این دو نفر


بهشت کوچک زمینی

چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

یه جاهایی هست روی زمین که به نظر من، می‌شه اسمش رو «بهشت زمینی» گذاشت. شما هم حتما تا به حال بارها و بارها جاهایی بودید و دیدید که به نظرتون شاید شایسته‌ی این اسم زیبا باشند. مثل جاده اسالم – خلخال، مثل جنگل ابر، مثل روستای ماسوله، مثل ساحل‌های ماسه‌ای و صخره‌ای نظره (در پرتغال)، مثل خیلی جاهای دیگه...

چند شب پیش، من یکی از این بهشت‌های کوچک زمینی رو کشف کردم: سالن پروازهای ورودی فرودگاه مهرآباد! باور کنید خود بهشت بود! تازه چمدونم رو از روی ریل برداشته بودم و داشتم می‌رفتم بیرون که سوار تاکسی بشم. اما فضای اون‌جا اون‌قدر شیرین و دلنشین بود که از رفتن منصرف شدم و یه کناری وایستادم به تماشا کردن آدم‌ها. آدم‌هایی که می‌خندیدند، از شوق گریه می‌کردند، همدیگه رو بغل می‌کردند و می‌بوسیدند... به خدا حتی خانوم و آقا همدیگه رو بغل می‌کردند و می‌بوسیدند، توی همین تهران خودمون، توی همین جمهوری اسلامی!

بهشت همینه، جایی که کسی رو که دوستش داریم بغل می‌کنیم و می‌بوسیم، و سالن پروازهای ورودی فرودگاه‌های دنیا، بهشت‌های واقعی روی زمین‌اند...

مهارت از دست رفته

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

بعد از نزدیک به یک سال دوری از وطن، متوجه شدم که من دیگه نمی‌تونم فرق یک راننده‌ی مسافرکش و یک آقای راننده‌ای که دنبال هم‌صحبت خانوم می‌گرده رو تشخیص بدم. چند شب پیش، بعد از چند دقیقه تلاش بی‌فایده، تصمیم گرفتم مسیرم رو که خوشبختانه طولانی هم نبود، پیاده برم. اما حقیقتا رحمت و درود خداوند بر شهردار تهران! مسیر این پیاده‌رو خیلی زیبا شده بود.

پیاده‌روی در شب‌های تهران لذت بی‌نهایت داره، حتی با وجود این ماشین‌هایی که هر چند ثانیه یک بار واسه آدم بوق می‌زنن. لعنت به شهر عزیزم، تهران!

 

مسافر وطن

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

از این عنوان می‌ترسم، از این که توی وطنم مسافر باشم! اما هستم، مسافر چند روزه‌ای که برای چشیدن طعم وطن باید شتاب کنه، چون این روزهای سفر مثل برق و باد در حال گذرند انگار. هیچ چیز این‌جا عوض نشده و من نمی‌دونم که از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت! هفته‌ی اول اما سخت گذشت. فرنوش اسمش رو گذاشته بود «آب به آب شدن»! یه خورده شبیه سرماخوردگی بود با کمی تغییر البته! بدخوابی و سردرد و گلوی خراشیده، خشکی و ترک پوست، صورتی که شبیه جزایر جنوب ایتالیا آتشفشانی شده، به علاوه‌ی تحولاتی که در اوضاع معده و روده جریان گرفته بود ...

استرس و هیجانات فراتر از توان تحمل، همچنان در تهران وجود داره و من نمی‌دونم چه رازی هست توی این شهر که به محض ورود بهش، آدم فقط می‌تونه هر لحظه یاد گرفتاری‌ها و کارهای عقب‌مونده‌اش باشه و مدام سعی می‌کنه که هر خوشگذرونی‌ای رو به خودش کوفت کنه! روزهای اول علارغم تمام این احوالات عجیب غریبی که دچارش شده بودم، انگار می‌خواستم همه چیز رو بخورم! ببلعم! یه بی‌تابی عجیبی چنگ می‌زد به همه‌ی وجودم. برای دیدن همه چیز عجله داشتم. برای خوردن نون سنگک با پنیر لیقوان، برای قورمه سبزی، کباب، قلیه ماهی، و از همه بی‌تابانه‌تر برای دوغ! کی می‌تونه این خوشبختی رو انکار کنه که کسی توی کوچه، روی گاری، سبزی خوردن بفروشه؟! این که از مغازه‌ی سر کوچه ماست سطلی بخره، رستوران بره و کباب بخوره، با مردم بتونه حرف بزنه، حرف، حرف، حــــــــــــــرف، لذتی که تمومی نداره. این روزها شلوغ‌اند، پرماجرا، پرهیجان، مثل همیشه‌ی روزهای وطن، هر لحظه این‌جا، یک لحظه‌ی جدیده، هر لحظه می‌تونه یه شروع باشه، یا یه تموم، هر روز یه روز تازه است، هر روز یک پازل جدید برای حل کردن، هر روز یه اتفاق جدید،‌ یه خبر جدید، یه تجربه‌ی جدید، یه زندگی جدید ...

این‌جا ایران است. ایران من ...