این دو نفر


داستان یک شهر، پرده‌ی آخر

شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

داستان شاید تکراری باشه، اما تعریف کردن دوباره‌اش برای من هنوز هم شیرینه، برای من که هنوز عاشق دونه دونه کاشی‌ها و سنگفرش‌های این شهر سبزم. هنوز هم عاشق لحظه‌های فرود هواپیما توی فرودگاه این شهرم، وقتی که پل یازده کیلومتری «واشکو دا گاما» روی دهانه‌ی گشاد رود تژو کم‌کم از دور پیدا می‌شه و کنارش برج‌های دوقلوی اورینته و بعدش ساختمون آکواریوم. باند فرودگاه از پنجره‌ی سمت چپ هواپیما پیداست اما اول یه دور شهر رو طواف می‌کنیم و بعد روی زمین می‌شینیم. و چقدر هیجان داره پرواز کردن روی اقیانوس، بالای سر مرغ‌های دریایی، وقتی که هواپیما داره برای فرود، به سرعت ارتفاع کم می‌کنه و هم‌زمان دور هم می‌زنه. حالا حضرت مسیح از پنجره‌ی سمت راست هواپیما دیده می‌شه و سلام می‌کنه. بالای پل ۲۵ اپریل چرخ‌های هواپیما باز می‌شن و تکون‌های ناگهانی به خاطر بادهای شدید و همیشگی لیسبون، کم‌کم دل و روده‌ی آدم رو میارن توی دهنش!

این‌جا، لیسبون! بهشت من! شهری که توی خیابون‌هاش نخل و نارنج و زیتون داره، مثل سرزمین سبز خودم. دفعه‌های پیش هر وقت بعد از مدتی می‌رفتم تهران، روز اول دلم می‌خواست همه جا برم و همه چیزایی که مشتاق دیدن‌شون بودم رو ببینم. ولع این کار همون روز اول آدم رو شدیداً می‌گیره. حالا روز اول لیسبون هم برای من همین‌طوری شده. یه بلیت بیست و چهار ساعته‌ی مترو و اتوبوس خریدم و راه افتادم. فرداش که اعتبار بلیت تموم شد باور نمی‌شدم تازه دیروز اومدم! حس می‌کردم حداقل ده روزه که این‌جا هستم، از بس که همه جا رفته بودم و همه چیزایی که دلتنگ‌شون بودم رو دیده بودم. خیالم راحت شد که همه چی سر جاشه، اما گویا دامنه‌ی تورم به این‌جا هم رسیده. یادمه اولین روزی که من اومدم لیسبون بلیت مترو ۸۵ سنت بود و حالا شده ۱.۴ یورو. برنج باسماتی اون موقع کیلویی ۱.۲ بود و حالا ۱.۷ یورو. اما هنوز هم می‌شه با فقط پنج یورو بهترین ناهار دنیا رو خورد: برنج پرتغالی و ماهی دورادا همراه با سالاد فصل با سرکه و روغن زیتون فراوان. و مردم هنوز شاد هستند و دخترها هنوز زیبا، یکی از یکی زیباتر! آدم تعجب می‌کنه از این طیف وسیع رنگ و طرح چهره و اندام آدم‌ها در کنار هم. از سیاه مو فرفری گرفته تا سفید مو طلایی و این وسط هم گذار کاملاً پیوسته است. نتیجه‌اش می‌شه این‌که هر آدمی با هر رنگ و قیافه‌ای توی این طیف جا می‌گیره و هیچ‌کس این‌جا غریبه به نظر نمیاد.*

حالا من تا بهار آینده به طور قانونی اجازه‌ی اقامت و کار در پرتغال رو دارم اما چند روز دیگه باید از این‌جا برم. این بار دیگه تمام کارهای باقیمونده رو تموم می‌کنم طوری که هیچ بهانه‌ای برای برگشتن به این‌جا نداشته باشم. آخرین کاغذهای اداری رو هم امضا می‌کنم و کلید اتاقم رو به منشی‌مون تحویل می‌دم.

و یگانه‌ترین شهر دنیا رو به دست آفتاب و آب و باد می‌سپارم، باشد که تا ابد غرق نور و باران و رقص باقی بمونه...

