این دو نفر


آفتاب آمد دلیل آفتاب

چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

امروز بلاخره بعد از حدود یک ماه، آفتاب توی شهر جدیدم، درسدن، نمایان شد. صبح بیدار شدم و دیدم آسمون خیلی روشنه. شادمانه روز رو شروع کردم، صبونه خوردم، ظرف‌ها رو شستم، خونه رو جارو زدم،... چشمم انگار واقعا روشن شده بود. همه چی قشنگ‌تر بود اصلا. آفتاب از لابه‌لای نقش و نگار پرده‌ی توری اتاق رد شده بود و روی فرش افتاده بود. یه هو متوجه شدم که چقدر این پرده‌های توری قشنگ‌اند. گل‌های قالی هم مثل من زنده شده بودند با آفتاب. پرده رو کنار زدم و پنجره رو تا آخر باز کردم. یه کم آسمون رو تماشا کردم اما دیدم فایده نداره. بهار خیلی داره اون بیرون فوران می‌کنه. زدم بیرون. هوا یه کم سرد بود هنوز، اما آفتابش تیز و مورمورکننده بود. زیر آفتاب راه می‌رفتم و می‌خندیدم. نمی‌دونم به چی می‌خندیدم! بی‌دلیل سرخوش بودم. یه حال روحانی و معنوی‌ای پیدا کرده بودم اصلا! یه هو تصمیم گرفتم امسال حتما سبزه بذارم و هفت‌سین بچینم. حتی با وجود این‌که سر سال تحویل هیچ کسی پای سفره نخواهد بود.

طبق پیش‌بینی، فردا هوا نیمه‌ابری می‌شه و از پس‌فردا دوباره می‌ره تو فاز برف و بارون. الان من استرس روزهای آینده رو دارم. چرا آخه؟ خودمم نمی‌دونم!

برای فرنوش این‌دونفر

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳

کنار چیزهایی که ازش خواسته بودم از ایران برام بفرسته، یه دونه کارت هم گذاشته به علاوه‌ی دو تا جوراب نازنازی و یه دونه دفترچه یادداشت گل‌گلی. روی کارت نوشته بود «عزیزم! یادته موقعی که اولین کادوی تولد رو بهت دادم چی گفتم؟ late is better than never. حالا هم همون رو باید بگمزمستون سال هشتاد و یک بود، می‌شه ده سال پیش دقیقا. اولین کادوی تولدی که از فرنوش گرفتم «بی تو به سر نمی‌شود» شجریان بود. نوار کاست! از اینا که با خودکار عقب و جلوش می‌کردیم. چه روزها و شب‌هایی که گوشش دادم و چه اشک‌هایی که باهاش ریختم... . با دیدن دست‌خطش پشت کارت، یاد تمام خاطراتش افتادم، تمام دعواها و آشتی‌ها، تمام سفرها، مهمونی‌ها، خرید رفتن‌ها، پارک رفتن‌ها، تمام کادوها، تمام ردپاها...

حالا چهارهزار کیلومتر دورتر، نشستم پشت کامپیوتر و دارم از توی یه مانیتور چهارده اینچی «بله» گفتنش رو تماشا می‌کنم و به پهنای صورت اشک می‌ریزم. میکروفون رو خاموش می‌کنم که صدای فین‌فین کردنم در مجلس عقدکنونش طنین‌انداز نشه. نشسته توی لباس سفید، کنار آینه و شمعدون و قرآن. دل من اندازه‌ی همه‌ی دلتنگی‌های دنیا براش تنگه، برای صادق‌ترین و صبورترین فرشته‌ی روی زمین که دوستیش نصیب من شد تا محبت بی‌دریغش، من رو امیدوار و زنده نگه داره توی این دنیای وحشی.

حالا فصل تازه‌ای برای زندگی این‌دونفر شروع شده. نقشه‌ها و رویاپردازی‌های این‌دونفر یکی یکی رنگ واقعیت گرفتند، گاهی حتی بهتر از خیال. شاید آینده‌ی غیرمنتظره و زیباتری برای این‌دونفر در راهه. این فصل تازه اما یه پایان نیست، یه شروع دوباره است، شروع یه رویای تازه‌ی دیگه...

فرنوشم! مهربونم! عروس خانومی نازنینم! هنوزم بی تو به سر نمی‌شود...