این دو نفر


هنر گام زمان

جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

تو رهرو دیرینه‌ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است

 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه‌فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است

 

دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است

 

خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می‌کنم افشردن جان است

 

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود 

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

پاورقی: لازمه بگم شاعرش کیه؟

جدایی نادر و سیمین و بقیه …

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

به فرنوش می‌گم: «تو واقعا دوست نداری دیگه وبلاگ بنویسی؟ یعنی حتی هوس نمی‌کنی گاهی مثلا یه چند خطی بنویسی؟ یعنی دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداری واقعا؟» می‌گه: «چرا! گاهی یه چیزایی به ذهنم می‌رسه. اما بعدش می‌بینم ننویسم بهترهمی‌گم: «آخه چرا؟ تعارف می‌کنی؟ یا باید تعارفت کنم؟ به هر حال بفرمایید داخل هر وقت خواستید! منزل خودتونه به هر حال

پی‌نوشت:‌ «جدایی نادر از سیمین» بالاترین جایزه‌ی سینمایی دنیا رو برده، مبارک‌مون باشه! منم دیدم این روزها همه حرف از «جدایی» می‌زنن، گفتم منم یه کم از «جدایی» این‌دونفر بگم.

متولد ماه دی

پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤

یه جعبه دارم که جعبه‌های خالی رو می‌ذارم توش!