این دو نفر


زندگی وارونه!

دوشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٥

این روزها شاخص آلودگی هوای تهران (به علت پدیده‌ی وارونگی!!) وارد محدوده‌ی خطرناک شده و توصیه می‌شه مردم تا جایی که می‌تونن از خونه‌هاشون بیرون نرن!

صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم و با لبخند، کنار پنجره ایستادم و پنجره رو باز کردم تا از هوای دل‌انگیز صبحگاهی لذت ببرم. همین که یک نفس عمیق کشیدم نزدیک بود که گلاب به روتون ... .

داشتم فکر می‌کردم این چه زندگی‌ایه که ماها بهش تن دادیم؟! زندگی توی یک شهر کثیف و شلوغ و زشت و پر از اصطکاک! همه ناراحت، همه عصبی، همه ناراضی! همه همیشه عجله دارند، وقت ندارند، یه عالمه کار دارند، به هیچ کاری هم نمی‌رسند! حتی خیلی‌ها وقت تفریح کردن هم ندارند! دردناک‌تر این‌که حتی بعضی‌ها از تفریح لذت هم نمی‌برند، چون مدام فکر می‌کنند کارهای مهم‌تر دارند!

گاهی آرزو می‌کنم ای کاش زندگی من وارونه می‌شد! تصور می‌کنم که من یک دختر روستایی بودم. سحر با صدای خروس بیدار می‌شدم. از هوای دل‌انگیز صبحگاهی لذت می‌بردم. با خانواده‌ام صبحانه‌ی مفصل می‌خوردم. گوسفندها رو می‌بردم چرا و خودم می‌نشستم زیر سایه‌ی یه درخت و ساز می‌زدم، شایدم کتاب می‌خوندم، شایدم روی یک لباس محلی ِ زیبا، گلدوزی می‌کردم! هر سال یه عالمه نرگس و لاله توی خاک می‌کاشتم و گل‌هاشون رو هدیه می‌دادم به اون‌هایی که دوست‌شون دارم. سوار اسب می‌شدم و به محل کارم می‌رفتم. توی راه با اسبم از توی دشت‌ها و جنگل‌ها می‌گذشتم، از توی آب رودخونه هم رد می‌شدم، شایدم یه کمی خیس می‌شدم. لباسم دامن بلند رنگارنگ داشت و همیشه بوی چوب سوخته می‌داد. هر سال با میوه دادن درخت‌ها به دنیا می‌اومدم، با بیرون اومدن جوجه‌ها از تخم، با گل دادن نرگس‌ها و لاله‌ها، ... .

خیلی خب! خیال بسه! دیگه برم کارهام رو انجام بدم که تمومی ندارند!

یک سؤال بدیهی!

شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٦

شما اگر کاندیدای انتخاباتی خاص باشید و نیازمند رأی و بدانید که گروه A که دارای امتیازاتی است، آنقدر عاقل هست که در هر صورت به شما رأی ندهد (!) و دادن امتیازات بیشتر به گروه B باعث به دست آوردن رأی آنها میشود، چه کار میکنید؟

احیاناً امتیازات گروه A را از آنها میگیرید و به گروه B میدهید؟!


مشاهدات کاملاً بیربط (!!):

١- اخیراَ بودجهی پژوهشی دانشگاهها به %60 یا کمتر کاهش یافته است.
٢- طرح
های عمرانی
دولت در روستاها و مناطق محروم کشور سرعت زیادی گرفته است.


پینوشت مهم: مسئول هرگونه بیاحترامی به گروههای A و B، فاعل عمل است نه بنده که بدبختانه کاری جز مشاهده از دستم برنمیآید.

تبلیغاتی که خرجش را ملت می‌پردازد

شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٦

از اقتصاد سر در نمیآورم اما بیشترین چیزی که در این مدت در نقدها شنیدهام این است که اقتصاددانان معتقدند که دولت باید در امور اقتصادی نقش نظارتی بر عهده بگیرد و به جای دخالت مستقیم با اخذ مالیات از بخش خصوصی، درآمدش را تأمین کند. با این وجود کسی میداند چرا رئیسجمهور محترم در سفرهای استانی پشت سر هم معافیت مالیاتی برای صنعتگران استان مربوطه تصویب میفرمایند؟!

 

 

کافی است پشتت گرم باشد ...

دوشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۱

 

بخش انتهایی برنامهی صبحگاهی شبکهی یک (با عنوان "صبح عالی بخیر") در روزهای شنبه به بحث کارآفرینی میپردازد و هربار یکی از کارآفرینان برجستهی کشور را دعوت کرده و پس از پرداختن به سوابق این فرد و دلایل موفقیتش به بحث کوچکی در مورد مشکلات یا فرصتهای پیش روی مردم برای تولید و کارآفرینی میپردازد.

از وظایف مجری این بخش یکی این است که جلوی کوچکترین خطای احتمالیِ میهمان برنامه در پرداختن به ضعفها و اشتباهات دولت و اشاره به سنگاندازیهای دولتی پیش پای مردم را بگیرد. تکیه کلامش هم این است که "بهتره بحث رو کلی نکنیم و به جزئیات به درد بخور برای مردم بپردازیم."

هفتهی گذشته و این هفته، مهمان این برنامه آقای عسگراولادی معروف بود. نکتهی جالب این دو برنامه این بود که در برابر این سیاستمدار کهنهکار که در بسیاری از بخشهای اقتصادی کشور هم دست دارد مجری برنامه هیچ راه چارهای جز سکوت و همراهی نداشت.

انتقادهای تند و علنی عسگراولادی به عملکرد دولت، در صدا و سیمای همصدا با دولتِ این روزها، شگفتیبرانگیز بود. این انتقادها در برنامهی این هفته خیلی شفاف و واضح بودند.

عسگراولادی در بخشی از برنامه، از ادعای دروغین دولت در اجرای اصل ۱۴۴ گفت: "برداشتهاند به اسم اجرای اصل ١۴۴  که رهبری انقدر بر اجرای آن تاکید دارند،  ۳ درصد از سهام بانکهای دولتی را با ۱۰ برابر قیمت واقعیش میفروشند و بخش خصوصی هم با توجه به توانمندیاش همین را هم حاضر است بخرد. آخر کجای این را میگویند خصوصیسازی؟ خصوصیسازی یعنی اینکه مدیریت کل مجموعه را حاضر باشی بدهی دست بخش خصوصی."

جای دیگری از بیعدالتی آشکار اقتصادی در کشور گفت و عامل اصلی این بیعدالتی را از درون دولت (البته بعضی عناصر کمخداشناس دولتی!) دانست و با عصبانیت گفت: "یک سَری به دادگاههای اقتصادی امروز بزنید تا ببینید که یک طرف تمام این قضیهها به کارشکنیهای دولتی میرسد. همه چیز را که نباید این جا گفت!"

در نهایت مجری برنامه که در این بین تمام تلاشش را برای برگرداندن بحث و جمع و جور کردن اوضاع کرده بود برای حسن ختام گفت: "البته آقای عسگراولادی! الان انتظار میره که وضعیت کمی بهتر بشه. با این طرح تحول اقتصادی دولت ..."

ناگهان داد عسگراولادی به هوا رفت و با عصبانیت و داد و قال پرید وسط حرف مجری که "کدوم تحول اقتصادی؟ اقتصاد ما تحول نمیخواد. ما الان به اصلاحات قانونی نیاز داریم تا قوانینمون انقدر دست و پای مردم رو نبندن. آخرِ تحول اقتصادی دولت هم چیه؟ میان یارانه میدن دست مردم، اوضاع رو از این هم که هست بدتر میکنن. من معتقدم یارانه ضربه میزنه به اقتصاد. حالا بذارین طرحشون بیاد بیرون، متوجه حرفم میشین. به جای این کارا برن از چندتا اقتصاددان تحصیلکرده بپرسن ببینن کار درست چیه."

آخر برنامه، عسگراولادی تقریباً از عصبانیت نفسنفس میزد! البته در نهایت از عزیزان دولتی با لحن معنیداری عذرخواهی کرد!

دو هفتهی بعد باز هم عسگراولادی مهمان این برنامه است. اگر تا آن موقع عزیزان صدا و سیما ایشان را توجیه نفرمایند احتمالاً برنامهی بعدی هم جالب خواهد بود.

همین که کسانی هستند که انقدر احساس قدرت کنند که در این فضا در چنین تریبونی به نقد دولت بپردازند باز هم جای شکرش باقی است (دلمان را خوش میکنیم!)

 

نکتهی بسیار بسیار مهم: نقل قولها به مضمونند!

دنیای کثیفِ کثیفِ کثیف

پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/٧

 

بیشتر از دو ماه است که بحران جنگهای داخلی کنگو* برای چندمین بار به اوج رسیده است. این بار هم توتسیها به جان مردم افتادهاند و آوارهشان کردهاند و تا میتوانند میکشند و آزار میدهند. کلاه آبیهای سازمان ملل باز هم مثل همان قصهی کهنهی "هتل رواندا"** در ماشینها و تانکهایشان نشستهاند و مرگ و میر مردم را تماشا میکنند. سیاستمداران دنیا هم رویشان را برگرداندهاند تا دیدن این فجایع دلخراش، دل نازکشان را نشکند.

