این دو نفر


صبح سرد بارونی

پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٩

این یادداشت رو برای دلم می‌نویسم که با هر چی گریه است سبک نمی‌شه. به یاد تمام اون شب‌هایی که توی خیابون‌های تهران تو رانندگی می‌کردی و من کنارت می‌نشستم، با هم آواز می‌خوندیم:

شاخه‌ی نیلوفری / همچو برگ گل تری / می‌روی و می‌بری / سال و ماه و هر شبی ...

حالا من توی هواپیما نشسته‌ام بالای خروارها ابر و غصه، با این اشک‌ها که تمومی ندارند انگار. تو اون‌جا تنهایی، من این‌جا گریه می‌کنم. تو اون‌جا سردته، من این‌جا گریه می‌کنم. تو اون‌جا بی‌حوصله‌ای، من این‌جا گریه می‌کنم. برای لحظه لحظه‌هایی که با هم بودیم و حالا لحظه لحظه تنهاییم، گریه می‌کنم.

سرم رو چسبوندم به پنجره‌ی هواپیما و بیرون رو تماشا می‌کنم. اما اون بیرون هیچ چیزی پیدا نیست به جز سیاهی. صندلی کناریم خالیه. مال تو بوده همیشه. خیال می‌کنم تو روش نشستی، من کنار پنجره، تو کنار من، مثل همیشه. یاد چشم‌های قرمز و خیست می‌افتم که از جدایی می‌ترسیدند. بهت می‌گم غصه نخور خوشگلم، هر وقت دلت گرفت یه بلیت بگیر و فوری برگرد، معطلش نکن، از هیچی هم نترس.

ابرها اون بیرون رعد و برق می‌زنند و روشن می‌شن، قلب من پاره پاره می‌شه. نگرانم که تو امشب شام چی می‌خوری، اینترنتت درست شده یا نه، شوفاژ اتاقت گرم هست یا تو هنوزم سردته. صندلی کناریم خالیه و کسی نیست که منو آرومم کنه و از نگرانی دربیاره. ناراحتم از این که حتی فرصت نشد یه گلدون برات بگیرم و بذارم جلوی پنجره‌ی اتاقت، یه ارکیده‌ی نارنجی که به پرده و روتختی اتاقت هم بیاد.

اون صبح سرد بارونی که رسیدیم بوخوم، با یه دست چمدون رو می‌کشیدیم و با یه دست چتر رو نگه داشته بودیم. دیگه دستی نمونده بود که بدیم به همدیگه. حالا تو هر روز باید توی این صبح‌های سرد بارونی پا شی و تنهایی بری دانشگاه، من این‌جا گریه می‌کنم. ولی خیلی زود یه صبح گرم آفتابی می‌رسه که بیدار می‌شی و می‌بینی چمدون‌هات رو بستی. بلیتت رو نگاه می‌کنی می‌بینی تاریخ همین امروزه. میری فرودگاه و پرواز می‌کنی تا پیش من. از روی همه‌ی این لحظه‌ها و غصه‌ها رد می‌شی. دوباره می‌ریم روی چمن‌های باغچه‌ی دلگشا می‌شینیم و ناهار می‌خوریم. تو دوغ می‌خوای یا دلستر؟ به کلاغ‌ها و گربه‌ها غذا می‌دیم. می‌خندیم و می‌خونیم دوباره با هم:

شاخه‌ی نیلوفری / همچو برگ گل تری / می‌روی و می‌بری / سال و ماه و هر شبی ...

رد پا

یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱

همه چیز از روز اسباب‌کشی شروع شد. هجوم خاطرات گذشته... .

هر کاغذ پاره سیل خاطره بود که سرازیر می‌شد. یادداشت، یادداشت، یادداشت... .

تمام زندگیم رو از زمانی که درگیر زندگی کردن شدم خاطره کرده بودم و توی جعبه گذاشته بودم. حالا همه‌شون جلوی چشم‌های من بودند و من تحمل این همه رو یک‌جا نداشتم. نه می‌تونستم دور بندازم‌شون نه می‌تونستم نگه‌شون دارم. روزهای سختی رو گذروندم تا سیل فروکش کرد. اما چرخ زمونه مهلت نمی‌ده نفسی بکشم، اتفاق پشت اتفاق، خاطره پشت خاطره.

همه‌ی کاغذها رو دور ریختم، جز یه چند تایی که اونا رو هم نگه داشتم واسه خونه‌تکونی بعدی که دور بریزم‌شون. حالا یادداشت‌ها رو فراموش کردم و خوشحالم که باری از زندگیم کم شده. اما خاطره‌ها رو نمی‌شه به راحتی کاغذها دور انداخت و فراموش کرد. خاطره‌ها جایی هستند توی وجود آدم که زندگی هر آدمی رو ساخته‌اند. خیلی طول می‌کشه تا فراموش بشن. باید سعی کنی بخشی از وجودت رو فراموش کنی. نمی‌شه! با یه اشاره‌ی کوچیک همه چیز برمی‌گرده. با دیدن یک عکس، ده ثانیه از یک آهنگ، بوی یک غذا، بوی یک گل، یا راحت‌تر از همه‌ی این‌ها، با شنیدن اسم تو ...

شاید این دو ماه اخیر بیش‌تر از هر زمانی توی زندگیم گریه کردم. خواستم خاطره‌هات رو از خودم دور کنم اما نشد! اون‌قدر ردپای تو توی زندگی من پررنگه که هیچ جوری نمی‌شه ازش فرار کرد. سال‌هاست که لحظه لحظه رو با هم بودیم و ساختیم.

تو فردا می‌ری یه جای دور، خدا نگهدارت باشه. ولی این پایان رد پا نیست. انگار که فقط کفشت رو عوض کرده باشی. این روزها شاید سخت بگذره اما شاید لازم بود برای هر دومون. بعد از سال‌ها می‌خوایم یه کفش جدید رو تجربه کنیم! خب یه کم ترس داره ولی مثل همیشه به هم کمک می‌کنیم که ترس‌ها کمرنگ بشن.

یه روز خوبی می‌رسه که من و تو بلاخره خونه‌ی رویاها رو می‌سازیم و برای همیشه توش زندگی می‌کنیم. تا اون روز من به نقشه‌اش فکر می‌کنم، تو به جاش. خسته نشی یه موقع ها. بلاخره یه روز خوبی می رسه ...