این دو نفر


کلمات

شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤

بارون‌های لیسبون قشنگ‌اند. وقتی این‌جا بارون میاد، بر خلاف تهران که خیابون‌ها پر از آب سیاه می‌شه، آب شفاف و تمیزی از گوشه و کنار راه می‌افته. گاهی که بارون شدیدتره دریاچه‌هایی هم توی پیاده‌رو درست می‌شه که البته من ترسی از پریدن توشون ندارم. حتی این کار رو دوست دارم، این که توی آب‌های جمع شده از بارون، شالاپ شالاپ راه برم و نگران لجن‌مال شدن شلوارم نباشم! صدای بارون‌های لیسبون هم زیباست. این‌جا رعد و برق‌ها صدا دارند. صدای رعد بلند! طوری که وقتی داری با کسی حرف می‌زنی، برای چند لحظه ساکت می‌شین، سرتون رو برمی‌گردونید سمت پنجره،‌ بعد یه لبخندی می‌زنید و بعدش ادامه‌ی حرف‌هاتون. رعد و برق‌های تهران رو دوست نداشتم چون مدت‌ها بود دیگه صدا نداشتند. وقتی رعد و برق صدا نداشته باشه، اون وقت صدای بارون هم یه چیزی کم داره.

چند روز پیش داشتم کیف هر روزم رو سبک می‌کردم که متوجه شدم من هنوز دارم چترم رو با خودم می‌برم و برمی‌گردونم. مدتی بود که بارون نباریده بود و من به این باور رسیده بودم که زمستون لیسبون دیگه تموم شده و با تموم شدن زمستون، بارون هم تموم می‌شه لابد! این شد که تصمیم گرفتم چتر رو از توی کیفم دربیارم. هنوز یکی دو روز بیش‌تر از این تصمیم نگذشته بود که یک روز عصر موقع برگشتن به خونه،‌ بارون شدیدی شروع شد. شدید که می‌گم شدیدآ! قطره‌ها بزرگ، دبی آسمون بالا، درست همون موقع که من برمی‌گشتم خونه. لذت داشت، خیلی لذت داشت! اون‌قدر درمونده بودم که تنها درخت موجود در مسیرم، شده بود پناهگاه من. درخت هم طبیعتا پر از سوراخه! فقط شدت بارون رو کم می‌کرد وگرنه هیچ از لذت زیر بارون خیس شدن کم نمی‌کرد!

توی اون وضعیت که به صورت طولی و عرضی و عمقی خیس شده بودم و خیس‌تر می‌شدم، یاد روزی افتادم که داشتم توی حیاط خونه‌مون توی دزفول، با ماهان، خواهرزاده‌ام، که اون موقع سه سالش بود بازی می‌کردم. نمی‌دونم چرا یک لحظه حس قدرت همراه با بدجنسی بر من چیره شد و من بی‌رحمانه شلنگ آب رو به سمت ماهان نشونه رفتم و سر تا پا خیسش کردم، حسابی. ماهان اگرچه آب‌بازی خیلی دوست داشت اما اون‌قدر از این کار من شوکه شد که من سریع رفتم بغلش کردم، در حالی که از این کار بدم بغض داشتم. اون روز زیر بارون حس می‌کردم خدا داره با من همون بازی رو می‌کنه. خنده‌ام گرفته بود. تنهایی زیر درخت ایستاده بودم و داشتم می‌خندیدم! تو همین موقع، یه خانوم از کنارم رد شد که چتر داشت. برگشت و با یه لبخند خیلی قشنگ، به زبان پرتغالی یه چیزی به من گفت. لابد داشت چترش رو تعارف می‌کرد! حالا من باید توی اون موقعیت دنبال کلمه‌هایی می‌گشتم که لطف (احتمالی)‌ خانوم رو قبول یا رد کنم و این واقعا کار سختی بود! آخرش یادم نیست که بلاخره چی گفتم و به چه زبونی گفتم، اما به نظرم نتونستم اون‌طور که شایسته است منظورم رو بگم. اون خانوم که همچنان لبخند می‌زد رد شد و رفت. اما من بعد از اون تا مدتی داشتم به این فکر می‌کردم که اگه ما زبون همدیگه رو می‌فهمیدیم چقدر این لحظه می‌تونست لذت‌بخش‌تر باشه. حداقل من از اون درموندگی نجات پیدا می‌کردم!

