این دو نفر


حکایت جوراب‌ها و خاطره‌ها

دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱

از وقتی به طور مستقیم وارد زندگی با یک مرد شدم، فهمیدم که مقوله‌ی «جوراب» یک نقطه‌ی کور، یا نقطه‌ی بحرانی، یا نقطه‌ی عطف، یا نقطه‌ی سه‌گانه یا به هر حال یک نقطه‌ی مهمی در زندگی آقایونه. بیخود نیست که جوراب هدیه دادن به آقایون در تمام دنیا یک چیز جاافتاده است و علیرغم تکراری بودن، هیچ وقت هم خز نمی‌شه و از مد نمی‌افته! من خودم اولین کادویی که بعد از ازدواج به مرد رویاهام دادم سه جفت جوراب بود که چون به نظر خودم تجربه‌ی موفقی بود، در مناسبت بعدی هم باز تکرارش کردم! اونم تا حالا پنج جفت جوراب به من هدیه داده که دونه‌دونه‌شون رو دوست دارم و از پوشیدن‌شون لذت می‌برم.

جوراب کلاً یه هدیه‌ی عجیبه به نظر من! معمولاً از کسایی که دوست‌شون داشتم و حس نزدیکی باهاشون داشتم، جوراب هدیه گرفتم. جوراب‌هایی که هر کدوم نشونه‌ی محبتی خالصانه و صمیمانه بودند. محال بوده جورابی رو بپوشم و یاد مناسبت و خاطره‌اش نیفتم. سوراخ هم که می‌شدند با نهایت دقت می‌دوختم و همچنان می‌پوشیدم. رفته‌رفته کشوی جوراب‌هام پر شده بود از جوراب‌های سوراخ شده و کهنه‌ای که حالا فقط یک خاطره بودند...

اسباب‌کشی‌های من هم حکایتی‌ست غریب! قبلاً یه بار گفته بودم که اتفاقاً یه جورایی خوبه که آدم هر چند وقت یک بار، زندگیش رو بریزه توی چمدون و بذاره روی ترازو. ولی این بار من دو تا چمدون بستم، یکی برای بُردن، یکی برای نبُردن! تازگی‌ها به علت اسباب‌کشی‌های مکرر، علاقه‌ی عجیبی به خلاصه کردن زندگیم پیدا کردم. دلم می‌خواد همه چی رو بریزم دور، مگر این‌که در لحظه در حال استفاده‌اش باشم. انگار که فردایی وجود نداره و مبادایی هم در کار نیست. در این‌جور مواقع، تشویق اطرافیان خیلی مؤثره و به آدم جسارت و شجاعت می‌ده. یادمه چند سال پیشا یه بار موقع اسباب‌کشی، مامانم بهم گفت «این همه کارت تبریک چیه که تو از دوران دبستانت به بعد، تا حالا نگه داشتی! کارت تبریک‌هایی که هدیه می‌گیری رو یه چند سال نگه دار و بعد بریزشون دور دیگهمن اون موقع یادمه که چشمام از تعجب بیرون زد، که من کاغذپاره‌های معنی‌دار رو هم نگه می‌دارم، چه برسه به کارت‌هایی که دست‌خط محبت‌آمیز دوستام هم روشون هست! اما نصیحت‌های مامانم باعث شد که حجم زیادی از خرت و پرت‌های حقیقتاً به‌دردنخور رو نهایتاً دور بریزم.

اسباب‌کشی و دل کندنم از لیسبون هم داستانی بود واسه خودش. می‌دونستم که یه چیزایی رو نمی‌شه با خودم ببرم و نمی‌خواستم هم که ببرم، از طرفی دور ریختن‌شون هم روح و روانم رو خراش می‌داد. روی پای محبوب ِ آذری می‌نشستم و شیون و زاری می‌کردم که این دل بستن‌ها و دل بُریدن‌ها در توان من نیست. و محبوب ِ آذری هم صبورانه تمام حماقت من رو دید و شنید و نه تنها به روم نیاورد که حتی توی بسته‌بندی و جابه‌جایی خاطره‌ها به من یه عالمه کمک هم کرد. اما جوراب‌ها حکایت دیگری بود...

تازه از ایران به لیسبون اسباب‌کشی کرده بودم که یک روز مامان و بابا رو مجبور کردم دونه دونه جوراب‌های جاگذاشته‌ام رو توی اسکایپ جلوی دوربین بگیرند و بعد از تأیید من با خودشون بیارن لیسبون. (باور نمی‌کنید؟ بله!‌ واقعاً این کار رو کردم!) و دوباره بعد از دو سال، کوه جوراب رو با خودم کشیدم و از لیسبون به درسدن بردم. حالا برای اسباب‌کشی بار سوم، به این فکر کردم که با خودم بیارم‌شون ایران یا نه. این دفعه اما دلم رو قرص کردم، کشوی جوراب‌ها رو روی زمین خالی کردم، یکی یکی جوراب‌های پرخاطره رو پوشیدم، رفتم جلوی آینه قدی و باهاشون راه رفتم و چرخ زدم و توی آینه تماشاشون کردم. (بله! واقعاً این کار رو کردم!) بعد هم از پام درآوردم و دیگه توی کشوی جوراب‌هام نذاشتم‌شون. روز آخر قبل از سفرم هم سپردم‌شون به محبوب ِ آذری که ببره و در جای مناسب خاکسپاری‌شون کنه. بلاخره باید یه روزی این کار رو می‌کردم. در‌ واقع یه روزی، دیر یا زود، با تمام وسایل ریز و درشت زندگی باید همین کار رو کرد. و من چه خوشبختم که تمام زندگیم رو توی دو تا چمدون و یه تعدادی جعبه چپوندم و هر روز برای روز رفتن آماده‌تر و مهیاترم...