این دو نفر


سوره‌ی وصل

پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٦

قسم به بالشت‌های خیس و گریه‌های زیر پتو،

قسم به بلیت‌ها آن زمان که خریده می‌شوند،

قسم به هواپیما آن زمان که از زمین بلند می‌شود و آن‌گاه در زمان مقرر به زمین برمی‌گردد،

و قسم به لحظه‌های کـــــــــــش‌دار انتظار...

که شب‌های جدایی تمام می‌شوند و روز دیدار فرا خواهد رسید،

و آغوش از رؤیای شبانه به حقیقت سحرگاهی تبدیل خواهد شد...

خانه‌ای به وسعت دنیا

سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٠

یعنی چقدر احتمال داشت که وقتی مسافر ایران هستم توی فرودگاه برلین و با یه چرخ دستی پر از چمدون و دلتنگی که وارد آسانسور می‌شم، دو تا پیرزن پرتغالی ازم آدرس توالت بپرسند؟ اولش شک کردم که درست شنیده باشم. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف رو براشون فشار دادم و ناخودآگاه به پرتغالی گفتم: «اَکی» (یعنی این‌جا) و بعد نگاهم رو دوختم توی چشم‌های پیرزن ببینم فهمید یا نه. اونم ناخودآگاه جواب داد: «اوبریگادا» (یعنی ممنون) و نگاهش رو دوخت توی چشم‌های من ببینه فهمیدم یا نه. گفتم: «دِنادا» (یعنی خواهش می‌کنم) و هر دو دلگرم شدیم و با لبخندی مکالمه تمام شد. من رسیدم به طبقه‌ای که می‌خواستم پیاده بشم و از آسانسور اومدم بیرون اما دلم هنوز حرف می‌خواست. برگشتم و با دستم یه سمتی رو نشون دادم و به پرتغالی گفتم: «توالت این طرفه». پیرزن با لهجه‌ی پیرزن‌بی‌دندونیش جواب داد: «شیم» (به جای «سیم»، یعنی بله). اومدم بگم که سلام منو به لیسبون برسونین و عوض من در و دیوارش رو ببوسین که دیگه در ِ آسانسور بسته شد...

یاد تمام روزهایی افتادم که لیسبون بودم و تمام سفرهایی که اومدم و رفتم. یاد دونه دونه خاطره‌هایی که گوشه و کنار فرودگاه‌ها و ایستگاه‌های قطار جا گذاشتم و رفتم. دوباره فهمیدم که چقدر دلتنگ همه چیز و همه جا بودم و هستم...

اما دیشب موقع بستن چمدون فهمیدم که من دیگه مسافر نیستم. من در‌ واقع یه آدمی هستم با «خونه»های زیاد. من هر بار از خونه‌ی خودم به خونه‌ی خودم سفر می‌کنموقتی که چمدون می‌بندم دیگه مسواک و لیف با خودم برنمی‌دارم. من دیگه به لیست خانه‌همراه حتی نگاه هم نمی‌کنم و یه سوزن هم جا نمی‌ذارم. حتی وقتی می‌خوام چهارهزار کیلومتر سفر برم چمدونم رو بیست دقیقه‌ای می‌بندم و بعدش می‌رم با مهمون‌ها نون می‌پزم، می‌شینم چای می‌خورم، حرف می‌زنم، فیس‌بوکم رو چک می‌کنم، صبح پا می‌شم دوش می‌گیرم، چای می‌خورم...

دارم باور می‌کنم که «سفر کردن» دیگه شده «روال» زندگی من. گاهی فکر می‌کنم که چقدر این روال رو دوست دارم حتی. چقدر این تلاطم صبورم کرده. چقدر «این نیز بگذرد» رو یاد گرفتم دیگه. حالا دیگه باور دارم که این سفرهای دور دور سفر از جایی غریب به جایی غریب‌تر نیست. این‌ها فقط سفر از خودم به خودم هست. خونه‌ی من در خودم خونه داره و من روی تمام زمین گسترده شده‌ام. حالا هر کجا باشم انگار که توی خونه‌ی خودم هستم. قبول دارم که به باور عجیبی رسیده‌ام!

پی‌نوشت: این یادداشت در مرز اروپا و آسیا و در گذار ۲۰۱۳ به ۲۰۱۴ نوشته شده!