این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم کلمات مهم‌اند! آدم‌ها باید جایی زندگی کنند که برای بیان خودشون مجبور نباشند دنبال کلمات بگردند وگرنه بخش بزرگی از زندگی رو می‌بازند.

 

سخنی با شما

شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤

حدود دو ماهه که این منزلگاه به کل تعطیل شده و پیش از اون هم گاهی فقط من یادداشت‌هایی می‌نوشتم که اون هم البته در حد کپی کردن شعرهای دیگران بود و نشان از نفس‌های آخر داشت. بارها در مورد ادامه دادن یا ندادن زندگی در این منزلگاه با فرنوش حرف زدم اما هیچ وقت به نتیجه‌ی مؤثری نرسیدیم. توی این مدت،‌ یکی دو بار هم یه چیزهایی نوشتم، یادداشت‌هایی که دوست‌شون داشتم، اما فرنوش اجازه نداد که در این منزلگاه منتشرشون کنم. (چراش رو باید از خودش پرسید!) اما برای من که همیشه عاشق نوشتن بودم و هستم، ترک کردن این منزلگاه کار راحتی نیست.

حالا دیگه این‌دونفر هر کدوم‌شون یه گوشه‌ی این دنیا هستند و بعد از سال‌ها دارند جدا جدا تجربه‌های جدید زندگی رو می‌بینند. گرچه این دلیل بر جدایی دل‌ها نیست و حرف‌های مشترک هنوز اون‌قدر زیادند که باعث می‌شن این‌دونفر هنوز هم ساعتها با هم حرف بزنند و هنوز هم هم‌فکری‌ها و هم‌دردی‌ها و هم‌دلی‌ها ادامه دارند،‌ اگرچه به نحوی متفاوت.

اما حالا من حس می‌کنم لحظه‌ها رو دارم از دست می‌دم. حالا که زندگیم به آروم‌ترین حد ممکنش رسیده، حالا که فرصتی پیدا کردم تا دغدغه‌های فراموش‌شده‌ام رو دوباره پیدا کنم، حالا اگر ننویسم از این تجربه‌ها و این دغدغه‌ها، حس می‌کنم عمری رو تلف کرده‌ام بدون این‌که بهره‌ای بدم یا ببرم.

من از این به بعد می‌نویسم چون نوشتن، جزیی از منه. نوشتن، فکرهام رو منسجم می‌کنه. نوشتن، خاطراتم رو موندگار می‌کنه. نوشتن برای من حتی از این هم بیش‌تره. در واقع خیلی وقت‌ها، موقع نوشتنه که من تازه می‌فهمم چطور دارم فکر می‌کنم! می‌فهمم کجای فکرهام باعث تناقض و سردرگمیم شده. هر دوره‌ای که در منزلگاه این‌دونفر رکود بوده،‌ این من بودم که دچار رکود بودم، دچار آشفتگی شاید، دچار سردرگمی‌های حل نشده، دچار دویدن‌هایی که حتی فرصت نفس کشیدن رو از آدم می‌گیرند.

از قدیم گفتند که صاحب حقیقی زمین، اونیه که خاکش رو آباد کرده. حالا من می‌خوام روند بهروز کردن منزلگاه ایندونفر رو تغییر بدم. دیگه برای بهروز کردن این منزلگاه از کسی اجازه نمی‌گیرم. من از این بعد می‌نویسم، این بار از یه زندگی متفاوت. می‌نویسم تا بفهمم حرف حسابم چیه. می‌نویسم تا برای سؤال‌های جدیدم جوابی پیدا کنم. می‌نویسم تا شاید بهتر بشم. تا شاید بهتر بشم شاید ...

پی‌نوشت برای فرنوش: پسورد منزلگاه این‌دونفر همونه که همیشه بوده و تو طبیعتا می‌تونی هر زمان که بخوای یادداشت‌های من رو پاک کنی. تو حق داری پاک کنی،‌ همون‌طور که من حق دارم بنویسم،‌ مگه نه؟