نام در ظاهر (در حقیقت!) خیلی طولانی و طاقت‌فرساست ولی باز خدا رو شکر انگار امسال این روند، خیلی سیستماتیک‌تر و تروتمیزتر از پارسال داره انجام می‌شه.

پرتاب در پاییز طلایی!

دوشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۱

0- به قول نیما، بی‌حال‌تر از اونی هستم که بتونم این چندتا پاراگراف رو با یه سری چسب مناسب به هم بچسبونم، اینه که شماره می‌زنم‌شون!

1- حس بویایی و حس شنوایی بیش‌ترین قدرت رو در پرتاب کردن آدم به خاطره‌های دور، دارند. هیچ چیز بهتر از یک بوی خاص یا یک آهنگ خاص، نمی‌تونه اون‌قدر دقیق گذشته رو، حتی دقیقاً با همون احساسی که در اون لحظات وجود داشته، برای آدم بازسازی کنه.

2- لذت ماه رمضان، بیش‌تر از هر چیز، در تجربه کردن دوباره‌ی حسیه که از بچگی به همین حالت برای من وجود داشته و هر سال هم تکرار می‌شه. در شگفتم که چطور حال و هوای سحر و افطار اگرچه هر سال متفاوت با سال قبله، اما لذت کم و بیش یکسانی رو در من زنده می‌کنه. از سحری‌های اون سال‌ها گرفته که باید برای سه چهار روز روزه گرفتن در کل ماه رمضون، با مامان و بابا می‌جنگیدم و وقتی که برای سحری بیدار می‌شدم، می‌رفتم کنار بقیه‌ی خانواده می‌نشستم و پیروزمندانه سحری می‌خوردم، تا سحری‌های این سال‌ها، معمولاً تنها یا با فرنوش. چه لذتی می‌تونه جایگزین دعوت کردن یک دوست به افطاری یا دعوت شدن به افطاری یک دوست باشه؟

3- نیمروزهای بی‌حال در رمضان‌های خاکستری سال‌های بچگی من، یعنی آوای پاییز طلایی فریبرز لاچینی در پس‌زمینه‌ی نقاشی‌های بهمن عبدی و خاطره‌های "اولین روزی که روزه گرفتم". یادمه همیشه سعی می‌کردم اون نقاشی‌ها رو تکرار کنم و در حین این کار، خاطره‌ای من‌درآوردی از "اولین روزی که روزه گرفتم"، زیر لب زمزمه می‌کردم، اما نمی‌دونم چرا هیچ وقت کشیدن اون نقاشی‌ها به اون سادگی نبود که بهمن عبدی می‌کشید!

4- پاییز طلایی از اون دسته آلبوم‌های انگشت‌شماریه که در هر حالی که باشم برای شنیدنش آمادگی روحی دارم! یا بهتره بگم این مجموعه آهنگ، به طرز شگفت‌انگیزی روح آدم رو با خودش همراه می‌کنه و البته قدرت عجیبی داره برای پرتاب کردن من به رمضان‌های خاکستری سال‌های بچگی‌م!

استاد عزیز ما*

یکشنبه ۱۳۸٧/٦/۱٠

یادم میاد یک هفته قبل از جلسه‌ی دفاع کارشناسی ارشدم، دکتر رحیمی‌تبار به تلفن همراهم زنگ زد و گفت: "جلسه‌ی دفاعت فلان روز و فلان ساعت باشه خوبه؟ می‌خوام با دانشکده هماهنگ کنم." من هم که مثل همیشه روی حرف استادم حرف نمی‌زدم، گفتم بله. بعدش دکتر گفت: "خب، خوبه. فقط یادت نره به استاد راهنمات هم بگی بیاد. راستی استاد راهنمات کی بود؟!" من که در هاله‌ای از شک بودم که آیا دکتر شوخی می‌کنند یا جدی می‌پرسند، با تردید گفتم: "خب، شما!" با تعجب گفت: "من؟!!!" و بعد با خنده ادامه داد: "آهان! من!!" بعدش هر دوتامون اون‌قدر خندیدیم که نفهمیدیم چطور خداحافظی کردیم!!

