این دو نفر


ملتی به رنگ پرتغال

دوشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٦

چند روز پیش، داشتم از آلمان به پرتغال عزیزم برمی‌گشتم. موقع فرود هواپیما در فرودگاه لیسبون، شب بود. من هم مثل همیشه کنار پنجره‌ی هواپیما نشسته بودم و از تماشای لیسبون زیبا در شب لذت می‌بردم. اما با توجه به تجربه‌های قبلی‌ای که موقع فرود هواپیما در فرودگاه لیسبون داشتم، یه هو احساس کردم که ما خیلی نزدیک به زمین هستیم و تا کم‌تر از یک دقیقه دیگه توی فرودگاه خواهیم بود، اما سرعت هواپیما به نظر خیلی خیلی زیادتر از حالت فرود می‌اومد! یه هو تکون‌های شدیدی شروع شد و با هر بار تکون خوردن و از جا پریدن، صدای جیغ خفیفی از مسافرین (خانم‌ها) به گوش می‌رسید. کم‌کم با نزدیک شدن به باند، همهمه‌ای بین مسافرین بالا گرفت و به محض این که هواپیما با شدتی باورنکردنی به زمین کوبیده شد، صدای کف زدن و سوت زدن مسافرین به هوا رفت! همگی شاد و خوشحال از این تجربه‌ی نه چندان خوشایند، با لودگی مخصوص پرتغالی جماعت، شروع کردند به تشویق خلبان آلمانی! کسی عصبانی به نظر نمی‌رسید و کسی پرخاش نمی‌کرد. بعد از تشویق، همه‌ی مسافرین دوباره به آرامش پرتغالی خودشون برگشتند و بعد از توقف هواپیما، خیلی عادی و مثل همیشه از هواپیما پیاده شدند.

زنده باد این روحیه‌ی پرتغالی‌ها که حتی از بحران هم برای خودشون تفریح می‌سازند! زنده باد...

تقدیم به دنیای آرامشم

سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٠

چهل تا امضا از طرف من به اضافه‌ی چهل تا امضا از طرف اون، قراره که تضمین حقوقی یک تعهد باشه برای پایبندی به یک زندگی مشترک. غافل از این‌که وقتی «دل» بسته شده باشه دیگه «پای»بند شدن تضمین شده است. می‌بالم که وقتی «بله» می‌گفتم صدای من یک ذره هم نمی‌لرزید. دستم رو کسی گرفته بود که دنیای آرامش منه. ناباورانه به زندگی خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم که خدا چطور داره لبخند می‌زنه و محبت می‌کنه به من و سایه‌ی عشقی که روی دامن زندگیم نشسته...