این دو نفر


قصه‌های من و بابام

شنبه ۱۳۸٩/٤/٥

صبح‌ها معمولاً من زودتر از مامان و بابام بیدار می‌شم ولی اون روز بابا زودتر بیدار شده بود. از توی قفسه‌ی کتاب‌هام، حافظ برداشته بود و داشت می‌خوند. من داشتم موهام رو شونه می‌کردم از توی آینه می‌دیدمش. رفت سمت کتاب‌های روی میز، کتاب ماده چگال نرم روی همه‌ی کتاب‌هام بود. ورقش زد و گفت هوووووف‌ف‌ف‌ف! نمی‌دونم داشت به چی فکر می‌کرد. بعدش سفره‌ی صبحانه رو پهن کرد و نشست به گردو شکستن. هر کدومش که توپولی‌تر و سفیدتر بود می‌داد به من، هر کدومش که لاغرتر و زشت‌تر بود می‌ذاشت واسه خودش. مامانم گفته وقتی بابا داشته فیلم صحنه‌های ضرب و شتم جوون‌ها توی خیابون رو از تلویزیون می‌دیده یه هو قلبش گرفته، همون بار که سه روز روانه‌ی بیمارستان شد. شاید فکر کرده که بابای همه‌ی اون جوون‌هاست!

بابای من یک چنین باباییه! چطوری می‌شه به یه چنین بابایی گفت که همه‌ی خوب‌های دنیا رو براش می‌خوام؟ چطوری می‌شه بهش گفت که چقدر شرمندشم که نمی‌تونم آرزوهام رو براش برآورده کنم؟ کاش می‌دونستم، کاش می‌تونستم ... .