این دو نفر


آن‌چه یافت می‌نشود ...

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٢۸

عکس‌های زیر در ادامه‌ی یادداشت قبلیم هستند! عکس یک تا پنج، فروشگاه‌های لباس در کمبریج و عکس شش و هفت فروشگاه لباس (و کفش) در منچستر هستند.

توضیح: توی فروشگاه کفش، کفش‌ها طبق سایز چیده شده بودند. یعنی یک ردیف فقط سایز پنج یا پنج و نیم یا ... بود. مردم دیگه مجبور نبودند هر کفشی رو که می‌خوان، از فروشنده (فروشنده‌ای در کار نبود!!) بپرسند که سایز پاشون رو داره یا نه! هر چی بود همون‌جا بود!

عکس 1:

 

عکس 2:

 

عکس 3:

 

عکس 4:

 

عکس 5:

 

عکس 6:

 

عکس 7:

آن‌چه یافت می‌نشود، آنم آرزوست!

دوشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٧

یکی از مصائب زندگی این‌دونفر، همانا "خرید کردن" است، کاری که شاید برای خیلی‌ها، به خصوص خانم‌ها، لذت‌بخش باشه! گاهی برام عجیبه که آدم‌ها چطور می‌تونند به خرید این آشغال‌هایی که توی بازار هست تن بدن! گاهی نمی‌فهمم که بازار سلیقه‌ی مردم رو تعیین می‌کنه یا سلیقه‌ی مردم بازار رو!

یادمه که در مسافرت نوروز گذشته‌ی این‌دونفر به انگلیس، یکی از چیزهایی که خیلی متفاوت از این‌جا بود و توجه این‌دونفر رو بسیار به خودش جلب کرد، فروشگاه‌های بزرگ لباس بود! اگرچه قیمت لباس در این فروشگاه‌ها بسیار بالا بود اما به هر حال آدم می‌تونست امیدوار باشه که اگه به اندازه‌ی کافی پول داشته باشه و حاضر باشه پرداخت کنه، می‌تونه لباس مورد علاقه‌اش رو از بازار بخره. (البته نمی‌دونم چرا علی‌رغم اون همه تنوع در رنگ و مدل و اون همه لباس فوق‌العاده شیک که توی بازار بود، انگلیسی‌های بدسلیقه خیلی بدلباس بودند!)

قبلاً در مورد خرید مانتو و شلوار یه چیزایی نوشته بودم. واقعیت اینه که نبودن لباس متناسب با سلیقه‌ی این‌دونفر در بازار، باعث شده که این‌دونفر در زمینه‌ی تولید لباس، به خودکفایی برسند و الان سال‌هاست که دیگه برای خریدن لباس (جهت استفاده در مهمونی‌های رسمی) خودشون رو جلوی ویترین مغازه‌ها خسته نمی‌کنند. باز خدا رو شکر که تنوع پارچه در بازار وضعیت خوبی داره و آدم می‌تونه پارچه‌ی دلخواهش رو زود پیدا کنه.

اما مشکلی که هنوز برای این‌دونفر حل نشده و حل شدنش هم به این راحتی‌ها نیست، خریدن کفشه! این روزها با شروع فصل سرما بازار کفش تهران پر شده از چکمه‌های پاشنه‌بلند سیاه و طلایی و نقره‌ای (همون‌ها که پارسال نشانه‌ی تبرج بودند و گشت ارشاد عنایت ویژه‌ای بهشون داشت!) و جالبه که امسال هم مردم با اشتیاق تمام، از این چکمه‌ها می‌خرند! حالا این وسط، پیدا کردن کفش چرم استاندارد (قهوه‌ای یا کرمی)، حتی اگه به قیمتش هم اصلاً توجه نکنید، اون‌قدر کار سختیه که ساعت‌ها از آدم وقت می‌گیره!

اکنون بعد از ساعت‌ها جستجو، مفتخرم که به اطلاع برسونم در حال حاضر در تهران فقط یک جفت کفش پاشنه‌بلند چرم یشمی هست که سایزش چهله و فقط یک جفت کفش پاشنه‌بلند چرم کرم رنگ هست که اون هم سایزش سی و نه ِ! مدت‌ها بود که به خاطر این‌که کفش کرم رنگ توی بازار پیدا نمی‌کردم ناچار بودم رنگ لباسم رو طوری انتخاب کنم که با کفش مشکی یا سفید متناسب بشه. اما این بار قصد کردم که لباس به رنگ دلخواهم رو بپوشم و اون‌قدر بگردم که کفش کرمی پیدا کنم. خب! پیدا شد! اگه شما هم مثل من سال‌هاست که به دنبال کفش کرمی می‌گردید و شماره‌ی پاتون سی و هشته، دیگه نگردید، چون همون یه جفت بود که من خریدمش!

آقایون نخوانند!