چند سال پیش، جلسه‌ی دفاع دکترای دکتر سامان مقیمی بود و آمفی‌تئاتر دانشکده جای سوزن انداختن نداشت. اون روز دکتر روحانی نیومده بودند دانشگاه!!! ایشون هم احتمالاً یادشون رفته بود که استاد راهنمای سامان هستند!

نتیجه: این‌ها رو نوشتم که بگم استادهای شریف خیلی عزیز هستند!

* ستون "استاد عزیز ما" یکی از ستون‌های پرطرفدار در روزنامه‌ی شریفه (و پیش از اون در نشریه‌ی "نقطه سر خط") که بیش از ده ساله که وجود داره. مطالب این ستون، اغلب نوشته‌ی دانش‌جوهاست و شامل کارهای عجیب و بامزه‌ایه که استادها در کلاس‌هاشون انجام می‌دن. (چقدر مؤدبانه گفتم!!)

عمو سبزی‌فروش!

پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٧

تا حالا دقت کرده‌اید (به خصوص اگر خانم هستید) که با تقریب خیلی خوبی، فروشنده‌ی تمام مغازه‌های روسری‌فروشی، مانتوفروشی، طلافروشی و حتی لوازم آرایشی فروشی، آقایون هستند، در حالی که با تقریب خیلی خوبی، تمام مشتری‌های این مغازه‌ها، خانم‌ها هستند؟! تازه بعضی از این آقایون به بهانه‌ی این‌که مشتری رو راهنمایی بکنند زل می‌زنند توی صورتش که بعدش بگن فلان رنگ یا فلان مدل بهت میاد! البته گویا خانم‌ها هم خیلی از این اتفاق بدشون نمیاد!! احتمالاً تا چند سال آینده، در کنار فولکلورهایی مثل "عمو سبزی‌فروش" ترانه‌های "عمو روسری‌فروش" و "عمو مانتوفروش" و ... هم بومی می‌شوند!

بیایید با هم دوست باشیم!*

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٥

وقت‌هایی که خیلی ناراحت و عصبانی هستم، یا خیلی خوشحال و هیجان‌زده‌ام، اگه بخوام خیلی زود به آرامش برسم کافیه به مرگ فکر کنم. یه نوشته روی دیوار اتاق دکتر رحیمی‌تبار در دانشکده، بود که می‌گفت: "این نیز بگذرد..." و من عاشق این جمله هستم. همه چیز می‌گذره و تموم می‌شه، حتی خود ِ من، خود ِ تو، همه‌ی اون‌هایی که عمیقاً دوست‌شون داریم، همه‌ی اون‌هایی که شدیداً ازشون متنفریم، حتی همه‌ی اون‌هایی که هیچ اهمیتی برامون ندارند! باور کردن مرگ برامون خیلی سخته ولی همه‌مون می‌دونیم که انکارناپذیره. پس چی قراره واسه‌ی ما باقی بمونه؟! برای به دست آوردن ِ چی باید بجنگیم؟!

بیایید برای یک لحظه این قطار ِ بدون ترمز و دنده عقب زندگی‌مون رو متوقف کنیم و فکر کنیم! کجا داریم می‌ریم؟ آیا جایی که داریم به سمتش می‌ریم همون جاییه که باید بریم؟ چه چیزی واقعاً برای ما ارزش داره؟ مثلاً چه ارزشی داره اگه دیوار اتاق‌مون رو پر کنیم از مدال‌ها و لوح‌های افتخارآمیز؟ که به خودمون یادآوری کنیم چقدر آدم مهمی هستیم؟! وقتی که می‌میریم کدوم افتخار رو با ما داخل قبر می‌ذارند؟! لعنت به انسان که این‌قدر کوچیک و ضعیفه ولی همیشه خیال می‌کنه همه چیز در کنترلشه! دچار عجب خیال مسخره‌ای هستیم!

