این دو نفر


برای کودکان حمص

چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

این روزها اسم شهر شما، حمص، خبرگزاری‌ها رو پر کرده، روزهای سیاه جنگ، روزهایی که آتش و خون از زمین و آسمون می‌باره. این روزها تصاویر شما رو که می‌بینم، یه درد سختی، من رو مچاله می‌کنه. این یادداشت رو برای این می‌نویسم که بگم من هم تلخی این روزهای شما رو کمی درک می‌کنم. من هم، اگرچه هیچ کمکی به شما نمی‌کنم، اما در این احساس دردتون، شریکم. چون هنوز هم صدای هواپیماهای جنگی توی گوشم هست. هنوز هم بمباران‌های شهرم رو خوب یادم هست. رویاهای کودکی من هم، مثل رویاهای شما، زیر تانک‌ها له شدند. اما ما بیگناه بودیم و هستیم. ما قربانی قدرتی هستیم که تانک و موشک و اسلحه داره و از ریختن «خون» نمی‌ترسه، قدرتی که بی‌شرمه، قدرتی که اسم «خدا» رو هم روی جنایت‌هاش می‌ذاره.

دیکتاتوری که رویاهای کودکی من رو بمباران کرد، چند سال پیش اعدام شد، درحالی‌که در آخرین لحظه اسم «خدا» رو به زبون می‌آورد. نمی‌دونم، شاید «خدا»ی دیکتاتورها هم همون «خدا»ی ما باشه، همون «خدا»یی که چیزهایی رو می‌دونه که ماها نمی‌دونیم*

این که می‌بینید آدم‌های اطراف‌تون به شدت زخمی می‌شن و می‌میرن خیلی ترسناکه، می‌دونم. اما نگران نباشید، چون «همه» می‌میرند. حتی دیکتاتورها هم می‌میرند و تموم می‌شن. درسته که رویاهای کودکی من و شما دیگه هیچ وقت زنده نخواهند شد و ما مرگ‌شون رو هرگز فراموش نخواهیم کرد، اما یادتون نره که شما هیچ وقت نباید متنفر باشید. قلب شما پاک‌تر از اینه که بخواید با نفرت از یه دیکتاتور، کثیفش کنید. درسته، این حق شما بود که این روزها شادمانه توی کوچه‌های شهرتون می‌دویدید و بازی می‌کردید و شادی رو نفس می‌کشیدید، نه بوی خون و ترس و اشک رو. اما این روزهای سیاه هم می‌گذرند و شما بزرگ می‌شید. آره، شما هم بزرگ می‌شید و یه روزی عاشق می‌شید. قلب پاک شما فقط جای عشقه، نه جای نفرت. روزهای خوب هم از راه می‌رسند و دنیا همیشه به این زشتی نمی‌مونه، این رو «خدا» گفته. آینده روشنه، فردا مال شماست. چون «خدا» بچه‌ها رو دوست داره. مطمئنم که «خدا» با شماست...

* و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی می‌آفرینمفرشتگان گفتند: «آیا کسی را می‌آفرینی که در آن‌جا تبهکاری کند و خون‌ها بریزد، در حالی که ما تو را به پاکی می‌ستاییم و تقدیست می‌کنیم؟» خداوند گفت: «من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی سی)