شنبه ۱۳۸٧/۸/٢٥

مردها رو می‌شه به چهار دسته‌ی زیر افراز کرد:

دسته‌ی اول: غیراحمق و کم‌حرف

دسته‌ی دوم: غیراحمق و پرحرف

دسته‌ی سوم: احمق و پرحرف

دسته‌ی چهارم: احمق و کم‌حرف

این رو نوشتم که بگم مردهای دسته‌ی سوم از نظر من بسیار ترحم‌برانگیزند و عمیقا دلم براشون می‌سوزه!

 

 

روایت تصویری یک سفر

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٢۱

داشتم عکس‌های سفر به‌یادموندنی‌مون به استان اردبیل و گیلان رو برای هزارمین بار نگاه می‌کردم که تصمیم گرفتم سری دوم عکس‌های این سفر رو در این منزلگاه منتشر کنم. تقدیم به شما!

عکس 1: جاده‌ی اسالم-خلخال در مه بسیار غلیظ، گاهی بیش‌تر از ده متر واقعاً دیده نمی‌شد!

عکس 2: انتهای جاده‌ی اسالم-خلخال، بالای ابرها

عکس 3: این هم زمین پهناور خدا! اون موجود دوپا که در سمت چپ تصویر به زحمت دیده می‌شه، رئیس گروهه!

عکس 4:

عکس 5:

عکس 6: اسب در چمن!

عکس 7: بزرگی درخت‌ها را با آدم‌ها مقیاس کنید! واقعیه، به خدا!

عکس 8:

عکس 9: زندگی جریان دارد!

عکس 10: ابرها دارن از بین درخت‌ها رد می‌شن و به ما می‌رسن!

عکس 11:

عکس 12: جاده‌ای که در مسیر برگشت‌مون از نمی‌دونم دقیقاً کجا(!) به ماسال می‌رسید!

پی‌نوشت: خدمت خوانندگان محترم این منزلگاه باید عرض کنم که فرنوش نه تنها مدتیه دیگه چیزی در این منزلگاه منتشر نمی‌کنه که حتی بعضی از یادداشت‌های من رو هم وتو می‌کنه! (این رو نگو، اون رو این‌جوری ننویس، این رو نذار توی وبلاگ، اون یادداشتت رو کلاً پاک کن! و ...) به همین منظور بیایید علیه فرنوش قطعنامه صادر کنیم و  تحریمش کنیم. موافقین لطفاً قیام کنند ... ممنونم، بفرمایید بشینید. تصویب شد! صلوات!

پی‌نوشت پریم: در راستای قطعنامه‌ی تصویب شده در خط بالا، من پی‌نوشت قبلی رو بدون اجازه‌ی فرنوش نوشتم و منتشر کردم! (عطف به ما سبق!!)

لباس و شخصیت!

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/۱٤

تا پیش از این، فکر می‌کردم این شخصیت آدم‌هاست که روی لباس پوشیدن‌شون تأثیر می‌ذاره، اما مدتیه که متوجه شده‌ام تیپ و لباس هم تأثیر شگرفی در شخصیت آدم داره! به عنوان مثال، نمی‌دونم چرا وقتی کوله‌پشتیم رو با خودم بیرون می‌برم، دلم می‌خواد از روی پله‌ها بدوم و بالا و پایین برم، اما وقتی کیف چرمی گرون‌قیمت دستم می‌گیرم دوست دارم پله‌ها رو یکی‌یکی و شمرده‌شمرده طی کنم! تازه کافیه کفشم هم یه کوچولو موقع راه رفتن صدا بده! در این صورت یه هو اون‌قدر باشخصیت می‌شم که خودم هم توی دلم خنده‌ام می‌گیره! یه مثال دیگه تفاوت کاپشن و ژاکت و پالتو با همه که هر کدومش شخصیت خاص خودش رو به آدم می‌ده. همین‌طور روسری و شال و مقنعه و چادر! توی مهمونی‌ها هم شخصیت من کاملاً وابسته به لباسیه که پوشیده‌ام! گاهی شلوغ و شاد هستم، گاهی کم‌حرف و موقر! گاهی جدی و رسمی (به قول فرنوش، جوگیر)، گاهی شوخ و خندان و پرحرف!

اگرچه مدل لباس پوشیدن من چندان هم متنوع نیست، اما شک ندارم تفاوت ظریفی بین لباس‌های مختلفم هست که به طرز عجیبی روی رفتار من تأثیر می‌ذاره. نتیجه این‌که باید در انتخاب لباس، بسیار دقت کرد که مبادا لباس، آدم رو دچار شخصیتی بکنه که از آن‌چه در واقع هست، دور باشه!

 

 

تبدیل واحد!

دوشنبه ۱۳۸٧/۸/۱۳

این سه تا عکسی که چسبونده‌شده‌اند زیر هم، تصویر پشت بسته‌های آب‌میوه است. با توجه به اشتباه فاحشی که در این تصاویر دیده می‌شه، به نظر شما، تا چه حد می‌شه به عددهای نوشته شده روی این پاکت‌ها اعتماد کرد؟

با تشکر از موسی به خاطر موبایل آماده اش و فرستادن این عکس.

