این دو نفر


اندوه انسان بودن

سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۱

من بنا به دلایلی متاسفانه مجبور شدم یکی از یادداشت‌های این منزلگاه را حذف کنم. بدین وسیله از تمامی کسانی که شاید روزی در آینده به دنبال آن یادداشت به این منزلگاه بیایند و پیدایش نکنند، عذرخواهی می‌کنم. اما در این‌جا لازم می‌دانم مطلبی را بگویم برای آن دسته افرادی که من را مجبور به این کار کردند. هر چند بعید می‌دانم که اصلا شنیدن این حرف‌ها برایشان اهمیتی داشته باشد.

هدف این‌دونفر از وبلاگ نوشتن، حل کردن دغدغه‌های بسیار شخصی است. ما نه تبلیغ‌کننده‌ی تفکر خاصی هستیم و نه با تفکر خاصی دشمنی داریم. بیش‌تر از پنج سال است که از عمر این منزلگاه می‌گذرد و در این مدت این‌دونفر بیش‌تر از چهارصد یادداشت در این‌جا منتشر کرده‌اند. اگر به آرشیو آن نگاه کنید متوجه خواهید شد که بسیاری از یادداشت‌های نوشته شده به مسایلی می‌پردازند که اولا جنبه‌ی بسیار شخصی دارند و ثانیا با دیدگاه انتقادی نوشته شده‌اند و در جستجوی جوابی برای یک سؤال یا سردرگمی هستند. و البته یادداشت‌های این‌دونفر آنقدر با محافظه‌کاری نوشته شده‌اند که این منزلگاه توانسته تا به امروز به عنوان یک وبلاگ شخصی، بدون اینکه دسترسی به آن در ایران فیلتر شود، به کارش ادامه دهد.

این‌دونفر معتقدند که تنها راه پیشرفت جامعه‌ی ما «گفتگو» است. ما در این منزلگاه «نقد کردن و نقد شدن» را تمرین می‌کنیم و حقیقتا ایمان داریم که نجات و سعادت واقعی برای همه‌ی ما تنها با کنار گذاشتن تهدید و از طریق شنیدن صدای دیگران محقق خواهد شد. معتقدیم که بایکوت کردن اندیشه و اعتقاد (هر اندیشه و اعتقادی و در هر ابعادی) هرگز به معنای از بین بردن و نابود کردن آن نیست. ما انسان هستیم* و هرگز از فکر کردن و به دنبال جواب گشتن و اعتقاد داشتن به راهی که درست‌ترین یافتیمش، دست نمی‌کشیم مگر اینکه به درستی راهی جدیدتر ایمان پیدا کنیم و برای ایجاد چنین اعتمادی لازم است که سخن مخالف خود را بشنویم و آن‌ها نیز متقابلا سخن ما را بشنوند، نه این که به دنبال حذف صدای مخالف باشیم و باشند.

و امیدواریم که خداوند به ما بهترین‌ها را عطا فرماید. آمین...

* حداقل داریم تمام سعی‌مان را می‌کنیم که باشیم!

