این دو نفر


جمع محتاجان جهان

چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥

حالم گرفته بود و دلم یه دوست در فاصله‌ی حداکثر یکی دو متری می‌خواست. اما اون وقت شب، این گوشه‌ی دنیا، دوستی حتی در فاصله‌های دور هم در دسترس نبود. گفتم تنهاییم رو با یه آهنگ زیبا پر کنم واسه همین رفتم سراغ یوتیوب. اومدم ترانه‌ی مناسب احوالم رو سرچ کنم‌، نوشتم: امرو...

که دیدم اولین پیشنهادش همینه: امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فهمیدم که خیلی‌ها توی این دنیا حال من رو دارند. یه هو یه خورده خوشحال شدم! یه کمی حالم بهتر شد حتی! آخه دیدم انگار ما بیشماریم. آره، متأسفانه یا خوشبختانه، ما در خیلی از زمینه‌ها بیشماریم. بیشمار تنها، بیشمار محتاج، بیشمار جای خالی ...

اندازه‌ی خوشبختی

شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۱

عصر اومدم خونه. غذا درست کردم. شام خوردم. ظرف‌ها رو شستم. ناهار فردام رو کشیدم. آشپزخونه رو تمیز کردم. همه‌ی کارهام رو کردم. اتاقم مرتبه. گلدون‌هام رو آب دادم، حال‌شون هم خوبه. بیرون داره یه بارون نم‌نم خیلی مهربونی می‌باره. هوا ولی سرد نیست. یه موسیقی متن ملایم هم اتاقم رو زیباتر کرده و نور شمع‌هایی که کنار فرشته‌ام روشن کردم... خلاصه که همه‌چی آرومه، همه‌چی بی‌نهایت زیبا و شیرین و آروم....

می‌شینم روی تخت، از روی میزتوالت، لاک ناخنم رو که تازه خریدمش، برمی‌دارم. ناخن‌هام رو لاک می‌زنم. به رنگ صورتیش نگاه می‌کنم و از این که انقدر رنگش به  رنگ پوستم میاد لذت می‌برم. تا منتظرم که لاک ناخنم خشک بشه، روی تخت ولو می‌شم. درناهای کاغذی رنگی رنگیم رو نگاه می‌کنم که خیلی آروم با جریان هوا تکون می‌خورند. و به این فکر می‌کنم که این خوشبختی اندازه‌اش چقدره...

توی دلم به خودم فحش می‌دم که باز با این فکرها می‌خوام یه شب آرومم رو خراب کنم. اما نمی‌تونم فکر نکنم. نمی‌شه! نمی‌شه به «دیگران» فکر نکنم. نمی‌شه به کودکان کار فکر نکنم. توی یه سطح دیگه‌اش، نمی‌شه به وضعیت اینترنت توی ایران فکر نکنم. بازم یه سطح دیگه‌اش می‌شه سومالی، می‌شه افغانستان، می‌شه خیلی جاها، خیلی آدم‌ها، خیلی چیزا...

شب از این زیباتر و شیرین‌تر و آروم‌تر؟! فقط حیف که این زیبایی و شیرینی و آرومی، خوشبختی من نیست انگار! نه، خوشبختی من این‌ها نیست! خوشبختی من شاید روزی توی یه مدرسه‌ی درب و داغونی توی یه روستایی یا شاید توی یه بیمارستان صحرایی توی یه بیابون خیلی دوری، خوشبختی من شاید توی تبت و نپال، شاید حتی دورتر، شاید توی قبلیه‌ای سرخ‌پوستی، شاید بین گرسنه‌های افریقایی، شاید یه روزی پیدا بشه. اما خوشبختی من این شب زیبا و شیرین و آروم توی بهشتی به نام لیسبون نبود. اشک‌هایی که امشب با من بودند این رو بهم گفتند ...

