این دو نفر


دروغی به نام صلح

شنبه ۱۳٩۱/٧/٢٩

امروز یک گزارش خبری تصویری دیدم در مورد افزایش چشمگیر نوزدان ناقص‌الخلقه در شهر فلوجه عراق. طی ده سال گذشته، درست از بعد از حمله‌ی امریکا به عراق، تعداد نوزادان ناقص در فلوجه به «پنجاه درصد» رسیده. این نوزادها آلوده به سرب، فسفر سفید و اورانیوم هستند. وزارت دفاع امریکا وجود فسفر سفید در تسلیحاتش را «تایید» کرده اما در ادامه گفته که «ما سلامت ساکنان مناطق جنگی را جدی می‌گیریم.» و به این ترتیب رییس‌جمهور امریکا جایزه‌ی صلح نوبل دریافت می‌کند چون «سلامت» ساکنان مناطق «جنگی» را جدی می‌گیرد!

وزیر خارجه‌ی انگلیس در مورد تحریم‌‌های جدید اتحادیه اروپا علیه ایران گفته «ما دعوایی با مردم ایران نداریم، اما می‌دانیم که تحریم‌ها روی اقتصاد و در نتیجه زندگی مردم تأثیر می‌گذارد. متأسفیم که کار به این‌جا رسیده.»‌ و همچنین گفته: «وزیران خارجه اتحادیه اروپا در جلسه‌ی خود مواظب بودند که تحریم‌های بانکی شامل فعالیت‌های بشردوستانه نشود.» اتحادیه اروپا هم در بیانیه‌اش تأکید کرده که «هدف از تحریم‌های جدید، مردم ایران نیستند.» و به این ترتیب اتحادیه اروپا جایزه‌ی صلح نوبل دریافت می‌کند چون «متأسف» است کار به این‌جا رسیده و مواظب فعالیت‌های «بشردوستانه» است!

هفته‌ی گذشته یکی از سخنران‌های دعوت‌شده به ورک‌شاپ مرکز ما، سخنرانی‌اش را با این جمله شروع کرد که امروز اروپا جایزه‌ی صلح گرفته است و من خوشحالم و به همه تبریک می‌گویم که در جایی پر از صلح و آرامش زندگی می‌کنیم. همه شادمانه خندیدند و دست زدند. و هیچ‌کسی حواسش نبود که «صلح و آرامش» از ایران عزیز من رفته، به خاطر لجبازی‌های کسانی که خود را «مدیران و مصلحان جهان» می‌دانند. هیچ‌کسی نفهمید که مردم کشور من روز به روز فقیرتر می‌شوند تا اروپا در این «صلح و آرامش» زندگی کند. و هیچ‌کسی من را ندید که اشک داشتم، اشک به خاطر دردی که مردم کشورم می‌کشند و به خاطر بهای سنگینی که این مردم از سر سفره‌‌هایشان برمی‌دارند و برای «صلح و آرامش» اروپا می‌پردازند...

دنیا نابرابر است، عدالت و شرافت زیر خاک رفته، و «صلح» دروغ بزرگی است، به بزرگی کل تاریخ زندگی بشر روی زمین...

تورم سیصد درصدی در پرتغال

سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/۱۱

دیروز رفتم سوپرمارکت، هی قیمت‌ها رو ضرب در ۴۵۰۰ می‌کنم می‌بینم توی این یک هفته‌ی اخیر چقدر قیمت همه چی این‌جا یه هو گرون شده! این روزها به طور متوسط هر نیم ساعت یک بار یادش می‌افتم و شروع می‌کنم به ضرب و تقسیم قیمت‌ها! عصرها عادت داشتم یه قهوه و کیک بخورم که می‌شد حدود یک و نیم یورو. حالا از وقتی که انقدر گرون شده دیگه اصلاً از گلوم پایین نمی‌ره! از این که دارم ماهی یک و نیم میلیون تومن بابت کرایه خونه پرداخت می‌کنم بدجوری بهم فشار میاد! پنج‌هزار تومن بابت یه سفر کوتاه شهری با مترو باید بدم؟! عمرا! پیاده می‌رم از این بعد اصلاً! گوشت و ماهی و مرغ کیلویی چهل‌هزار تومن؟! یه تیکه نون اندازه یه کف دست هزار و پونصد تومن؟! ...

