این دو نفر


از تفریحات معلمی

شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸

آخرای سال تحصیلیه و فضای امتحانات همه جا رو گرفته. چند روز پیش، رییس کوچیک* پشت میزش نشسته بود** و داشت امتحان‌های دانش‌جوهاش رو صحیح می‌کرد و هر چند دقیقه یک بار صدای خنده‌اش به هوا بود. با دیدن این خنده‌های رییس کوچیک، یاد خاطرات خودم افتادم. از اون‌جایی که مادر بنده معلم بوده‌اند،‌ یکی از تفریحات همیشگی خونه‌ی ما این بوده که بعد از برگزاری امتحان، پاسخ‌های خلاقانه‌ی دانش‌آموزان رو بخونیم. البته بعدها که خودم معلم شدم در کنار این تفریح، همیشه به این هم فکر می‌کردم که ایراد کار من کجا بوده که دانش‌آموز من این طور خلااااقانه سوال‌ها رو جواب داده!

به هر حال، بشنوید از دانش‌جوهای رییس کوچیک که در برگه‌ی امتحان چی نوشته‌اند:

سوال پرسیده که مقدار واریانس و انحراف معیار و فلان و فلان رو به دست بیارید و بگید که خطای کمیت، با کدوم یکی از این عددها باید بیان بشه و چرا. دانش‌جو هم جواب داده که مقدار خطا (مثلا) ۲ است، چون اکسل این عدد رو به عنوان خطا نشون می‌ده!

* بنده به تعداد زیاد از موهبتی به نام رییس برخوردار هستم که برای این که موقع تعریف کردن، قاطی نشن ناچارم برای هر کدوم یه صفت هم به کار ببرم.

** این که میز کار آدم روبه‌روی رییسش باشه یه بدی بزرگ داره، این که رییست همیشه می‌تونه کارهای تو رو کنترل کنه و تحت نظر باشی. اما یه خوبی بزرگ هم داره و اون این که تو هم می‌تونی کارهای رییست رو تحت نظر داشته باشی!!

 

از تفریحات این‌دونفر

چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸

من می‌رم بیرون یه چیزی می‌خرم میام خونه. لینک محصولات شرکتی رو که ازش خرید کردم برای فرنوش می‌فرستم. فرنوش در کم‌تر از یک دقیقه باید حدس بزنه که من کدوم رو خریدم. تا حالا که خطا نکرده! دوستش دارم فرنوش رو. نمی‌دونم از کجا می‌فهمه! آخه گاهی وقتا خودم یه عالمه موقع خرید فکر می‌کنم و شک دارم. اما فرنوش شک نداره وقتی جواب درست رو می‌گه! خلاصه که تفریح لذت‌بخشیه. خوش به حال من.

 

امروز

چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۱

امروز صبح، از خواب که بیدار شدم یه نگاهی به ساعت کردم، دیدم هنوز زوده گفتم یه کم بیش‌تر بخوابم.

امروز من یه کم بیش‌تر خوابیدم.

بعد که بیدار شدم صبحانه خوردم و رفتم به محل کارم. طبق عادت معمول خواستم بی‌بی‌سی باز کنم و بخونم که دیدم دوستان خبری رو در وضع‌شون (status) نوشته‌اند. از یکی پرسیدم فلانی! جدی می‌گی یا داری اغراق می‌کنی؟

امروز کارم رو با شوک‌زدگی شروع کردم، با بغض و خفگی … . امروز کارم رو با ناتوانی شروع کردم.

امروز دیوارها داشتند من رو می‌خوردند و هر کسی توی آفیس می‌خندید دلم می‌خواست مشتی حواله‌ی صورتش کنم. و چقدر امروز این‌جا همه به عادت همیشه می‌خندیدند.

امروز عصر که برمی‌گشتم خونه توی راه دو تا پیرزن رو دیدم که روی پله‌های حیاط خانه‌ای باصفا نشسته بودند و یه دختربچه‌ی شیرین ِ یک‌ساله کنارشون داشت بازی می‌کرد. خواستم بهشون بگم می‌شه از خوشبختی‌تون عکس بگیرم بذارم توی وبلاگم؟ اما نگفتم. رد شدم از کنارشون، انگار نه انگار که امروز خبری هست.

