این دو نفر


شهر همیشه در صحنه

پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۸

یه صحنه‌ای هست که توی شب، ماه یه هلال نزدیک به نیمه است. آسمون صافه و ماه و ستاره‌ها خیلی پرنور و درخشان به نظر می‌رسن. بعد تو توی هواپیما هستی و هواپیما داره خیلی نزدیک به زمین پرواز می‌کنه، طوری که کم‌تر از سی ثانیه دیگه توی فرودگاه می‌شینه. فرودگاه تقریبا چسبیده به اقیانوسه و الان هواپیما بالای آبه. لامپ‌های توی هواپیما کاملا خاموشند و هواپیما آماده‌ی فروده. بعد نور ماه افتاده روی آب اقیانوس و نورش تا افق کشیده شده. تو داری از یه جایی بین زمین و آسمون یه چنین منظره‌ای رو تماشا می‌کنی. حالا من این صحنه رو همین چند روز پیش در بدو ورود به لیسبون دیدم. اگه شاعر بودم حتما از این صحنه یه شعر می‌گفتم. یا اگه فیلم‌ساز بودم حتما یه جایی توی فیلمم جاش می‌دادم. انقدر صحنه‌اش اثرگذار بود که حتی سمفونی جیغ و گریه‌ی اون سه چهارتا بچه‌ی زیر دو سال که هواپیما رو روی سرشون گذاشته بودند و دوتاشون هم درست ردیف پشتی من واسم جیغ استریو پخش می‌کردند، هیچی از اثرگذاری صحنه کم نکرد! حالا ببین من وقتی می‌گم لیسبون همیشه واسه من شگفتی داره، شما فکر می‌کنید من دارم اغراق می‌کنم.

شب اول سفرم به لیسبون، مسیر مورد علاقه‌ام (از انترکمپوش تا مارکش‌دپومبال) رو پیاده رفتم. بعد من یه سلکشن دارم مخصوص لحظه‌های سرخوشی. روشنش کردم و هدفن رو گذاشتم توی گوشم و راه افتادم. همین طوری آدم‌ها و ماشین‌ها و درخت‌ها و در و دیوارها رو تماشا می‌کردم و یه طور خوشحالی کیف می‌کردم. ویگن هی توی گوشم می‌گفت: «چرا نمی‌رقصی؟» منو می‌گی؟! هر لحظه ممکن بود خودمو پرت کنم وسط خیابون و شروع کنم به رقصیدن! بانو هایده می‌گفت: «که امشب، شب عشقه». من به جاش می‌شنیدم «که لیسبون، شهر عشقه!». حتی یه جا یه عده آدم از روبه‌روم داشتند می‌اومدند که تیپ‌شون یه کم خلاف بود. پیش خودم گفتم کاش الان یکی‌شون با مشت بزنه توی دماغم و بعدم کیفم رو ازم بدزدند و برن. لااقل یه اتفاق این مدلی برام بیفته بلکه یه کم از عشق من به این‌جا کم شه، به خدا!

این‌جا وقتی با من شروع می‌کنند پرتغالی حرف می‌زنند، من به پرتغالی بهشون می‌گم که زبون شما رو خوب بلد نیستم. بعد بهم می‌گن «ایراد نداره، تو همون اسپانیایی بگویعنی من این‌جا در تقریب مرتبه صفرم پرتغالی‌ام و در تقریب مرتبه اول می‌شم اسپانیایی. تازه بعد که می‌گم ایرانی هستم، چشم‌شون برق می‌زنه. یعنی حس می‌کنم ممکنه حتی یه هو بپرن بغلم و ماچم کنن! انقدر که هیجان‌زده می‌شن با شنیدن اسم ایران. اینا پرتغالی حرف زدن من رو دوست دارند. یه بار یه جا یه کارمندی که داشت کارم رو انجام می‌داد ازم به پرتغالی پرسید: «پرتغالی می‌فهمی؟» گفتم : «نهبلند خندید و گفت: «تو که فهمیدی چی گفتمهمین وضع موقعی که به پرتغالی می‌گم: «من پرتغالی بلد نیستم» هم هست. باور نمی‌کنن! معمولا لبخند می‌زنن و می‌گن «آها» بعد بقیه حرف‌شون رو همچنان به پرتغالی ادامه می‌دن!

هواپیما که فرود اومد پیاده شدم و به سمت خونه راه افتادم. از فرودگاه تا خونه یه بار خوردم زمین. فرداش از خونه تا سر کار هم دوباره خوردم زمین! بعد من سابقه‌ی زمین خوردنم معمولا هر ده سال یه باره! می‌خوام بگم در این حد عاشقم این‌جا که حتی هوش و حواس راه رفتن هم واسم نمی‌مونه!

من باید وصیت کنم که من رو این‌جا به خاک بسپرند. کنار همین مردمی که از جنس «مردم»اند، با همه‌ی خوبی‌ها و البته بدی‌هایی که یک آدم می‌تونه داشته باشه. گاهی فکر می‌کنم این چه بازی‌ای بوده که خدا با زندگی من شروع کرده، هجوم این همه عشق که هر لحظه از هر گوشه‌ی زندگیم فوران می‌کنه و بهم سلام می‌ده. حالا من خوشحالم برای تمام خوشبختیم. برای دونه دونه اکسیژن‌هایی که نفس کشیدم، برای تمام صحنه‌هایی که دیدم، برای تمام «دوستت دارم»هایی که شنیدم...