این دو نفر


رویش ناگزیر جوانه‌ها

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥

زمستان گذشته با جمع صمیمی دوستان رفته بودیم آبشار سنگان در غرب تهران. زمستان گرمی بود، البته نه گرم‌تر از امسال! با دوستان در مورد دال گاف نون * حرف می‌زدیم. یادش به خیر، چقدر کودک بودیم! چقدر بزرگ شدیم و چقدر شاید هنوز هم کودک هستیم!!

یادمون نره که پایان همه مرگه، اما من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست... **

باغچه‌ی کوچولوی من پر از جوونه شده، چی بهتر از این؟! :)

عکس 1: این برگ‌ها (قلمه‌ها) رو خیلی وقت پیش توی باغچه ریخته بودم. از جوونه زدنش ناامید شد بودم ولی امیدوار شدم دوباره!

 

عکس 2: کاکتوس بلندی داشتم که بلندترین قسمتش از ریشه، پوسیده شده بود. فکر می‌کردم بقیه‌ی قسمت‌هاش هم به زودی نابود می‌شه ولی اشتباه می‌کردم! جوونه زد، یعنی هنوز زنده است.

 

عکس 3: یه کاکتوس دیگه

 

* ببخشید که کاملش رو ننوشتم! آخه خودمون هم به همین شیوه صداش می‌کردیم! این موضوع از اون موضوعاته که آدم‌ها هر وقت بهشون فکر می‌کنند حس می‌کنند قبلاً چقدر بچه‌تر بودند!!

** لینک متن کامل شعر زیبای "از دوست داشتن" سروده‌ی فروغ فرخزاد (نوشته شده در یک وبلاگ شخصی)

دیگران *

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳

نیمه شب، تنها توی تختخواب منتظر هستی که خوابت ببره. ناگهان خیال می‌کنی که یک مرد با یه چاقو توی دستش پشت سرت ایستاده و تا میای از جا بلند بشی و فریاد بزنی، چاقو رو با یک ضربه‌ی محکم توی پهلوت فرو می‌کنه و ...

 توی خونه تنها نشستی جلوی دیوار کوتاه آشپزخونه (اُپن)، ناگهان خیال می‌کنی که مردی از پشت سکوی آشپزخونه با طنابی توی دستش میاد بیرون و طناب رو دور گردنت می‌اندازه و اون‌قدر می‌کشه که ...

شب تنها توی یه خیابون خلوت داری تند و تند راه می‌ری که به مقصد برسی، ناگهان خیال می‌کنی مردی از پشت سر با چاقو تهدیدت می‌کنه که همراهیش کنی و ...

"خیال"ها واقعی نیستند اما ترسناکند. گاهی نمی‌شه از دست خیال‌ها فرار کرد. گاهی اون‌قدر دور و بر فکر آدم می‌پیچند که ریشه می‌زنند و رشد می‌کنند، که حتی باور نکردن‌شون واسه آدم سخت می‌شه. گاهی حتی واسه آدم سخته که پیش خودش تکرار کنه "بهش فکر نکن، چون حقیقت نداره، این فقط یه خیاله". یه کم که حال و روزت وخیم‌تر بشه و توی توهم گیر بیفتی، دیگه تشخیص این که کدوم اتفاق، واقعی و کدوم یکی خیالیه سخت می‌شه و این‌جا دردناک‌ترین قسمت داستانه. جایی که همه‌ی آدم‌ها انگار نقاب دارند و این نقاب، تشخیص این که واقعی هستند یا خیالی رو غیرممکن می‌کنه. یه لحظه حس می‌کنی نیما و مسعود و سعید و سوگل و ملیحه و محسن و هادی و ... همه یک نفرند پشت یک نقاب خیالی! باورش برات سخت می‌شه که این دنیا انقدر کوچیکه و انقدر زود به دیوارهاش می‌رسی. دلت می‌خواد همه‌ی پرده‌ها کنار بره و همه‌ی نقاب‌ها پاره بشه. دلت می‌خواد حباب این دنیای دروغی بترکه و تالاپی بیفتی وسط حقایق.

یعنی کی بشه که ما از این توهم و خیال خلاص بشیم، خدایا...

* The Others

 

توهم عاشقیت

دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٥

طرف هیچ گونه جذابیتی واسه جنس مخالف نداره، حالا تو که دست بر قضا در دسته‌ی جنس مخالفش هستی دلت براش می‌سوزه و سعی می‌کنی برخورد دوستانه‌تری باهاش داشته باشی. بعدش طرف خیال می‌کنه که شاید توی دل شما خبریه که رفتارت باهاش متفاوت از بقیه است و انقدر این شاید رو پیش خودش تکرار می‌کنه که به این باور می‌رسه که نه، انگار واقعاً یه خبرایی هست! بعدش یه هو حس می‌کنه تو دل خودش هم همین خبراست و بعععله!

بعضی‌ها هم واقعاً آدم رو از مهربون بودن پشیمون می‌کنند!

پی‌نوشت اول: این یادداشت تحت تبدیل پسر و دختر به هم، تقارن دارد.

پی‌نوشت دوم: دوستان عزیزم! لطفاً به دنبال پیدا کردن مصداق این یادداشت در زندگی شخصی من نگردید! اولاً این کار، وارد شدن به حریم بسیار شخصی دیگران است. ثانیاً مگر هر یادداشتی باید مصداق خارجی داشته باشد؟!

پی‌نوشت سوم: پی‌نوشت دوم را برای آن دسته از دوستان نوشتم که پی‌نوشت سوم یادداشت هی روزگار ... را نادیده گرفتند!