این دو نفر


زندگی جاری

سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦

استاد پرویز – جوشکار

استاد حسن – مکانیک

استاد علی – صافکار

استاد علی – کاشی‌کار

استاد غلام – بنا

بخشی – باغبون

بشیری – دکتر

تقدسی – گچ‌کار*

حیدری – کابینت‌ساز

حیدری – برق‌کار

خوشخط – دندان‌پزشک

رئوفی – پنجره‌ساز

شیرزاد – عمده‌فروش

صالحی – مصالح‌فروش

عباسی – تعمیرکار

علی‌نژاد – لوله‌کش

کشتکار – نجار

میرزاوند – راننده تراکتور

هادی – صافکار

یزدی – تعمیرکار کولر و آبگرمکن

-----------------------------------------------------------------------

از لابه‌لای لیست مخاطبین گوشی تلفن همراه بابام - واقعی

* بعد گوشی بابام چون به زبان عربی بوده و «گ» و «پ» نداشته، این رو نوشته بود: تقدسی – کجکار!!!

 

شورش به سبک منحصر به فرد پرتغالی

جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢

یه دوستی دارم که آدم منحصر به فردیه، مثل تمام بقیه‌ی آدم‌های دنیا که همه‌شون منحصر به فردند واسه خودشون! بعد این دوست من یه مدته داره با من چت می‌کنه. سال‌هاست که ندیدمش. آخرین بارش اصلا یادم نمیاد کی بود. آخه کلا هم زیاد دوست نبودیم. اما مدتیه که عجیب شده. داره سعی می‌کنه من رو شست و شوی مغزی بده. ایده‌های عجیب غریبی هم داره. فکر می‌کنه اگه دنیا در آستانه فروپاشی باشه و این خطر تهدیدش کنه، اون وقت دنیا سعی می‌کنه بهتر بشه! کلا نظریه‌اش یه چیزی تو این مایه‌هاست! خیال می‌کنه اون سه میلیون نفری که روز ۲۵ خرداد توی خیابون‌های تهران بودند می‌تونن یه کارایی بکنن! بهش می‌گم اگه می‌تونستند که خب می‌کردند! ولی این دوست من حرف خودش رو می‌زنه. همش از اتفاقات تاریخی گذشته مثال می‌زنه. من هی باید توی ویکی‌پدیا و این‌ور اون‌ور سرچ کنم تا بفهمم داره چی می‌گه. حالا اینا همه به کنار! یه مدته گیر داده به پرتغال عزیزم! می‌گه پرتغال در آستانه‌ی فروپاشیه! می‌گه به زودی توی این کشور شورش می‌شه و همه چیزش به هم می‌ریزه. منم به هر حال برای این دوستم کلی احترام قائلم و این احترام ریشه در همون آشنایی مختصر گذشته‌هامون داره! حرفش اگرچه تلخ بود خیلی، ولی خب بهش گوش کردم.

امروز رفتم که با همکاران پرتغالی ناهار بخورم. سه تا از آدم بزرگ‌های گروه‌مون ناهارشون رو شروع کرده بودند و سخت مشغول حرف زدن بودند. (یادآوری می‌کنم این جا موقع ناهار، کار اصلی حرف زدنه، نه خوردن!) من که وارد شدم بحث‌شون رو به انگلیسی ادامه دادند. داستان بر سر این بود که به خاطر سیاست‌های جدید ریاضت اقتصادی، دارند عیدی و پاداش تابستونی‌شون رو قطع می‌کنند. ظاهرا این پرتغالی‌ها به جای دوازده بار در سال، چهارده بار حقوق دریافت می‌کنند (می‌کردند!)، یک ماه حقوق اضافه به مناسبت عید کریسمس و یک ماه هم حقوق اضافه به خاطر تعطیلات تابستون!! یعنی برای ماه آگوست که هیشکی توش هیچ کاری نمی‌کنه به اندازه‌ی دو ماه حقوق می‌گرفتند! و الان این حقوق‌های اضافه داره قطع می‌شه.

