این دو نفر


من آشوبم، آرامشم تویی...

چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧

لیسبون، لیسبون بود! عجیب و جادویی! دیوانه‌ترین شهری که دیدم! پیش می‌آمد حتی آدم گاهی توی یک روز دو سه بار پاییز و بهار و تابستان و زمستان را تجربه کند! بارانش مهربان بود، آفتابش مهربان‌تر. لغت «دلگیر» توی این شهر اصلاً معنی نداشت. آسمان ِ ابریش هم زیبا بود، غروبش هم، باد و طوفانش هم...

لیسبون بر خلاف پاریس و وین، شهر لوکسی نیست! لیسبون پر از خانه‌هایی با کاشی‌های ریخته و شکسته است، در و پنجره‌های کهنه و رنگ و رو رفته، کوچه‌های باریک و پیچ در پیچ و پر از پله، دست‌فروش‌هایی که گیلاس و توت‌فرنگی و بلوط کبابی می‌فروشند و گداهای ژنده‌پوشی که سگ دارند...

آخرین بار خرداد گذشته رفته بودم لیسبون برای آخرین کارهای اداری باقی‌مانده. آن روزها بحث انتخابات در ایران داغ بود و فکر ِ من هم طبیعتاً مشغول. ولی آدم وقتی توی کوچه‌های لیسبون راه می‌رود و باران ریز به صورتش می‌خورد «دل‌مشغولی» یادش می‌رود. تا رسیدم لیسبون بلافاصله رفتم به آرایشگاهی که یک بار با مریم رفته بودم و موهایم را دوباره از ته زدم. {یک جمله در این‌جا سانسور شد!} حس سبکی داشتم. هزار جور دلیل برای اضطراب و نگرانی وجود داشت ولی من آرااام. فقط تنهایی راه می‌رفتم که باران ریز به صورتم بخورد و هدفن توی گوشم که بی‌وقفه می‌خواند: «باران تویی»...

چند روز پیش رفته بودم جایی در شمال خوزستان که وصل می‌شد به کوهستان‌های زاگرس. باغ‌های انار داشت و درخت‌های بلوط و چشمه و عشایر. نه برق بود و نه آنتن موبایل. انسان روی دامنه‌ی کوه خیلی کوچک به نظر می‌رسید، مثل یک نوزاد روی دامن مادرش. حس کردم انگار ما انسان‌ها جایی راه را کج کردیم و خطا رفتیم. انگار که جایی وسط راه گم شده‌ایم. وقتی که دامن مادرمان، طبیعت، را ترک کردیم و آواره‌ی جاده‌های آسفالت شدیم. وقتی که خودمان را لابه‌لای کابل‌های برق و سیم‌های تلفن و اینترنت پیچیدیم. آن‌هایی که تا حالا برایشان پیش آمده عکس کسی را از روی مانیتور ببوسند، می‌فهمند حرف من را. شاید ما زندگی واقعی و مجازی را عوضی گرفته‌ایم...

آدمی با دلتنگی‌هایش معنا پیدا می‌کند اما دلتنگی‌هایی من به وسعت یک قاره‌اند. صد سال بعد شاید از من درختی سبز بشود یا بوته‌ی نرگسی. شاید هیچ وقت نفهمم که اشتباه کرده‌ام یا نه. نه رفتن آسان است و نه ماندن. من نه رفته‌ام و نه مانده‌ام. من نه اهل رفتنم و نه آدم ِ ماندن. کاش خدا من را از همان اول درخت آفریده بود یا بوته‌ی نرگسی...