این دو نفر


پشت پرده‌های یک دانشگاه شریف (قسمت دوم)

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/۳٠

از دانشگاه شریف در این منزلگاه بارها نوشته‌ام، گاهی شوخی و طنز، گاهی هم جدی و تلخ. همیشه سعی کرده‌ام منصف باشم و به اصطلاح ِ مد شده در این روزها، سیاه‌نمایی نکنم! اما واقعیت گاهی آن‌قدر سیاه است که بیان کردنش به خودی خود سیاه است!!

دوست خوبم، سین‌میم، از همکلاسی‌های من در دوره‌ی کارشناسی ارشد در دانشگاه شریف بود که در آزمون ورود به دکترای سال گذشته با هم شرکت کرده بودیم. با توجه به شناختی که از سین‌میم داشتم اصلاً تعجب نکردم وقتی شنیدم که نفر اول آزمون دکترا شده. اما ظاهراً در جلسه‌ی مصاحبه‌ی حضوری، از سین‌میم سؤال‌هایی پرسیده شده بود که باعث شگفتی ما شد! سؤال‌هایی از این مدل که چرا در کارنامه‌ات، نمره‌ی آن درس این‌قدر کم است ولی نمره‌ی این درس، بالاست؟! بعد هم چند سؤال از آزمون ِ داده شده، پرسیده‌اند و در نهایت، سین‌میم را به "تقلب در آزمون" متهم کرده‌اند! بعد از جلسه‌ی مصاحبه، ظاهراً چند جلسه‌ی غیررسمی (محاکمه!) با حضور سین‌میم برگزار شده که محتوای آن‌ها آن‌قدر شگفتی‌برانگیز بوده که منتشر نمی‌کنم!! خلاصه این‌که ماجرا بیش از یک ماه به طول انجامید و سرانجام اسم سین‌میم در لیست قبولی‌های آزمون اعلام نشد! تا این‌جای داستان را می‌توان پذیرفت. اما زمانی که دیدیم فایل اسامی قبول‌شدگان، پیش از تشکیل جلسات غیررسمی، ایجاد شده بوده (یعنی تصمیم نهایی، پیش از این جلسات گرفته شده بوده!) دوباره بسیار شگفت‌زده شدیم که پس این همه جلسه با آن محتوای باورنکردنی برای چه بود!!

سین‌میم از دانشگاه بوستون (و البته چند دانشگاه خارجی دیگر) پذیرش گرفته است و به زودی ایران را ترک می‌کند، در حالی که بسیار دوست داشت در ایران بماند و در دانشگاه شریف دکترا بگیرد. سین‌میم می‌گفت که موضوع کارش را دوست داشته، استادش را دوست داشته و دلش نمی‌خواسته برای ادامه تحصیل، ایران را ترک کند. در حقیقت، رفتن از ایران برای دانش‌جوی تراز اولی مثل او کار بسیار راحتی است. آن‌چه سخت است نگه داشتن چنین دانش‌جوهایی در داخل ایران است!

میم‌صاد از دوره‌ی کارشناسی، از همکلاسی‌های من در دانشگاه شریف بود. او یکی از بهترین دانش‌جوهای دوره‌ی ما بود که بارها در آزمون‌ها و مسابقه‌های علمی، رتبه‌های عالی به دست آورده بود. میم‌صاد برای دوره‌ی دکترا موضوعی را انتخاب کرده بود (و به آن علاقه داشت) که ناچار بود با یکی از استادان مربوط به آن موضوع، در مرکز ریاضیات و فیزیک نظری، کار پژوهشی خود را انجام بدهد. تابستانی که گذشت شورای دانشکده قانونی تصویب کرد که مانع ادامه‌ی همکاری علمی میم‌صاد و استادش در IPM می‌شد. میم‌صاد می‌گفت که موضوع کارش را دوست دارد، استادش را دوست دارد و بسیار علاقه‌مند به ادامه‌ی کارش است. اما آیا او هیچ راهی به جز ترک ایران دارد؟!

متأسفم برای دانشگاهی که این‌قدر بی‌رحمانه دانش‌جوهای خود را تار و مار می‌کند و ارزش ِ وجود یک دانش‌جوی خوب در دانشگاه را درک نمی‌کند. متأسفم برای جامعه‌ی علمی‌ای که وجود رقابت‌های ناسالم در آن، موجب ویرانی‌اش شده است. متأسفم بابت دیدن رفتارهای بچگانه و لج و لجبازی افرادی که باید الگوی ما دانش‌جوها در جامعه‌ی علمی باشند. متأسفم برای همه‌ی آن‌هایی که تصور می‌کنند بدون داشتن اخلاق آکادمیک می‌توانند جزیی از جامعه‌ی آکادمیک جهان باشند!

