این دو نفر


خواب، دنیای فراموشی‌ها

چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱

وقتی به آفرینش خدا فکر می‌کنم می‌بینم که دمش گرم! چقدر کارش درست بوده به خدا! چقدر یه چیزهایی رو که به ظاهر برامون عادی شده‌اند و بدیهی، در حقیقت به جا و به موقع آفریده شده‌اند. یکیش همین نعمت «خوابیدن» مثلا! وگرنه یه وقت‌هایی که بغض سنگین یه لحظه‌هایی چنگ می‌زنه به گلوی آدم، همون وقت‌هایی که دیگه نه آفتاب زیبای لیسبون چاره می‌کنه و نه حتی عطر لیلیوم، آدم به جز خوابیدن، چی کار می‌تونست بکنه؟ خستگی و دلتنگی رو توی دنیای هشیاری جا می‌ذاری و خودت رو می‌سپاری به دست خواب. شاید توی خواب ببینی که رفتی به جایی که دلت می‌خواسته باشی. شاید کنار همون‌هایی باشی که دلتنگ‌شون بودی. شاید ماهان رو ببینی که توی پس‌زمینه‌ی خوابت داره چرخ و فلک می‌زنه، داره یه باغ‌وحش نقاشی می‌کنه، داره قصه‌ی «آواز شغال و رقص شتر» برات تعریف می‌کنه...

دیروز از ساعت هشت شب تا ده صبح امروز خواب بودم. و هنوز هم دلم می‌خواد بخوابم که شاید توی خواب ببینم که رفتم به جایی که دلم می‌خواسته باشم، که شاید برم کنار همون‌هایی که دلتنگ‌شون بودم، و دلتنگ‌شون هستم...

از رنجی که می‌بریم

چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/٤

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم که چرا ما این جوری هستیم. چرا یه جور دیگه‌ای نیستیم؟ چرا مثلا ما ایرانی‌ها مثل همین پرتغالی‌ها نیستیم؟ این‌جا هم آدم‌ها چندان مرفه نیستند و زندگی‌های خیلی معمولی دارند. پس این روحیه از کجا میاد؟ اصلا به نظر من، مشکل ما فقر نیست. یعنی فقر «اقتصادی» نیست. که اگر این بود پس چرا مرفه‌ترهامون هم انقدر بداخلاق‌اند؟ نمی‌فهمم دردمون کجاست که انقدر زندگی‌هامون رو به دست خودمون لجن‌مال می‌کنیم. جای چی خالیه که این طوری عین یه سرطان لاعلاج افتاده توی رفتار ما؟ چرا ما نمی‌تونیم بفهمیم که می‌شه بدون هیچ هزینه‌ای خوشحال بود و خوشحال کرد؟ به خدا اصلا هم سخت نیست و تعجب من هم از همینه که اصلا سخت نیست! اینکه مملکت قانون نداره و حساب کتاب نداره و این حرفا، همه درست! اما خیلی وقت‌ها بداخلاقی ما دیگه ربطی به قانون نداره. بداخلاقی جزیی از رفتار ما شده. چرا ما خیال می‌کنیم لبخند زدن کار سختیه؟ چرا خیال می‌کنیم آروم بودن، مهربون بودن، خوش‌برخورد بودن کار سختیه؟ چرا ما با هم حس «همدلی» نداریم؟ چرا توی برخوردهامون خودمون رو جای طرف مقابل نمی‌ذاریم؟ چرا حتی وقتی رقابتی با هم نداریم و اصلا هیچ جایی رو تو زندگی همدیگه تنگ نمی‌کنیم بازم با هم دشمنی داریم؟ این روحیه‌ی دشمنی‌ای که ما با همدیگه داریم از کجا میاد؟

چند وقت پیش یکی از دوستان خاطره‌ای تعریف می‌کرد از یکی از این مدل برخوردها. می‌گفت یک بار برای کار خیلی مهمی از شهرستان عازم تهران بوده اما به علت اشتباهی که توی خوندن ساعت پرواز کرده بوده، پروازش رو از دست می‌ده. همون موقع به مسوول مربوطه در فرودگاه مراجعه می‌کنه و توضیح می‌ده که توی چه شرایط سختی گیر افتاده و از مسوول مربوطه می‌خواد که پرواز بعدی به مقصد تهران رو چک کنه و ببینه که آیا جای خالی داره یا نه. مسوول مربوطه که اضطراب و نگرانی دوست من رو می‌بینه، به جای این‌که «وظیفه»اش رو انجام بده، شروع می‌کنه به دامن زدن به این اضطراب، که اصلا جا نداره و دیگه تموم شد و دیگه هیچ کاری نمی‌شه کرد و حالا بذار ببینم! شاید یه فکری برات کردم! شاید یه جوری برات یه جا باز شد! و … و همین طور این بنده خدا رو منتظر و نگران نگه می‌داره و این لحظه‌های سخت رو کش می‌ده تا آخرش چند دقیقه مونده به پرواز، می‌گه بیا و برو، یه جای خالی پیدا شد. و وقتی این دوست ما سوار هواپیما می‌شه می‌بینه که هواپیما نیمه‌خالیه و اون مسوول مربوطه می‌تونسته به راحتی، همون اول، بدون این همه منت و این همه نگران کردن و استرس دادن، یه بلیت ساده صادر کنه.

چرا؟ بارها از خودم پرسیدم، چرا؟ چرا جایی که می‌بینیم کار کسی به دست ماست این‌طور بداخلاقی می‌کنیم؟ چه لذتی مگه داره؟ نگران کردن و مضطرب دیدن دیگران چه لذتی داره؟ این دوست ما بلاخره به مقصد رسید اما چرا این همه سخت؟ چرا بعد از سال‌ها هنوز با تلخی از اون روز حرف می‌زد؟ به خدا، این جهنم رو خودمون واسه خودمون درست کردیم. به خدا، این رنجی که دامن‌مون رو گرفته از آسمون نیومده، از همین دل‌های سنگ خودمون بیرون زده.

بیاین یه فرصت دوباره به خودمون بدیم. بیاین یه نگاه دوباره به رفتارهامون بندازیم. با خودمون اگه صادق باشیم حتما اشتباه‌هامون رو می‌بینیم و یه راهی پیدا می‌کنیم که رفع‌شون کنیم. بیاین برای بهتر شدن فکر کنیم، وقت بذاریم، زحمت بکشیم. به نتیجه‌ای که می‌گیریم می‌ارزه. خدا اسمش رو گذاشته «ماه رمضون»، من می‌گم سی روز در سال. بیاین به اندازه‌ی سی روز در سال، با خودمون روراست باشیم و با تمام وجود به بهتر شدن فکر کنیم، به پاک شدن و خالص شدن، به رها کردن نفس‌مون از این همه زنجیر، به زلال شدن، شفاف شدن، درخشان شدن، به «انسان» شدن...