این دو نفر


قبله‌ی ظاهری و قبله‌ی واقعی!

دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۳۱

اگر فرض کنیم فاصله‌ی تهران تا مکه چیزی حدود 3000 کیلومتر باشه، ده درجه انحراف از جهت قبله باعث می‌شه که قبله‌ی ما حدود 500 کیلومتر با محل کعبه فاصله داشته باشه! اگر انحراف به سی درجه برسه، این اختلاف فاصله به حدود 3000 کیلومتر می‌رسه!! از طرفی گفته شده که تا چهل و پنج درجه انحراف از جهت واقعی قبله، مورد قبوله! به نظر شما آیا ما واقعاً داریم به سمت کعبه نماز می‌خونیم؟!

خسی در میقات

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸

در آستانه‌ی مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دگر هیچ! ناگهان بر خود می‌لرزی! حیرت، شگفتی! این‌جا... هیچ‌کس نیست، این‌جا... هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا!

یک اتاق خالی! همین!

احساست بر روی پلی قرار می‌گیرد از مو باریک‌تر، از لبه‌ی شمشیر برنده‌تر! قبله‌ی ایمان ما، عشق ما، نماز ما، حیات ما و مرگ ما همین است؟

ناگهان می‌فهمی که چه خوب! چه خوب که هیچ‌کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ پدیده‌ای احساست را به خود نمی‌گیرد، ناگهان احساس می‌کنی که کعبه یک بام است، بام پرواز، احساست ناگهان کعبه را رها می‌کند و در فضا پرمی‌گشاید و آن‌گاه مطلق را حس می‌کنی! ابدیت را حس می‌کنی، آن‌چه را که هرگز در زندگی تکه تکه‌ات، در جهان نسبی‌ات نمی‌توانی پیدا کنی، نمی‌توانی احساس کنی، فقط می‌توانی فلسفه ببافی، این‌جاست که می‌توانی ببینی، مطلق را، ابدیت را، بی‌سویی را، او را!

و چه خوب که در این‌جا هیچکس نیست، و چه خوب که کعبه خالی است!

آقا دزد بدجنس!

دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٠

آقا دزد بدجنس! ای کاش بعد از این‌که کیفم رو از دستم گرفتی، می‌رفتی و دیگه هیچ وقت، هیچ اثری ازت نمی‌دیدم. دوست داشتم خیال کنم تو هم یه آدم خاکستری هستی با هزاران خوبی توی قلبت که گاهی وقت‌ها مثل هر انسانی شاید خطا هم بکنی! دوست داشتم خیال کنم تو یه انسان آرام و خوشبختی که بد ِ روزگار، تا این حد تو رو محتاج به پول کرده که وادار شدی از دیگران بدزدی! دوست داشتم با همین خیال، برم پیش خدا و برای تو، از خدا طلبکار بشم که چرا تو رو این‌قدر توی تنگنا گذاشته و بهت سخت گرفته.

آقا دزد بدجنس! دوست نداشتم کیفم، کثیف و پاره توی سطل آشغال پیدا بشه. دلم می‌خواست کیفم رو کادو می‌پیچیدی و هدیه می‌دادی به مادرت که خوشحالش کنی. دلم نمی‌خواست جای دندونت رو روی سیم‌کارت شکسته‌ام ببینم. دوست داشتم با سیم‌کارتم زنگ می‌زدی به دختری که دوستت داره و بهش می‌گفتی که تو هم چقدر دوستش داری.

آقا دزد بدجنس! اگه به خودت حق می‌دی از دیگران بدزدی، چون توی این زمونه همه دزدند و همه بدخواه تواَند، باید بگم که حداقل من یه نفر، کاملاً خیرخواهت هستم و ته قلبم برای روح پاک انسانی ِ تو که می‌دونم بدجوری اذیتش می‌کنی می‌سوزه. دلم می‌سوزه که این‌قدر بدبخت هستی! کاش می‌تونستم بیش‌تر از این دویست سیصد هزار تومن بهت کمک کنم.

آقا دزد بدجنس! کاش می‌شد داستان زندگیت رو برام می‌گفتی. کاش می‌شد سختی‌هات رو می‌شنیدم، شکایتت رو از دنیا می‌شنیدم. من هم از این دنیا خیلی شاکی‌ام. شاید ما دردهای مشترک داشتیم. شاید می‌تونستیم دردهای مشترک‌مون رو با هم‌فکری هم حل کنیم. شاید می‌تونستیم با کمک همدیگه، دنیا رو قشنگ‌تر و قشنگ‌تر کنیم!

آقا دزد بدجنس! آرزو می‌کنم پولی که از توی کیفم برداشتی برای تو باعث خیر بشه و گشایش توی زندگیت ایجاد کنه. قول می‌دم وقتی که رفتم مکه، بیش‌تر از هر کسی برای تو دعا کنم چون از همه‌ی کسایی که می‌شناسم، به دعای من محتاج‌تری! دعا می‌کنم که خوشبختی و آرامش به قلبت راه پیدا کنه. دعا می‌کنم دست از آزار روح الهی‌ات برداری و راه درست زندگیت رو پیدا کنی. دعا می‌کنم آن‌چنان متحول بشی که به جای شر و بدی، خیر و نیکی‌ات به آدم‌ها برسه. دعا می‌کنم آن‌چنان محبوب مردم بشی که به جای لعن و فحش و نفرین، رحمت و دعای خیرشون نصیبت بشه.

