این دو نفر


لذت‌های دنیوی

سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٩

توی تعطیلات آخر هفته، خواستم خودمو تحویل بگیرم، واسه خودم یه قورمه سبزی درست کردم که یه وجب روغن روش بود! جای همه‌تون خالی، خیلی خوشمزه شد. با فردا، می شه پنج روز که من دارم هر روز قورمه سبزی می‌خورم و هر بار هم با لذت بیش‌تر. انگار که هر روز از این قورمه سبزی توی یخچال می‌گذره، هی بیش‌تر جا می‌افته و هی خوشمزه‌تر می‌شه! امروز ظهر توی راهروی محل کارم بوی خورشت قیمه می‌اومد. الانم رفتم توی آبدارخونه که یه سیب بشورم و بخورم که دیدم اون‌جا بوی شوید تازه‌ی خوردشده میاد، انگار که مامان داشته باشه همین امشب واسه شام سبزی پلو درست کنه. خیلی ترحم‌برانگیزه اما واقعیت اینه که همین اتفاق‌های کوچیک، حالا همه‌ی خوشحالی من هستند، توی این روزهای دوری و تنهایی که نوازش و بغل یه آدمایی رو کم دارم. باز خدا رو شکر که من متولد ماه دی هستم و عاشق غذا و خوراکی، وگرنه اگر همین دلخوشی رو هم نداشتم تحمل این جدایی چطور برام ممکن بود؟

 

در خانه

دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱

دیروز ظهر از یه سفر کوتاه ِ دو سه روزه برگشتم به لیسبون. از هواپیما که وارد سالن فرودگاه شدم یه تابلوی بزرگ روبه‌روم بود که روش به پرتغالی نوشته شده بود: «به خونه خوش اومدیاز دیروز تا الان دارم فکر می‌کنم که خونه‌ی من واقعا کجاست. خونه لابد جاییه که وقتی توش هستم دیگه احساس دلتنگی نداشته باشم. اما من چی کار کنم که هر کجا هستم و هر کجا که می‌رم یه خروار دلتنگی دنبال خودم می‌کشم. توی مسیر فرودگاه به «خونه» تمام مدت به این فکر می‌کردم که من چرا این‌جام الان؟ بلاخره خونه‌ام کجاست؟ ایران؟ این‌جا؟ اون‌جا؟ یا کجا؟ و من برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که دلبستگی‌ها عجیب‌اند، عجیب‌تر از هر عجیبی که در زندگیم دیدم و شنیدم.

 

دروغ بد است، لطفا!

دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤

قبل‌ترها که دوستام جوون‌تر بودند و اکثرا هم دم‌بخت، روز سیزدهم که می‌شد، بعضی‌هاشون می‌رفتند توی وبلاگ‌شون یا هر جای دم دست دیگه‌ای، می‌نوشتند که متأهل شده‌اند و بعد از این که ملتی سیل تبریک رو جاری می‌کردند، آخر شب می‌اومدند می‌نوشتند: «هه هه! دورغ سیزده بود!». حالا هم که اکثر دوستان متأهل هستند، روز سیزدهم میان توی فیس‌بوک یا توی استاتوس‌شون می‌نویسن که داریم بچه‌دار می‌شیم! راستش همون‌قدر که از شنیدن این خبرها خوشحال می‌شم، ده برابر بیش‌ترش ناراحت می‌شم وقتی که می‌فهمم سرکاری بوده. این وسط، منم که ساده و جیگر*، اگه ده بارم یه همچین خبری رو توی یک روز بخونم، دست آخر شاید صرفا برام جالب بشه که چطور همه‌ی آدم‌ها با هم توی یه روز یه هو فهمیدند که دارن بچه‌دار می‌شن! وگرنه که به سرکاری بودن خبر مطلقا شک نمی‌کنم!

خلاصه که حس خوبی ندارم از این شوخی ِ معروف به «دروغ سیزده». الانم اومدم این یادداشت رو بنویسم که بگم خانم‌ها و آقایان! دروغ بَده، به خداچه دروغ سیزده باشه، چه بازی مافیا باشه، چه حرف‌های یه رییس‌جمهور باشه.

* من خر نیستم، من خر نیــــستم، من خر نیـــــــــــستم!

لحظه‌ی بزرگ

دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٧

سوگند به آن لحظه‌ی بزرگ! آن دم که اینترنت را تمام می‌کنی! و سوگند به آن لحظه‌ی پرشکوه،‌ که پلاس و ریدر و فیس‌بوک و هر آن‌چه در آن‌هاست به صفر می‌رسند! و تو دیگه هیچ غلطی نمونده که با اینترنت بکنی! دیگه وقتشه پا شی گورتو گم کنی از جلوی این لپ‌تاپ کپک‌زده!

احساس می‌کنم توی خلاء هستم، شناور در بی‌وزنی. در این لحظه، من هر چه سریع‌تر باید بخوابم، قبل از این که دچار یأس فلسفی و بحران پوچ‌گرایی بشم!

دوستان، شب همگی‌تون به خیر!

