این دو نفر


عشق و چای و دیگر هیچ...

پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱

یه بار اون اوایل که تازه رفته بودم لیسبون، یه شب با دوستم و دوستِ دوستم که یه دختر اهل ترکیه بود، رفته بودیم بایروآلتو جهت دیدن نایت لایف لیسبون! دختر خانوم تُرک یه دختر خیلی ناز و ملوسی بود با صورت کوچولوی استخونی و چشم و ابرو و موهای خیلی مشکی، و به نظر می‌رسید لیوان بزرگ آب‌جو رو به سختی توی دست‌های کوچولوش نگه داشته. یه خورده که نوشید، سیگاری از جیبش درآورد و آتیش زد و گفت: «من سیگار رو با آب‌جو خیلی دوست دارمو واقعاً با لذت خاصی، که از چشم‌هاش پیدا بود، می‌نوشید و می‌کشید. اون شب با خودم فکر کردم که چقدر می‌تونه خوب باشه که آدم یه چنین چیزی رو دوست داشته باشه. حتی فکر کردم منم می‌تونم شروع کنم به آب‌جو خوردن و سیگار کشیدن. اما به این نتیجه رسیدم که احتمالاً مدتی طول می‌کشه که به عذاب وجدانش چیره بشم و اون روی لذت‌دارش رو بچشم. واسه همین تصمیم گرفتم روی چیزهایی که از قبل هم امتحان‌شون کردم سرمایه‌گزاری کنم تا زودتر به نتیجه برسم.

اون روزها توی لیسبون یه فلاسک چای کوچیک داشتم از اینا که شبیه به یک استوانه‌ی فلزی هستند. شب‌ها توش یه خورده چای می‌ریختم و یه تیکه چوب دارچین و دو سه دونه هل و یه مقداری نبات و بعد هم آب جوش. (بعدها که با محبوب ِ آذری آشنا شدم، دو سه برگ سبزی کوهی مراغه‌ای هم به این معجون اضافه شد.) فلاسک رو می‌ذاشتم روی میز کنار لپ‌تاپم، گوگل‌ریدر ورق می‌زدم و جرعه جرعه چای می‌ریختم توی لیوان بزرگی که از ایران با خودم آورده بودمش و می‌خوردم. (چای خوردن توی این لیوان بزرگ خیلی حال می‌ده. لذت یک چای لایتناهی! حالا هر وقت توی زندگی مشترک می‌خوام ایثار کنم همین لیوان بزرگ رو پر از چای می‌کنم و می‌ذارم واسه محبوب آذری. یه وقتایی هم که خودخواه‌ترم، زودتر برمی‌دارمش که مال خودم بشه.) چای رو تا زمانی که بخار ازش بلند می‌شد کنار صورتم می‌گرفتم و نفس می‌کشیدمش. این حس رو خیلی دوست داشتم. شاید توصیفش رو قبلاً توی یه وبلاگی چیزی خونده بودم و جوگیر شده بودم و همیشه این کار رو تکرار می‌کردم. اما به هر حال بعد از مدتی فهمیدم که این حس رو دوست دارم. آرام‌بخش بود! حتی اگر تمام دلهره‌ی دنیا توی وجودم سونامی کرده بود، بخار چای همش رو آروم می‌کرد. اصلاً معجزه‌ای بود انگار. اون موقع بود که فهمیدم «چای بر هر درد بی‌درمان دواست»...

حالا این روزهای تهران رنگ دیگه‌ای برام دارند، خوش‌رنگ نیستند چندان البته! چند روز پیش، به کسی که در منتهی‌الیه نیم‌کره‌ی غربی زمین زندگی می‌کنه گفتم «این روزها جات این‌جا خیلی خالی بودجواب داد که «فکر کنم ما دیگه هر جا که باشیم همیشه یه جایی هست که جامون خالیه و جاهایی هست که دل‌مون واسش تنگه...». خب راست می‌گفت متأسفانه. داستان «قلب هزار تیکه» هم که دیگه دوباره تعریف کردن نداره. این روزها فرصتی برای سکوت نمی‌خوام. نمی‌دونم چرا این اواخر، طوری شدم که سکوت، یه هو برام تبدیل می‌شه به هجوم افکار عجیب. یه بار حس کردم سرم گیج رفت. بعد فکر کردم شاید زلزله بود. بعد به زلزله‌ی تهران فکر کردم، به بزرگی فاجعه‌ای که می‌تونه داشته باشه. به این فکر کردم که من چطوری زیر خاک‌ها له می‌شم. به کمد و تخت و میز اتاقم نگاه کردم و فکر کردم کدوم‌شون می‌تونه قاتل من باشه! به قسمت‌هایی از کتاب «سال بلوا» فکر کردم که مرگ دختره زیر آوار خاک‌ها براش وصال معشوق سفال‌گرش بود. بعد یه خورده خیالم راحت شد...