آقا دزد بدجنس! باور نمی‌کنی که توی این یک روز، من چقدر جلو رفتم و چقدر از زندگی رو یاد گرفتم. شاید همین دِین ِ تو باشه به من. ممنونم!

خمیری آماده در دست‌های خداوند

یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩

یادم نمیاد چی شد که من طالب سفر به خونه‌ی خدا شدم! نمی‌دونم این اتفاق دقیقاً کِی افتاد! فقط یادمه زمستون سال 83 که با فرنوشم رفته بودم مشهد، خیلی طالب بودم! یادمه این آرزو تنها چیزی بود که بهش فکر می‌کردم و عمیقاً از خدا می‌خواستم. سال بعدش که دوباره رفتیم مشهد، از دست امام رضا (ع) دلگیر بودم ولی باز هم ازش خواستم که یه صحبتی با خدا بکنه تا فرشته‌هاش توی دفتر عمر آینده‌ام یه سفر مکه بنویسن!

چند سال پیشا یه روز با مامان و بابا رفته بودم بیرون برای خرید. یه پسربچه‌ی آدامس‌فروش اومد پیش من و ازم خواست که آدامس بخرم. من نگاهی به آدامس‌هاش کردم و دیدم نامرغوبند. بهش گفتم نمی‌خرم و رفتم. اومد دنبالم و اصرار کرد. آخر التماس‌هاش بهم گفت ایشالله بری مکه. یادم نمیاد بالاخره آدامس خریدم یا نه، فقط یادمه بابام شروع کرد نصیحت کردنش که این آدامس‌ها واسه دندون ضرر داره، درحالی‌که من روی یه نیمکت نشسته بودم و اشک می‌ریختم. هنوز هم صورت اون پسربچه با جزئیات یادمه. شاید به خاطر دعای اون پسربچه است که من دارم می‌رم مکه. شایدم به خاطر دعای اون پیرزنه که ساک خریدش رو براش تا خونه‌اش بردم! شایدم به خاطر دعای اون خانمه که صندلیم رو توی اتوبوس بهش دادم!

امروز توی جلسه‌ی سخنرانی دکتر کامران وفا بودم که به صورت کاملاً اتفاقی، یکی از دوستان قدیمی رو بعد از مدت‌ها دیدم. بهش گفتم دارم می‌رم مکه. ابروهاش رو مثل همیشه، با شگفتی، داد بالا و با لبخند بهم گفت یادته گفته بودی برات دعا کنم؟ یادم افتاد که توی آخرین نامه‌ی کاغذی که براش نوشته بودم بهش گفته بودم که فقط یه آرزو دارم و اونم سفر به مکه است، برام دعا کن.

یادم نمیاد چی شد که من تا این حد، طالب سفر به خونه‌ی خدا شدم! نمی‌دونم این اتفاق دقیقاً کی افتاد! فقط یادمه هر بار عکس کعبه رو می‌دیدم، هر بار توی قرآن چشمم به کلمه‌ی حج می‌افتاد، هر بار خاطرات آدم‌های مکه رفته رو می‌شنیدم، محال بود که با بغضی یا اشکی همراه نشده باشم، محال!

یادم نمیاد چی شد که من تا این حد مشتاقانه، طالب سفر به خونه‌ی خدا شدم! خیلی دوست دارم بدونم دقیقاً کِی و چطور این اتفاق افتاد ولی هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد! فقط یادمه جمعه‌های زیادی موقع غروب دلم خواسته که در مسجدالحرام، روبه‌روی کعبه، باشم. فقط یادمه بارها برای خدا نامه نوشتم و خواستم که من رو دعوت کنه! یادمه حتی یه مدت طولانی به همین خاطر باهاش قهر بودم! یادمه وقتی برای قرعه‌کشی ثبت نام می‌کردم به فرنوش گفتم که دیگه مثل قدیما دلم نمی‌خواد برم مکه! راستش با خدا لج کرده بودم! خدا هم روی من رو کم کرد! می‌دونست که چقدر دارم دروغ می‌گم، می‌خواست بهم اثبات کنه! خدا جون! اثبات نمی‌خواست! تو که می‌دونستی توی این چند سال، هر لحظه از طلبم کم که نشد هیچ، بیش‌تر و بیش‌تر هم شد!

فیلم ده فرمان (داستان زندگی حضرت موسی) رو شاید دیده باشید. تأثیرگذارترین صحنه‌اش واسه من اون قسمتش بود که موسی، قصر فرعون رو ترک کرد و به بیابون زد! روزهای سختی رو توی برهوت گذروند و دیگه کم‌کم داشت از نفس می‌افتاد. سینه‌خیر و کشون‌کشون خودش رو رسوند به نزدیک جایی که قرار بود مبعوث بشه. گوینده‌ی فیلم روی تصویر این صحنه گفت که اینک موسی یک خمیر آماده بود در دست‌های خداوند ... .

من حالا احساس می‌کنم که یک خمیر آماده‌ام توی دست‌های خدا! من نمی‌دونم چرا این‌قدر طالب سفر به خونه‌ی خدا شدم فقط می‌دونم که هیچ چیزی رو، هیچ چیزی رو، هیچ چیزی رو به این اندازه از خدا نخواسته بودم و این همه بر سر چیزی با خدا جدال نکرده بودم!