این دو نفر


آش باید نیکوصفت باشد.

جمعه ۱۳٩٠/٤/٢٤

آدم وقتی تنهاست و اون‌هایی که می‌تونن از تنهاییش درش بیارن، هزاران کیلومتر دورترند، یه کاری که می‌تونه بهش یه لذت زودگذر بده «خوردن» ه. غذا با روح و جان آدم معجزه می‌کنه. در کابینت رو باز کردم: آش رشته ظرف بیست دقیقه! چی از این بهتر؟ پاکت آش رشته رو خالی کردم توی قابلمه و توش دو سه لیوان آب ریختم. بیست دقه صبر کردم تا حاضر بشه. در قابلمه رو بلند کردم. وووواااای. چه باشکوه بود! یه قاشق ازش برداشتم تا ببینم آماده شده یا نه. نخود و لوبیاش مثل سنگ بود! هیچ امید نداشتم اگه تا دو ساعت هم صبر کنم پخته بشن. شروع کردم به خالی کردن نخود و لوبیاش. بعد که همه‌شون رو درآوردم دیدم آشه دیگه آش نیست! رفتم از توی یخچال یه کاسه قورمه سبزی که از ناهار دیروز مونده بود برداشتم و خالی کردم توش. لوبیا و سبزی که خوبه. با طعم گوشت و لیمو عمانیش هم کنار میام. دوباره یه قاشق ازش خوردم. نع! نشد! مزه‌اش نه آشه و نه قورمه سبزی! اصلا مزه نداره انگار! از توی یخچال کشک رو آوردم و یه قاشق کشک ریختم توش. یه کم بهتر شد اما پیاز داغ می‌خواد، سیر داغ می‌خواد، نعنا داغ می‌خواد. امان از تنبلی! حال و حوصله درست کردن هیچ کدوم رو نداشتم.

حالا نشستم جلوی لپ‌تاپ و دارم مثلا آش رشته می‌خورم و اینا رو تایپ می‌کنم. شک دارم این که من دارم می‌خورم آش رشته باشه اصلا! حس می‌کنم آشه طعم شیرین داره! نمی‌خوام به خوردنش ادامه بدم. نمی‌دونم چرا این‌جا، توی خارج، همه چیز شیرینه اما خوشمزه نیست! مثل طالبی‌هاش،‌که خیلی شیرین‌اند اما خوشمزه نیستند. آخ گفتم! آب‌طالبی‌های بوفه‌ی دانشگاه شریف! عصرهای تابستون معنای دیگه‌ای داشتند با اون آب‌طالبی‌ها. شیرینی شون طبیعی نبود البته، به خاطر شکر بود. اما می‌دونی؟ خوشمزه بودند، خیـــــلی...

هیچی بدتر از این نیست که بخوای تنهاییت رو با خوردن یه غذای خوشمزه پر کنی، در حالی که اون غذا، خوشمزه از آب درنمیاد. یاد اون روزی می‌افتم که با یه جماعت بیکار، لخ لخ لخ از کتاب‌فروشی «اگر» راه افتادیم به سمت میدون انقلاب و بعد هم آش خوردیم، آش نیکوصفت! چرا انقدر اون روز، اون خاطره، اون آش، خوشمزه بود؟ یه وقتایی فکر می‌کنم این‌جا هر چقدر هم که زندگیم شیرین باشه، خوشمزه نیست! نمی‌دونم چه دردمه! نمی‌دونم چرا!

حالا دستام رو می‌زنم زیر چونه‌ام و می‌شینیم کنار پنجره، به هواپیماهایی نگاه می‌کنم که هر چند دقیقه یک بار از بالای سرم رد می‌شن. به این فکر می‌کنم که حتما توشون پر از مسافره. مسافرهایی که یا دارند می‌رسند به خونه‌شون، یا دارند میان به جایی که همه چیزش شیرینه اما خوشمزه نیست.

