این دو نفر


معرفی کتاب: سال بلوا

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱

مدت‌ها بود که می‌خواستم در مورد کتاب سال بلوا، نوشته‌ی عباس معروفی، مطلبی بنویسم و خواندنش را به دوستان این‌دونفر توصیه کنم. سال بلوا حکایت زیبا و در عین حال دردناکی است از زندگی پرماجرای یک زن به نام نوشافرین که به صورت پازلی بسیار هوشمندانه مقابل چشم خواننده‌ی کتاب روایت می‌شود. روند کتاب به گونه‌ای است که هر قطعه از پازل داستان، به وقت مناسبش در جای خود قرار می‌گیرد و به تدریج تمام زوایای زندگی عاشقانه‌ی نوشا روشن می‌شود. نکته‌ی جالب توجهی که در مورد سال بلوا وجود دارد این است که گرچه نویسنده‌ی کتاب، یک مرد است اما درونی‌ترین احساس‌های دخترانه با دقت و ظرافت و نکته‌سنجی عجیبی در این کتاب روایت شده، طوری که من چند بار در طول خواندن داستان، نام نویسنده را چک کردم ببینم واقعاً یک آقا این کتاب را نوشته یا یک خانم!!

در این‌جا داستان سال بلوا را به صورت فشرده می‌نویسم تا شوق خواندن آن در شما ایجاد شود!

(هشدار: اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که نمی‌خواهید قبل از دیدن فیلم، آخرش را بدانید، این پاراگراف را نخوانید!)

نوشافرین فرزند یک مقام حکومتی در دوران رضاشاه است که پدرش مورد بی‌مهری شاه قرار گرفته و بعد از مدت‌ها بیماری، فوت می‌کند. نوشا با پزشک شهر خود که شهرت خوبی بین مردم دارد ازدواج می‌کند در حالی که او عاشق یک جوانک سفالگر است. سفالگر، مبارز سیاسی است و به شدت تحت تعقیب است. پزشک به مرور از عشق نوشا به سفالگر مطلع می‌شود و با دسته‌ی تفنگ قدیمی‌اش، او را زیر بار کتک می‌گیرد. شیرین‌ترین بخش داستان، لحظه‌های جان دادن نوشا زیر ضربه‌های تفنگ است! در عین دردناکی و غصه، حس خوب آزاد شدن و رسیدن به معشوق سفالگر (در خاک غلطیدن!) آن‌چنان در این قسمت داستان احساس می‌شود که مرگ نوشا در نظر خواننده‌ی کتاب، بسیار شیرین و لذت‌بخش است!

پی‌نوشت: من یه نسخه از این کتاب رو دارم که می‌تونم به اولین کسی که بخواد بخوندش، امانت بدمش! :)

 

یادداشت‌های یک عاشق ِ حرفه‌یی *

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٦

به تایخ ِ یک ِ یک ِ یک:

«من عاشق تو هستم

من عاشق تو هستم

من – عاشق تو هستم ...»

 

صدها سال بعد:

شاید به یاد نمی‌آوری که برای نخستین بار، در چه زمان و در کدامین لحظه به فریاد گفتم: «من عاشق ِ تو هستم.»

دیگر نیازی نیست به یادآوری

دیگر گذشته است

دیگر، بسی گذشته است

اما قبولم کُن! قبولم کن، به گونه‌ی عاشقی که بجز عشق، هیچ چیز ندارد

و باورم کن همچون گیاهی از عشق، روییدنی از عشق، بودنی از عشق.

و پناهم بده ای محبوب!

 

امروز، در خیابان ِ خلوتی، دست در دست مادرم داشتم

که بوی پیچیده‌ی بِه را بوییدم و فریاد زدم: درختان بِه، حبیبان من‌اند. مادر! درخت ِ بِهی را به خانه بیاور!

 

امروز در خیابان خلوتی می‌رفتم، که بوی پیچیده‌ی بِه را بوییدم

و به یاد درختان معطر هزاران سال پیش افتادم

که در باغ‌های جنوب ِ باغ تو چون بیشه‌یی از رنگ ِ زرد بود.

و عطر ِ تو، عطر ِ تن ِ خاکی ِ تو به خاطرم آمد.

و بعد از هزار و چارصد سال فریاد زدم:

                        من هنوز، هنوز، هنوز عاشق ِ تو هستم.

 

امروز، معلمم با تیشه‌یی بر تخته سنگی نوشت: خاک.

و گفت: خاک.

و گفت: هزار بار بگویید: خاک، خاک، خاک.

و چون باران بر خاک ریخت

و بوی ِ بهشتی ِ خاک برخاست

من گفتم: دوستت دارم، دوستت دارم ای حبیب ِ خاکی ِ من!

بَسی بیش از آن که خاک ِ تشنه، یاد ِ باران را دوست می‌دارد.

امروز که از میان ِ کوچه‌باغ‌های رنگین ِ «اِوین» رد می‌شدم

ریزبارانی گرفت.