بیچارگی سرزمین نفرین شدهای چون کنگو در این است که خشخاش و نفتی ندارد تا وسوسهی ایجاد دموکراسی را در آنها به دل امثال بوش بیاندازد. دیکتاتوری بزرگ بر آنها حکومت نمیکند تا نمایش مخالفت با او و به راهانداختن دادگاه نمایشیاش افتخاری به افتخارات کشورهای بزرگ اضافه کند. هیچکدام از دو طرف دعوا مسلمان نیست تا مهر تروریستی بودن به این جنگها بخورد و حساسیت عالم را برانگیزد.

مشکل کنگو نیاز به گفتگوهای آرام، کمکهای نقدی و بهداشتی و انسانی دارد. نیاز به فکر و کار طولانی دارد و این کاری نیست که هیچ سیاستمداری برایش وقت تلف کند.

سکوت سرد این روزهای دنیای سیاست در برابر زندگی مردم کنگو، جایی که آدمها در آن به سادگی میمیرند، بدجوری اشک آدم را در میآورد.

 

* یکی از دوستان این دو نفر با شنیدن نام کنگو از من پرسید: "حالا این کنگو چی هست؟ اسم کشوره؟!!"

** نام یکی از دردناکترین فیلمهایی که در مورد رنج مردم آفریقا دیدم.

پینوشت: اگر حوصلهاش را داشتید که به جای بحران مالی آمریکا و ماجرای هستهای ایران به چیز دیگری هم فکر کنید بد نیست نگاهی به این عکسها و این یکیها بیاندازید.

غذای جسم یا غذای روح؟

یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۳

چند شب پیش در یک مرکز خرید، توی صف خودپرداز ایستاده بودم. پسر بچه‌ای که فال می‌فروخت اومد نزدیکم ایستاد.

بچه: خانوم! فال می‌خری؟

من: نه.

بچه (بعد از چند لحظه سکوت): یه چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟

من: بگو.

بچه: خیلی گرسنمه. ناهار نخوردم. از اون‌ور خیابون برام غذا می‌خری؟ (به فروشگاه ساندویچ هایدا اشاره کرد.)

من: باشه. بذار پول بگیرم. با هم می‌ریم برات ساندویچ می‌خرم.

سکوت...

من: کلاس چندمی؟

بچه: مدرسه نمی‌رم.

من: چند سالته؟

بچه: ده سال.

من: اگه بری مدرسه می‌ری کلاس چندم می‌شینی؟

بچه: کلاس اول.

من: ای وای!! چرا؟ یعنی تا حالا اصلاً مدرسه نرفتی؟ شما باید بری مدرسه که سواد یاد بگیری. چند تا خواهر برادر داری؟

بچه (بغض شدید): دو تا خواهر کوچیک‌تر و یه برادر بزرگ‌تر.

من: برادرت مدرسه می‌ره؟

بچه: آره!

من: خب به مامان و بابات بگو که تو رو هم مثل برادرت بفرستند مدرسه.

بچه: سه روز دیگه می‌رم خونه بعدش دیگه می‌رم مدرسه.

من: مگه الان خونه‌تون نیستی؟ پس شبا کجا می‌خوابی؟

بچه: ... (اون‌قدر آسمون ریسمون بافت که نفهمیدم چی گفت!)

بچه: خانوم! سی‌دی می‌خری؟

من: سی‌دی؟!!! سی‌دی ِ چی؟ مگه تو سی‌دی هم می‌فروشی؟!

بچه: نه. برام سی‌دی بخر. سی‌دی ِ هر چی! می‌خوام نگاه کنم.

من: مگه کامپیوتر یا سی‌دی‌پلیر داری که سی‌دی نگاه کنی؟

بچه: می‌رم خونه عموم نگاه می‌کنم.

من: سی‌دی برات نمی‌خرم ولی غذا اگه بخوای می‌خرم.

بچه: نه، غذا نمی‌خوام. سی‌دی بخر.

من (از خودپرداز پول گرفتم): گفتم که سی‌دی نمی‌خرم! می‌خوای غذا برات بگیرم یا برم دنبال کار و زندگیم؟

بچه: غذا نمی‌خوام. سی‌دی بخر.

من: خداحافظ. برو فال‌هات رو بفروش.