گریه با خیال راحت

جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧

یه گریه‌هایی هست مخصوص پایان مصیبت! یه موقع‌هایی به شدت تحت فشار هستی و به هر طرفی در حال دویدن، وقت نداری درست و حسابی فکر کنی و تصمیم بگیری، یه اشتباه کوچیک می‌تونه یه خسارت بزرگ بعدش داشته باشه، و به طور اتفاقی و تصادفی، هی اشتباه‌های بزرگ پیش میاد و تو باید توی این موقعیت سعی کنی خسارت رو به هر نحوی که بلد هستی و بلد نیستی جمع و جورش کنی. این جور موقع‌ها وقت نداری که داد بزنی، جیغ بزنی، که یه خورده سبک بشی. این جور موقع‌ها فقط باید بدوی و بدوی و بدوی به این امید که کم‌ترین خطا رو انجام بدی. بیش‌ترین لحظه‌های تصمیم‌گیری این جا اتفاق می‌افته، بیش‌ترین لحظه‌های ریسک.

اما بعدش که تموم می‌شن این لحظه‌ها، بعدش که همه چیز به خوبی و خوشی انجام می‌شه و از پس همه‌اش برمیای، یه گریه‌ی توپ لازم داری. یه صندلی خالی یه گوشه‌ی یه فرودگاه بزرگ، پشت گیت مربوط به پرواز تو که هنوز باز نشده، حالا دیگه کلی بیکار هستی و فرصت داری. حالا باید بشینی و با خیال راحت گریه کنی، با خیال راحت. یه جورای خوبی می‌چسبه این گریه‌های پایان مصیبت، این گریه‌های با خیال راحت …

برای فرنوش: خدا به همراهت فرنوشم. داستان امروز رو هیچ وقت یادم نمی‌ره. یه آخر خوب داشت ماجراهای امروزمون. خدا رو شکر. یه چند سال دیگه، قصه‌ی این روز رو با خنده برای نوه‌هامون تعریف می‌کنیم. تعریف می‌کنیم که چطوری چهار تا چمدون و دو تا کیسه‌ی بزرگ و دو تا کوله‌پشتی معمولی و یه کوله‌پشتی پنجاه لیتری و یه چتر بلند و دو تا کاپشن رو از بوخوم تا فرودگاه دوسلدورف آوردیم،‌ اونم توی روزی که قطارهای شهری بوخوم به طور بی‌سابقه‌ای از کار افتاده بودند و قطارهای بین‌شهری هم به طور بی‌سابقه‌ای شلوغ بودند. این که چطوری هفتاد کیلو بار رو فرستادی توی هواپیما و چهارصد یورو جریمه اضافه بار رو دودر کردی. این که تو، نیم ساعت مونده به پرواز، کارت پروازت رو گم کردی و این که چطوری متوجه شدی که گمش کردی و این که چند روز بعد از برگشتنت به ایران، توی جیب کیفت پیداش کردی! این که نشد با اون زرافه هه عکس بگیرم و هزارتا اتفاق دیگه. راستی هیچ دقت کردی که هر وقت من و تو کنار هستیم زندگی چقدر یه هو هیجان‌انگیز می‌شه؟!

۲۹ ژون ۲۰۱۱ – فرودگاه دوسلدورف

 

دختر آفتاب

سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

مهم‌ترین نتیجه‌ای که بنده در این یک هفته‌ی اخیر به آن نائل آمدم این است که محل زندگی باید پر از آفتاب و گرما و نور باشد.

به عنوان مثال، با تمام احترامی که برای آلمان قائل هستم و تردیدی ندارم که این کشور از بسیاری نظرات، در دنیا همتا ندارد و اصلا یک چیز منحصر به فردی است،‌ اما جایی در که در تیرماه تابستونش با دو تا کاپشن هم آدم احساس فریز شدن داشته باشد، جای مناسبی برای بودن من نیست!