این دو نفر


هوای تازه

چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥

عرض شود که به حول و قوه‌ی الهی و با کمک و مساعدت دوستان، من بالاخره کامپیوتر خریدم! (راستش قرار بود تا چهلم دل کوچولو صبر کنم، ولی واقعاً نتونستم!)

در این‌جا لازم می‌دانم از تمام افرادی که با توصیه‌ها و نظرات و راهنمایی‌های بسیار مفیدشان، در این امر مهم به من کمک کردند تشکر کنم، به خصوص از آقای حیدری، سعید قلاتی، نیما عابدپور، صادق فیض، دکتر لنگری، سایه رجبی، دکتر کریمی‌پور، مهدی احمدی، مامان مژگان عزیز (!) و مهران باقری تشکر می‌کنم.  همچنین از محمد سیاحتگر که از راه دور و آرمان اکبریان که از راه خیلی خیلی دور به من کمک کردند ممنونم. در پایان از فرنوش عزیزم که همیشه در سختی‌ها کنار من بوده و همچنین از حمایت‌های روحی و مالی خانواده‌ام کمال تشکر را دارم.

 

هیچ‌کس تنها نیست! (گفت‌وگوهای آن‌لاین من و دوستم)

پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٩


 

ساعت 4:04 بامداد

من: ببیییییییییییییییییین

همین الان یه موجودی در ابعاد موش از زیر پام رد شدرفت توی آشپزخونه :(

حالا چیکار کنم؟!!

سرعتش خیلی بالا بود!!

دوستم: دقیقاً موشه

کاری نمی‌شه کرد

من: جیغ می‌زنم الان!

دروغ نگو!

البته تیپش بیش‌تر شبیه مارمولک بود

من چه خاکی توی سرم بریزم!!!

دوستم: شایدم مارمولک بوده

من: دوپایی نشستم روی مبل! جرات ندارم جای دیگه‌ای برم!

دوستم: بالا پایین می‌پرید؟

من: نه! مثل برق حرکت می‌کرد

دوستم: پس مارمولک بوده

من: واااااااااااااای

خیلی بزرگ بود

دوستم: پس موش بود

من: چاق‌تر از یه مارمولک معمولی بود!

آخه موش!‬ طبقه سوم؟!

دوستم: وا مگه به طبقه ربط داره؟

من: چه جوری اومده بالا؟!!ما خودمون به زور میایم!

دوستم: از پله

سبز بود یا خاکستری قهوه‌ای؟

من: فکر کنم خاکستری بود

یعنی از زیر در اومده تو؟

نمی‌تونه

زیر درمون راه نداره

دوستم: موقعی که در باز بوده

من: موش تا چه ارتفاعی می‌تونه بیاد بالا؟

منظورم دیوار راسته

روی تخت بخوابم امنه؟

دوستم: شبا می‌خوابن

من: مگه الان شب نیست؟!!

دوستم: سحر خیزن

من: پاشده سحری بخوره؟

لعنت بهش!

چایی م یخ کرد!

دوستم: اونه که باید بترسه

هیکلش یک‌سی‌ودوم آدماست!

من: لعنتی!

همه‌جام می‌خاره!!!

حس می‌کنم میاد توی لباسم!!

دوستم: جراتشو نداره، اینا از 3 کیلومتری آدم ببینن فرار می‌کنن

من: ای بابا!

نگفتی تا چه ارتفاعی می‌تونه از دیوار بکشه بالا!

روی سکوی آشپزخونه بخوابم؟

یا روی تختم؟

دوستم: دیوار صاف یا آجری؟

آجری تا 1.5 مترشو دیدم

دیوار صاف رو فکر نکنم بتونه کاری کنه

من: مااااااااماااااااااااااان!

تخت من شاید ۲۰ ۳۰ سانت از زمین فاصله داره

تختم خیلی هم صاف نیست!

فکر کنم بتونه از لبه‌اش بیاد بالا

:(

دوستم: بیاد بالا بعدش چی؟

من: کاش با مامانم اینا رفته بودم خونه خاله‌ام که الان تنهایی خونه نبودم!!

در اومد

رفته نزیدیکه در

زیر یه دونه فرش لوله شده

نمی‌بینمش

چیکار کنم؟

برم پیشش؟

دوستم: اگه دم دره در رو باز کنین بره بیرون البته بعید می‌دونم بره

زبل‌تر از این حرفان

من: بخوام در رو باز کنم باید از کنارش رد بشم!