حالا من هم نگرانم که مبادا همین یادداشت، من را مجبور به ترک ایران بکند!

 

پشت پرده‌های یک دانشگاه شریف (قسمت اول)

چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٤

صبح دل‌انگیز پاییزی را با انرژی زیادی شروع کردم. هوا روح‌بخش بود و زندگی تقریبا روبه‌راه! یادم آمد که اواخر ماه مهر است ولی من هنوز کارت دانش‌جویی (جهت ورود به دانشگاه) ندارم. تصمیم گرفتم به بخش پذیرش دانشگاه مراجعه کنم تا هم کارت بگیرم و هم گواهی اشتغال به تحصیل جهت ارائه به جای خاصی. کارمند مربوطه گفت که نتیجه‌ی گزینش من هنوز به دانشگاه فرستاده نشده، به همین خاطر من هنوز پذیرش نشده‌ام! پس نه کارت دانش‌جویی دارم و نه می‌توانم گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم!

من (متعجب، اما همچنان شاد و خوش‌حال و پرانرژی): چرا با وجود این‌که نزدیک به یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته، هنوز کارت من آماده نیست؟

کارمند (با لبخند): عزیزم، دو هفته دیگه بیا سر بزن.

من (با لبخند): دو هفته پیش هم اومدم،‌همین رو گفتید!

کارمند (با جدیت): عزیزم، خب هر دو هفته یک بار بیا سر بزن!!

من (با لبخند و جدیت!): شما می‌دونید معمولا چه مدت بعد از شروع سال تحصیلی،‌کارت دانش‌جویی آماده می‌شه؟

کارمند (عصبانی): عزیزم،‌معلوم نیست!

من (با لبخند بیش‌تر): شما سال گذشته هم همین‌جا کار می‌کردید؟

کارمند (عصبانی‌تر و غمگین): متاسفانه، من الان چند ساله که این‌جا کار می‌کنم!

من (با لبخند باز هم بیش‌تر و کمی هم ترحم): خب،‌پس شما باید بدونید که هر سال به طور متوسط چقدر طول می‌کشه تا نتیجه‌ی گزینش ورودی‌های جدید به دانشگاه فرستاده بشه و کارت‌شون آماده بشه! حدودش رو که دیگه می‌دونید!

کارمند (عصبانی‌تر و خیلی جدی): عزیزم،‌معلوم نیست، رندومه!

من (با خنده): خب، به عنوان مثال،‌یادتون هست پارسال چه موقع نتیجه‌ی گزینش ورودی‌های جدید اومد؟

کارمند (عصبانی‌ترتر و با فریاد): عزیزم،‌رندومه!‌هر دو هفته یه بار لیست می‌فرستند. شاید اسمت توی اون لیست باشه شایدم نباشه!

من (با خنده‌ی بلند): آهان!‌حالا شد!‌خب از اول همین رو می‌گفتی، عزیزم!

کارمند (پیروزمندانه نفس عمیقی کشید): من از اول داشتم همین رو می‌گفتم!‌شما گیجی و آی‌کیوت پایینه من چی کار کنم؟!

من دیگه چیزی نگفتم و در حالی که بلند بلند می‌خندیدم از دفتر پذیرش خارج شدم. توی راه به سمت دانشکده، داشتم تند و تند فرهنگ لغات توی ذهنم را ورق می‌زدم ببینم معنی لغات گیج،‌شما، آی‌کیو، پایین چی بود!!

 

تست شخصیت‌شناسی

جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٩

فرض کنید که یک تست شخصیت‌شناسی، در توصیف شخصیت من چنین چیزی نوشته است:

"حسابگر (تأثیرپذیر، دورن‌گرا، واقع‌گرا، متفکر):

تو یک تیپ "حسابگر" هستی. کم‌حرف، باریک‌بین و دقیق، قابل اعتماد. درسته که خیلی هم با حال نیست به آدم بگن "حسابگر"، ولی حالا خودمونیم، تو هم زیاد آدم باحالی نیستی. زندگی خیلی شلوغ و پر سر و صدایی نداری ولی برای خودت تفریحات و سرگرمی‌هایی داری و کسانی که به تو نزدیکند واقعاً تو را دوست دارند.

به طور کلّی دو نوع "حسابگر" وجود دارد که تو هم به احتمال زیاد در یکی از این دو گروه قرار می‌گیری: 1- زن، 2- مرد.