خاطرات یک چهارشنبه‌ی معمولی در وطن

شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥

صبح زود قبل از این که ساعتم زنگ بزنه، فرنوش منو صدا زد: «زهرا! بیدار شو! اتاقت خیلی سرده. یخ نزدی تو؟» راست می‌گفت. اتاقم خیلی سرد بود. اما من لباس گرم و پتو پوشیده بودم. به این فکر کردم که گربه‌ها و کلاغ‌های تهران توی این شب‌های زیر صفر درجه کجا می‌خوابند. یخ نمی‌زنن تو این سرما؟! بعد از یه صبونه‌ی مختصر رفتم بانک ِ سر کوچه که دو روز پیشش دستگاه خودپردازش کارتم رو به دلایل امنیتی ضبط کرده بود. شماره‌ای از دستگاه نوبت‌دهنده گرفتم که توی نوبت بایستم. چهل و پنج دقیقه منتظر شدم تا نوبتم شد. به خانم پشت باجه گفتم که کارتم توی دستگاه مونده. بلافاصله گفت که به معاونت بانک مراجعه کنید! یعنی همون باجه‌ای که هیچ کسی باهاش کار نداشت. و من متوجه شدم که چهل و پنج دقیقه‌ی اول صبحم رو مفت و مجانی از دست دادم، چون برای این کار اصلا لازم نبود که توی نوبت بایستم! کارت ملی‌م رو دادم به آقای معاونت بانک. بعد از چند دقیقه ایشون با تعدادی کارت برگشتند که روشون اسم من نوشته شده بود! از من پرسید که چند تا از کارت‌هات مونده بود توی دستگاه؟ گفتم: «یکیگفت: «ولی این‌جا بیش‌تر از یکی کارت هست که اسم شما روشه! مطمئنی فقط یه دونه کارتت مونده بوده توی دستگاه؟» گفتم بله و کارتم رو گرفتم و رفتم بانک صادرکننده‌اش. توی راه می‌دیدم که همه‌ی آب‌های توی خیابون یخ زدند. باز یاد گربه‌ها و کلاغ‌ها افتادم. اگه تو این وضعیت تشنه‌شون بشه از کجا آب بیارن بخورن؟ از کارمند مربوطه در بانک صادرکننده پرسیدم این کارت من چه مشکلی داشته که توی دستگاه خودپرداز ضبط شده. کارمند مربوطه با تعجب نگاهی به کارت و به من کرد و از همکارش پرسید که به نظر تو مشکل این کارت چی می‌تونه باشه؟ همکارش در حالی که داشت اطلاعاتی رو از یه تعدادی دیسکت به یه کامپیوتر زغالی کپی می‌کرد، از این سؤال خیلی متعجب شد و شونه‌ای بالا انداخت. انگار که من اولین کسی بودم که کارتم سوخته بود و به این شعبه مراجعه کرده بودم! و من در اون لحظه بعد از سال‌ها دیدم که هنوز یه جاهایی داره از دیسکت استفاده می‌شه. دیسکت رو یادتون میاد؟ همونا که یک ممیز چهار مگابایت گنجایش داشتند! خلاصه که کارمند مربوطه یه مقدار از من پول گرفت تا کارت جدید برام صادر کنه. ازش خواستم که لااقل موجودی حسابم رو چک کنه تا ببینم بعد از صدور کارت جدید، من چقدر پولدار خواهم شد! و بله، حسابم خالی خالی بود! به اداره‌ی رفاه دانشجویی مراجعه کردم و گفتم که من مدت‌ها پیش درخواست وام دانشجویی داده بودم ولی الان حسابم همچنان خالیه. خانوم اسم و شماره دانشجوییم رو پرسید و گفت: «ممتاز بودی یا عادی؟» گفتم: «نمی‌دونم! فرق این دو تا چیه؟» گفت: «خب! تو دانشجوی دکترا هستی و می‌بایستی وام ممتاز می‌گرفتی. اما این ترم تصویب شده که تمام ممتازها رو هم به صورت عادی پرداخت کنند، یعنی مبلغ دویست و بیست و پنج هزار تومناین یعنی تقریبا یک سوم مبلغی که باید می‌بود! خندیدم و گفتم: «عجب! فقط دویست هزار تومنخانوم گفت: «نه دخترم، دویست و بیست و پنج هزار تومنفهمیدم که بیست و پنج هزار تومن برای من قابل صرف‌نظر کردنه اما هنوز برای اون خانوم یه مبلغ معنی‌داره. رفتم از رستوران دانشگاه یه ساندویچ فیله‌ی مرغ (انتخاب همیشه‌ام) خریدم که قیمتش با توجه به قیمت یورو در اون روز، معادل با یک یورو می‌شد! از این که ساندویچ مورد علاقه‌ام رو به چنین قیمتی خریده بودم و لازم هم نبوده که نگران حلال بودن یا نبودن گوشتش باشم، حس خوبی داشتم. همین طور که ساندویچ گاز می‌زدم، راه افتادم به سمت وزارت علوم جهت انجام یک سری امور اداری. موقع ورود به وزارت‌خونه باید چک امنیتی می‌شدم. رفتم که کیفم رو بذارم روی ریل تا از توی دستگاه چک‌کننده رد بشه. دیدم که یه تعداد زیادی پیتزا و کیسه‌های پر از ظرف غذا رو دارند از توی دستگاه رد می‌کنند! صحنه‌ی خنده‌داری بود. فضای اتاق نگهبانی هم پر از عطر غذاهای لذیذ شده بود. بعدش به اتاق نگهبانی مخصوص ورود خانوم‌ها رفتم به جهت انجام شدن بازرسی بدنی. و من همیشه از بازرسی بدنی متنفر بوده‌ام! برام جای سؤاله که اولا چرا این مدل بازرسی شدن ِ خیلی چندش‌آور فقط توی ایران انقدر عادی و مرسومه و جاهای دیگه‌ای که بوده‌ام این جور بازرسی بدنی‌ای هیچ وقت برای من اتفاق نیفتاده، و ثانیا خود خانوم‌های بازرسی‌کننده از این که باید در طول روز به آدم‌های زیادی دست بزنند چندش‌شون نمی‌شه؟! وارد وزارت‌خونه شدم و به سمت آسانسور رفتم. کیسه‌های غذا و جعبه‌های پیتزا همچنان عطرافشانی ‌می‌کردند! توی آسانسور یه موسیقی بسیار محزون در حال پخش شدن بود. یه آقای کت‌شلواری نچ نچی کرد به یه آقای کیسه‌ی‌غذابه‌دست گفت: «این مارش عزا رو بگو قطعش کنند! ایام سوگواری دیروز تموم شد دیگهکارمند مربوط به کار من در وزرات‌خونه یه خانوم خیلی توپول و خیلی مهربون بود که از خستگی نای حرف زدن نداشت. من که وارد اتاق‌شون شدم یکی از کارمندها در ِ اتاق رو پشت سر من قفل کرد که یعنی «تعطیله تا بعد از ناهار». حالا من تنها مراجعه‌کننده‌ای بودم که کنار چند تا کارمند خسته اما ظاهرا خوشحال و خندون نشسته بودم و خورده شدن غذاهایی رو که از دستگاه رد شده بودند، تماشا می‌کردم. اتاق‌شون چشم‌انداز زیبایی به تهران داشت. برف قشنگی روی همه چیز نشسته بود و تهران عزیزم رو عروس کرده بود. دوباره یاد گربه‌ها و کلاغ‌ها افتادم و به این فکر کردم که الان اونام دیگه موقع ناهارشون شده...