بازمانده‌ای در کما

یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥

به صفحه‌ی گودر نگاه می‌کنم که بالاش پیغام اومده «این صفحه رو رفرش کن تا نسخه‌ی جدیدش رو ببینی.» نسخه‌ی جدید رو روی کامپیوتر دیگه‌ام دیدم. یک هفته است که به هر ترتیبی خواستم باهاش کنار بیام اما انقدر که یخ و خالیه این نسخه‌ی جدید و در کنارش گوگل پلاس، که هنوز میام توی همون صفحه‌ی گودر و حواسم هست که موس رو نزدیک دکمه‌ی رفرش نبرم.

آخرین یادداشت‌های دیگران رو هی هزار بار می‌خونم: خداحافظ گودر، گودر نرو، ...

و مردمی که زیرش کامنت گذاشتند: بچه‌ها هستین هنوز؟، من هستم، ها صداتو می‌شنویم، چهار نفر موندیم، طاقت بیار رفیق، بیاین همین طوری ادامه بدیم تا آخرین نفس، ...

و من داشتم طاقت می‌آوردم که ناغافل، به عادت همیشه، دستم رفت روی دکمه‌ی share with note. یه صفحه باز شد روی گودر، عین همون که همیشه بود، اما این بار توش نوشته بود که «متاسفیم، گوگل ریدر دیگه این درخواست رو ساپورت نمی‌کنه.» یادم افتاد که آره، این شهر رفته زیر خاک. اما...، ای وای! این صفحه‌ی پیغام رو نمی‌شه بست؟! با این مانیتور به این کوچیکی، این پیغام که نصف بیش‌تر صورت گودر رو می‌پوشونه! باشه باشه، از گوشه کناراش می‌خونم. اما من هنوز گودر دارم. درسته که نفس‌های آخره و توی هر صفحه‌ام هر بار دو خطش رو بیش‌تر نمی‌تونم بخونم، اما من هنوز گودر دارم، و الان یک هفته بعد از فروریختن آوارهای این شهره ...

پس آدم‌های این شهر کجا رفتند؟ یعنی همه واقعا یک شبه گودر رو ترک کردند و برگشتند به زندگی واقعی‌شون؟ یعنی بقیه انقدر راحت تونستند؟ پس من چمه که این روزها انقدر بی‌تابم؟

امروز دوبار رفتم سراغ گودر قدیمی و خوندن هزار باره‌ی آخرین‌ها. خواستم برای کسی که نوشته بود «بیاین همین طوری ادامه بدیم تا آخرین نفس» کامنت بذارم که «آخرین نفس یعنی تا کی؟» که پیغام اومد «Oops, an error … ,you have been signed …» و کامنت من فرستاده نشد، نشد، نشد ...

و من الان گودرم رو در کما دارم. بلاخره وقتش رسید که تصمیم بگیرم، قبول کنم، باور کنم که این کما یعنی دیگه مُرده، یعنی دیگه رفته، یعنی آره، گودر تمام شد. یعنی تمام!

حکایت این روزهای ما و تعطیلی گودر

پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥

این روزها به ما می‌گن «جوگیر». می‌گن چه خبرتونه انقدر داد و هوار راه انداختین، گودر که قرار نیست تعطیل بشه. «شایعه» بوده. و من هر بار که این رو می‌شنوم یه هو یه لحظه دلگرم می‌شم و بعد دوباره خیلی زود یادم می‌افته که آها خب! گودر که با جاش تعطیل نمی‌شه، می‌دونم! اما درست همون چیزیش داره تعطیل می‌شه که نباید.

این روزها، هر روز صبح که می‌شینم پشت کامپیوتر، قبل از هر کاری، گودر رو باز می‌کنم. قبل از این‌که صفحه لود بشه، چشمام رو می‌بندم. یه حس ویران‌گری بر من چیره می‌شه. حس از دست دادن عزیزی که دیگه قرارش نیست برگرده. چشمام رو باز می‌کنم با ترس و لرز. وای خدا! هستش هنوز! نفسی می‌کشم و آهم رو فرو می‌دم و روز رو شروع می‌کنم.