حالا این‌ها مثلا از این اتفاق ناراحت بودند و داشتند به راه حلی برای جبران فکر می‌کردند. رییس بزرگ مثل همیشه داشت آبجو سر می‌کشید و بلند بلند می‌خندید و می‌گفت: «ها ها! دارند حقوق‌مون رو کم می‌کنند. دارند حقوق‌مون رو کم می‌کنند.» یکی دیگه‌شون که یه کم جدی‌تر به نظر می‌رسید گفت: «کم کنند! مهم نیست! ما اگه هیچی نداشته باشیم بازم مهم نیست! چون ما آفتاب داریم.» با دست به بیرون پنجره اشاره کرد و به من گفت: «می‌بینی! الان اکتبره و ما انقدر آفتاب داریم. می‌ریم زیر آفتاب و حالشو می‌بریم.» در همین حین یکی از پستداک‌های گروه راه حل جدید و بسیار هوشمندانه‌ای ارائه کرد: «باید روی تیم فوتبال سرمایه‌گذاری کنیم. که مردم تیم‌شون رو تشویق کنند و تیم‌شون هی برنده بشه و مردم خوشحال بشن!» ...

بعله! منم نشستم یه گوشه‌ی میز و دارم کاهوهای مونده ته ظرفم رو با دست می‌ذارم توی دهنم و پرتغالی‌ها رو تماشا می‌کنم که چطوری دارند مشکلات اقتصادی کشورشون رو حل و فصل می‌کنند. باید به دوست پیش‌گو بگم که بهتره توی پیش‌گویی‌هاش در مورد پرتغال تجدید نظر کنه. چون این پرتغالی‌ها خیلی منحصر به فردند، حتی منحصر به فردتر از دوست پیش‌گو!

رفیق

دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۱

یه بار قرار بود یک‌شنبه بریم موزه. شب قبلش وب‌سایت موزه رو چک کردیم دیدیم در کل سال، سه چهار روز موزه تعطیله که یکیش هم همون یک‌شنبه بود! به شانس‌مون خندیدیم. گفت بیاین طرفای خونه‌ام یه کاری می‌کنیم بلاخره. خونه‌اش باصفاست، خیـــــلی باصفاست! یعنی یه چیزی منحصر به خودش! دکوراسیون پرتغالیش به کنار، پذیراییش انصافا حرف نداره. منو ارائه کرد و من شیرقهوه انتخاب کردم. بعدش مثلا خواستم مهمون صمیمی‌ای باشم گفتم لیوانم رو خودم بشورم لااقل! موقع شستن متوجه شدم یه چیزایی به لبه‌ی لیوان چسبیده که شبیه چربی شیر خشک شده است. داشتم به سختی سعی می‌کردم تمیزش کنم که گفت: «سخت نگیر! اونا شاید از دفعه‌ی قبل مونده باشه.» شیرقهوه‌اش خوشمزه بود، خیلی. تا زنده‌ام مزه‌اش یادم نمی‌ره. مزه‌ی صداقت می‌داد. عجیب خوشمزه بودآ...

حالا ای‌میل فرستاده حال و احوال کنه، تهش هم نوشته:

 «آها اینو می‌خواستم بگم که هر وقت که حس کردین می‌خواین شب‌نشینی یه جایی برین می‌تونین به راحتی روی خونه من حساب کنین، اینجا گرچه خیلی پر رونق نیست اما صفا هست.»

و من دارم به این فکر می‌کنم که رفاقت لازم نیست حتما قدیمی و چندین ساله باشه که بشه روش حساب کرد. رفاقت می‌تونه خیلی کوتاه باشه اما خالص خالص باشه، خود خودش باشه. (حالا اگه خودش باشه و قدیمی هم باشه، می‌شه همین افسانه‌ی این‌دونفر!)

به سلامتی هر چی رفیق نااااابه، اونایی که کم‌اند اما وجودشون دلگرمیه. اونایی که نصف شبی از طالقون بهت زنگ می‌زنن تا بگن «داشتم آسمون رو تماشا می‌کردم که یادت افتادم»، اونایی که جای تنها درخت توت سفید لیسبون رو با از خودگذشتگی هر چه تمام بهت نشون می‌دن تا تو رو توی شادی توت چیدن و توت خوردن‌شون شریک کنن. اونایی که به بهانه‌های کوچیک «سلام» می‌فرستند و بعد از دو دقه می‌گن «خب این بهانه بود. خودت چطوری؟». آره، به سلامتی همه‌تون...