و قطره‌های ناپیدای باران بر دیوارهای کاهگلی ریخت

و بوی ِ کاهگل برخاست.

و من، به یاد تیشه‌یی افتادم که زمانی، سنگی را برای «خاک» تراشید.

و تو را با چشمان ِ سیاه ِ شیرازی‌ات به یاد آوردم

و با خود گفتم: هنوز، هنوز، هنوز هم عاشق تو هستم.

 

امروز، مرا به ماسه‌های کنار دریای مازندران رها کردند تا زمین را گود کنم و دست، در نقب ِ مرطوب ِ ماسه‌ها پیش بَرَم.

چنگ بر ماسه انداختم، تن در آن فرو بردم، خندیدم و برماسه‌های مرطوب غلتیدم. موج که می‌آمد و خراب می‌کرد،

                                    من آن خرابی را دوست داشتم.

و چون می‌رفت و زمین را به رنگی تیره باقی می‌گذاشت،

                                    من آن تیرگی ِ زمین را دوست داشتم.

به چادر ِ ساحلی‌مان دویدم و به مادرم گفتم: من عاشقم. من چیزی مگر عشق نیستم.

 

امروز در کنار ِ همسرم به ساحل ِ متروکی گریختم

و قایق ِ تَن، بر آب انداختم

و شناکنان رفتم تا دوردست و بازگشتم.

(مگر در آب‌های دور، چه تفاوت بود که مرا به اسارت ِ غُربتی سخت می‌کشید؟)

بر ماسه‌های خاطره نشستم

و چنگ در آن فرو بردم

تو را دیدم که تمام، دریایی و تمام ماسه‌های مرطوب

و فریاد زدم: هنوز، هنوز هنوز هم عاشق تو هستم.

(و این، تمام ِ وصیت من بود.)

امروز، صدای گهواره را شناختم

و صدای ساییده شدن حلقه‌های آهنین ِ گهواره‌ام را بر گُل‌میخی در سه کُنج دیوار و گُل‌میخ ِ ماه را شناختم

                                    که به من سایه می‌داد.

گفتن نمی‌توانستم تا که بگویم: دوستت دارم، دوستت دارم چون گهواره و گُل‌میخ ِ ماه.

 

امروز، مرا سرانجام در ساحل متروک یافتند

مرا از دخترانم جدا کردند

و دخترانم صبورانه نگریستند.

مرا از بانوی من جدا کردند

و او ناصبورانه گریست

چرا که او مادر ِ حَسَنک نبود

و من دو جهانم را از برکت ِ عشق داشتم نه لطف ِ بزرگان.

 

امروز مرا آزار می‌دهند

و نمی‌دانند که این جان و تَن

آزار دیدن به خاطر ِ سلامت ِ تو را تا چه حد دوست می‌دارد.

امروز مرا به محمکه می‌برند

امروز مرا باز می‌جویند

من آن‌جا خواهم گفت که هنوز، هنوز – که حلقه‌های آهنین ِ گهواره‌ام را به سیاهکاری گرفته‌اند – عاشق تو هستم؛ هنوز، هنوز ...

 

امروز، از پشت ِ پنجره‌ی آهنین ِ محبس، تو را دیدم که باغ بودی

که در گل‌های اطلسی بودی

که در گذر ِ باد بودی.

که در جسم ِ خاک بودی.

فریاد زدم: تو ای تمامی ِ قامتت از بلور، به سوک ِ بزرگ من خوش آمدی.

و تو که در هر چیز ساکن و جاری، جان داشتی، مرا نشنیدی.

کاش این چند خط که به رسم یادگار می‌نویسم

روزگاری در دست‌های تو باشد

و تو بخوانی و بدانی که هنوز، هنوز، هنوز هم عاشق تو هستم.

 

دیگر پناه نمی‌خواهم ای عزیز!

اینک شهیدم کن که شهادت، به هنگام عزای تو، عهدنامه‌ی مقدس ماست.

و در طلوع ِ شهادتم باش تا ببینی چگونه فریاد می‌کشم:

                                    مرگ ِ این همیشه عاشق

                                    چیزی بجز تبلور ِ عشق نیست.

 

آخرین روز، آخرین ساعت:

            - مداد می‌خواهم.

چه مهربانند ستمکاران، که در این سحرگاه ِ خلوت – که آسمان در انتظار من است – مدادی را از من دریغ نمی‌کنند

بر تکه کاغذ چرکی می‌نویسم:

                        «من عاشق تو هستم

                        من عاشق تو هستم

من، عاشق تو هستم ... »

            و آن را به دست ِ باد می‌سپارم؛ چرا که هرجا که بنشیند، تو، همان‌جایی.

 

مرا ای محبوب‌ترین ِ محبوبان من، ای سرزمین ِ من، اینک از تو جدا می‌کنند.

چون دختران من، صبور باش ای خاک

که بازپسم می‌دهند ...

* غزلداستانهای سال بد، نادر ابراهیمی (نهایت سعی‌ام رو کردم که امانت‌داری کنم، حتی در کاما و نقطه!)