دارم «یادگار دوست» گوش می‌دم این روزها. همین طوری یه هویی بعد از سال‌ها یادش افتادم و الان شده موسیقی متن این روزهام. ناظری نغمه سر می‌ده که:

باز آی که تا به خود نیازم بینی / بیداری شب‌های درازم بینی

و من یاد بیداری تمام اون شب‌های درازی می‌افتم که با گودر سپری می‌کردم.

ناله می‌کنه که:

من درد تو را ز دست آسان ندهم / دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

و من به شب‌هایی فکر می‌کنم که باید از این به بعد بدون گودر، گوسفندها رو بشمرم و تمام حرف‌ها و قصه‌ها و شادی‌ها و غصه‌ها و اشک‌ها و لبخندها و دعواها و آشتی‌ها و نکته‌ها و اشاره‌ها و همدلی‌ها و دلتنگی‌ها و هزارتا هزارتا چیز دیگه رو توی دلم بریزم و چشمام رو ببندم.

حالا تو این بحبوحه‌ی نگرانی این همه آدم طرفدار گودر، یه آدم از حال ما بی‌خبر، برمی‌داره یه مطلب می‌نویسه که تعطیلی گودر «شایعه» است و چنین است و چنان است. نتیجه‌اش می‌شه همین که بقیه‌ی از ما بی‌خبرها هم برمی‌دارند می‌نویسند که گودری‌ها «جوگیر» شدند! بابا تو رو خدا یکی به این جماعتی که هنوز فکر می‌کنن تعطیلی گودر «شایعه» است حالی کنه که نگرانی ما طرفدارهای گودر بابت چیه! خسته شدم از بس از این روزها کلمات «شایعه» و «جوگیر» رو این ور اون ور خوندم. نگین دیگه آقا جون، نگین اینا رو! تو که نفهمیدی درد ما کجاست لااقل اینا رو نگو! دردم رو بیش‌تر می‌کنن این کلمات به خدا!

 

 

 

 زیرنویس عکس: اینم دقیقا قیافه‌ی حال گرفته‌ی این روزهای منه.

 

بزرگ‌شده در آلمان

سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳

از دیروز یه دانشجوی جدید وارد اتاق محل کارم شده که از آلمان اومده و قراره که شش ماه این‌جا بمونه. بنده خدا امروز نشسته و تمام آپشن‌های مختلف رو برای حمل و نقل در لیسبون پیدا کرده. با چنان دقت و پشتکاری از همکار پرتغالی در مورد مسیرها و قیمت‌ها می‌پرسه که انگار داره در مورد چه مسأله‌ی مهمی حرف می‌زنه. در مورد حالت‌های مختلف بحث می‌کنه، مثال می‌زنه، تکرار می‌کنه... .

دلم سوخت براش به خدا! یه عمر این طوری زندگی کرده بوده. حالا باورش نمی‌شه که این‌جا توی لیسبون با یه کارت ساده‌ی مقوایی که به راحتی شارژ می‌شه، آدم می‌تونه همه چی سوار شه و در هر جهتی هم که بخواد می‌تونه حرکت کنه. اگرم کارتت شارژ نداشته باشه، دستگاه به جای لامپ سبز، لامپ قرمز رو برات روشن می‌کنه و اصلا در باز نمی‌شه که بری تو. اگه در باز بشه و بتونی بری داخل هم دیگه خیالت راحته که تو مجاز هستی. دیگه منتظر نیستی کسی بیاد دستگیرت کنه که کارتت رو نشون بده.

پرتغالی‌ها حال و حوصله‌ی فکر کردن به این چیزای دست و پا گیر رو ندارند. همه چیز باید ساده‌ترین حالت ممکن باشه. بدون هر گونه استرس!

حالا همه با هم: زنده باد پرتغااااال....