این روزها سخته برام که به زندگی عادیم ادامه بدم، بدون این ضرب و تقسیم‌ها. سخته خیال کنم طوری نشده و قیمت‌ها همونه که قبلاً بود. لطفاً بهم نگید که «برو بابا تو هم! نفست از جای گرم بلند می‌شهفکر نکنید این یادداشت رو واسه خنده و مسخره‌بازی دارم می‌نویسم. این‌ها دردیه که هر لحظه می‌کشم. شما خنده‌تون می‌گیره به دردهای من ِ «خارج ِ گود نشین»؟ شایدم شما راست بگین. شایدم نفسم داره از جای گرم بلند می‌شه و اینا هم همش زر زیادیه که می‌زنم! اما راستش متأسفانه راه مؤثری بلد نیستم برای آروم کردن خودم، برای نفس کشیدن زیر این آواری که هر لحظه روی سرم خراب می‌شه. نمی‌خوام با اونایی که دارند داخل ایران زندگی می‌کنند همدردی کرده باشم یا ادای همدردی کردن دربیارم. من همدرد اونا نیستم! می‌دونم! اما نمی‌دونم که چطوری باید کابوس‌های همواره‌ی این ذهن پریشان رو خاموش کنم.

دیروز یکی از شاگردهای سابقم که حالا یه دخترخانم هفده ساله است، توی صفحه‌ی فیس‌بوکش خیلی کوتاه نوشته بود: «دوباره می‌سازمت وطن». بهش افتخار کردم، از صمیم قلب بهش و به خودم افتخار کردم. تا زمانی که باور «امید» رو از دست نداده باشیم، هنوز زنده‌ایم. ما زنده‌ایم و یه روزی که به امید خدا زیاد هم دور نیست، دست‌های همدیگه رو می‌گیریم و بلند می‌شیم. دوباره می‌سازیمش، با خشت جان خویش می‌سازیمش. می‌سازیمش به بهترین و زیباترین شکل ...

ما نه آنیم که زبونی کشیم از چرخ فلک ...

نوشداروی امید

جمعه ۱۳٩۱/٧/٧

از فرنوش می‌پرسم «جی‌میل وصل شد؟» می‌گه «نه! چطور مگه؟ با مامانت‌اینا نمی‌تونی حرف بزنی؟» می‌گم «فرنوش من هی حالم داره بدتر می‌شه.» می‌گه «بابا بی خیال» بعد یه مقاله برام فرستاده که «بخون که بدونی نباید به اخبار گوش بدی.»

بعدش عکس‌های امروز صبح‌شون رو برام فرستاده که با یه جمع خوب دوستان رفتند پارک پردیسان برای ورزش صبحگاهی و بعدش مراسم «بادبادک‌ هوا کنی». فرنوش مانتوی منو پوشیده و کفش‌هایی که من از لیسبون براش خریده بودم. سعید ریش داره. امیرعلی هنوز چاقه. حامد یه بادبادک داره هم‌قد خودش. حمید و شیما واسه تولدش بهش کادو دادنش. آدم‌های جدیدی هم هستند که من نمی‌شناسم‌شون. لیوان‌های سر سفره‌شون لیوان‌های گردهمایی دانش‌آموزی نیشابوره. ماشین‌های کنار خیابون همه پژو و پراید اند. روی تابلوها فارسی نوشته، میلاد نور، مهستان،... . این‌جا تهران، هنوز همه چی سر جاشه. فرنوش می‌گه «این‌جا زندگی جریان داره. نگران نباش.»

من؟ نگران نباشم؟ می‌تونم نگران نباشم؟ خیال‌بافی‌هام تلخ شده‌اند. چیزی در من از بین رفته ظاهرا که دیگه برنمی‌گرده. می‌شه دوباره زنده‌اش کرد؟ می‌شه هنوز باور داشت که زنده می‌شه؟ دیگه این بیت برام شده ترجیع‌بند این روزهای ابری و شب‌های بارونی که «مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن / غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر کن»، اندیشه‌ی ایام بتر کن، اندیشه‌ی ایام بتر کن...


شرح پریشانی

چهارشنبه ۱۳٩۱/٧/٥

این روزها ذهنم از هر طرف داره کشیده می‌شه. حس گیج و گنگی که مدت‌هاست بهش مبتلا بودم هر روز داره بیش‌تر و بیش‌تر می‌شه. احساس می‌کنم تمام سال‌های زندگیم خودم رو به رشته‌هایی دست‌آویز کرده بودم که یکی یکی در حال پاره شدن‌اند. دارم از بیماری «ناامیدی» حرف می‌زنم، بیماری‌ای که «مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد» ...