امروز هنوز تموم نشده.

اونایی که امروز می‌ترسیدند باید هنوز بترسند چون امروز به این زودی‌ها تموم نمی‌شه...

 

زیبا، زیبا، زیبایی، ای لیسبون!

جمعه ۱۳٩٠/۳/٦

توی یکی از یادداشت‌های قبلیم از زیبایی خیابان‌های لیسبون گفته بودم. یکی از این خیابان‌های بسیار زیبای لیسبون،‌ خیابان پنجم اکتبر (Av. 5 de Outubro) واقع در مرکز شهر لیسبونه. (در روز پنجم اکتبر سال ۱۹۱۰ حکومت پادشاهی پرتغال سقوط می‌کنه و اولین حکومت جمهوری در این کشور تأسیس می‌شه.) این خیابان شمالی-جنوبیه و به موازات خیابان جمهوری (Av, da República) است که یکی از مهم‌ترین خیابان‌های لیسبونه و کمپ بزرگ (Campo Grande) را به میدان سالدانیا (Saldanha) وصل می‌کنه.

من خیابان پنجم اکتبر رو خیلی دوست دارم. بلوار وسط این خیابان کاملا درختکاری شده است و درختاش توی این فصل سال،‌ به جای برگ، گل‌های بنفش زیبایی دارند که زمین و آسمون رو فرش می‌کنن. وقتی در وسط بلوار قدم می‌زنم با خودم می‌گم خودشه، خودشه، خودشه! بعدش می‌خندم، چرخ می‌زنم، ملق می‌زنم، پشتک وارو و ... .


عکس ۱: تقاطع خیابان پنجم اکتبر و خیابان نیروهای مسلح (Av. das Forças Armadas) این‌جا شمالی‌ترین بخش خیابان پنجم اکتبره و در واقع اولین چهارراهشه. این خیابان از این نقطه شروع می‌شه و به سمت جنوب می‌ره.



عکس ۲: ادامه‌ی خیابان، به سمت جنوب.



عکس ۳: خودشه،‌خودشه.



عکس ۴: ملللق و پشتک و واروووو....


 

پی‌نوشت: رنگ‌های واقعی چند درجه پررنگ‌تر از چیزی هستند که توی عکس می‌بینید. از دوربین موبایلم بهتر از این نمی‌شد انتظار داشت.

هوای پرتغالی

چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٤

از خونه که در میام هم باید چتر بردارم هم عینک آفتابی. مملکته دارند؟!

 

رویای بابا

سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۳

تا زمانی که زندگی آدم روی رواله و صبح می‌ره سر کار و شب برمی‌گرده، اوضاع رو به راهه. و چقدر خوبه که انسان فراموشکاره، زود درگیر زندگی روزمره می‌شه و وابستگی‌ها و دلبستگی‌ها رو فراموش می‌کنه، هر چند گاهی به سختی. گرچه دلبستگی‌ها در پس‌زمینه‌ی وجود آدم برای همیشه هستند و خیلی وقت‌ها وقتی که بهشون فکر می‌کنی تازه یادت می‌افته که چقدر چقدر چقدر دلتنگ‌شون هستی. اون‌قدر که حتی خیابون‌های زیبای لیسبون هم نمی‌تونن جلوی بغضت رو بگیرند.

دیشب توی خواب دیدمش. نگران بود. بغلش کردم، محکم و طولانی. گفتم نگران نباشه، چون هر چی که خدا برامون پیش میاره بدون شک بهترینه.

صبح که بیدار شدم سبک بودم. طعم اون بغل محکم و طولانی هنوز از خاطرم نرفته بود. چقدر خواب دیدن خوبه. انگار که چند هزار کیلومتر رو یک شبه رفته و برگشته باشم.

دلبستگی‌ها عجیب‌اند، عجیب‌تر از هر عجیبی که در زندگیم دیدم و شنیدم.