یادم نره همیشه بابت این همه خوشبختی شکرگزار باشم...

لیسبون، لیزابون، ‌لیژبوا

جمعه ۱۳٩٠/٧/۸

کی می‌تونه عاشق این خاک نشه؟ عاشق این آبی بیکرانش که تا اووووون طرف کره‌ی زمین می‌ره، عاشق همه‌ی این آجرها و کاشی‌ها، برج‌ها و باروها و قلعه‌ها، عاشق ‌Bao tarde (عصربخیر) گفتن‌های همراه با لبخند شیرین مردمانش، عاشق ماهی‌ها و پرنده‌هایی که از توی دستم غذا خورده‌اند...

کی می‌تونه از روی تراس ملکه، از بالای بلندی‌های قصر پنا (Pena palace) در سینترا (از شهرهای اطراف لیسبون) برگرده و از دوردست، شهر رو تماشا کنه و با همه‌ی وجودش محبت این خاک رو در قلبش حس نکنه؟

این یادداشت رو برای شهری می‌نویسم که حتی همین الان که دارم درش زندگی می‌کنم، دلم براش تنگ می‌شه. برای شهری که هر بار ازش خارج شده‌ام بی‌اختیار بغض کرده‌ام.

هر بار غروب، که از روی پل ۲۵ اپریل، دروازه‌ی طلایی لیسبون، رد می‌شم و چشم می‌دوزم به افق رنگارنگ روی رودخونه‌ی تژو، دلم می‌خواد زمان کــــــــــــــــش پیدا کنه تا من از این چشم‌انداز سیـــــــر بشم، از دیدن برج بلم که با خورشید توی یک راستا قرار گرفته، از دیدن قایق‌های بادبانی، مرغهای دریایی، کشتی‌ها و ردشون روی آب رودخونه‌ی تژو، از دیدن موج‌های ریز ریز، افق‌های دور دور... .  خدایا چقدر من این تیکه‌ی زمین رو دوست دارم: بلم. چقدر این تیکه‌ی آب‌های روی زمین رو دوست دارم: تژو، رودخونهٰای به عرض چندین کیلومتر که آروم آروم به اقیانوووووس می‌ریزه،‌ چی از این زیباتر؟!

چرا من با این شهر انقدر آشنام؟ چرا لحظه لحظه‌های این‌جا برای من پر از عطر و بوی زندگیه؟ اغراق نمی‌کنم! من اعتراف می‌کنم که عاشق این شهرم، اعتراف می‌کنم به بانگ بلند، زنده باد شهر عزیز، زنده باد لیسبون...

عکس یک: من و پرنده‌های باغ گلبانکیان (بهشت سبز در مرکز لیسبون)

 

عکس دو: پل ۲۵ اپریل، دروازه‌ی طلایی لیسبون (عکاس: خودم)

 

عکس سه: برج بلم کنار رودخونه‌ی تژو (عکس: خودم، به خخخخدا!)

 

عکس چهار: لیسبون در دوردست، چشم‌انداز از روی بالکن ملکه در قصر پنا در سینترا (عکاس: بازم خودم!)

 

عکس پنج: قلعه‌ی موریش، سینترا (عکاس: مامانم!!)

 

عکس شش: نقشه‌ی فتوحات پرتغال! (عکاس: خودم، از بالای برج یادبود ملوانان پرتغالی در بلم)

 

 

نیمه‌ی پر لیوان، نیمه‌ی خالی لیوان

جمعه ۱۳٩٠/٧/۱

دو تا همکار پرتغالی در اتاق محل کارم ساکن میزهای مجاور هستند.

یکی‌شون عادت داره موقع کار کردنش هی بگه:

shit, shit, shit

اون یکی عادت داره موقع کار کردنش هی بگه:

wow, wow, fantastic!