دوستم: خوب؟

من: خب اگه اومد زیر پام چی؟

دوستم: مگه دیونست؟

من: خب اون که نمی‌فهمه!

دوستم: اتفاقاً خوب می‌فهمن

من: شاید ترسید

دوستم: اگرم بیاد از قصد میاد بترسونه

طبق تجربش

من: خب اگه در خلاف جهت در حرکت کنهیه راست می‌ره تو اتاق خواب!

دوستم: ممکنه خانمشم بیاد تو!

من: ببین!

اینا دوتان

دوستم: پس اومده تو

من: من تقریباً ایستادم روی مبل

و نفسم بند اومده

تا کی وایسم؟!!!

دوستم: شبای پیشم همین بساط بوده؟

من: نه بابا

دو سال تو این خونه هستم

حتی سوسک هم ندیدم!

چه برسه به مشو

موش

دوستم: خوب دیشب مشکلی نبوده

ولی به احتمال زیاد دیشب موش بوده

در واقع موش‌ها بودن

فرق امشب با دیشب سر رویت شدن یا نشدنه

من: الان در

دوستم: پس بی‌خیال

من: چند متری من

یک الی دو تا موش هیت

هست

که الان می‌دونم

که هستن

برو سحری بخور

منم یه جوری از خونه می‌رم بیرون

می‌رم خونه فرنوش

دوستم: موشا از آدم می‌ترسن بدجوریم می‌ترسن

اینو تجربه کردم

اصلاً آدم ببینن تو هر فاصله‌ای فرار می‌کنن

بوی غذا در اومد الان می‌سوزه

من: یعنی نفهمیده من اینجام!

این همه

واااای

موشه

می‌گره

می‌پره

صوراشم دیدم

صورتشم دیدم

دوستم: شاید فهمیده ترسیدین

یه ذره با اقتدارتر

آخه 100 گرم موش می‌خواد چه بلایی سر آدم بیاره؟

هیچ رقمه حریف نیست

تنها امتیازش سرعتشه

که اونم به درد فرار کردن می‌خوره

کافیه آدم بره طرفش مثل موش فرار می‌کنه

فقط یه استراتژی ممکنه بریزه

وقتی تو موضع ضعف باشه با سرعت زیاد بیاد طرف آدم

آدم دستپاچه می‌شه و فرصت فرار پیدا می‌کنه

خیلی ناقلان!

جارو دستی هم وسیله خوبی برای مبارزست

 

ده دقیقه بعد، ساعت 4:40 بامداد

من:رفت بیرون

من مُردم

زنگ زدم به فرنوش

بهم راهکار داد

جارو دستی رو هم گفت

یه دستم جارو بود یه دستم تلفن!

این آخرا داشتم ازش خوشم میومد

خیلی گناه داشت

از من خیلی می‌ترسید

تا می‌اومد می‌دید نزدیکشم می‌رفت توی کفش فوری!

تو رو خدا می‌بینی!

مثلاً می‌خواستم زود سحری بخورم که برم بخوابم!

چه بساطی درست کرد برام این موشه!

 

بیست دقیقه بعد، ساعت 5:11 صبح

من: خب دیگه!

به توفیق نماز اول وقت هم نایل شدم

به برکت وجود موش کوچولو

توفیق اجباری!!

خدا معمولاً زیاد از این کارا با من می‌کنه!

به زور می‌خواد من برم بهشت!

وگرنه به عقل جن هم نمی‌رسید که واسه بیدار نگه داشتن من موش بفرسته تو خونه‌ام!

من می‌رم بخوابم

شب به خیر

صبح به خیر؟!!

 

 

دل من، دل من، دل دیوونه‌ی من!

شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٤

چند روز پیش، این دل کوچولوی من سوخت و حالا من موندم و یه دنیا خاطره که توی این سال‌ها با دلم داشتم!

صبح که از خواب بیدار می‌شدم به این فکر می‌کردم که امروز چه کارهایی دارم. کارهای مربوط به دانشگاه، مربوط به مدرسه، کارهای فوق برنامه، ... . خب برای انجام همه‌شون لازم بود که از کامپیوترم استفاده کنم. خوشحال می‌شدم و بی‌معطلی می‌رفتم سراغش و روشنش می‌کردم. این جوری بود که از صبح تا خود شب روشن بود. حتی بعضی موقع‌ها از شب تا صبح!