پی‌نوشت: خدا رو شکر که الان شبه! اگه روز بود و من نمی‌تونستم بخوابم باید چه خاکی بر سر می‌ریختم در این لحظه‌ی بزرگ، پروردگارا!

به جز مهر، به جز عشق، دگر بذر نکاریم

چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢

بامداد امروز، ساعت حدود پنج صبح، نوروز به لیسبون وارد شد. برای من که حال و احوالم رابطه‌ی کاملا مستقیم با آب و هوا داره، بهار یعنی ورود به بهشت و نوروز دروازه‌ی این ورود باشکوهه. نوروز رو دوست دارم، همیشه دوست داشته‌ام، اما نه فقط به خاطر این. نوروز برای من یه تلنگره، یه بهانه است برای یه شروع، یه لحظه‌ای که با بقیه‌ی لحظه‌ها فرق می‌کنه و این تفاوت رو «من» تعریف می‌کنم. «من ِ» قبل از نوروز اگه با «من ِ» بعد از نوروز تفاوت نداشته باشه، دیگه عید فقط می‌شه همون دروازه و این حرفا.

بامداد امروز، چند ساعتی قبل از ورود نوروز به لیسبون، من و جمعی از دوستان برای سرگرم شدن و بیدار موندن تصمیم گرفتیم «مافیا» بازی کنیم. دوستانی که با من آشنایی دارند می‌دونند که من تا چه اندازه از این بازی بدم میاد و معمولا با اصرار دوستان وارد بازی می‌شم. دیشب هم شرط کرده بودم که اگر «مافیا» شدم، همون اول بازی اعلام می‌کنم و از بازی می‌رم بیرون. قرعه انداختیم و من خوشبختانه «شهروند عادی» شدم. بازی پیش می‌رفت و من غرق در شناسایی آدم‌ها شده بودم. آخرین روز بازی، پنج نفر بودیم که علی‌القاعده دو نفر باید «مافیا» می‌بودند و سه نفر «شهروند عادی». اگر اشتباها کسی رو می‌کشتیم، بازی رو می‌باختیم. هر پنج نفرمون تا پای جون ایستاده بودیم و بیگناهی خودمون رو فریاد می‌زدیم. دو سه بار نظرها به سمت من برگشت که من فریاد می‌زدم: «حتی اگه بمیرم هم نمی‌ذارم من رو بکشیدبعد از بحث‌های طولانی، بلاخره یکی از بازیکن‌ها رضایت داد، ناراحت از جاش بلند شد و گفت: «باشه، من رو کشتید! اما من مافیا نبودمشاید اون لحظه برای من همون تلنگر نوروز بود. لحظه‌ای که انگار سطل آب یخ رو روی سرم خالی کرده باشند. فکر می‌کردم که چرا اشتباه کردیم، چرا نتونستیم این آخر سالی، مافیای پلید رو به خاک بکشیم و نذاریم بازی رو از ما ببره. ما چهار نفر باقیمونده با ترس و وحشت به چشم‌های هم نگاه می‌کردیم. بازی تموم شده بود و حالا باید می‌فهمیدیم که کدوم دو نفر بودند که انقدر صادقانه داشتند دروغ می‌گفتند. در این لحظه‌ی پرهیجان، یه هو خدا وارد شد و گفت: «لبخند بزنید! شما در مقابل دوربین مخفی هستید! این بازی مافیا نداشت! همه از اولش شهروند عادی بودید

بامداد امروز، اول فروردین سال یک هزار و سیصد و نود و یک، من بهترین مافیای زندگیم رو بازی کردم. توی این بازی، آدم‌ها همه خوب بودند و توی آخرین روز بازی، هیچ کدوم‌مون نمی‌تونستیم به مافیا بودن کسی حتی مشکوک بشیم. هیچ کسی نقش بازی نمی‌کرد. همه خودشون بودند و همه راست می‌گفتند. من بهترین مافیای زندگیم رو بازی کرده بودم و از خدا به خاطر این عیدی شیرین، تشکر می‌کنم.

«آدم‌های دنیا خوبند» این تلنگر نوروز امسال بود. این تصادفی نیست که من هر جای دنیا که زندگی کرده‌ام، دوستای خوبی داشته‌ام. باور نمی‌کنم که این تصادفی باشه. نه، این حقیقت، تصادفی نیست. «آدم‌های دنیا خوبند» و این همون حقیقتیه که ما گاهی فراموشش می‌کنیم.

بامداد امروز، دلم می‌خواست می‌تونستم دست‌هام رو دور کره‌ی زمین حلقه کنم و همه‌ی زمین رو بغل کنم. دلم می‌خواست این عید بزرگ رو به همه‌ی آدم‌های دنیا تبریک بگم و این حقیقت رو توی گوش همه زمزمه کنم که «آدم‌های دنیا خوبند»، خوب ِ خوب، خیـــلی خوب ...

پی‌نوشت: این یادداشت رو دیروز نوشته بودم که به علت مشغله‌های فراوان روز اول عید و دید و بازدیدها، فرصت نشد همون دیروز توی این منزلگاه بذارم.