* فقط چشم‌بادومی‌ها رو استثناء می‌کنم البته! اما بقیه مردم دنیا شامل آسیای غربی، اروپا، آفریقا و آمریکا (شمالی و جنوبی) همه بدون اغراق توی طیفی که گفتم می‌گنجند.

روی دوم سکه

شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

راستش من دلم نمی‌خواد توی این آشیان (و البته در منزلگاه قبلی هم) از تلخی‌های زندگیم بنویسم و این هم صرفاً یه انتخاب شخصیه. در‌واقع من هر وقت دل و دماغ زندگی رو نداشتم نوشتن رو هم تعطیل کردم. البته همین باعث می‌شه که شما تصور کنید من آدم شادی هستم یا من فقط زیبایی‌ها رو می‌بینم. ولی آیا من واقعاً این طوری‌ام؟ نمی‌دونم!

یه بار یه جمله توی فیس‌بوک می‌خوندم با این مضمون که آدم‌ها طوری توی فیس‌بوک‌شون عکس می‌ذارن که انگار خوشبخت‌ترین و سرخوش‌ترین آدم روی زمین‌اند و در عین حال طوری استاتوس می‌ذارن که انگار بدبخت‌ترین و زخم‌خورده‌ترین و خیانت‌شده‌ترین آدم دنیا هستند! می‌خوام نتیجه بگیرم که زندگی آدم‌ها رو نمی‌شه این‌طوری قضاوت کرد، با عکس‌ها و استاتوس‌های فیس‌بوکی مثلاً. مگه می‌شه کسی توی زندگیش با انواع مشکلات کوچیک و بزرگ روبه‌رو نشه؟ اما مساله این‌جاست که آدم‌ها همیشه (معمولاً) مقابل دوربین لبخند می‌زنند. چرا؟ خب چون کسی دلش نمی‌خواد بعدها با دیدن عکس‌هاش یاد بدبختی‌های گذشته‌اش بیفته. تازه،‌ آدم طبیعتاً فقط توی لحظه‌ها و مناسبت‌های شادی و خوشحالیش دوربین همراهش داره و عکس می‌گیره، نه موقعی که مثلاً از سردرد و دل‌درد داره تنهایی به خودش می‌پیچه!

من چی؟ خب منم دو سه جفت گوش بینوا توی زندگیم سراغ دارم که بزرگ‌ترین دلگرمی من توی سختی‌هام هستند و البته بیست و چهار ساعته شنوای نق‌نق‌ها و غرغرها و بی‌حوصلگی‌ها و تلخی‌های من! من چرا سختی‌های زندگیم رو معمولاً این‌جا نمی‌نویسم؟ شاید چون دلم نمی‌خواد هیچ کجا مکتوب بشن بلکه زود و برای همیشه فراموش بشن. شایدم جسارت و جرأت این کار رو ندارم! نمی‌دونم. مدتی بود وبلاگ روزانه‌های کسی رو می‌خوندم که از سال‌ها زندگی عاشقانه‌اش می‌نوشت، و یک هو چند وقت پیش گفت که در کنار این‌ها مشکلاتی هست که حتی داره منجر به جدایی‌شون می‌شه! خب واسه من که همیشه یه روی داستان رو خونده بودم اولش عجیب بود. اما بعد دیدم خودم هم اگه بخوام هزار لای زندگیم رو این‌جا باز کنم پر از گره‌های جورواجور خواهد بود که هیچ وقت لابه‌لای یادداشت‌های رنگی رنگیم حرفی ازشون نزدم. نتونسته بودم یا نخواسته بودم؟ نمی‌دونم.

به هر حال این که یه دوست قدیمیم هنوز من رو با خنده‌های از ته دلم به یاد میاره، واسه من حس خوشایندی داره. اما این فقط یک طرف سکه است، روی دیگه‌ای هم هست که اتفاقاً گاهی بدجوری گرفتارم می‌کنه. شاید هم البته بد نباشه که گاهی از اون روی دیگه هم بنویسم. شاید در آینده بخونم و به خودم بخندم! شاید دیگران بخونند و بفهمند که اولین کسی نیستند که با مشکلاتی مواجه می‌شن. شاید تصویر واقعی‌تری از خودم برای خودم و دیگران ترسیم کنم...