یار و همراه خیلی از لحظه‌های تنهایی من بود. هر وقت کلافه بودم و بی‌حوصله، یا هر وقت شاد بودم و سرحال، توی تمام احوالاتم، کنارم بود و دوست داشتم که کنارم باشه! گاهی برام آواز می‌خوند، همونی رو که دوست داشتم در اون لحظه برام بخونه. گاهی هم ساکت بود، همون وقتایی که به سکوت احتیاج داشتم. وقتی پیشم بود، حتی اگر خاموش هم بود، همین که می‌دونستم هست، خیالم راحت می‌شد که تنها نیستم. یکی هست که می‌تونم بگیرمش توی بغلم و آرومم کنه!

داغ شد، خاموش شد، دیگه هم روشن نشد! دیگه تموم شد! همین! باید دل بکنم از این دل کوچولو! خداحافظ، دل سوخته‌ی من!

توضیح عکس: یه آدم مگه چقدر دل داره که بتونه پاره پاره شدن دلش رو با چشم خودش ببینه؟!!

بناهای مقدس

پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥


این‌دونفر اخیراً به دلیل شرکت در هفدهمین همایش دانش‌آموزی انجمن فیزیک مسافرتی به شهر بناب در آذربایجان شرقی داشتند و در این سفر توفیق دیدن بخش‌هایی از شهر مراغه نیز حاصل شد. یکی از مکان‌هایی که ما در شهر مراغه زیارت کردیم معبد مهر بود. در مورد این معبد تاریخی می‌توانید مطالبی در اینترنت یا کتاب‌ها پیدا کنید و همگی نشان‌دهنده‌ی قدمت و تاریخ این معبد هستند. اما چیزی که خیلی بیش‌تر از این‌ها، توجه من را به خودش جلب کرد «مقدس بودن» این معبد بود! کلمه‌ی «مقدس» برای هر کسی تعریف خاصی دارد و مقدسات آدم‌ها، بسیار با هم متفاوت است. منظور من در این‌جا در واقع پاکی و جاودانگی این معبد است. این معبد را در ابتدا مهرپرستان ساختند، بعد محل عبادت زرتشتیان شد و بعد هم محل عبادت مسلمانان! نکته‌ی عجیبی که وجود دارد این است که اگرچه ساختمان معبد به نظر ویران و خراب می‌رسد اما هنوز هم در ایام عاشورا و ایام فاطمیه، مردم محلی در این معبد مراسم مذهبی انجام می‌دهند! این‌که یک مکان در طول چند هزار سال برای انسان‌ها به عنوان عبادت‌گاه و محل پرستش پروردگار باقی مانده باشد شاید به دلایل ناشناختانه‌ی  آسمانی باشد که من اسم آن را «مقدس بودن» می‌گذارم.

می‌گویند آدم و حوا در کوه صفا و مروه به زمین فرود آمدند و محل کعبه مکانی بوده که به هم رسیدند و اولین خانه‌ی خود را در آن‌جا ساختند. این خانه در طول هزاران سال حفظ شده و همچنان بسیار مورد توجه انسان‌هاست، به طوری که بعید به نظر می‌رسد تا هزاران سال دیگر به فراموشی سپرده شود!

محل خانه‌ی حضرت فاطمه س در مکه چند سال است که به سرویس بهداشتی مسجدالحرام تبدیل شده. جامعه‌ی شیعه از این بابت بسیار ناراحت است و آن را توهین به خانواده‌ی پیامبر می‌داند!

در محل جنگ خندق، هفت مسجد وجود دارد (داشت!) که به مساجد سبعه معروفند. این مساجد اغلب محل نماز و عبادت و استراحت افراد مهم، مثل امام علی ع، حضرت فاطمه س، سلمان فارسی و ...، بوده‌اند. دولت سعودی چند سالی است که یک مسجد بسیار زیبا و بزرگ به نام مسجد سبعه در آن محل ساخته و قصد دارد این مساجد نیمه‌ویران و خیلی کوچک (با مساحتی از مرتبه‌ی چند مترمربع!) را کاملاً از بین ببرد. جامعه‌ی شیعه از این بابت هم بسیار ناراحت است!

خداوند نگهدار بناهای مقدس است هر چقدر هم که تاریخ تلاش کند که آن‌ها را نابود کند!