این دو نفر


عطر زندگی

سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸

امروز وقتی داشتم از سر کار برمی‌گشتم خونه، خواستم سر راه کاری انجام بدم و به همین خاطر از مسیر همیشگی برنگشتم. خیابون‌ها و کوچه‌ها و خونه‌های لیسبون همه‌شون زیبا هستند و من همیشه دوست دارم مسیرهای جدید رو امتحان کنم. امروز هم از کوچه‌ای می‌گذشتم و فکرم هم حسابی درگیر مسأله‌ای بود که یه هو عطر انجیر هوش از سرم پروند! زیر پام رو نگاه کردم دیدم یه عالمه انجیر له شده روی پیاده‌رو ریخته. سرم رو بالا کردم و دیدم یه درخت انجیر قدیمی و بزرگ روی پیاده‌رو سایه انداخته. ایستاده بودم و نفس می‌کشیدم و بهترین لحظه‌های زندگیم رو تجربه می‌کردم.

سفر رفتن از بچگی برای من هیجان‌انگیز و دوست‌داشتنی بوده. وقتی که بچه بودم معمولا تابستون‌ها سفرهای طولانی می‌رفتیم و سر راه هم معمولا از تهران می‌گذشتیم. خونه‌ی خاله‌ام توی تهران اون قدیما از این خونه واقعی‌ها بود. از اینایی که حیاط دارند و باغچه و گل و درخت، درخت گردو، درخت انجیر. یه بخش جدانشدنی از خاطره‌ی سفرهای بچگیم، خاطره‌ی حیاط خونه‌ی خاله (که حالا جزیی از اتوبان‌های تهران شده!) و تاب‌بازی توی اون حیاط و نفس کشیدن عطر تند برگ‌های زبر اون درخت انجیره. یادش به خیر …

امروز صبح که رفتم سر کار، مستخدم ساختمون، مثل همیشه، توالت‌ها و راهروها رو با یه محلول شوینده شسته و ضدعفونی کرده بود. بوی این شوینده از اولین روزی که اومدم پرتغال هر روز و هر روز توی ساختمون محل کارم وجود داشته. خیلی خنده‌داره اما باید اعتراف کنم که حالا این بو هم شده جز عطرهای زندگی من!

می‌خوام بگم عطرهای زندگی لزوما نباید فرانسوی و گرون قیمت باشند! چون در حقیقت این خاطره‌ها هستند که به بوها عطر می‌دن، حتی اگر بوی شوینده‌ی توالت باشه!

خانه‌ی دوست کجاست؟

دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧

چند روز پیش، بعد از مدت‌ها داشتم با دوستی صحبت می‌کردم. طبق معمول همیشه‌ام داشتم از خوبی‌های پرتغالی سخن می‌راندم و از آب و هوا و مردم مهربان و غذاهای عالی و ارزانی و … تعریف می‌کردم. دوستم شنونده‌ی خوبیست، قصه‌های من را می‌شنید و گاهی سوال‌های کوتاه می‌پرسید. بعد از این که با صبر و حوصله، تعریف‌های من را گوش داد، گفت: «حالا یه سوالی، اون‌جا خدا هست؟» من مکث بلندی کردم. داشتم فکر می‌کردم. رفتم کنار پنجره و تا کمر به بیرون خم شدم. سرم را به راست و چپ چرخاندم شاید خدا را ببینم. ظهر بود و کسی در کوچه نبود. در خیابان سمت راستی چندتا درخت خیلی بلند ایستاده بودند و باد لابه‌لای برگ‌هایشان می‌پیچید. پیرزنی از پنجره‌ی خانه‌ی روبه‌رویی به بیرون خم شده بود و نوه‌اش را صدا می‌زد. اما نوه‌اش در کوچه نبود. پنجره‌ها یکی در میان بسته و باز بود. حتما کسی در خانه‌ها بوده که پنجره‌ها را باز کرده، اما خدا؟! فکر نمی‌کنم! نه! به نظر نمی‌رسید خدا این نزدیکی‌ها باشد.

از آن روز به بعد هر کجا می‌رفتم چشمم به دنبال خدا می‌گشت. راه که می‌رفتم، مترو که سوار می‌شدم،‌ توی قفسه‌های سوپرمارکت، لابه‌لای بوته‌های کنار پیاده‌رو، همه جا دنبالش می‌گشتم. با خودم فکر می‌کردم خدا الان حسابی سرگرم خاورمیانه است! یه سری هم به نروژ باید بزند انگار! اما این‌جا؟! نه!

خواستم برای دوست نامه‌ای بنویسم و بگویم که پیدایش نکردم. این‌جا نیست انگار، اما...

بلاخره پیدایش شد! در لحظه‌های افطار و سحر، در لحظه‌های گرگ و میش آسمان لیسبون، پیدایش شد بلاخره. فهمیدم که خدا همین نزدیکی است. گاهی آن‌قدر نزدیک که وقتی باهاش حرف می‌زنم حس می‌کنم که گوشش درست روبه‌روی دهانم است.

خدا این‌جا نبود. به خاطر من آمده. من آوردمش! حالا خدا پیش من است. خوشحال است. خوشحالم ...