جدا از شوخی، حسابگرها در هر کاری که انجام می‌دهند موفق هستند و همه، به خصوص دوستان‌شان، همیشه می‌توانند به آن‌ها اعتماد کنند. آن‌ها تقریباً هیچ‌وقت دزدی و تقلّب نمی‌کنند. (البته منظور "حسابگر"های این تست شخصیت است، وگرنه بعضی حسابدارهای واقعی این کارها را می‌کنند!! اگرچه آن‌ها احتمالاً در این تست شخصیت "قاضی" خواهند شد.

در ضمن، تو احتمالاً رابطه خیلی دوستانه و خوبی با اعضای خانواده‌ات داری."

حدس می‌زنم دوستانی که من رو کم و بیش می‌شناسند، بسیار تحریک شده‌اند که این تست شخصیت رو انجام بدهند! البته از همین الان بگم که خیلی لوسه!

پی‌نوشت: به زودی در مورد این یکی هم مفصل خواهم نوشت.

 

شگفتی‌های سرزمین سبز

دوشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٥

پیرو تقاضای استاندار خوزستان از رییس‌جمهور و موافقت رییس‌جمهور با این تقاضا، روز پنج‌شنبه، اول شوال، در استان خوزستان تعطیل رسمی اعلام شد.

قرار بود که در سفر سه روزه‌ام (در تعطیلات عید فطر، چهارشنبه تا جمعه) به سرزمین سبز، سیم کارت تلفن همراهم رو (که یک هفته پیش سوخته بود) از دفتر پست بانک، تحویل بگیرم. تنها فرصتی که داشتم روز پنج‌شنبه بود که به لطف استاندار مهرورز خوزستان، تعطیل شده بود! صبح پنج‌شنبه با ناامیدی، به اصرار بابام، همراه بابام، به دفتر پست بانک رفتم. در کمال تعجب دیدیم که دفتر تعطیل نیست! کارمند حاضر در دفتر، بعد از سلام علیک و تبریک مفصل عید، به دنبال پرونده‌ی من گشت اما موفق نشد پیداش کنه. گوشی تلفن رو برداشت و به کارمند دیگه‌ای زنگ زد. از کارمند مربوطه پرسید پرونده‌ی دختر آقای اسکندری که قرار بود پنج‌شنبه از تهران بیاد سیم کارتش رو بگیره، کجاست! و من همین‌طور بهت‌زده داشتم ماجرا رو دنبال می‌کردم!!

پرونده‌ی من یک دقیقه بعد پیدا شد و قرار شد کارمند مربوطه خودش رو هر چه زودتر به دفتر پست بانک برسونه و سیم کارتم رو به من تحویل بده!! ما که حسابی شرمنده‌ی کارمنده مربوطه شده بودیم که می‌خواست در روز تعطیل به خاطر کار ِ من بیاد به محل کارش، تصمیم گرفتیم با ماشین بریم دم در خونه‌شون دنبالش!! کم‌تر از ده دقیقه بعد، کارمند مربوطه رو (که دختر خانمی شاید بیست ساله بود) از جلوی خونه‌اش سوار کردیم و به دفتر پست بانک آوردیم!! بعد از پنج دقیقه سیم کارت جدیدم فعال شد و به من تحویل داده شد! و من همین‌طور بهت‌زده داشتم ماجرا رو دنبال می‌کردم!!

بعد از این‌که کار من انجام شد، خواستیم دختر خانم رو برگردونیم خونه‌اش اما در کمال شگفتی، دختر خانم گفت حالا که اومده سر ِ کار، می‌مونه و کار بقیه‌ی مراجعه‌کننده‌ها رو هم انجام می‌ده!

و من همین‌طور بهت‌زده داشتم ماجرا رو دنبال می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم که آدم‌های سرزمین ِ سبز ِ من چقدر مهربونند، چقدر آسون‌گیرند، چقدر راحت و بدون استرسند! چقدر کارها زود راه می‌افته! این‌جا چقدر زمان کش‌داره، زندگی چقدر آرامه! اصلاً این سرزمین سبز، پر از شگفتیه!

عکس 1: ماهان و جوجه کوتیکه (کوچیکه!)

عکس 2: محبوب‌ترین اسباب‌بازی ماهان (باغچه‌ی پر از سنگ ریزه!)

عکس 3: ماهان در حال بار زدن سنگ‌ریزه

عکس 4: ماهان در حال حمل و نقل سنگ‌ریزه

عکس 5: و سرانجام، رسوندن موفقیت‌آمیز سنگ‌ریزه‌ها به فرغون!

عکس 6: ماهان و ژست همیشگی!

عکس 7: تا وقتی دوربین رو ندیده می‌شه ازش عکس ِ خوب گرفت!

عکس 8: اما وقتی دوربین رو می‌بینه، می‌خوادش!