ماجرا از شبی شروع شد که با دوستی خارج‌نشین صحبت می‌کردم که به تازگی سفر کوتاهی به ایران رفته بود. موقع شنیدن حرف‌هاش بغضی رو فرومی‌خوردم که بزرگ‌تر از گلوی من بود. بعد از اون شب، چند روز پیش با دوست دیگه‌ای مقیم امریکا حرف می‌زدم که در مورد «موندن یا برگشتن» از من می‌پرسید. و تیر خلاص، ای‌میلی بود که دیروز از طرف یه دوست قدیمی به دستم رسید، دوستی که ایران زندگی می‌کنه، سال‌ها پیش ازدواج کرده و بچه داره. از من درباره‌ی زندگی خارج از ایران می‌پرسید. دنیا برام تیره شد وقتی ای‌میلش رو خوندم. این دوست ِ من کسی بود که من هر بار می‌خواستم توی ذهنم یه حالت خوب در ایران رو تصور کنم، زندگیش رو توی ذهنم می‌آوردم، لبخند می‌زدم و توی دلم می‌گفتم «پس می‌شه! هنوزم می‌شه!». توی یه شهر کوچیک و خوب و تا حدی نزدیک به تهران زندگی می‌کرد. با بچه‌دار شدنش موج امید رو توی دلم زنده کرد. خوشحال بودم از این که هنوز افرادی هستند که نمی‌گن «مگه می‌شه تو ایران بچه رو سالم بزرگ کرد؟».

قیمت دلار توی وب‌سایت بانک مرکزی برابر با ۱۲۲۶ تومن نوشته شده. وب‌سایت «مثقال» امروز به کلی از کار افتاده بود. توی خبرها گفته شده که قیمت دلار توی بازار به ۲۶۵۵ تومن رسیده بوده. احساس کسی رو دارم که توی یکی از فیلم‌های روز یازده سپتامبر که از ساختمون روبه‌رویی گرفته شده، وحشت‌زده داره فاجعه رو تماشا می‌کنه و فریاد می‌زنه «خدای من! خدای من!». با خوندن خبرهای گرونی پرشتاب همه چیز توی ایران، یه ترس همه‌جانبه‌ای وجودم رو احاطه می‌کنه و بغضی رو فرو می‌خورم که بزرگ‌تر از گلوی منه.

چند شب پیش با مامانم مجازی صحبت می‌کردم. بهش گفتم اینترنت توی ایران به زودی «ملی» می‌شه، خبر دارین؟ مامانم پرسید «خب یعنی چی؟ یعنی دیگه نمی‌تونیم با تو حرف بزنیم؟». نه، این بغض دیگه از گلوم پایین نرفت. قطع کردم و نشستم یه گوشه، حسابی گریه کردم. حالا دو روزه که گوگل و جی‌میل به کلی توی ایران از دسترس خارج شده و من این‌جا توی اتاقم راه می‌رم و ناخن به دیوار می‌کشم.

زمزمه‌های حمله‌ی اسراییل به ایران داره روز به روز جدی‌تر می‌شه و تصویر خاک گِل شده با خون، شده پس‌زمینه‌ی خیال‌‌های من از آینده‌ی ایران.

فرنوش می‌گه دیگه با روسری نمی‌شه رفت دانشگاه، فقط مقنعه! آگهی کردند و توی نگهبانی چسبوندند به شیشه. حتی اگه روسری زیر چادر پوشیده باشی بازم قبول نمی‌کنند، فقط مقنعه!

شبه و آسمون داره می‌بااااااره شدید. گاهی هم رعد و برق می‌زنه بلــــــند. حس می‌کنم این آسمون روایت احوال این روزهای منه، می‌ترسه، می‌باره، جیغ می‌کشه، داد می‌زنه،‌ دوباره اما خفه می‌شه...

رشته‌ها یکی یکی پاره می‌شن و من دارم دنبال خودم می‌گردم. خودِ ده سال پیشم رو تصور می‌کنم به این امید که یادم بیاد «امید» چه رنگی بود، چه شکلی بود. اما بازم خودمو پیدا نمی‌کنم. اصلا انگار که از اول نبودم!

حالا امشب فرجام از «موندن» نوشته و من، هنوز به رشته‌های پاره پاره فکر می‌کنم، گیج و گنگ، گیج و گنگ، گیج و گنگ‌تر از همیشه...