یه ظهر چهارشنبه بود. یه چهارشنبه‌ی خیلی معمولی بود و من داشتم تهران رو تماشا می‌کردم و به میلیون‌ها آدمی که توش زندگی می‌کنند فکر می‌کردم و به این که حتی یک روز کاملا معمولی توی این شهر عجیب می‌تونه یه داستان طولانی بشه. می‌تونه از طولانی‌ترین یادداشت‌های من در این منزلگاه باشه...

پیشرفت‌های خیابانی وطنی

پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

کنار خیابون ایستاده بودم که رد بشم، کسی از پشت سر منو صدا کرد. برگشتم و دیدم که یه آقایی با صورت تراشیده و عینک و کت و شلوار، خیلی شیک و پیک پشت فرمون ماشینش نشسته. پیش خودم گفتم لابد آدرسی چیزی می‌خواد بپرسه. رفتم نزدیک‌تر و گفتم «بله، بفرماییدیه مکثی کرد و نگاه تیزی به صورتم انداخت. منم ابروهام رو در هم کشیدم که یعنی «منظور؟آقا که متوجه تعجبم شد گفت «ببخشید خانوم! من قصد مزاحمت ندارما. فقط خواستم بگم شما خیلی انرژی مثبت دارید. برای من دعا کنیدلبخندی زدم و گفتم باشه و راهم کشیدم و رفتم. با خودم فکر می‌کردم این دیگه چه مدلش بود! قدیما عادت داشتند مسخره کنند. از فرق سر تا نوک پا رو تماشا می‌کردند و تهش به رنگ یا مدل لباس یا قیافه یه چیزی می‌پروندند که آدم رنجیده می‌شد. بعدها یه خورده پیشرفته‌تر شدند و از کلمات قشنگ استفاده می‌کردند: چه خانمی، چه خوشگلی! اما ظاهرا تازگی‌ها از کلمه‌ها و ترکیب‌های خیلی مؤدبانه و عرفانی به عنوان «متلک» استفاده می‌کنند! این حقیقت که همچنان مزاحمت‌های خیابانی وجود دارند خبر خوبی نیست اما این همه پیشرفت در مدلش جای تعجب و شاید حتی خوشحالی داره.