بعد بالاتر

پنجشنبه ۱۳۸٧/٧/۱۱

 

گاهی هست که دنیای به‌هم‌ریخته‌ی افکارت را دیدن یک اتفاق کوچک یا حتی شنیدن یک جمله‌ی کوتاه، مرتب می‌کند. حتی اگر اثری ماندگار نداشته باشد، راه نجات موقت خوبی‌ است.

سریال بزنگاه را اگرچه به هزار و یک دلیل دوست نداشتم اما شانس دیدن آخرین قسمتش برای من، دیدن جمله‌ای بود که پیش از این بارها دیده بودم اما این بار برای من همان نقش نجات‌بخش را داشت.

"خداوند از ما انتظار ندارد که کارهای بزرگ انجام دهیم اما انتظار دارد که کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم!"

این جمله را از هزار منظر می‌توان دید. از جهتی مثل این جملات کوتاه کتاب‌های بیست صفحه‌ایِ بازاری است (احتمالاً هم در یکی از آن‌ها یافت می‌شود). از طرفی آدم را یاد این شبکه‌های مذهبی آمریکایی ِ کسل‌کننده می‌اندازد که ملت می‌آیند و ساعت‌ها در مورد امید به زندگی و بخشش خداوند حرف می‌زنند. از سویی هم رنگ و بوی پذیرش گذشتن از مرز جوانی و دست‌کشیدن از آرمان‌های بزرگ برای تغییر دنیا را دارد.

در هر صورت می‌توان به عنوان حداقلی در آرمان‌ها، پذیرفت که راه‌حل بدی نیست فدا کردن کمیت در برابر کیفیت. خیلی که بخواهی از این حداقل فراتر روی باید با حفظ کیفیت، کمیت را بالا ببری. تازه فهمیدم که چرا قدم‌های کوچک بعضی آدم‌ها در تغییر دنیای اطرافشان انقدر به دلم می‌نشیند. انگار بُعد دیگری در محاسبه‌ی بزرگی کار این آدم‌ها دخیل است که همان عشق بزرگشان است.

از این پس سعی می‌کنم در اضافه‌کردن این بعد به احجام زندگی‌ام که فضای بودنم را پر می‌کنند تلاش کنم.

 

کلمات جادویی

یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٧

روز جمعه 11 مرداد 1387، در جاده‌ی چالوس، ترافیک سنگینی به سمت تهران وجود داشت و تقریباً همه‌ی خودروها ایستاده بودند! پلیس که در حال کنترل کردن ترافیک بود (که مبادا کسی سبقت ممنوع انجام بده یا انحراف به چپ داشته باشه)، از بلندگو خطاب به یک خودرو پراید، فریاد زد: "هوی! پراید! چرا وحشی‌بازی در میاری؟ مگه بقیه آدم نیستند؟ برو تو صف آقا! برو تو صف!" چند لحظه بعد از این‌که ماشین پلیس دور شد، دیدیم که یک خودرو پراید با سرعت برق از کنارمون رد شد. (سبقت ممنوع!)

"کلمات" در هر زبان، جادوی شگفت‌انگیزی دارند. آدم‌ها گاهی می‌تونن با انتخاب کلمات‌شون، اون‌قدر روی دیگران تأثیر بذارند که نتیجه‌ای باورنکردنی در رفتار افراد ایجاد بشه. اما در بین هزاران هزار لغتی که در یک زبان وجود داره، چندتا کلمه هستند که فوق‌العاده بی‌نظیرند. یکی از این کلمات ِ بی‌نظیر، "ببخشید"ه. نمی‌دونم تا حالا چقدر به جادوی این کلمه دقت کرده‌اید ولی تجربه نشون داده که بیان این کلمه، بارها قلب آدم‌ها رو نرم کرده و خیلی از ناراحتی‌های کوچیک (یا حتی بزرگ) افراد رو از بین برده! نمی‌دونم چرا و چطور، ولی واقعاً این اتفاق می‌افته!

حالا نکته این‌جاست که چند درصد آدم‌ها هنر استفاده کردن از این کلمه رو دارند! چرا بعضی‌ها حتی نمی‌تونند این کلمه رو به زبون بیارن؟ به نظر من، وجود مهارت استفاده از این کلمه در افراد، نیاز به فرهنگ و تربیت خاصی داره که متأسفانه بعضی‌ها ازش بی‌بهره‌اند! کاش می‌شد یه جوری (نمی‌دونم چه جوری!) به این بعضی‌ها فهموند که آقا جان! نیازی نیست به خاطر یه اشتباه کوچیک که گاهی ازت سر می‌زنه (و اشتباه کردن طبیعیه!)، با مردم دست به یقه بشی و اعصاب خودت و بقیه رو خط‌خطی کنی! کافیه فقط یه کلمه بگی "ببخشید"! همین!