بیایید آتش‌بس اعلام کنیم! تا کِی می‌خوایم با دنیا بجنگیم تا فقط به دست بیاریم و بیاندوزیم؟! مگر داشته‌های ما چقدر ارزش دارند؟! حتی همین "وقت" (که مردم می‌گن طلاست!) مگه چقدر ارزش داره؟ چرا باید مثلاً به این خاطر که یه نفر نوبتش رو در صف رعایت نکرده، آرامش خودمون و دیگران رو به هم بریزیم؟ شاید اون آدم قراره مثلاً فردا در یک حادثه‌ی رانندگی کشته بشه. اگر این رو بدونیم آیا باز هم احساس می‌کنیم داره از ما جلو می‌زنه؟ ما که نمی‌دونیم مرگ کِی قراره به سراغ ما بیاد! پس بیایید این جوری تصور کنیم که هر بار بابت هر تضییع حقی از ما، مدت زمان مشخصی به عمرمون اضافه می‌شه که جبران اون وقت تلف شده باشه! با این حساب، دیگه برای چی باید عجله کنیم؟!

بیایید با هم فکر کنیم ببینیم آیا چیزی توی دنیا هست که بتونه آرامش ما رو از بین ببره؟ آیا دلیلی وجود داره که باعث بشه از کسی متنفر بشیم؟ اگر هست، آیا نمی‌شه جوری ندانسته‌هامون رو کنار هم بچینیم تا توجیه قابل قبولی برای بی‌ارزش بودن اون چیز پیدا کنیم؟

حالا بیایید یک گام جلوتر بریم: آیا دلیلی وجود داره که نذاره ما همه‌ی آدم‌ها رو دوست داشته باشیم و به همه‌ی دنیا محبت بکنیم؟ جنگ بسه، دشمنی بسه، رقابت بسه! بیایید با هم دوست باشیم!

پی‌نوشت برای ایمن عزیز: ممنون که به من اثبات کردی هنوز خیلی راه در پیش دارم تا اون انسانی بشم که آرزو دارم باشم. پیش از این، تصور می‌کردم اگه کسی سر من فریاد بزنه و دروغی رو به من نسبت بده، می‌تونم همچنان آرام باشم و با ملایمت و مهربانی پاسخ عصبانیتش رو بدم، اما فهمیدم که سخت در اشتباه بوده‌ام!

* این جمله، عنوان آخرین اسلاید سخنرانی من در همایش دانش‌آموزی انجمن فیزیک بود! نزدیک بود همه‌ی این حرف‌ها رو اون روز نثار دانش‌آموزها بکنم! خدا رحم کرد که در اون لحظه اون‌قدر خوابم میومد که بی‌خیالش شدم!!

درد ِ زبون‌نفهمی!

جمعه ۱۳۸٧/٦/۱

مدتیه دچار حالتی شده‌ام که باعث شده شدیداً نگران خودم بشم!! نمی‌دونم چرا مدتیه من حرف دیگران رو نمی‌فهمم و دیگران هم حرف من رو! دیگران ادعا می‌کنند حرف‌هایی رو زده‌اند که من هرگز نشنیده‌ام و من هم حرف‌هام رو بارها تکرار می‌کنم و دست آخر، کسی نشنیده!

در سفر ازبکستان که بودم، وقتی با مردم حرف می‌زدم کسی نمی‌فهمید، من هم حرف اون‌ها رو نمی‌فهمیدم. اوایل به این زبون‌نفهمی بین‌مون خنده‌ام می‌گرفت اما کم‌کم عصبی می‌شدم، لجم می‌گرفت، احساس خفگی می‌کردم! دوست داشتم داد بزنم، ولی مطمئن بودم شدت صدا کمکی به فهم محتواش نمی‌کنه! عمیقاً احساس درماندگی می‌کردم. چشمم رو می‌بستم و نفس عمیق می‌کشیدم، ولی اثر آرام‌بخشی‌اش کوتاه‌مدت بود. بین اون همه آدم، احساس تنهایی می‌کردم. انگار که چیزی رو گم کرده بودم، انگار که دست و پام بسته بود و من می‌خواستم حرکت کنم، ... .

مدتیه تمام این احساس‌ها دارند تکرار می‌شن، اما این بار در سرزمین مادری‌ام! زبون‌نفهمی خیلی درد داره. من این روزها خیلی درد می‌کشم!