من یه بار یه رکوردی توی زندگیم ثبت کردم و اونم یک ساعت و چهل و پنج دقیقه اشک ریختن بدون وقفه است. خب آدم‌ها این آمار رو جایی ثبت نمی‌کنند، شایدم می‌کنند و من خبر ندارم. به هر حال نمی‌دونم که این رکورد چقدر عادی هست یا نیست. اشک یه فشاری به آدم میاره که طبیعی نیست. هر چقدر هم که مردم بگن با اشک ریختن آدم سبک می‌شه، اما تا شونه‌ای و انحنای گردنی در کار نباشه، اشک ریختن اصلاً فایده‌ای که نداره هیچ، آدم رو سنگین‌تر هم می‌کنه. اما چای...

حالا وقتی کسی برای بوسیدن نیست، چای می‌خورم. وقتی کسی برای حرف زدن نیست، چای می‌خورم. وقتی کسی هست، بازم چای می‌خورم. چای مستم می‌کنه. یکی از بهشت‌های من اینه که پشت پنجره‌ای با چشم‌انداز باریدن برف بشینم و چای بخورم. فکر کنم سال‌ها پیش این صحنه تبلیغ شوفاژ ایران‌رادیاتور بود اگه اشتباه نکنم! اون موقع من هنوز انقدر برف ندیده بودم اما با همون صحنه عاشق این بهشت شدم! حالا می‌دونم که طعم چایش هم باید کمی تلخ باشه، باید مزه‌ی دود هم بده، دود زغالی که محبوب آذری آتیشش رو با سشواری درست کرده که سیمش از پنجره‌ی اتاق خواب تا توی حیاط کشیده شده. حالا چای تمام آرزوی منه و شک ندارم که آفرینش انسان و درد و عشق، بدون چای چیزی کم داشت.

وطن یعنی... (۳)

دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸

یعنی وقتی توی ترافیک سنگین عصر گیر افتادی و از توی پراید سفید کناریت صدای مرضیه میاد که می‌گه: «دو سه شبه که چشمام به دَره، خدا کنه که خوابم نبره، تو این قفس که زندون منه، دلم گرفته و منتظره، خدا کنه که خوابم نبره...» باور نمی‌کنین؟ اما راست می‌گم! وطن یعنی برهم‌کنش و اثرپذیری از تمام صداهایی که در حالت عادی، نویز محسوب می‌شن! وطن یعنی جایی که تو خودت یه نویز معنی‌دار هستی و معنی تمام نویزهای اطرافت رو هم می‌فهمی.

پی‌نوشت: دوستی می‌گفت ظاهراً خیلی داره بهت خوش می‌گذره که انقدر با «وطن» دلبری می‌کنی توی وبلاگت! خوش می‌گذره؟! نمی‌دونم! قلب هزار تیکه‌ی من مدت‌هاست معنی «خوش گذشتن» رو دیگه یادش رفته.

پنجاه شب گذشت...

شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٦

و فاصله تجربه‌ای بیهوده است،‌ ای دوریت آزمون تلخ زنده‌به‌گوری...

 

وطن یعنی... (۲)

شنبه ۱۳٩٢/٦/٩

... یعنی تلویزیون رو روشن می‌کنی و تبلیغ رب گوجه‌فرنگی چین‌چین با آهنگ «جان مریم» محمد نوری می‌بینی. یعنی جایی که توی غذاخوری دانشگاهش کشک بادمجون سرو می‌شه و «همایون شجریان» پخش می‌شه. یعنی وقتی که از زیرزمین دانشکده صدای مبهم یه آوازی میاد و تو می‌دونی که داره «مرغ سحر» می‌خونه. یعنی سبزی‌فروش هر روز توی کوچه داد می‌زنه: «سبزی باغ، پلویی، آشی، خورشتی، کوکویی...». یعنی یه روز عصر از خونه‌ات درمیای پیاده می‌ری و می‌رسی به میدون آزادی تا کنسرت پالت رو گوش کنی. بعد تصویر تهران و ترافیک ِ خر تو خرش روی پرده پشت سر نوازنده‌ها پخش می‌شه و امید نعمتی هم شاد و شنگول وای‌می‌سه جلوت و می‌خونه «من درد تو را ز دست آسان ندهم … کان درد به صدهزار درمان ندهم» به قلب هزار تیکه‌ی تو هم کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌ده.

وطن یعنی تار و پودی که نقش تو توش بافته شده، رج به رج، یعنی زندگی پر از آهنگ و آواز و شعر و کلمه، پر از رنگ و نور، پر از پیوندهای نامرئی با در و دیوار و درخت و سطل زباله و تیر چراغ برق و ...، با همه‌ی ذره ذره‌ی هوای کثیف و زمین خاک‌آلودش...