پی‌نوشت ۱: من نمی‌خوام، مثل شادی صدر، همه‌ی مردهای ایرانی رو متهم به رفتارهای زشت خیابونی بکنم اما با توجه به مشاهدات شخصی خودم، یه درصد قابل توجهی از مردهای ایرانی رو مبتلا به این بیماری می‌دونم. نمیتونم بفهمم برافروخته و دستپاچه و عصبانی کردن یه دختر رهگذر، چه جور لذتی واسه مردهای «مزاحمت‌ایجادکننده» داره که انقدر به صورت وسیعی بین مردهای ایرانی رایجه. (آقایون اگه این رو توضیح بدن، ممنون می‌شم.)

پی‌نوشت ۲: بذارید یکی از مشاهدات اخیرم رو براتون تعریف کنم. در سفر اخیرم به ایران عزیز، در هر دو پرواز استانبول به تهران و تهران به استانبول، نحوه‌ی حرف زدن مردهای ایرانی‌ای که اطراف من نشسته بودند و من صداشون رو می‌شنیدم، با مهمانداران خانم ترک خیلی شرم‌آور بود. به این ترتیب که برای صدا زدن‌شون از عبارت‌های فارسی خیلی زشت و بی‌ادبانه مثل «زنیکه‌ی فلان» استفاده می‌کردند و از این که خانوم‌های مهماندار متوجه نمی‌شدند و در جواب بهشون لبخند می‌زدند، به طرز وقیحانه‌ای خوشحال می‌شدند!

پیامی از طرف اینترنت وطنی

یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢

گوگل‌پلاس به هزار مصیبت بلاخره نمایان شد. شرم دارم بگم از گوگل‌پلاس استفاده می‌کنم، بعد از اون بلایی که گوگل لعنتی بر سر گودر نازنین‌مون آورد. هر چقدر هم که گوگل‌پلاس بخواد شبیه به گودر باشه، اما یه خاصیت خیلی مهم گودر رو نداره و اون هم نمایش کامل متن یک صفحه است. بنده هر چی چیزمیز به دستم رسید روی مرورگرم سوار کردم تا چنین خاصیتی در گوگل‌پلاس به دست بیاد،‌ اما نشد که نشد. حالا بعد از اون همه تلاش، یه دکمه‌ای پایین هر مطلب هست که با فشردنش، متن کامل نمایش داده می‌شه. قابل تحمله، فقط به اندازه‌ی یک کلیک به زحمتش اضافه شده. اما امشب، این‌جا در وطن عزیزم، ایران، با فشردن اون دکمه با پیغام زیر روبه‌رو شدم:

کارساز همه‌ی گزینه‌های خود را پیش از آنکه این صفحه را به شما بدهد آزمایش کرد.

404 Not Found

شما به دنبال چیزی هستید که هم‌اکنون اینجا نیست.

همواره می‌توانید جست‌وجو را امتحان کنید یا مروری بر بایگانی‌ها داشته باشید.

هنوز امیدتان را از دست ندهید.

این یادداشت رو به خاطر جمله‌ی آخر این پیغام نوشتم. گاهی لازمه موقعی که فکر می‌کنی هیچ راهی واسه حل مشکل پیدا نمی‌کنی و همه درها بسته به نظر می‌رسند، یه نفر بهت هشدار بده که «هنوز امیدتان را از دست ندهیدبعد از اون همه لعن و نفرین که بر اینترنت وطنی فرستاده بودم، با خوندن این هشدار، امشبم شیرین شد. نه این که مشکلی حل شده باشه ها، اما یادم افتاد که انسان به «امید» زنده است. هر چقدر هم که بازنده‌ی زندگی باشیم اما تا لحظه‌ی آخر باید یادمون باشه که «امیدمان را از دست ندهیم.»