 

اتوبوس شب

شنبه ۱۳۸٧/۸/۱۱

پنج‌شنبه شب دوهفته پیش، فیلم "اتوبوس شب" در حالی که به طرز بامزه‌ای بعضی از جملات کلیدی‌اش قیچی شده بود، از شبکه‌ی اول سیمای جمهوری اسلامی پخش شد. گویا خود مسؤولین هم این روزها فهمیده‌اند که دیگر نباید خیلی به جزئیات این دفاع مقدس گیر داد!

جملات کلیدی‌ای که سانسور شده بودند (تا جایی که توسط من مکشوف شد!) یکی در آغاز فیلم بود، جایی که عیسی بعد از کشته شدن دوستش، زیر لب گفت: "چرا می‌کشین؟"* ظاهراً دیگر نباید به این فکر کرد که چرا در جنگ آدم‌ها کشته می‌شدند! گویا اهدافی که آن روزها آدم‌ها به خاطرش جبهه می‌رفتند و شهید می‌شدند، محقق نشده است و بیم آن می‌رود که اولیای خون شهدا (و بقیه‌ی مردم) به فکر بروند که چرا فرزندان‌شان شهید شدند و به چه هدفی و به چه قیمتی؟! جای دیگری که از فیلم حذف شده بود، در پایان ِ فیلم بود که راننده‌ی اتوبوس (خسرو شکیبایی) در حالی که پاکت جواب آزمایش بارداری همسر عماد در دستش بود با گریه گفت: "جواب بچه‌اش رو کی می‌ده؟"** انگار که دیگر هیچ جوابی برای فرزندان شهدا نیست! چگونه باید شهید شدن پدرشان را برای‌شان توجیه کرد؟

فیلم "اتوبوس شب" روایت غریبی است از جنگ ایران و عراق. فیلمی که این درد هشت ساله را (با هنرمندی مخصوص کیومرث پوراحمد) به گونه‌ای متفاوت از همیشه و نزدیک‌تر از همیشه به واقعیت، به تصویر می‌کشد. روابط ظریف بین انسان‌ها، عواطف انسانی، حمایت‌های عاطفی، ایمان، ترس، اشتباه، اعتماد، واقعیت‌های تلخ زندگی، حتی لجبازی‌های کودکانه، همه چیز و همه چیز، به زیبایی و هوشمندی نمایش داده می‌شود.

فیلم "اتوبوس شب" را دوست دارم، شاید به خاطر هنرنمایی مرحوم خسرو شکیبایی عزیز، شاید به خاطر کارگردانی کیومرث پوراحمد، شاید چون داستان فیلم در مورد جنگ است. هرچه هست نمی‌دانم اما "اتوبوس شب" را غمگینانه دوست دارم.

* این جمله را خیلی خوب یادم بود! قبلاً هم در موردش نوشته بودم!

** یا یک چنین جمله‌ای!

 

 

سرمایش و گرمایش زمین

جمعه ۱۳۸٧/۸/۱٠

این روزها با سرد شدن ناگهانی هوا در تهران و با توجه به این‌که هنوز دستگاه‌های گرمایشی ساختمان سرویس نشده‌اند و کار نمی‌کنند، خونه خیلی سرده. به طوری که این‌دونفر جهت گرم شدن ناچارند از سشوار استفاده کنند!

زهرا: استفاده از سشوار باعث گرم شدن زمین* می‌شه و اصلاً کار خوبی نیست!

فرنوش: خب، زمین هم الان باید گرم بشه دیگه!

 

این عکس، اولین آدم‌برفی امسال این‌دونفره! قدش کم‌تر از ده سانتی‌متره! برفش هم همین دیشب روی کوه‌های شمال تهران باریده.

* Global Warming!

فیزیک در روابط انسانی!

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٧

هیچ دقت کرده‌اید که رابطه‌ی بین انسان‌ها، چقدر شبیه تابع پتانسیل لناردجونز خودمونه؟! معمولاً آدم‌ها دورادور موجودات جالب و جذابی‌اند. اما به محض این‌که از یه شعاع خاصی بهشون نزدیک‌تر بشیم، یه هو دافعه‌شون به بی‌نهایت میل می‌کنه! تنها نکته اینه که این شعاع خاص، برای آدم‌های مختلف متفاوته.*

نتیجه‌گیری اخلاقی: همیشه به اندازه‌ی کافی عقب وایسیم! چراکه داشتن یک دوست معمولی در شعاع تعادلی (کمینه‌ی انرژی) خیلی باارزش‌تر از اینه که به خاطر داشتن یه رابطه‌ی نزدیک‌تر، تمام دوستی رو از دست بدیم! (شایدم این‌طور نباشه!!)

* و برای بعضی‌ها مثبت بی‌نهایته!!


سال‌های دور از خانه

شنبه ۱۳۸٧/۸/٤

دلم یه مامان می‌خواد که وقتی شب‌ها روی کتاب‌هام خوابم می‌بره، بیاد پتو رو بکشه روم و لامپ اتاق رو خاموش کنه.