در همسایگی خانوم هاویشام

چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٥

خونه‌ی روبه‌رویی یه بالکن و یه پنجره درست روبه‌روی پنجره‌ی اتاق من داره. کرکره‌های این بالکن و این پنجره همیشه پایین هستند و من تا مدت‌ها فکر می‌کردم که اصلا کسی توی این خونه زندگی نمی‌کنه. بعدها هر از گاهی می‌دیدم که لباسی روی بند آویزون شده و این من رو کنجکاو کرده بود که بدونم آیا واقعا کسی تو اون خونه هست یا نه. تا این که یه چند ماه پیش خیلی تصادفی داشتم از پنجره‌ی اتاقم بیرون رو تماشا می‌کردم که یه هو دیدم لای کرکره‌ی پنجره روبه‌رویی یه چند سانتی بالا رفت و دست یه پیرزنی بیرون اومد و واسه کبوترهای اون دور و بر، نون خشک پاشید، یه دست خیلی پیر و خیلی سفید با ناخن‌های مانیکور شده و یه لاک قررررمز! با دیدن این صحنه من کنجکاوتر شدم بدونم این خانوم پیر چطوری همیشه توی این خونه‌ی تاریک زندگی می‌کنه بدون این‌که هیچ اثری از آثارش دیده بشه. یه چند وقت بعدش چشم ما به جمال این بانو روشن شد! احتمالا داشت خونه‌تکونی می‌کرد که کرکره رو تا آخر بالا زده بود و پنجره رو برای گردگیری تا آخر باز کرده بود. قیافه‌اش همونی بود که تصور کرده بودم. یه پیرزن خیلی پیر، عینکی، موهای یک‌دست سفید عین پنیه و یه ماتیک قررررمز! بعد از اون دیگه هیچ وقت ندیدمش تا همین دیروز که یه آقایی پنجره رو باز کرده بود و داشت کرکره‌اش رو تعمیر می‌کرد. شلواری که دو سه ماه بود روی بند آویزون بود هم برداشته شده بود. اما پیرزن رو ندیدم...

الان من نگرانم! یعنی ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ حالا من پشیمونم که چرا همون دفعه‌ی اول که دیدمش نرفتم دم در خونه‌اش رو بزنم و بگم: «خانوم هاویشام! لطفا در رو باز کنید! من استلا هستم!»

گیسو طلا

جمعه ۱۳٩۱/٦/۳

ایده‌اش خیلی قشنگه! خیلی هم توجه جلب می‌کنه. یعنی هر کی بشنوه پیش خودش می‌گه «اوه اوه! عجب بخشندگی بزرگیانگار که یه تیکه از وجودت رو کنده باشی و تقدیم نیازمند کرده باشی. اما واقعیت این نیست. این کار نه درد داره، نه آدم چیزی رو از دست می‌ده. چون مو دوباره بلند می‌شه. این دیگه به نظر من اون قدرا بخشندگی نیست! فقط ایده‌اش خیلی قشنگه و متأسفانه خیلی هم توجه جلب می‌کنه! نه این‌که کار راحتی باشه، نه این‌که لحظه‌ی قیچی کردنش هیجان‌زده نباشی، نه این طورام نیست! موهای بلند و زیبا نتیجه‌ی چند سال زحمت و مراقب بودند. اما آرامش بعدش می‌ارزه به همه‌ی اون چند سال زحمتش. بعدش سبک می‌شی. شاد می‌شی. می‌خندی. شاید یه اشکی هم بریزی. می‌ارزه. خیلی می‌ارزه. تجربه‌اش کردم که دارم می‌گم. شاید این یه تکون باشه برات. یه انگیزه‌ی خوب برای عوض شدن، برای بهتر شدن. یه تمرین برای دل بریدن از هر گونه تعلق خاطر مادی، از چیزایی که عین زنجیر بهت بسته شده و هر روز دنبال خودت این‌ور اون‌ور می‌کشی. آره، ایده‌اش قشنگه. خیلی هم قشنگه. چیزی که تو رو زیبا می‌کرد می‌بُری و هدیه می‌دیش به کسی که معصومانه و با درد، زیباییش رو از دست داده. اون زیبا‌تر می‌شه و البته تو هم زیبا‌تر می‌شی. تکثیر زیبایی، تکثیر محبت، تکثیر شادی …

اگه می‌خواین زیبایی رو تکثیر کنین، موهاتون رو هدیه بدین به بچه‌های سرطانی که به خاطر شیمی‌درمانی موهاشون ریخته. موهاتون حداقل باید ده اینچ باشه. سالم و بدون اثر مواد شیمیایی. قیچی‌شون می‌کنین، می‌ذارین توی پاکت، پست می‌کنین به اون‌ور آب‌ها. ایده‌اش خیلی قشنگه، مگه نه؟ متأسفانه خیلی هم توجه جلب می‌کنه! اما می‌ارزه. خیلی می‌ارزه. امتحانش کنین اگه دوست دارین.